روشنگر تاریکی ها" در برگیرنده زندگی باغچه بان و همسر و یاورش صفیه میربابایی و یادداشت های ثمین و ثمینه باغچه بان درباره زندگی پدر و مادرشان و مجموعه عکس هایی از آلبوم خانوادگی آن ها است.
جبار باغچه بان از پیشگامان آموزش و پرورش نوین و پایه گذار آموزش و پرورش ناشنوایان ایران است. او یک مبارز واقعی است و در جنگ با تاریکی و نادانی اگر چه زخم ها بر می دارد اما پیروزی با اوست زیرا باور دارد که پیروزی با دانایی است.
"روشنگر تاریکی ها" تلاش های جبار باغچه بان و همسرش به عنوان یکی از تاثیرگزارترین کوشندگان راه فرهنگ و ادبیات کودکان را بازگو می کند و الگویی آرمانی اما واقعی در دسترس نسل جدید می گذارد تا از دشواری ها نهراسند و آن ها نیز با ادامه راه آن ها به کاروان بزرگ روشنگران تاریکی این سرزمین بپیوندند.
کتاب با یادداشت های صفیه میربابایی همسر باغچه بان آغاز می شود و با زندگینامه ی خود نوشت باغچه بان ادامه می یابد. او در این نوشته از سختی های راه گفته است و دردهایش. او خود، نوشته اش را به فریاد گوش خراشی تشبیه کرده است و امیداش این بوده است که: "این فریاد جانگدازی من، لااقل موجب عبرت خوانندگان باشد و بس". روشنگر تاریکی ها کتابی است تفکر برانگیز و اثر بخش.
این اثر نخستین جلد از مجموعه کتاب های زندگینامه کوشندگان راه بهزیستی کودکان ایران است که موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات منتشر کرده است.
لابهلای خطهای کتاب انواع شیوهی کار با کودک را پیدا میکنم هیچ، اگر قرار بود دانشگاهی تأسیس کنم حتماً این کتاب را میگذاشتم در سرفصل همهی رشتهها. چطور این همه بلد بودند با خستگیهاشان باز هم بایستند و پیوسته چیزی را دنبال کنند؟ به نظرم کتاب مهمی است که اگر در حوزهی آموزش کار میکنید حیف است نخواندهباشید
مطالعه مستندات و زندگی نامه های "بعضی نفرات " مفرّح ذات است . یکی ازعزیزترین انسانهایی که سیمایش نمایه شرف و نجابت است همانا جبّارباغچه بان باشد. دوکتاب درباره اش دارم : روشنگرتاریکی ها ، نوشته اتوبیوگرافیک خودش ودومی ، چهره هایی ازپدرم نوشته پسرش ثمین .آن نابغه بزرگ آموزشی که بادست خالی ودلی پرعشق به دنیای کودکان پانهاد وباوجودسختی ها و دشواریهای بسیارولی باشوروحال ، گام هایی اصولی وجدی برای آنان وبویژه کودکان ناشنوابرداشت . اوراه نجات رادرگسترش مسائل فرهنگی میدانست .درمدارس "مرند" ، سربچه هارامی شست وازحقوقش مبالغی راصرف خرید دارو وملزومات برای زخم های کچلی آنهامیکرد. کم لطفی هاهم اورانه دلسرد که مصمم ترمیکرد. درابتدای کتاب روشنگرتاریکی هامی نویسد: فصل پاییزاست .پانزده سال ازمرگ همسرم میگذرد.من تنها..نشسته ام وبه گذشته می اندیشم .خاطرات تلخ گذشته که ازکودکی من آغازمیشود ، لحظه ای من راتنهانمیکذارند.چاره ای جز به روی کاغذآوردن آنهاندارم ..ووقتی سرگذشتش رامیخوانی، باهرصفحه، مهرت به اوافزوده میشود که چطور بدون کمترین امکانات وچشم داشت ، چنان گامهای بزرگی برای کودکان این سرزمین برداشت. . من مانند یک علف صحرایی به وسیله ی بادوباران وتابش نورآفتاب آسمان ایران سبزشده ام وبه رنگ وبوی ایرانیت خودافتخاردارم قدرت من ، فکرمن وایمان من همه ایرانی است
نفیسه در مورد کتاب نوشته بود: «اگر قرار بود دانشگاهی تأسیس کنم حتماً این کتاب را میگذاشتم در سرفصل همهی رشتهها» به نظرم پیشنهاد بهجا و درستیه. من در لحظاتی از زندگیم کتاب رو خوندم که واقعا دلم میخواست یه نفر باشه که فکر کنم کار درست رو کرده و الگوی خودم قرار بدم و جبار باغچهبان و صفیه میربابایی فراتر از الگو بودنو دلم میخواست یکی از اونا بودم. که بلد بودم انقدر بجنگم و انقدر امیدوارانه ادامه بدم.
بیشترین چیزی که الان دلم میخواد بخونم گزارشهای روزانهی کودکستانها و مدرسهی باغچهبانه که فکر نمیکنم اصلا نوشته شده باشه ولی ای کاش، ای کاش نوشته شده بود.
سوال اینکه کتابی بلدید که شیوههای آموزشیشون رو توضیح بده؟ چون اینجا فقط چند تا نمونه میگه (که باورتون میشه از کاری که الان تو انجیاوها میکنن جدیدتر و خلاقانهتره؟) و من دلم میخواد خیلی بیشتر بدونم.
در نهایت یه غری هم بزنم به ناشر که کتاب رو با این همه غلط تایپی چاپ کرده و حتا تو بازنشر هم درست نکرده غلطها رو :/
چه نیروی عظیمی هست در خواندن تلاش و رنج این آدمها. من هی میگویم باید بیشتر از تاریخ آموزشگری در ایران بدانیم و ممنون کتابهایی مثل این هستم. لطفا هر کتابی که در این باب سراغ دارید به من معرفی کنید.
همیشه خواندن زندگینامۀ افراد برایم یک تیغ دوسویه است. میتواند جالب باشد، میتواند آموزنده باشد یا میتوانم باعث بشود که بگویم «که چی؟» یا یادم بیندازد که هیچ غلطی نمیکنم و الکی باد نکنم. [بیشتر از دوسویه شد!] این زندگینامه خیلی جالب است. اول از همه که خود باغچهبان و همسرش نوشتند و از زبان نفر دومی نیست. روایت با صفیه باغچهبان شروع میشود و تلاشی که برای زندگی میکردند و به معنای واقعی زنده ماندن؛ و بعد از زبان جبار باغچهبان که چطوری با هزارتا بدبختی میخواسته یک مدرسه راه بیندازد. نقش صفیه خیلی برایم جالب بود. اینکه واقعاً بدون آن به شکل امروزی نمیرسید و در کنارش نقش ثمینه و ثمین و همراهی با پدرشان که بتوانند این کار را به سامان برسانند. در تمام قصه یک آب خوش از گلوی باغچهبان پایین نمیرود. خیلی ساده میتواند پولدار و بهتر زندگی کند اما انگار درونش اجازه نمیدهد. برای من به عنوان معلم تلاشی که میکرد باعث شد بفهمم که الکی باد نکنم و فکر نکنم دنیا را کنفیکون کردم. برایم عجیبتر بود که باغچهبان به شکل کلاسیک درس نخوانده اما در جایجای نوشتههایش شیوههایی مدرن و درست را پیش میگیرد و انگار میفهمد که اشکال کجاست و این خیلی شگفتانگیز است. از جاهایی که تجربه واقعاً درست عمل میکند. مثلاً وقتی دربارۀ مدرسه یوسفآباد حرف میزند که نمیدانم همین مدرسهای هست که الان هم هست یا نه؟! اما فهمیده ساختمان درست ساخته نشده و به درد ناشنوایان و لالها نمیخورد و الکی خشت چیدند و این شگفتانگیز است. نمیدانم ثمینه به عنوان کسی که هنوز زنده است و خود باغچهبانها چه حسی نسبت به امروز دارند اما اگر تلاش آنها نبود احتمالاً همین نیمچهتوجه هم به ناشنوایان و لالها نمیشد.
تا آخر عمرم تلاش خواهم کرد همه را متقاعد کنم دستکم یک بار در زندگیشان این کتاب را بخوانند و با زندگی این خانوادهی شگفتانگیز آشنا شوند. راستش خجالتزدهام که آنقدر دیر رفتم سراغش و آنقدر دیر با این انسانهای نازنین آشنا شدم. خانوادهی باغچهبان، از خود جبار گرفته تا همسرش صفیه و فرزندانشان تکبهتک ابرانسانهایی شگفتانگیزند و صفحهای از این کتاب را بدون اشک ریختن نتوانستم بخوانم. خط به خط پیش میرفتم و اشک میریختم و البته الهام میگرفتم. این کتاب در این روزها که بسیار احساس ناامیدی و سرخوردگی میکردم همچون تلنگری بود تا دوباره به یادم بیاورد قدم گذاشتن در مسیر آموزش و آگاهیبخشی دشوارترین کاری است که هرکسی ممکن است بکند و برای منی که بسیار کوچکم و هنوز در ابتدای این مسیرم، همچون چراغ راهی بود تا فراموش نکنم سختیهایی که تا الان کشیدهام در برابر سختیهایی که بزرگان این مسیر در طول قرون گذشته متحمل شدهاند، چهبسا هیچ است و بهخاطر این چالشها نباید دست از تلاش بردارم. جملهی مادر جبار باغچهبان تا ابد در ذهنم میماند «آدم اگر زورش به خودش نرسد، زورش به هیچچیز و هیچکس دیگری هم نمیرسد.» و اینکه هرگز نباید ایستاد، هرگز نباید متوقف شد، هرگز نباید ناامید شد. تا جان در بدن داریم باید خدمت کنیم. حتی اگر همه با ما بدرفتار کردند، حتی اگر هیچکس قدردانی نکند. همان فیضی که از خدمت ما به حتی فقط یک کودک یا یک آدم میرسد، کافی است تا ارزشش را داشته باشد.
کتابی که هر فردی که کاری جدید انجام می دهد و به دنبال خیر برای افراد زیادی هست باید بخواند! شرح پایداری های جبار باغچه بان بی نظیر است. دردسرهای زیاد اما پایداری بی شمار در کنارش ادامه به فعالیت و ارزو های خودش، از طرفی خلاقیت فوق العاده در انجام کارهای جبار باغچه بان ستودنی است. حتما بخوانید و ببینید در چه اوضاعی میتوان طاقت آورد و زندگی را با توجه به اهدافی که داریم ادامه داد!
چقدر ستودنی هست جبار باغچه بان! مگر می شود این سرگذشت ها را خواند و عاشق این وجود های مقدس نشد ؟
معلمان عزیز هم بخوانند. زیرا که فعالیت ها و کارهای آموزشی جبار باغچه بان هم برای معلمان اموزنده است و ایده بخش. در زمانی که امکانات کمی وجود داشت این فعالیت ها را اجرا میکرد، حالا فکر کنید اگر جبار باغچه بان الان در زمانه ما ( با حضور اینترنت و امکاناتی بیشتر از دهه های گذشته) زندگی میکرد چه اتفاقاتی را رقم میزد؟