یکی از بهترین کتاب هایی که خواندم و تعبیر شخصی خودم را نوشتم: دوگانه:《انکس که خانه اش را دوست ندارد خانه همسایه را چگونه دوست خواهد داشت؟》 کینه و دشمنی مانع ارامش و روشنی دل می گردد و عذاب همیشگی را برای فرد در پی دارد. به دست باد: 《بادبادکها مال باد هستند نه مال ما ..》 خوشی و وقایع زندگی کاملا در انحصار انسان نیستند،زندگی مانند باد اختیار امور را برعهده دارد،بادبادک ها را به اوج می برد و گاه آنها را به زمین میزند و از صاحبش می راند.(قضا و قدر) بدنام:《گرگ ها رسمشان نبود گدایی کنند،می گفتند:از ما آنکه نمیتواند پوستی بدرد بمیرد بهتر است.》. در این قسمت از کتاب یاد این بیت شعر افتادم: من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم شهر بزرگ:روایت دغدغه ها و مشکلات مردم یک شهر بزرگ در یک تلفنخانه مرکزی است.داستان با وجود کوتاهی ،تمام شخصیت ها و نگرششان را به زیبایی به تصویر می کشد. غیرممکن:هیچ چیز حتی شیطان(دیکتاتور)نمیتواند انسان را وادار به کاری کند. 《فعل بدبخت بودن هیچ گاه به صورت آینده در نمی آید و به آینده نمی رود.》. پاسخ ناپذیر:غریبه ای که به جستجوی جهنم پیش می رود... 《پس تو تنها برای گریز از جهنم،دست یتیمی را خواهی گرفت؟آیا باور داری که انسانیت تنها از یک هراس سرچشمه می گیرد؟و همه اینها به خاطر فرار از یک آتش است!》 《التماس تنها غرور انسان را پایمال می کند و این تنها غرور من است که مرا تا مرز جهنم پیش رانده است.بی شک بهشت پر از کسانی ست که در دم واپسین پوزش خواسته اند و التماس کرده اند》. مینا،ترس،خاموشی:چشم ها را باید شست...جور دیگر باید دید... همه چیز به نگاهمان بستگی دارد و حتی روابط ما با اطرافیان نیز برگرفته از همین نگاه است...تنها خود هستیم که میتوانیم از منجلاب زندگی بیرون بیاییم. 《همه زندگی من جز ترس نبوده...نه مینا ممکن نیست چنین کلماتی را تکرار کنی. _می ترسم!خیلی میترسم!》 آرش در قلمرو تردید:ما، قهرمان ها و روشنفکران را می جوییم و هنگام نیاز تنهایشان میگذاریم. 《هان ای آرش،پایدار باش!تنهایی،شکوه فتح تو را بیشتر می کند.》 دوگانه:ما انسانها همواره در جستجوی نیمه گمشده خویش هستیم غافل ازینکه با شرم و غرور آنها را در یک قدمی خویش از دست داده ایم. 《ما دو مسافر بودیم،یکی از شرق دیگری از غرب ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم و اندوهی گران به بار آوردیم من به مشرق بازگشتم و او شاید با بار شراب خود سرگردان شهر های غریب شد به راستی ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم》
کتاب پر بود از جملات ناااب و تاثیرگذار... ولی ای جملات 👇قلبم رو لمس کرد... ما دو مسافر بودیم یکی از شرق و دیگری از غرب. ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم. و اندوهی گران به بار آوردیم... من به مشرق بازگشتم و او شاید با بار شراب خود ، سرگردان شهرهای غریب شد. به راستی که ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم....
*ما دو مسافر بودیم ،یکی ازشرق و دیگری ازغرب. ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم. واندوهی گران به بار آوردیم. من به مشرق مقدس بازگشتم و او ،شاید با بارشراب خود سرگردان شهر های غریب شد. به راستی که ما برای هم آمده بودیم. و ندانستیم. *آدم های عاشق هم که همیشه غمگین هستند.آدم به شادی بیشتر از غم احتیاج دارد.
من دوست دار نادر ابراهیمی ام و پیدا کردن چاپ سوم این کتاب (به سال 54) در دانشگاه تورنتو بسیار شادم کرد. دو غزلداستان در انتهای کتاب رو بسیار دوست داشتم پایان کتاب چنین است : ما را سلامت ما بر باد داد نه دنائت تو .. . یاد عزیزش گرامی
ما دو مسافر بوديم، يكي از شرق و ديگري از غرب. ما دو مسافر بوديم، من از مشرق مقدس ميآمدم و او از مغرب سرد. او بار شراب داشت، و من به جستجوي شراب آمده بودم. او شرابفروش بود و من مشتري مسلم متاع او بودم. و هر دو به يك شهر ميرفتيم و هر دو به يك ميهمانسراي. به راستي كه ما براي هم بوديم و براي هم آمده بوديم. شبانگاه، چون خستگي راه دراز، با خفتن نيمروز تمام شد، هر دو به چايخانه رفتيم و در مقابل هم نشستيم. به هم نگريستيم و دانستيم كه هر دو بيگانه ي در آن شهريم و نا آشناي با همه كس. او را خواندم كه با من چاي بنوشد و از شهر و ديار خويش با من سخن بگويد. نشستيم و چاي نوشيديم و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنيد. و چون بازار سخن گرم شد، پرسيدم : به چه كار آمده يي و چرا به دياري غريب سفر كرده يي؟ و او، شايد شرمگين از شرابفروش بودن خويش گفت كه هفت بار پوست روباه با خود آورده است. و من، شايد شرمگين از مشتري شراب بودن در برابر او، كه متاعي گرانبها با خود آورده بود، گفتم : فيروزه ي مشرقي به بازار آورده ام. و باز گفتيم و باز شنيديم ؛ تا پاسي از آن تيره شب گذشت. و من، دلتنگ از نيرنگ، به بستر خويش رفتم و خواب به ديدگانم نيامد تا به گاهِ سحر. روز ديگر من سراسر شهر را گشتم و از هزار كس شراب خواستم و دانستم كه در آن ديار هيچكس شراب نميفروشد و هيچ كس مشتري شراب نيست. به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چايخانه نشستم. سر در ميان دو دست گرفتم و گريستم. بيگانهي مغربي بازآمد، دلگير و سر به زير و در ديدگان هم حديث رفته را بازخوانديم. چاي خورديم و هيچ نگفتيم و خويشتنِ خويش را در حجاب تيره ي تزوير پنهان كرديم. ما دو مسافر بوديم، يكي از شرق و ديگري از غرب. ما دو مسافر بوديم كه گفتني هاي خويش نگفتيم. و اندوهي گران به بار آورديم. من به مشرق مقدّس بازگشتم و او، شايد با بار شراب خود سرگردان شهرهاي غريب شد. به راستي كه ما براي هم آمده بوديم. و ندانستيم.
این دومین کتابی بود از نادر ابراهیمی که خواندم البته در قالب کتاب الکترونیک . این کتاب مجموعه ای از چند داستان کوتاه است . فضای داستان ها تاریک و قدری مبهم است اما همیشه از توصیفات و قلم نادر ابراهیمی لذت می برم . بخشی از کتاب را بسیار پسندیدم که آن را اینجا می نویسم .
***********
همسایه خوب من، آنکس که خانه اش را دوست ندارد ، خانه ی همسایه را چگونه دوست خواهد داشت ؟ آنکه فرزندانش را نه از سر مهر ، بل از روی کینه می کوبد و آزار می دهد ، فرزندان باغ تو را چگونه دوست بدارد ؟ آنکه هرگز خانه اش را نمی آراید ، آرایش خانه ی همسایه اش را چگونه تحمل تواند کرد ؟
***********
_نه ای غریبه . مردم این شهر همه کوتاهند ، سال هاست که دیگر در میان ما ، کسی که بلند تر از دیگران باشد ظهور نکرده است .