معروف به ه. الف. سایه. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ درگذشت. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزلهای او توسط خوانندگان ترانه اجرا شدهاست. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانهاش با گالیا سرود. او همچنین از مهمترین شاعران سیاسی اجتماعی روزگار خود بود. بسیاری از شعرهای او علیه استبداد دوران پهلوی سروده شده بودند. ابتهاج پس از قتل عام ۱۷شهریور در اعتراض به رژیم پهلوی از مدیریت رادیو استعفا داد
آثار سایه هم در آغاز چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود را با پیروی از شهریار؛ دنبال کرد.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپارهاست با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود. بسیاری از تصنیفها و آوازهای انقلابی گروه چاووش با شعرها و ترانههای سایه ساخته شدهاند. از جمله این تصنیف معروف که مربوط به پیروزی انقلاب است: ایران ای سرای امید
این کتاب و کتاب «سیاه مشق» هر دو بسیار ارزشمند و دوستداشتنی بودند که لحظاتم رو سرشار از زیبایی کردن، در مقایسه با هم اگر بخوام توضیح بدم، قطعاً «سیاه مشق» از خیلی لحاظ قویتر بود، اما تاسیان رفتهرفته که به آخر کتاب نزدیک میشدیم زیباتر میشد، به هرصورت چندین شعر از شاهکارهای هوشنگ ابتهاج در این کتاب هست و ارزش خوندن دوباره و دوباره داره. پینوشت: داشتن این دو کتاب آرزویی بود از اعماق قلبم و در زمان دقیق و درست و عجیبی بهش رسیدم. : )
گاهی دو کلمه کافیست که نَفَس دیواری شود در پیشِ چشمانت؛ تنها و تنها دو کلمه، تا نقطهٔ پایانِ جمله سیاهچالهای باشد، بیهیچ امیدی برای گریزِ هیچ پرتو نوری. این مردِ شاعر، این پیرِ پرنیاناندیش، باباییم را به یادم میآورد همیشه. بابایی، بابای مامانم بود. مفتونِ ادبیات بود. دلباختهٔ شعر و شیدای نقاشی. چهره و آوایی داشت از نرمی و خاکساری بسیار ماننده به سایه. روز نحس دیگری به سانِ امروز دلم آشوب بود دوباره، که از ۴۷۴۶ کیلومتر آنطرفتر نوتیف آمد که: بابایی رفت.
روزهای آخری که ایران بودم، چمدانم میانِ خانه رها بود و مامان و بابا مدام خالی و پرش میکردند. قرار بود از زندگی بیست و چند سالهام تنها سی کیلو را انتخاب کنم و با خود بیاورم و خب انتخابِ شخصِ من هیچچیز بود. میدانستم هیچچیز در قیاس با چیزهایی که پشتِسر جا میگذارم ارزشی ندارد و تنها به آن حجم از هیچچیز خیره مانده بودم. مامان و بابا اما مشفقانه و مؤمنانه کم نمیآوردند و تا گِرمِ آخر چمدانم را پر کردند از پتو و دمپایی و آفتابه و لپه. روزِ وداعِ یاران که فرا رسید، رفیقی دمِ آخر کتابی را به دستم سُر داد. آن کتاب قطعِ جیبیِ تاسیانِ سایه بود، کتابی که گلچینیست از اشعارش. تاسیان را پیشتر نمیشناختم، جُستمش و دریافتم که در زبان گیلکی به معنای دلتنگیِ غریب است؛ دلتنگیای شدید برای عزیزی که دور از ماست. همین شد که از بیست و چند سال زندگی، تنها تاسیان به انتخاب خودم همسفرم شد و در چمدان جا خوش کرد.
بار آخری که بابایی را دیدم، برایم از دیدارش با سهراب سپهری گفت. در گیشا مشغول قدم زدن بوده که ناگه سهراب را در پیادهرو میبیند. میرود جلو، سلامی و علیکی و این میگوید چه قشنگید شما و آن میگوید مردمِ شهر به یک چينه چنان مینگرند كه به یک شعله، به یک خوابِ لطيف. با هم قدمزنان به کارگاه سهراب میروند، کمی شعر مینوشند و آنجا بابایی برای اولین بار سهرابِ نقاش را میشناسد. جانش به هنگام بازگویی این خاطره به قدری زنده بود که تو گویی گالریِ نقاشیِ سهراب با حضورِ سبزِ آفرینندهاش، هماکنون دوباره در پیشگاهِ چشمان اوست. در مسیر برگشت به خانه که بوده از بوم و پالت و آبرنگ هر چه بوده میخرد و بساط نقاشیش را در زیرزمینِ خانه بر پا میکند. به گمانم از آن پس، پشتِ هر نقشی که بر بوم یا خیالِ بابایی رقم خورد، حسی بود از جنس تاسیان. تاسیانی برای سهرابِ سبز و سرزنده.
روزی که بابایی رفت من در غربتِ خود جدامانده بودم. جایی را و کسی را برای سوگواری نداشتم. در آشیانهٔ حقیرم با در و دیوار لخت و کثیفش نشسته بودم و دوباره به آن حجم هیچچیز خیره شده بودم. به ناگه اما نگاهم روی کتابِ تاسیانِ روی تاقچهٔ دیوار قفل شد. برخاستم، برداشتمش و غبارش را رُفتم. سایه شانههای ستبرش را برایم گستراند... شانههایی از جنس شانههای بابایی. خواندمش، صفحه به صفحه، شعر به شعر، و گریستمش، شانه به شانه، اشک به اشک.
آری، امروزی که سایه رفت، حتما روز نحسیست. نوشتم اینهمه را که همزمان و همزبان با ملتی بخوانم از سر تاسیانش که: بابایی رفت.
«پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است از من به من فرسنگها راه است خاموشم اما دارم به آوازِ غم خود میدهم گوش وقتی کسی آواز میخواند خاموش باید بود غم داستانی تازه سر کردهست اینجا سراپا گوش باید بود: - درد از نهادِ آدمیزاد است! آن پیرِ شیرینکارِ تلخاندیش حق گفت، آری آدمی در عالمِ خاکی نمیآید به دست، اما این بندیِ آز و نیازِ خویش هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر؟ یا آدمی دیگر؟ ...»
هوشنگ ابتهاج یکی از پاکیزهسراترین شاعرانِ معاصر است به این معنا که حشو و زواید در دیوان او بسیار بسیار کم است. من یاد ندارم غزلی از سایه خوانده باشم و با خودم گفته باشم که مثلاً این بیت میتوانست نباشد. شعرهای ابتهاج از معیارهای که خود وضع نموده پائینتر نمیآید. او در تمام قوالبی که شعر سروده به این معیارها نظر داشته است.
البته این میزان از دقت در همه انواع شعری یکسان نیست. آنچه که مشخص است این است که هوشنگ ابتهاج غزلسراست و یکی از بهترینهای شعر معاصر است ولی پس از غزل، اشعار نیمایی بیشترین حجم دیوان او را تشکیل میدهد و یکی از معروفترین شعرهای او در بین عامه یعنی ارغوان در قالب نیمایی سروده شده است. تاسیان مجموعه اشعار نو هوشنگ ابتهاج است که شامل چهارپاره و نیماییست و توسط نشر کارنامه منتشر شده است.
اشعار تاسیان (که دفتر چندان حجیمی نیست) اشعار سایه از سال ۱۳۲۵ تا سالهای اخیر است. همانطور که در ابتدای این یادداشت گفتم، نیماییهای سایه به مانند دیگر اشعارش، شعرهایِ تمیز و شسته رفتهایست. شاید از اوجهای بزرگان شعر نو در تاسیان خبری نباشد ولی شعرهای آبرومند این دفتر برای طالبانش نکات آموزنده کم ندارد.
من نیماییها کوتاهِ تاسیان را برتر از دیگر اشعار میدانم و به نظرم جزو بهترین اشعارِ کوتاه معاصر است.
پنج شعر از تاسیان:
باز طوفانِ شب است هول بر پنجره میکوبد مُشت شعله میلرزد در تنهایی: باد فانوسِ مرا خواهد کُشت؟ ●
دلِ من باز چو نی مینالد ای خدا! خونِ کدامین عاشق باز در چاه چکید ●
ای صبح! ای بشارتِ فریاد! امشب خروس را در آستانِ آمدنت سربریدهاند ●
ساحتِ گورِ تو سروستان شد ای عزیزِ دلِ من تو کدامین سروی! ●
برداشت آسمان را چون کاسهای کبود و صبح سرخ را لاجرعه سرکشید آنگاه خورشید در تمامِ وجودش طلوع کرد
پدر جان در دل ِ تنگت چه ابری بود که من چندان که می گریم هنوزش هیچ پایان نیست . چه صبری داشتی ، اما از آن دندان که بر هم می فشردی همچنان خون ِ دلم جاری ست . غمت با من درین شب های ابری زنده ماند ، اما نمی دانم امیدم در دل ِ تنگ ِ که خواهد زیست ؟
هوشنگ ابتهاج از شاعران مطرح رمانتیک است. از گونه های مختلف رمانتیسم می توان به موارد زیر اشاره نمود: 1.رمانتیسم ساده2.رمانتیسم سیاه و تلخ 3. رمانتیسم اجتماعی4.شعرهای رمانتیک_سمبولیسم. اشعار ابتهاج در جرگه اول و سوم یعنی رمانتیسم ساده و رمانتیسم اجتماعی جای می گیرد. شعرهایی احساساتی و ساده. در سال هایی که شاعران ایرانی به جریان رمانتیسم اجتماعی رو می آورند ابتهاج نیز به این گروه می پیوندد و همگام با آنان حرکت می کند اما نمادهای سیاسی و اجتماعی نیز در موارد زیادی او را دوباره به یاد معشوق می اندازد. این مورد را می توان به وضوح در شعر"کاروان" دید. "تاسیان"واژه ای است در لهجه ی گیلکی و آن به حالتی اطلاق می گردد که انسان بی همدم دلخواهش لحظه های پر دغدغه ای را سپری می کند. شاعر تاسیان را که نام یکی از شعرهای این مجموعه است در مرگ پدرش سروده است. قالب این شعرها نیمایی است تا ثابت کند غیر از غزل که در آن مهارت خاصی دارد در قالب های نیمایی نیز حرفی برای گفتن دارد. نکته جالب این مجموعه این است که ابتهاج عجیب تحت تاثیر محیط شمال است. این را می توان از بسامد واژگان جنگل، ابر، باران، کشکرک و... متوجه شد.
آری آن روز چو میرفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمیدا��ستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
——————————————————— از دور میفریفت دلِ تشنهٔ مرا چون بحر موج میزد و لرزان چو آب بود وانگه که پیش رفتم،باشور و التهاب دیدم سراب بود .
——————————————————— چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست درین آشفته اندوهِ نگاهم
———————————————————- درون سینهام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته،دردی گریه آلود... نمیدانم چه میخواهم بگویم .
———————————————————- آن هنگامی که یک انسان میكُشد انسان دیگر را میكُشد در خویشتن انسان بودن را.
———————————————————- وه چه شیرین است رنج بردن پافشردن در ره یک آرزو مردانه مردن !
——————————————————— بسترم صدفِ خالىِ يك تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویزِ کسانِ دگری .
——————————————————— عشق من و تو ؟...آه این هم حکایتیست اما درین زمانه که درمانده هرکسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجالی نیست.
——————————————————— عزیزم دخترم! آنان برای دشمنی با من برای دشمنی با تو برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند
——————————————————— اینک من و توایم دو تنهای بینصب هر یک جدا گرفته رهِ سرنوشتِ خویش سرگشته در کشاکشِ طوفانِ روزگار گم کرده همچو آدم و حوا بهشتِ خویش.
——————————————————— ای شادی ! آزادی! روزی که تو باز آیی با این دلِ غم پرورد من با تو چهخواهم کرد.
——————————————————— سرگذشتِ دلِ من زندگی نامهٔ انسان است که لبش دوختهاند زندهاش سوختهاند و به دارش زدهاند.
——————————————————— من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوار است
———————————————————- ارغوان ! این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دلِ ما میآید
برای تلطیفِ روحتان هم که شده، سایه بخوانید و عمیقا خواهش میکنم این به اصطلاح شعاری معاصر را بزرگشان نکنید. خداوند سایۀ سایه را از سرمان کم نکند این را هم بگویم که تاسیان، گلچینِ خوبی است اما آینه در آینه گلچینِ بهتری است.
هیچوقت اینقدر خودم را به ابتهاج نزدیک احساس نکردم و از اشعار پختهی فوقالعادهاش لذت نبردم. او قطعاً مهمترین و جدیترین شاعر باقیمانده از نسل طلایی هنر معاصر کشورمان است. نیش و کنایههای اجتماعی-سیاسی استاد ابتهاج، نادیدهگرفتنی نیست. کاش ملتمان بیشتر بهسمت اینگونه مسائل توجه نشان میدادند؛ آنوقت بسیاری از همین اشعار میتوانستند مرغ سحرمان باشند.
آه دیری است که من مانده ام از خواب به دور مانده در بستر و دل بسته به اندیشه ی خویش مانده در بسترم و هر نفس از تیشه ی فکر میزنم بر سر خود تا بکنم ریشه ی خویش
چیست اندیشه ی من ؟ عشق خیال آشوبی که به بازیم گرفته ست به بیداری و خواب می نماید به من شیفته دل رخ به فریب می رباید ز تن خسته ی من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خیالی که ز دور چهره برتافته در آینه ی خاطر من همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ دور از دستِ تمنای من و در بر من
خواب می آید و در چشم نمی یابد راه یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال نشنوم ناله ی خود را دگر از مستی درد آه، گوشم شده کر یا که زبانم شده لال
چشم ها دوخته بر بستر من سحر آمیز خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی سیاه آه از خویش تهی میشوم آرام آرام می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه
من نمیدانستم معنی هرگز را، تو چرا بازنگشتی دیگر؟...
بهم گفت: تو کسی بودی که برام تاسیان رو معنی کردی و من قراره تا همیشه با این کلمه تو رو به یاد بیارم، به همین خاطر به نظرم برات بهترین هدیه اومد... برام خیلی خاص بودی تاسیان عزیز، یه تیکه از قلبم با خوندنت برای همیشه ذوب شد انگار...میتونم تا خود صبح از زیبایی کلمات سایه بنویسم، ولی انگار هرچیزی بگم، ممکنه کملطفی کنه...برای همین در وصفش همینقدر بس که این کتاب، در زمانی خاکستری، برای من رنگ شد. واقعا انگار شعر، التیامبخش رنج آدمیزاده...
دگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ. دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده شبگیر که می ازد رنگ آری، این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده تار می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس بوسه مهر که در چشم من افشانده شرر خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ
هرگز نیامد بر زبانم حرف نادلخواه اما چه گفتم؟ هرچه گفتم، آه پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است از من به من فرسنگ ها راه است... خاموشم اما دارم به آواز غم خود می دهم گوش وقتی کسی آواز می خواند خاموش باید بود...
تاسیان مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج در قالب های نیمایی و چه��رپاره است که شاعر آنها را در فاصله ۱۹ تا ۷۴ سالگی اش سروده است. ابتهاج را بیشتر به غزل ها علی الخصوص غزل های عاشقانه اش می شناسیم اما در این کتاب تبحر او در سرایش نیمایی نیز به چشم می آید. به اعتقاد من اکثر چهارپاره های کتاب به خاطر روایی نبودن و تکیه بیش از حد بر استفاده از توصیفات، به قوت نیمایی ها نیستند. علی الخصوص نیمایی های کوتاه تر کتاب تاسیان، به علت نبود تصاویر پیچیده نیمایی های بلند، مخاطب را به دام تزاحم افکار و تصاویر نمی اندازند و کشف مضمون در آنها برای مخاطب بهتر و دلنشین تر خواهد بود.
این اواخر تجربیات سیمین بهبهانی در قالب چهارپاره را ب��رسی میکردم و باید بگویم اگرچه تمام این تجربیات به دوره جوانی و ناپختگی شعر سیمین برمی گردد اما به علت برخورداری از موهبت روایت و آگاهی سیمین به ظرفیت های این قالب، آنها را از چهارپاره های ابتهاج خواندنی تر می دانم
این شعری بود که بیشمار من را تحت تاثیر قرارداد، شعرهای خوب دیگه هم طبعا توی کتاب هست که خب قبلا خونده بودم مثل ارغوان و سروستان و ...
پرده افتاد صحنه خاموش آسمان و زمین مانده مدهوش نقش ها رنگ ها چون مه و دود رفته بر باد مانده در پرده گوش رقص خاموش فریاد
پرده افتاد صحنه خاموش وز شگفتی این رنگ و نیرنگ خنده یخ بسته بر لب گریه خشکیده در چشم
پرده افتاد صحنه خاموش و آن نمایش که همچون فریبنده خوابی شگفت دل از من همی برد پایان گرفت
و من که بازیگر مات این صحنه بودم چو مرد فسون گشته خواب بند که چشم از شکست فسون برگشاید .به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا! که را بخت آن داده اند که چون من تماشاگر بازی خویش باشد؟ وز این گونه چون من تراشد فریب دل خویشتن را که آخر رگ جان خراشد؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت فسونکاری این شب بی درنگ و من در شگفت که چون کودکان بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟ و یا در نهفت دل تنگ خویش بگریم بر اندوه این سرگذشت؟
باز هم - همچون سیاه مشق 1 - گاهی با همان اشعار تکراری و به شدت کوششی و صرفا مطنطن روبرو هستیم اما اغلب محدود به همان شعرهای اولیه است. ورود دردهای عمیق و زیسته - مثلا فشارهای جو سیاسی - عملا شعر را از آن حالت درآورده و پختگی ای به اشعار داده. البته با این حال من اشعار سیاسیش را چندان دوست ندارم - اصولا شعر سیاسی سخت می تواند خوب باشد و از حالت اعلامیه بیرون بیاید. تلاش هایی که در اشعار کوتاه هایکووار کرده به نظرم جالب بودن
اشعاری که برام جالب تر بودن "شب تاب"، "شب سیاه"، "ژاله"، "رمیده"، "درد گنگ"، "اندوه"، "آزار"، "شبگیر"، "دختر خورشید"، "صلح"، "غروب"، "ناقوس"، "نیلوفر"، "احساس"، "هول"، "سرگذشت"، "طرح"، "فلق"، "ارغوان"، "کوچ" و "شاعر" بودن
گفتمش: شیرینترین آواز چیست ؟ چشم غمگینش به رویم خیره ماند قطره قطره اشکش از مژگان چکید لرزه افتادش به گیسوی بلند زیر لب غمناک خواند: ناله زنجیرها بر دست من گفتمش: آنگه که از هم بگسلند... خنده تلخی به لب آورد و گفت: آرزویی دلکش است اما دریغ بخت شورم ره برین امّید بست وان طلایی زورق خورشید را صخره های ساحل مغرب شکست من به خود لرزیدم از دردی که تلخ در دل من با دل او می گریست گفتمش: بنگر در این دریای کور چشم هر اختر چراغ زورقی ست سر به سوی آسمان برداشت گفت چشم هر اختر چراغ زورقی ست لیکن این شب نیز دریاییست ژرف ای دریغا شبروان کز نیمه راه می کشد افسونِ شب در خوابشان گفتمش: فانوس ماه می دهد از چشم بیداری نشان گفت: اما در شبی این گونه گنگ هیچ آوایی نمی آید به گوش گفتمش: اما دل من می تپد گوش کن، اینک صدای پای دوست گفت: ای افسوس در این دام مرگ باز صید تازه ای را می برند این صدای پای اوست گریه ای افتاد در من بی امان در میان اشک ها پرسیدمش: خوش ترین لبخند چیست ؟ شعله ای در چشم تاریکش شکفت جوش خون در گونهاش آتش فشاند گفت: لبخندی که عشق سربلند وقت مردن بر لب مردان نشاند من ز جا برخاستم بوسیدمش.
ارغوان
ارغوان! شاخۀ همخونِ جداماندۀ من آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟ آفتابیست هوا؟ یا گرفتهست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه میبینم دیوارست آه، این سختِ سیاه آنچنان نزدیک است که چو برمیکشم از سینه نفَس نفَسم را برمیگردانَد ره چنان بسته که پروازِ نگه درهمین یک قدمی میمانَد.
کورسویی ز چراغی رنجور قصهپردازِ شبِ ظلمانیست نفَسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانیست.
هر چه با من اینجاست رنگِ رخباخته است آفتابی هرگز گوشۀ چشمی هم بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است.
اندرین گوشۀ خاموشِ فراموش شده کز دَمِ سردش هر شمعی خاموش شده یادِ رنگینی در خاطرِ من گریه میانگیزد: ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد میگرید چون دلِ من که چنین خونآلود هر دم از دیده فرو میریزد.
ارغوان! این چه رازیست که هر بار بهار با عزای دلِ ما میآید که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است وین چنین بر جگرِ سوختگان داغ بر داغ میافزاید.
ارغوان، پنجۀ خونین زمین! دامنِ صبح بگیر وز سواران خرامندۀ خورشید بپرس کی بر این درۀ غم میگذرند.
ارغوان، خوشۀ خون! بامدادان که کبوتر ها بر لبِ پنجرۀ بازِ سحَر غلغله میآغازند جانِ گلرنگِ مرا بر سرِ دست بگیر به تماشاگهِ پرواز ببر آه، بشتاب که همپروازان نگرانِ غمِ همپروازند.
ارغوان، بیرق گلگونِ بهار! تو برافراشته باش شعر خونبار منی یادِ رنگینِ رفیقانم را بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ من ارغوان، شاخۀ همخونِ جداماندۀ من!
می خواهمت بگو و دگر باره ام بسوز/ در شعله ی فریبِ دمِ دلنشینِ خویش/ تا نو کنم امیدِ شکیب آفرینِ خویش/ آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز... ----------------------------------------- چیست ای دلدار! این اندوهِ بی آرام چیست/ کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین؟/ آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار/ کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین؟... ----------------------------------------- با آن همه نیاز که من داشتم به تو/ پرهیزِ عاشقانه ی من ناگزیر بود/ من بارها به سوی تو بازآمدم ولی/ هر بار دیر بود!... ----------------------------------------- کورسویی ز چراغی رنجور/ قصه پردازِ شبِ ظلمانی ست/ نفسم می گیرد/ که هوا هم اینجا زندانی ست/.../ ارغوان، پنجه ی خونینِ زمین!/ دامنِ صبح بگیر/ وز سوارانِ خرامنده ی خورشید بپرس/ کی بر این دره ی غم می گذرند؟... ----------------------------------------- هوا بد است/ تو با کدام باد می روی؟/ چه ابرِ تیره ای گرفته سینه ی تو را/ که با هزار سال بارشِ شبانه روز هم/ دلِ تو وا نمی شود...
مجموعهای از اشعار نوی سایه. این کتاب هر چند سال یک بار به دست شاعر بهروز و شعرهای جدید اضافه میشود.
شعر سایه، یکی از برجستهترین شعرای معاصر، که به تعریف نیاز ندارد. کاغذ کتاب، کاغذ کاهی و چشمنواز است. صفحهآرایی به شکل موجهی انجام شده. نیمفاصلههایی که در درستخوانی شعر نقش دارند، به خوبی رعایت شدهاند. تنها مشکل شاید ویرگولهایی باشد که اینجا و آنجا جا ماندهاند.
در این دوران که یاوههای کاغذحرامکنها با عنوان شعر به چاپ میرسند، به نظرم آشنایی با سایه و دیگر شعرای بزرگ معاصر، علیالخصوص برای جوانان، اهمیت ویژهای دارد. امیدوارم که سایه بر سر ما باقی بماند.