"در نگاه اول عطارد تنها نام نزدیکترین سیاره به خورشید است. سیاره ای کوچک اما سنگین که بیش از همه ی سیارات به دور خورشید می چرخد و خیلی کمتر از همه به او پشت می کند، بطوریکه وقتی نیمه ی رو به خورشیدش گرمای شدید را تجربه می کند، نیمه ی دیگرش بسیار سرد است. عطارد طبق آخرین بررسی های اخترشناسی، خودش ماه یکی از سیارات دیگر بوده است اما گرفتار جاذبه ی خورشید می شود و ماه بودنش را فراموش می کند تا به دور خورشید بگردد!
ضمنا عطارد ماه ندارد! گویی عطارد فقط خورشید را دارد! (هر چه سیارات از خورشید دورتر می شوند، به تناسب اندازه یشان تعداد ماههایشان بیشتر می شود آنچنانکه عطارد ماه ندارد و نپتون که آخرین سیاره منظومه شمسی است سیزده ماه دارد)
منظومه ی شمسی تابلویی ست جامع و شگفت از اصیل ترین پیشآمد بشری ؛یعنی عشق که مفاهیمی چون کوچکی و بزرگی، دوری و نزدیکی، سردی و گرمی، جاذب و مجذوب بودن، حقیقی و مجاز بودن و... را در آن می توان به نظاره نشست و من به راستگویی ِ نقاشی شهادت می دهم که فرموده است :«ان فی السموات و الارض لایات للمؤمنین»آیه 3 سوره جاثیه"
همه ی شعراش خوب نبود ولی انگشت شمار شعرایی داشت که خیلی خیلی خیلی خوب بود. توی بعضی از اشعار هم یک یا دوبیتشون واقعا خوب بود. من بخاطر همون چند تا شعری که ازشون لذت بردم ۳ ستاره میدم :)
بسم الله ۱۴۰۰/۰۱/۲۹ ابتدا باز هم تاکید میکنم که بنده مخاطب عام شعر هستم و از نگاه یک مخاطب عام این چند کلمه را بخوانید. به نظر من اشعار ابتدایی و خصوصا اواسط کتاب نسبت به انتهای آن قویتر اند. چیزی که کمی اذیت کننده است حضور توأمان اشعار آیینی و عاشقانه، بیهیچ مرزبندی، در کنار هم است که چون باید حال و احوال را شیفت کنیم به نظرم بهتر بود کتاب به دو بخش کوتاه عاشقانه و آیینی تقسیم میشد تا از شعر عاشقانه یکهو نرسیم به روضه. همین. از کتاب: ابتدا یک بیت از آیینیها ای که از بوی طعام خانهها خوابت نبرد مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گریه کرد ... از عاشقانهها:
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را ... تو ای شاعرتر از «سیمین!» به «رستاخیز» اگر آیی بپوشد سایهی شعرت فروغ هر چه پروین را
کاظم بهمنی شاعریه که چندوقت یه بار یه تمثیلهایی به کار میبره و خوشذوقی هایی به خرج میده که آدمو خیلی هیجان زده و امیدوار میکنه اما اکثر شعراش اونچنان خوب نیستن. این دفتر هم چنتا شعر قابل توجه داشت و چنتا شعر هم داشت که بهتره با اسید سرو بشه.
آن مسافر كه سحر گريه در آغوشم كرد آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم كرد
خواستم دست به مويش ببرم خواب شود عطر گيسوش چنان بود كه بيهوشم كرد
معصيت نيست نمازي كه قضا كرد از من معصيت زمزمههايي ست كه در گوشم كرد
نيمهشبها پس از اين سجده كنان ياد من است آن سحرخيز كه آن صبح فراموشم كرد
چه كلاهي به سرم رفت، كبوتر بودم يك نفر آمد و با شعبده خرگوشم كرد
در عزاداري او رسم ِ چهل روز کم است ياد چشمش همه ي عمر، سيه پوشم كرد
***
کاظم بهمنیِ جوان، بهترین غزلسرای معاصر است؛ بهتر از فاضل نظریها و مهدی فرجیهاست کاظم بهمنی نابغهایست بیبدیل که تا به حال فقط دو کتاب بیرون داده. پیشامد و عطارد. هر دو کتاب بینظیرند و عالی. 90 درصد شعرهای این دو کتاب عااااالیند و ده درصد بقیه، خوب
من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم پیش تو پایش بیفتد قید خود را میزنم
در وجودم کعبهای دارم که زایشگاه توست از شکاف کعبه گاهی پرده بالا میزنم
!این غبار روی لبهام از فراق بوسه نیست - !در خیالم بوسه بر پای تو مولا میزنم -
از در مسجد به جُرم کفر هم بیرون شوم در رکوعات میرسم، خود را گدا جا میزنم
این که روزی با تو میسنجند اعمال مرا سخت میترساندم، لبخند اما میزنم
!من زنی را میشناسم در قیامت... بگذریم حرفهایی هست که روز مبادا میزنم
بعد از مدتها یک مجموعه شعر را لاجرعه نوشیدن لذتبخش بود. آن هم مجموعه شعری که تعریفش را از دیگران شنیدهای و واقعاً انتظارت را برآورده میکند. سه نکته به ذهنم میرسد یکم. آوردن اشعار آیینی در میان اشعار عاشقانه، از نظر من کار جالبی بود. هم باعث غافلگیری میشد و هم تنوعی لذتبخش ایجاد میکرد. دوم. مقدمهی کتاب که فلسفهی نام کتاب را شرح داده فوقالعادهست. پیوند علم و ادبیات. سوم. در بعضی از اشعار، آقای بهمنی از زاویه دید "اشیا" به جهان نگاه کرده و گویا اشیا نیز شخصیتی مستقل دارند. (جانبخشی به اشیا) این ایده خیلی دلنشین بود و شاید برای من، شعر "تیر چوبی"، جزو سه شعر برتر این کتاب بود.
شعر در روزگار ما احوال ناخوشی دارد. اینکه هر بیسر و پا به لطف صفحه کلید و اینتر جملات نامفهوم و بیمعنای خود را تقطیع میکند و گمان برد به شاعر نو بدل گشته، یا اینکه با سرهمبندی هجاها و کلمات و گاهی چاشنی کردن چند واژهی مزخرف به خیال خطشکنی، آوانگارد بودن و پیشرو بودن خیال غزلسرای والامقام به سرش بزند قطار شعر و شاعری ما را از مسیر خود خارج کرده و با شتاب به سوی دره رهنمون میشود.
کاظم بهمنی اما خارج از این فلسفه و قاعدهها قرار میگیرد. بدون شک در دو مجموعه شعری که از او به انتشار رسیده، اشعار ضعیف هم به چشم میخورد اما اگر او را با دیگر جوانان امروز مقایسه کنیم به نیکی در مییابیم که او با اختلاف فاحشی بر صدر لیست شعرای امروز قرار میگیرد. جنس اشعار او برای من که نه منتقد ادبی، نه شاعر و نه واقف بر اصول شاعری هستم دلپذیر است. اشعار او را میتوان احساس و تجسم کرد و این تنها تجربهی من نبوده بلکه بازخوانی اغلب اشعار او برای دوستانم نیز رگهای از احساس را در وجود آنها جاری ساخته است. این بیشک یکی از مهمترین وظایف غزل خوب است که کاظم بهمنی درآثارش به آن دست یافته.
گاه و بی گاه خود مرگ و هراز گاه نمردن سخت است روز در معرض او بودن و شب دل نسپردن سخت است امشب از پنج هزار و چهل و شش غزل بکر پرم چقدر هم مژه را با سرِ انگشت شمردن سخت است بین بازار شلوغی که در آن فکر همه مشغول است سر به زیر آمدن و رفتن و دائم تنه خوردن سخت است آن زمانی که رقیب تو رفیق است و رفیق تو رقیب دست در دست رفیقی زدن و سخت فشردن سخت است در شب جشن عروسیش عصای تن زارم می دید: باغبان را دم باغی که به کل سوخته، بردن سخت است در شب جشن عروسیش که مردم به همه ثابت شد گاه و بیگاه خود مرگ و هر از گاه نمردن سخت است
خوندنش مثل همون پيشامد بود برام، خيلي اتفاقي و در لحظههاي آخر ِ ارسال:) مقدمهي عالياي هم داشت، غزلهاش هم خوب بود، البته به قول دوستي طوري نبود كه بشه بهش سهل ممتنع گفت، مثلن مثل شعرهاي سعدي كه در عين سادگيشون تو خوندن نميشه مانند اونهارو نوشت. شايد اگر كمي ذوق هنري داشت، با رعايت وزن و قافيه از پس سرودن مثل اون براومد، البته براي كسايي كه علاق دارن و ميخوان شيه شروع داشته باشن:)
به این سو هم نگاهی کن ، نگاهی در خورم یعنی تفنگ میرزا مشکن غرور ناصرالدین را !!! ~ تو مثل قوم صهیونی که با آن چشم زیتونی به اشغالت در آوردی دل من این فلسطین را
نگاه مهندسی شده کاظم بهمنی در مجموعه پیشامد باعث شد تا به سراغ عطارد بیام . مثل پیشامد دوست داشتنی و متنوع بود ، ولی مجموعه پیشامد برام قابل درک تر بود . با این حال این مجموعه هم به شدت دوست داشتنی بود .
شب کوتاه وصال ات به گمان شد سپری دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق شادی بلبل از آن است که بو کرد و نچید