قیصر امینپور، شاعر نام آشنای معاصر در مجموعه شعر به قول پرستو میکوشد پنجرهای تازه به روی نوجوان امروز بگشاید و او را به تماشای افقهای متفاوتی ببرد که تصاویرش را جز در واژههای او نمیتوان به تماشا نشست. از این رو سرودههای امینپور نه تنها برای نوجوانان که برای مخاطب بزرگسال هم خواندنی است.
غنچه با دل گرفته گفت: «زندگی، لب ز خنده بستن است گوشهای درون خود نشستن است.» گل به خنده گفت: «زندگی شکفتن است با زبان سبز، راز گفتن است» تو چه فکر میکنی؟ راستی کدام یک درست گفتهاند؟ من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است.
غنچه با دل گرفته گفت: «زندگی، لب ز خنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است.» گل به خنده گفت: «زندگی شکفتن است با زبان سبز، راز گفتن است.»* گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد... تو چه فکر می کنی؟ راستی کدام یک درست گفته اند؟ من که فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیش تر ز غنچه پاره کرده است!
خدا پر داد تا پرواز باشد/گلویی داد تا آواز باشد/خدا می خواست باغِ آسمان ها/به روی ما همیشه باز باشد/خدا بال و پرِ پروازشان داد/ولی مردم درونِ خود خزیدند/خدا هفت آسمانِ باز را ساخت/ولی مردم قفس را آفریدند --------------------------------------- شاعری روی دفترش خم شد/شانه هایش ز درد تیر کشید/قطره ای از قلم به کاغذ ریخت/دفتر از درد بر خودش پیچید
من الان ۳۱ سالمه . بار اولی که این کتابو خوندم ۱۵ سالم بود. باز هم همون اندازه لذت بردم. پنج ستاره میدم چون شاید فقط خوندن همچین کتابی باعث میشه یه مرد ۳۱ ساله با خوندن یه شعر اشک تو چشماش جمع بشه و حسرت روزهای گذشته رو بخوره و با خوندن شعر بعدی لبخند بزنه
اگر نوجوانی میشناسید که تازه داره با دنیای شعر آشنا میشه و یا دوست دارید به شعر خوندن مشتاقش کنید بهترین هدیه همین کتاب هست.... البته برای بزرگسال هم شیرین خودش رو داره. اشعار ساده و قابل فهم ان و برای همین برای شروع توصیه ش میکنم تصاویرش هم بسیار جذاب بودند. البته طبیعتا من یک سری اشعار رو بیشتر دوست داشتم و خب یک سری هاشون هم برای من جذابیت کمتری داشتند 💚💚 در کل کتاب جمع و جور و جذابیه
~~~~ خدا بال و پر و پروازشان داد ولی مردم درون خود خزیدند خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفس را آفریدند
~~
پاره سنگی در آسمان چرخید بال گنجشک کوچکی لرزید چیزی از شاخه بر زمین افتاد کسی از روی شیطنت خندید
شاعری روی دفترش خم شد شانه هایش ز درد تیر کشید قطره ای از قلم به کاغذ ریخت دفتر از درد بر خودش پیچید