جستجویی در سرگذشت و آثار چهار شاعر دوران مشروطیت و بعد از آن تا شهریور • عارف قزوينی، شاعر ترانه ملی • ميرزاده عشقی، شاگرد انقلاب • محمدتقی بهار، مرد روزگار • فرخی يزدی، شاعر عدالت
Mohammad-Ali Sépânlou (November 20, 1940 – May 11, 2015) was an Iranian poet, author, and literary critic. Born in Tehran, Iran. He has been a founder member, a member of the executive board, and editor of the journal of the Writers' Association of Iran, in which capacity has opposed both the former regime of Shah Mohammad Reza Pahlavi and the Islamic Republic of Iran, speaking out against censorship
در این روزهایی که گذشته بود از آن تاخت و تازِ طیاره های جنگی بر سرِ شهرها و مردمان. گویی بازخوانیِ سرگذشت و سرشت چهار شاعرِ آزادی؛ عارف و عشقی و بهار و فرخی، چشم باز کردن به این بود که چرا طرارن و وطن فروشان هماره در تاریخِ این سرزمینِ خسته حال بر مسندِ نامردمی تکیه زده اند و دست نمی کشد در هرحال از جان مردمانِ این سرزمین. از دریچه ی چشمِ اینان گویی دوران معاصرِ خودمان را باز می دیدم و می جُستم و نمی یافتم چاره بود برای کمی آسودن اگرچه با خونِ دل، اگرچه با حال و حالتی پریشان. این آسودن از آن گونه نبود که جان تخت بیفتد به بی خیالی و آرامش که آسودنی بود از جنس اینکه سرانجام باید که رهایی برسد اگر حتا هزاران سال زمان ببرد تا بیاید و برسد. زیستن با عارف و عشقی مگر می شود دل را خون نکند. یادآوری بهار و فرخی مگر می شود که جان را خسته نکند؟ نمی شود اما گویی از راه شعرها و سرگذشتهای شان دست دراز می کنی به ماورای تاریخ و می فهمی که هر دوره اگر تاریک ترین نبوده است اما ظلماتی بوده مطلق! اما سپیده می زند و نور می تابد و باز این فراموش کاری ماست که سبب می شود تا دوباره تاریکی چیره شود. اما این بازخوانی و یادآوری شاید مهم ترین نکته اش این باشد که این بار یک بار فقط، اگر فراموش نکنیم چه بسا نور بماند و خورشید هماره بتاید و بلکه نونهالان و نوباوه گان آینده ی این سرزمین دستِ کم یک روز با آسودگی، مزه ی شادی را از ژرفای جان بچشند و ماندگار بماند. باشد که برسد این روز معشوق «عشقی » ای وطن، ای مهد عشق پاک ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم عشقت نه سرسری است که از سر به در شود مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شد و با جان به در کنم