What do you think?


جبه خانه
داستان بلند «جبهخانه» (تحرير اول: مهر ۱۳۵۳، تحرير نهایی: خرداد ۱۳۶۰) و داستانهای كوتاه «به خدا من فاحشه نيستم»، «بختك»، «سبز مثل طوطی، سياه مثل كلاغ»۰
198 pages, Paperback
First published April 1, 1983
About the author
هوشنگ گلشیری
42 books512 followersFrom the Golshiri foundation website
Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.
Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.
Writer, critic and editor, Hooshang Golshiri, the prominent Iranian literary figure, published his first collection of short stories, As Always, in 1958. His second book, a short novel, Prince Ehtejab (1959) brought him fame and was later made into an internationally acclaimed film (1974). It has since been translated into several languages. His writings include eight novels, five collections of short stories, two books on literary theory and criticism, and a 2 vol. collected essays and articles.
Alongside his writing, he set up workshops and classes to nurture new generations of writers, edited various literary journals, and actively participated in the struggle for freedom of thought and expression in Iran, and the establishment of an independent Iranian writers association. He was awarded the Hellman--Hammett Prize (Human Rights Watch) in 1997, and the Erich Maria Remarque Peace Prize (City Of Osnabruck) in 1999, in recognition of his commitment to human rights and freedom of speech.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 40 reviews
July 18, 2019
نشده از گلشیری چیزی بخوانم و نگهم نداره.
هرچه خواندم عالی بوده.
یادمه یه بار جایی نوشتم:
دوست داشتم گلشیری تا ابد می نوشت و من تا ابد نوشته هاش رو می خوندم.
ای کاش می شد.
داستان بختک رو خیلی دوست داشتم. خوندنش حس خاصی داشت.
اینجا اما از داستان:
سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ
چند خط می نویسم:
خوب، چه می شود گفت؟ اینجا دیگر حق با حسن آقاست. آدم طوطی می خرد که باش درد دل کند، باش حرف بزند، و صبح و ظهر و شب سرش بشود، نه که میان بی بی، یا حسین آقا و حسن آقا یا سید محسن رضوی تفاوت قائل نشود، حالا اگر بهترین طوطی دنیا هم نباشد، نباشد.
اگر داستان رو بخوانید این چند خط کلی حرف برای شما داره.
هرچه خواندم عالی بوده.
یادمه یه بار جایی نوشتم:
دوست داشتم گلشیری تا ابد می نوشت و من تا ابد نوشته هاش رو می خوندم.
ای کاش می شد.
داستان بختک رو خیلی دوست داشتم. خوندنش حس خاصی داشت.
اینجا اما از داستان:
سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ
چند خط می نویسم:
خوب، چه می شود گفت؟ اینجا دیگر حق با حسن آقاست. آدم طوطی می خرد که باش درد دل کند، باش حرف بزند، و صبح و ظهر و شب سرش بشود، نه که میان بی بی، یا حسین آقا و حسن آقا یا سید محسن رضوی تفاوت قائل نشود، حالا اگر بهترین طوطی دنیا هم نباشد، نباشد.
اگر داستان رو بخوانید این چند خط کلی حرف برای شما داره.
February 27, 2020
دیدم اینجا خونده شده علامتش زدم، ولی به معنای ادبی کلمه هیچی ازش به خاطرم نمیاد. اینه که باز خوندمش. بعد یادم اومد که چرا هیچی ازش یادم نیست. سخت بود خوندنش برام. تقلا کردم. رنج کشیدم. فکر میکنم حتا کسی در حد گلشیری هم لازم نبود هرچی مینویسه رو چاپ کنه. بد نبود بعضیا رو هم خط بزنه. پاره کنه. چه میدونم والا.
June 11, 2019
جبه خانه در عصر قاجار به معنی اسلحهخانه و همهی ملزومات متلعق به آن بوده است، اما ما در اصفهان به جایی میگوییم که از البسه و اشیای عتیقه پر باشد
____________________________________________________________
من از سمبل و تمثیلسازیهای معمول سخت بیزارم و اگر شیوهای را بپسندم زبان عبارت نیست که کار اهل ظاهر بود؛ زبان اشارت است که پیشینیان میگفتند: کار اهل باطل است. و ما میگوییم: کار دل و حس و عاطفه است. و حاصل هم فقط نباید «اشارت» بدین و یا آن اجزای واقعیت معروض زمان باشد، بلکه خود باید واقعیتی یا حقیقتی قائم بالذات شود تا بتواند از قید زمانه بگذرد یا حتی از قید منیت ما که خود نیز معروض زمانهایم
____________________________________________________________
جبهخانه
-_-_-
نمیخواست تن دردهد. آن بو، نه حتما بوی یاس، اما چیزی مثل آن میلرزاندش. دستی بود که قلبش را مالش میداد
____________________________________________________________
استاد گفته بود: تن انسان برای ما نباید هیچ راز سربهمهری داشته باشد، باید عادت کنیم، بهش مثل یک شیء نگاه کنیم، یک ماشین. ما باید درست مثل یک ماشین باش روبهرو شویم: چرخ و دندههاش را وارسی میکنیم، پیاده و سوار میکنیم، همین. اگر فکر کردی، حتی یک لحطه که به غیر از رگ و پیها، این خون و این گاز مثلا چیز دیگری هم هست، دستت میلرزد و کارش را میسازی. میکشیش
____________________________________________________________
بارها کشتی گرفته بود، توی خانه و با برادر، یا روی چمن پارکها و با بچههای همقد. و همیشه در تماس دست و پاها و احیانا سینه و پشت خشونت بود یا شاید نوعی احساس دوگانه: خشونت همراه با احساس گرمی پوست دیگری که زنده بود و گرم
____________________________________________________________
میگفت: میدانی پسرم، گاهی آدم توی تاریکی، تنها که باشد، بلندبلند چیزی میخواند. صدای گلولههای این بچهها فقط آواز توی تاریکیست، آواز خواندن از ترس و تنهاییست
دست میزد روی شانهاش: حالا دیگر پسرم ما توی دنیا تنها نیستیم
گفته بود: حداقل این است که دارند میخوانند
و بایست میگفت: اما پدر، نسل شما، فقط به دستور میخواندند
و شاید بایست میپرسید: پدر، نمیترسید که حالا دیگر خواندن یادتان رفته باشد، حتی قهقهه زدن؟
پدر گفت: این خواندن نیست پسرم، این گریه کردن است، سکسکه است
____________________________________________________________
پدر، پدر، من پرم، تمام رگ و پیهای من، مسامات من، پر است، نه از الکل یا دود، پرست از درد؛ از درد دستبند قپانی که سیاحتگر به تو زده بود؛ از سوزش جای شلاقهایی که تو خوردهای؛ از چراغ پیهسوز اتاق کوچک مادر؛ از وصله وصلههای جورابهای ما
____________________________________________________________
گفتی، روی دیوار سلولهای ما شعارها، شعرهاشان هنوز بود، حتی خون سیاه شدهشان را بر زمین دیده بودی. گفتی، موق تیرباران سرود خوانده بودند، یکی با چشمهای باز بیآنکه حتی بگذارد به چوبهی تیر ببندندش. من اما از آن خون سیاهشده پرم؛ از کتابهای پوسیدهی خاکشدهی توی باغچهات؛ از شعلهها و دود هرچه کتاب سوخته
____________________________________________________________
من همیشه رقصیدهام پدر، مثل خرس، پدر؛ خودت گفتی خرس را میبرند بالای ماهیتابهی بزرگ مسی، داغ داغ تا برقصد. میرقد. طبل میزنند، در نقاره میدمند و خرس میرقصد: این پا و آن پا یله میشود، دستی هم گاهی تکان میدهد. بالاتنهاش را هم تکان میدهد. میسوزد و تکان میدهد. من رقصیدهام پدر، فقط رقصیدهام
____________________________________________________________
به خدا من فاحشه نیستم
-_-_-
من را بگو. تمام هفته یا توی صفم یا پشت چراغ قرمز یا پشت میز. نمیدانم هی باید بدوم، مثل شتر عصاری، آن هم با چشم باز میدانی؟ این خیلی بدتر است. تازه میدانیم که نمیرسیم و میرویم، میدانیم همین سنگ که میکشیمش بالاخره یک روزی له و لوردهمان میکند اما باز میکشیمش، حتی چرخ و دندههاش را روغن میزنیم
____________________________________________________________
بعد هم یک انگشت. دستی که نکرده بود. همینطور قلممو لغزیده بود و تا چشم باز کردم، دیدم یک دستم رنگ شده، شاید هم خورده شده، و حالا هم که میبینید. شما حالا مثلا فکر میکنید روح من کجاست؟ وقتی دیگر برای خود من هیچ عضوی باقی نمانده باشد، این روح کجا میتواند پنهان شده باشد؟
____________________________________________________________
دستهاش انگار دو تکه چوب بود رها شده، یا شکسته و آویخته از شانهها. برای همین شاید سیگار میکشید و یا میرفت یک جایی، پشت میزی مینشست و آرنجهاش را میگذاشت روی میز و یک چتولی میخورد
____________________________________________________________
بختک
-_-_-
شاید هم بشود چشمهامان را ببندیم و حرف بزنیم، انگار که کسی نیست، یا انگار که اگر کسی گوش نمیدهد، ندهد، فقط حرف بزنیم، یا من دلم میخواهد حرف بزنم، آنقدر که فکر نکنم غصه دارم، که فکر نکنم حالا گریهام میگیرد، تازه اگر هم گریهام گرفت، یا شما، یکی از شما، گریهاش گرفت میتواند سرش را بگذارد روی شانهی من. مجبور نیستید. فقط میخواستم بگویم باید درست مثل وقتی که دارید زمزمه میکنید گریه کنید، یا مثل وقتی که سرتان را میگذاشتید روی زانوی مادرتان و بیآنکه خجالت بکشید یا فکر کنید یکی میبینید... من که اینطورم
____________________________________________________________
میگویید عرق بخور، برو یک میخانهی دنج، سرپایی، یک چتول بخور. خوب که چی؟ که مست بشوم؟ نمیشود، دیگر مست هم نمیشوم، به این زودیها نمیشوم. فقط منگی است. اگر هم زیاد بخورم، بدتر میشود. تازه چه فایده؟ صبح چی؟ صبح که ـ سردرد و مزه گس دهن به کنارـ آدم میفهمد فقط خواب بوده، خوابی آنقدر سنگین که انگار هفت هشت ساعتی زنده نبوده، سنگین و لخت، بیهیچ خوابی، رویایی، چیزی
____________________________________________________________
سرش زیر بود. انگشتهاش را گرفته بود جلو کاسه چشمهاش. من از غروب براش گفتم، از غمهای غروبی، حتی گفتم که: خیلیها اینطورند. دست خودشان نیست. شاید برای اینکه غروب فقط این رنگآمیزی غریب ابرهای حاشیهی افق نیست، یا همان رنگ نارنجی حاشیهی آن لکه ابر سفید، یا حتی کلاغهایی که دستهدسته میآیند
____________________________________________________________
حرف زد، یک چیزی گفت، تا نکند یکدفعه آدم گریهاش بگیرد، آن هم بیصدا، طوری که حتی اگر کسی پهلوی آدم هم نشسته باشد نشنود
____________________________________________________________
ولکن نبود، نیست. انگار که هنوز خواب است، انگار که هنوز دارد میدود و هیچوقت نمیتواند به مرد برسد
____________________________________________________________
اما همانطور نشسته بود، طوری که انگار ده پانزده سالی است همانجا نشسته است. تازه کاش گریه میکرد، کاش میشد صداش، آن صدای هقهق آرام و یکنواخت را شنید
____________________________________________________________
اینجا، توی گلوی من، یک چیزی ماسیده، انگار که عنکبوتی چیزی به سیب آدم چهارچنگ شده باشد و دستهای آدم در کنارش باشد اما طلسم شده، سنگ شده
____________________________________________________________
من از سمبل و تمثیلسازیهای معمول سخت بیزارم و اگر شیوهای را بپسندم زبان عبارت نیست که کار اهل ظاهر بود؛ زبان اشارت است که پیشینیان میگفتند: کار اهل باطل است. و ما میگوییم: کار دل و حس و عاطفه است. و حاصل هم فقط نباید «اشارت» بدین و یا آن اجزای واقعیت معروض زمان باشد، بلکه خود باید واقعیتی یا حقیقتی قائم بالذات شود تا بتواند از قید زمانه بگذرد یا حتی از قید منیت ما که خود نیز معروض زمانهایم
____________________________________________________________
جبهخانه
-_-_-
نمیخواست تن دردهد. آن بو، نه حتما بوی یاس، اما چیزی مثل آن میلرزاندش. دستی بود که قلبش را مالش میداد
____________________________________________________________
استاد گفته بود: تن انسان برای ما نباید هیچ راز سربهمهری داشته باشد، باید عادت کنیم، بهش مثل یک شیء نگاه کنیم، یک ماشین. ما باید درست مثل یک ماشین باش روبهرو شویم: چرخ و دندههاش را وارسی میکنیم، پیاده و سوار میکنیم، همین. اگر فکر کردی، حتی یک لحطه که به غیر از رگ و پیها، این خون و این گاز مثلا چیز دیگری هم هست، دستت میلرزد و کارش را میسازی. میکشیش
____________________________________________________________
بارها کشتی گرفته بود، توی خانه و با برادر، یا روی چمن پارکها و با بچههای همقد. و همیشه در تماس دست و پاها و احیانا سینه و پشت خشونت بود یا شاید نوعی احساس دوگانه: خشونت همراه با احساس گرمی پوست دیگری که زنده بود و گرم
____________________________________________________________
میگفت: میدانی پسرم، گاهی آدم توی تاریکی، تنها که باشد، بلندبلند چیزی میخواند. صدای گلولههای این بچهها فقط آواز توی تاریکیست، آواز خواندن از ترس و تنهاییست
دست میزد روی شانهاش: حالا دیگر پسرم ما توی دنیا تنها نیستیم
گفته بود: حداقل این است که دارند میخوانند
و بایست میگفت: اما پدر، نسل شما، فقط به دستور میخواندند
و شاید بایست میپرسید: پدر، نمیترسید که حالا دیگر خواندن یادتان رفته باشد، حتی قهقهه زدن؟
پدر گفت: این خواندن نیست پسرم، این گریه کردن است، سکسکه است
____________________________________________________________
پدر، پدر، من پرم، تمام رگ و پیهای من، مسامات من، پر است، نه از الکل یا دود، پرست از درد؛ از درد دستبند قپانی که سیاحتگر به تو زده بود؛ از سوزش جای شلاقهایی که تو خوردهای؛ از چراغ پیهسوز اتاق کوچک مادر؛ از وصله وصلههای جورابهای ما
____________________________________________________________
گفتی، روی دیوار سلولهای ما شعارها، شعرهاشان هنوز بود، حتی خون سیاه شدهشان را بر زمین دیده بودی. گفتی، موق تیرباران سرود خوانده بودند، یکی با چشمهای باز بیآنکه حتی بگذارد به چوبهی تیر ببندندش. من اما از آن خون سیاهشده پرم؛ از کتابهای پوسیدهی خاکشدهی توی باغچهات؛ از شعلهها و دود هرچه کتاب سوخته
____________________________________________________________
من همیشه رقصیدهام پدر، مثل خرس، پدر؛ خودت گفتی خرس را میبرند بالای ماهیتابهی بزرگ مسی، داغ داغ تا برقصد. میرقد. طبل میزنند، در نقاره میدمند و خرس میرقصد: این پا و آن پا یله میشود، دستی هم گاهی تکان میدهد. بالاتنهاش را هم تکان میدهد. میسوزد و تکان میدهد. من رقصیدهام پدر، فقط رقصیدهام
____________________________________________________________
به خدا من فاحشه نیستم
-_-_-
من را بگو. تمام هفته یا توی صفم یا پشت چراغ قرمز یا پشت میز. نمیدانم هی باید بدوم، مثل شتر عصاری، آن هم با چشم باز میدانی؟ این خیلی بدتر است. تازه میدانیم که نمیرسیم و میرویم، میدانیم همین سنگ که میکشیمش بالاخره یک روزی له و لوردهمان میکند اما باز میکشیمش، حتی چرخ و دندههاش را روغن میزنیم
____________________________________________________________
بعد هم یک انگشت. دستی که نکرده بود. همینطور قلممو لغزیده بود و تا چشم باز کردم، دیدم یک دستم رنگ شده، شاید هم خورده شده، و حالا هم که میبینید. شما حالا مثلا فکر میکنید روح من کجاست؟ وقتی دیگر برای خود من هیچ عضوی باقی نمانده باشد، این روح کجا میتواند پنهان شده باشد؟
____________________________________________________________
دستهاش انگار دو تکه چوب بود رها شده، یا شکسته و آویخته از شانهها. برای همین شاید سیگار میکشید و یا میرفت یک جایی، پشت میزی مینشست و آرنجهاش را میگذاشت روی میز و یک چتولی میخورد
____________________________________________________________
بختک
-_-_-
شاید هم بشود چشمهامان را ببندیم و حرف بزنیم، انگار که کسی نیست، یا انگار که اگر کسی گوش نمیدهد، ندهد، فقط حرف بزنیم، یا من دلم میخواهد حرف بزنم، آنقدر که فکر نکنم غصه دارم، که فکر نکنم حالا گریهام میگیرد، تازه اگر هم گریهام گرفت، یا شما، یکی از شما، گریهاش گرفت میتواند سرش را بگذارد روی شانهی من. مجبور نیستید. فقط میخواستم بگویم باید درست مثل وقتی که دارید زمزمه میکنید گریه کنید، یا مثل وقتی که سرتان را میگذاشتید روی زانوی مادرتان و بیآنکه خجالت بکشید یا فکر کنید یکی میبینید... من که اینطورم
____________________________________________________________
میگویید عرق بخور، برو یک میخانهی دنج، سرپایی، یک چتول بخور. خوب که چی؟ که مست بشوم؟ نمیشود، دیگر مست هم نمیشوم، به این زودیها نمیشوم. فقط منگی است. اگر هم زیاد بخورم، بدتر میشود. تازه چه فایده؟ صبح چی؟ صبح که ـ سردرد و مزه گس دهن به کنارـ آدم میفهمد فقط خواب بوده، خوابی آنقدر سنگین که انگار هفت هشت ساعتی زنده نبوده، سنگین و لخت، بیهیچ خوابی، رویایی، چیزی
____________________________________________________________
سرش زیر بود. انگشتهاش را گرفته بود جلو کاسه چشمهاش. من از غروب براش گفتم، از غمهای غروبی، حتی گفتم که: خیلیها اینطورند. دست خودشان نیست. شاید برای اینکه غروب فقط این رنگآمیزی غریب ابرهای حاشیهی افق نیست، یا همان رنگ نارنجی حاشیهی آن لکه ابر سفید، یا حتی کلاغهایی که دستهدسته میآیند
____________________________________________________________
حرف زد، یک چیزی گفت، تا نکند یکدفعه آدم گریهاش بگیرد، آن هم بیصدا، طوری که حتی اگر کسی پهلوی آدم هم نشسته باشد نشنود
____________________________________________________________
ولکن نبود، نیست. انگار که هنوز خواب است، انگار که هنوز دارد میدود و هیچوقت نمیتواند به مرد برسد
____________________________________________________________
اما همانطور نشسته بود، طوری که انگار ده پانزده سالی است همانجا نشسته است. تازه کاش گریه میکرد، کاش میشد صداش، آن صدای هقهق آرام و یکنواخت را شنید
____________________________________________________________
اینجا، توی گلوی من، یک چیزی ماسیده، انگار که عنکبوتی چیزی به سیب آدم چهارچنگ شده باشد و دستهای آدم در کنارش باشد اما طلسم شده، سنگ شده
February 13, 2021
کاش میشد به بودنتان به قلمتان رنگ ادامه زد .هی مینوشتید و هی ما حظ میکردیم بس که کله تان نویسنده است عالیجناب پیشانی بلند .
March 7, 2007
در ادبیات معاصر ما چند نویسنده هستند که آثارشان می تواند در پهنه ی ادبیات جهان جلوه داشته باشد. هوشنگ گلشیری یکی از این انگشت شمار نویسندگان معاصر ایرانی ست. اگرچه جلوه ی بارز آثار گلشیری، زبان اوست و این زیبایی هرگز نمی تواند به عینه به دیگری منتقل شود، اما این ویژگی منحصر به فرد آثار گلشیری نیست. در سفیدی میان سطور آثار گلشیری همیشه حرف هایی برای خواندن هست، نشانه هایی برای اندیشیدن و به فکر فرو رفتن. وقایع، صحنه ها و شخصیت های گلشیری حتی در آثار کمتر خوبش، معلول و نچسب نیستند. با درک من از داستان نویسی نوین جهان، گلشیری قصه گویی تواناست. در میان آثار او اثر بد وجود ندارد. در نهایت چند کار متوسط رو به خوب دارد که از شاهکارهایش محسوب نمی شوند. "معصوم"های گلشیری اما از کارهای درخشان او هستند، همین طور "جبه خانه" و "نمازخانه ی کوچک من" و... بالاخره "شازده احتجاب" که یکی از قله های ادبیات معاصر فارسی ست.
هوشنگ گلشیری به دلیل مطالعات بسیارش در متون گذشته، به ویژه در زمینه ی نثر، دستی هم در نقد و تحلیل داشت. اغلب مقالاتش در باره ی شعر و داستان، خواندنی ست و برخی از بهترین آنها در مجموعه ای دو جلدی با عنوان "باغ در باغ" منتشر شده. افسوس که گلشیری هم مانند بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و چند تنی دیگر، درست زمانی که به اوچ پخته گی و توان و مهارت رسیده بود و می توانست آثار ارزشمند دیگری خلق کند، ناگهان پرید. بسیار دوست داشتم شرایطم در این سال ها آنقدر پایدار بود تا بنشینم و با مرور دوباره ی آثار گلشیری، چیزی بنویسم تا به عنوان خواننده، دینم را به او ادا کرده باشم.
هوشنگ گلشیری به دلیل مطالعات بسیارش در متون گذشته، به ویژه در زمینه ی نثر، دستی هم در نقد و تحلیل داشت. اغلب مقالاتش در باره ی شعر و داستان، خواندنی ست و برخی از بهترین آنها در مجموعه ای دو جلدی با عنوان "باغ در باغ" منتشر شده. افسوس که گلشیری هم مانند بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی و چند تنی دیگر، درست زمانی که به اوچ پخته گی و توان و مهارت رسیده بود و می توانست آثار ارزشمند دیگری خلق کند، ناگهان پرید. بسیار دوست داشتم شرایطم در این سال ها آنقدر پایدار بود تا بنشینم و با مرور دوباره ی آثار گلشیری، چیزی بنویسم تا به عنوان خواننده، دینم را به او ادا کرده باشم.
September 6, 2018
جُبّهخانه، از جبّهخانه شروع کنم. جبّهخانه به اسلحهخانه میگفتهاند. خود کلمه جُبّه عربی است و به معنی زره و سنان است. خود نویسنده هم در یادداشت کتاب آورده جبهخانه در عصر قاجار به معنی اسلحهخانه و همۀ ملزومات متعلق به آن بوده. اما در اصفهان به جایی میگویند که از البسه و اشیای عتیقه پر شده باشد. پیش از هرچیزی لازم است به نثر ساده و سلیس کتاب اشاره کرد. جملههای کتاب آنقدر روان است که گویی مثل جریان آب سُر میخورد و جلو میرود. خواندن آثار گلشیری به خاطر همین نثر روانش هم که شده بسیار دلچسب است.
"جُبّهخانه"
احتمالاً در این داستان منظور از جُبّهخانه، اتاق خواب زن است. داستان از یک شب تا صبح به درازا میکشد. در طول داستان از یک سمت با زن و شوهری آشنا میشویم با رفتاری نامتعارف، و از سویی دیگر با پسرکی دانشجو که گویا از شهری یا روستایی کوچک آمده و حالا هم هدفش جز درس خواندن نیست. و البته پدر پسرک که قبلاً فعال سیاسی بوده و پسر باراها و بارها خاطراتش و گفتوگوها و نصایح پدرش را در طول داستان به یاد میآورد. داستان از جایی شروع میشود که پسرک گوشهای دنج نشسته و زغوغای جهان فارغ درس میخواند. زنی با ماشینی مشکی سر میرسد و از او دعوت میکند که سوار ماشین شود. پسرک مردد میشود. اما با اصرار زن نهایتاً میپذیرد. زن پسر را به خانۀ اعیانیاش میبرد. گویا برای عیش و نوشی. شوهر زن "جانی" در خانه است. اما زن با او مثل یک برده یا سگهایش یا رانندهاش رفتار میکند. رفته رفته معلوم میشود که یک داستانی پشت آشنایی زن با جانی بوده. شوهر انگلیسی زبان است و با او در آفریقا آشنا شده. زن از خانوادۀ سلطنتی است و گویا بر لج پدر با جانی آشناییاش را رقم زده و تن به ازدواج با او میدهد. ازدواجی که مورد پسند پدر نبوده و تا آخر عمرش هم این اتفاق را نمیپذیرد. جانی رفته رفته زبان فارسی را هم یاد گرفته و حالا بدک هم صحبت نمیکند. رفتار زن اما با او به ظاهر چندان خوب نیست. شاید هم بتوان گفت رفتار نامتعارفی دارند و جوان دانشجو فقط بازیچۀ دست زن و مرد قرار گرفته. پسر وارد خانه زن شده، بارها در بطن اتفاقات مختلف قرار میگیرد و هربار گفتوگوهایش با پدر را به خاطر میآورد. دست آخر زن او را به اتاقش دعوت میکند. اتاقی که همان جبهخانۀ داستان است. اتاقی که پر شده از لوازم قدیمیای که گویا همه را جانی خریداری کرده است. زن جلوی آینه مینشیند و خودش را شبیه شاهزادگان قاجاری آرایش میکند. بعد به سمت پسرک میرود. در همین لحظه صدای جانی از پشت در اتاق میآید که به در میکوبد و هر دو را به مرگ تهدید میکند. زن به پسرک با چشم و ابرو اشاره میکند که باید فرار کند. پسرک از پنجرۀ اتاق فرار میکند و پس از اینکه سگها پایش را گاز میگیرند از خانه خارج میشود. و بعد از دور صدای خنده و شوخی زن و شوهر را میشنود. گویی بازیچۀ دست آن دو بوده است.
شروع داستان با توقف ماشین زن جلوی پسرک است. و دعوتش از او برای آمدن به خانه. محتوای داستان لااقل برای من گنگ است. هنوز گنگ است. نمیفهمم چرا باید پسرک بارها و بارها یاد خاطرات پدرش بیفتد. چرا باید پدری با اندیشههای سیاسی حالا از پسر بخواهد دور هرچیزی را خط بکشد. و آیا پسر این کار را کرده؟ و چرا پستان مادر باید همیشه بوی شیر بدهد؟ نقش پدر، مادر و خانوادۀ پسر را در داستان متوجه نمیشوم. قطار کردن جملههای شیک و بیانیههای سیاسیطور و نصیحتگونۀ پدر به پسر و بحث کردن او با پدر را هم. ربطی به اصل داستان ندارند. هرچقدر هم که خوب بیان شده باشند. شخصیت جانی هم برایم گنگ مانده. چطور اول داستان به انگلیسی سخن میگوید؟ و بعد به یکباره خیلی سلیس و روان شروع میکند به فارسی سخن گفتن؟ و بعد وسواسش روی رابطۀ زن که به یکباره در آخر داستان ظهور میکند؟
"به خدا من فاحشه نیستم"
داستان خوبی داشت، شروع و پایان خوبی هم. داستان، داستان چند دوست و رفیق است که طی یک عهد دور و دراز بیست ساله، آخر هر ماه دور هم جمع میشوند و بعد قرارشان این است که به دور از مسائل کاری فقط بگویند و بخندند. دوستانی که به وقت جوانی هر یک هدفی داشته و میخواسته دنیا را تکان دهد. حالا اما، بعد از بیست سال هرکدام به بدبختیهای خودش دچار است و تنها همین آخر هفتهها و ویسکی و ودکاست که میتواند آنها را از جریان نادلچسب زندگی رهایی ببخشد. تازه همین هم به زور مخدر است و باز هم آنطور که باید نیست. اختر نام دختری است که به همراه یکی از همین چند نفر پایش به مهمانی باز شده. دخترکی که اواسط شب گریهاش میگیرد که چرا هیچکس گوش نمیکند چه میگوید و داستان زندگیاش را نمیشنود. و در حقیقت هم ما چیز زیادی از داستان زندگیاش نمیفهمیم. ندانسته افتاده وسط جمعی که نمیدانسته چه خبر است. و حالا همه به چشم یک زن بدکاره به او نگاه میکنند و او با گفتن شرح زندگیاش میخواهد اثبات کند که این کاره نیست. هرچند که تجربههایی داشته. هرچند حتی برادرش به همین دلیل میخواسته او را بکشد و یا با تیزی نشانهای بر روی پیشانیاش باقی بگذارد. نسرین هم زن دیگری است که در داستان حضور دارد. زنی که به نظر میرسد سن و سال بالایی هم دارد و با تنفروشی است که زندگیاش میچرخد و حالا از طرف مردها مأمور شده تا دخترک را به راه بیاورد.
"بختک"
بختک را بسیار دوست داشتم. داستانی کوتاه و در حدود هشت، نه صفحه. ولی فوقالعاده عالی. الآن تازه این داستان را خواندهام و تا یکی دوبار دیگر کامل
نخوانمش توضیحی نمیتوانم برایش بنویسم. ایدۀ اصلی داستان و تغییر پیاپی راوی و استفاده از شیوۀ دیالوگنویسی به این شکل و شمایل برایم عجیب بود.
"سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ"
فضای داستان به قول خود گلشیری با سه داستان دیگر سخت ناهماهنگ است. بافت داستان بسیار ساده است. داستان مردی سادهدل و فراموشکار که برای خرید طوطی میرود و هربار به جای طوطی کلاغی به او میفروشند. مرد هم هربار به امید حرف زدن طوطی با او تمرین میکند و طوطی بختبرگشته هم که درواقع کلاغ است فقط قار قار صدا میدهد. تردید دارم که آیا باید به حرف نویسنده در یادداشتهای کتاب اعتماد کرد و داستانهای کتاب را به دور از نمادسازی و سمبل سازی دانست؟ یا اینکه بگویم این داستان بیشتر یک داستان نمادین است؟ آیا حسن آقای داستان و طوطی و کلاغ نمیتوانند نماد باشند؟ هرچه هست شخصیت حسین آقا یک شخصیت تنهاست که نیاز به همصحبت دارد. به همین خاطر هم هربار از حسن آقا طوطی میخرد. ولی هربار به جای طوطی کلاغی نصیبش میشود که جز قار قار صدای دیگری تولید نمیکند. اطرافیان حسین آقا هم بیتفاوت از کنارش رد میشوند. حتی به تمسخر به او نگاه میکنند. طنز تلخی در کل داستان وجود دارد.
"جُبّهخانه"
احتمالاً در این داستان منظور از جُبّهخانه، اتاق خواب زن است. داستان از یک شب تا صبح به درازا میکشد. در طول داستان از یک سمت با زن و شوهری آشنا میشویم با رفتاری نامتعارف، و از سویی دیگر با پسرکی دانشجو که گویا از شهری یا روستایی کوچک آمده و حالا هم هدفش جز درس خواندن نیست. و البته پدر پسرک که قبلاً فعال سیاسی بوده و پسر باراها و بارها خاطراتش و گفتوگوها و نصایح پدرش را در طول داستان به یاد میآورد. داستان از جایی شروع میشود که پسرک گوشهای دنج نشسته و زغوغای جهان فارغ درس میخواند. زنی با ماشینی مشکی سر میرسد و از او دعوت میکند که سوار ماشین شود. پسرک مردد میشود. اما با اصرار زن نهایتاً میپذیرد. زن پسر را به خانۀ اعیانیاش میبرد. گویا برای عیش و نوشی. شوهر زن "جانی" در خانه است. اما زن با او مثل یک برده یا سگهایش یا رانندهاش رفتار میکند. رفته رفته معلوم میشود که یک داستانی پشت آشنایی زن با جانی بوده. شوهر انگلیسی زبان است و با او در آفریقا آشنا شده. زن از خانوادۀ سلطنتی است و گویا بر لج پدر با جانی آشناییاش را رقم زده و تن به ازدواج با او میدهد. ازدواجی که مورد پسند پدر نبوده و تا آخر عمرش هم این اتفاق را نمیپذیرد. جانی رفته رفته زبان فارسی را هم یاد گرفته و حالا بدک هم صحبت نمیکند. رفتار زن اما با او به ظاهر چندان خوب نیست. شاید هم بتوان گفت رفتار نامتعارفی دارند و جوان دانشجو فقط بازیچۀ دست زن و مرد قرار گرفته. پسر وارد خانه زن شده، بارها در بطن اتفاقات مختلف قرار میگیرد و هربار گفتوگوهایش با پدر را به خاطر میآورد. دست آخر زن او را به اتاقش دعوت میکند. اتاقی که همان جبهخانۀ داستان است. اتاقی که پر شده از لوازم قدیمیای که گویا همه را جانی خریداری کرده است. زن جلوی آینه مینشیند و خودش را شبیه شاهزادگان قاجاری آرایش میکند. بعد به سمت پسرک میرود. در همین لحظه صدای جانی از پشت در اتاق میآید که به در میکوبد و هر دو را به مرگ تهدید میکند. زن به پسرک با چشم و ابرو اشاره میکند که باید فرار کند. پسرک از پنجرۀ اتاق فرار میکند و پس از اینکه سگها پایش را گاز میگیرند از خانه خارج میشود. و بعد از دور صدای خنده و شوخی زن و شوهر را میشنود. گویی بازیچۀ دست آن دو بوده است.
شروع داستان با توقف ماشین زن جلوی پسرک است. و دعوتش از او برای آمدن به خانه. محتوای داستان لااقل برای من گنگ است. هنوز گنگ است. نمیفهمم چرا باید پسرک بارها و بارها یاد خاطرات پدرش بیفتد. چرا باید پدری با اندیشههای سیاسی حالا از پسر بخواهد دور هرچیزی را خط بکشد. و آیا پسر این کار را کرده؟ و چرا پستان مادر باید همیشه بوی شیر بدهد؟ نقش پدر، مادر و خانوادۀ پسر را در داستان متوجه نمیشوم. قطار کردن جملههای شیک و بیانیههای سیاسیطور و نصیحتگونۀ پدر به پسر و بحث کردن او با پدر را هم. ربطی به اصل داستان ندارند. هرچقدر هم که خوب بیان شده باشند. شخصیت جانی هم برایم گنگ مانده. چطور اول داستان به انگلیسی سخن میگوید؟ و بعد به یکباره خیلی سلیس و روان شروع میکند به فارسی سخن گفتن؟ و بعد وسواسش روی رابطۀ زن که به یکباره در آخر داستان ظهور میکند؟
"به خدا من فاحشه نیستم"
داستان خوبی داشت، شروع و پایان خوبی هم. داستان، داستان چند دوست و رفیق است که طی یک عهد دور و دراز بیست ساله، آخر هر ماه دور هم جمع میشوند و بعد قرارشان این است که به دور از مسائل کاری فقط بگویند و بخندند. دوستانی که به وقت جوانی هر یک هدفی داشته و میخواسته دنیا را تکان دهد. حالا اما، بعد از بیست سال هرکدام به بدبختیهای خودش دچار است و تنها همین آخر هفتهها و ویسکی و ودکاست که میتواند آنها را از جریان نادلچسب زندگی رهایی ببخشد. تازه همین هم به زور مخدر است و باز هم آنطور که باید نیست. اختر نام دختری است که به همراه یکی از همین چند نفر پایش به مهمانی باز شده. دخترکی که اواسط شب گریهاش میگیرد که چرا هیچکس گوش نمیکند چه میگوید و داستان زندگیاش را نمیشنود. و در حقیقت هم ما چیز زیادی از داستان زندگیاش نمیفهمیم. ندانسته افتاده وسط جمعی که نمیدانسته چه خبر است. و حالا همه به چشم یک زن بدکاره به او نگاه میکنند و او با گفتن شرح زندگیاش میخواهد اثبات کند که این کاره نیست. هرچند که تجربههایی داشته. هرچند حتی برادرش به همین دلیل میخواسته او را بکشد و یا با تیزی نشانهای بر روی پیشانیاش باقی بگذارد. نسرین هم زن دیگری است که در داستان حضور دارد. زنی که به نظر میرسد سن و سال بالایی هم دارد و با تنفروشی است که زندگیاش میچرخد و حالا از طرف مردها مأمور شده تا دخترک را به راه بیاورد.
"بختک"
بختک را بسیار دوست داشتم. داستانی کوتاه و در حدود هشت، نه صفحه. ولی فوقالعاده عالی. الآن تازه این داستان را خواندهام و تا یکی دوبار دیگر کامل
نخوانمش توضیحی نمیتوانم برایش بنویسم. ایدۀ اصلی داستان و تغییر پیاپی راوی و استفاده از شیوۀ دیالوگنویسی به این شکل و شمایل برایم عجیب بود.
"سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ"
فضای داستان به قول خود گلشیری با سه داستان دیگر سخت ناهماهنگ است. بافت داستان بسیار ساده است. داستان مردی سادهدل و فراموشکار که برای خرید طوطی میرود و هربار به جای طوطی کلاغی به او میفروشند. مرد هم هربار به امید حرف زدن طوطی با او تمرین میکند و طوطی بختبرگشته هم که درواقع کلاغ است فقط قار قار صدا میدهد. تردید دارم که آیا باید به حرف نویسنده در یادداشتهای کتاب اعتماد کرد و داستانهای کتاب را به دور از نمادسازی و سمبل سازی دانست؟ یا اینکه بگویم این داستان بیشتر یک داستان نمادین است؟ آیا حسن آقای داستان و طوطی و کلاغ نمیتوانند نماد باشند؟ هرچه هست شخصیت حسین آقا یک شخصیت تنهاست که نیاز به همصحبت دارد. به همین خاطر هم هربار از حسن آقا طوطی میخرد. ولی هربار به جای طوطی کلاغی نصیبش میشود که جز قار قار صدای دیگری تولید نمیکند. اطرافیان حسین آقا هم بیتفاوت از کنارش رد میشوند. حتی به تمسخر به او نگاه میکنند. طنز تلخی در کل داستان وجود دارد.
This entire review has been hidden because of spoilers.
November 15, 2018
کتاب شامل یک داستان بلند و سه داستان کوتاه بود که خواندنش لذت بخش بود. فضاسازیهای زیبا و عجیب نوشتههای گلشیری و کنارش توصیف خیلی قشنگ آدمها و داستاناشون.
به نظرمن گلشیری یکی از بهترینهای ادبیات ایرانه و خواندن کتاباش فضای فکری خودش و اون دوره رو استادانه نمایش میده.
به نظرمن گلشیری یکی از بهترینهای ادبیات ایرانه و خواندن کتاباش فضای فکری خودش و اون دوره رو استادانه نمایش میده.
July 8, 2021
فقط میتونم بگم «عجیب». هیچی نمیشه جز این در موردش گفت. حتی نمیدونم که به نظرم داستان خوبی بود یا نه. فقط عجیب بود. :))
March 3, 2018
کتاب شامل یک داستان بلند "جبه خانه" و سه داستان کوتاه دیگر " به خدا من فاحشه نیستم" ،"بختک" و " سبز مثل طوطي، سياه مثل كلاغ" می باشد. سه داستان ابتدایی رو خیلی دوست داشتم و داستان چهارم همونطور که خود نویسنده در مقدمه اشاره کردند خیلی بودنش در کنار داستان های دیگر سنخیتی ندارد ولی خواندنش خالی از لطف نیست.در همه داستان ها چیزی که برای من خیلی واضخ بود تفاوت نگارش "هوشنگ گلشیری" با نویسنده های دیگر هست که خاص خودش می باشد و دقیقا به همین دلیل، سبک نگارش "هوشنگ گلشیری" خود به تنهایی _ حتی جدا از موضوع داستان_ دلیل خوب یست برای اینکه مدت طولانی بی حرکت بنشینی و غرقش شوی...
یادگاری از داستان جبه خانه - صفحه ۶۱
پدر گفته بود: «شماها زیادی جدی هستید، اصلا نمیخندید، شاید هم بلد نیستید بخندید، بلند قهقهه بزنید.»
گفته بود: «پدر، وقتی کسی قرص سیانور توی جیبش باشد، چطور میتواند بخندد؟»
خندید، بلند: «باید بتواند، باید بشود»
یادگاری از داستان جبه خانه - صفحه ۶۱
پدر گفته بود: «شماها زیادی جدی هستید، اصلا نمیخندید، شاید هم بلد نیستید بخندید، بلند قهقهه بزنید.»
گفته بود: «پدر، وقتی کسی قرص سیانور توی جیبش باشد، چطور میتواند بخندد؟»
خندید، بلند: «باید بتواند، باید بشود»
June 12, 2012
؛ گفت : اواخر موشک باران متوجه شدیم که گل های سرخ برگ داده اند ٬ برگ های سبز روشن و کوچک . غنچه هاشان هم باز شده بودند . بی آنکه کسی باشد که نگاهشان کرده باشد . بر ساقه های لخت ِ انار هم برگ های سرخ و ریز جوشیده بود ٬ انگار آدمها باشند یا نباشند ٬مهم نیست . آن وقت گربه ها آن قدر لاغر شده بودند و طوری دور پر و پای آدم می لولیدند و با صوت ِ زیر و کشدار میو میو می کردند که دلمان مالش می رفت که ما در این جشن بهار بیگانه ایم . اما حالا فکر می کنم که شاید حق با بهار بود ٬ با همان ساقه های لخت . بر این پهنه ی خاک چیزی هست که به رغم ما ادامه می دهد . نفس ِ بودن به راستی موکول به بودن ِ ما نیست .٬ و این خوب است ٬ خوب است که جلوه های بودن را به غم و شادی ما نبسته اند ٬ خوب است که غم ما ٬ با استناد به قول شاعر ؛اگر غم را چو آتش دود بودی ؛ دودی ندارد ٬ تا جهان جاودانه تاریک بماند.؛
January 26, 2020
من مطمئنم که گلشیری اثر مطلقاً بد ندارد. از آنجایی که یکی از بزرگترین نویسندههای فارسی زبان است و کمتر نویسندهای همپای او هست و حتی ضعیفترین آثارش هم هیچ کدام اثر مطلقاً ضعیفی نیستند، آثارش را تنها در مقایسه با همدیگر میتوان ضعیف یا بد خطاب کرد. این کتاب هم به نظر من فوقالعاده بود. جبهخانه بی نظیر بود. ظرفیتش را داشت که یک فیلمنامهی فوقالعاده باشد. داستانهای بعدی در مقایسه با شاهکارهای گلشیری معمولی به حساب میآمدند اما همچنان داستانهای خیلی موفقی بودند.
September 14, 2008
كتابي با چهار داستان
اولين داستانش جبه خانه است كه درعصرقاجار به معني اسلحه خانه بود و حالا جايي كه اشيا عتيقه درونش باشد.
طرح اين قصه از بهمن فرمان آرا بود بيشتر به قصد فيلم
در رابطه پدر و پسريست...
داستان دوم به خدا من ..نيستم است
و داستان سوم بختك كه سوگنامه پرويز مهاجر است كه فوت كرده بود
و داستان آخر سبزمثل طوطي سياه مثل كلاغ
اولين داستانش جبه خانه است كه درعصرقاجار به معني اسلحه خانه بود و حالا جايي كه اشيا عتيقه درونش باشد.
طرح اين قصه از بهمن فرمان آرا بود بيشتر به قصد فيلم
در رابطه پدر و پسريست...
داستان دوم به خدا من ..نيستم است
و داستان سوم بختك كه سوگنامه پرويز مهاجر است كه فوت كرده بود
و داستان آخر سبزمثل طوطي سياه مثل كلاغ
September 11, 2017
داستان سوم، بختک، رو از همه بیشتر دوست داشتم.
در کل برام خیلی جدید و جذاب بود. اولین کتابی بود که از گلشیری میخوندم و یه فرق خیلی بزرگی با بقیه کتابایی که خونده بودم داشت.
در کل برام خیلی جدید و جذاب بود. اولین کتابی بود که از گلشیری میخوندم و یه فرق خیلی بزرگی با بقیه کتابایی که خونده بودم داشت.
August 30, 2026
میگویید: عرق بخور، برو یک میخانهی دنج، سرپایی، یک چتول بخور.
خوب که چی؟ که مست نشوم؟ نمیشود.
دیگر مست هم نمیشوم، فقط منگی است.
اگر هم زیاد بخورم، بدتر میشود.
تازه چه فایده؟ صبح چی؟ صبح سردرد و مزهی گس دهن به کنار، آدم میفهمد خواب بوده، خوابی آنقدر سنگین که انگار هفت هشت ساعتی زنده نبوده، سنگین و لخت، بیهیچ خوابی، رویایی، چیزی.
ادبیات چه جهان شگفتانگیزی است.
فردی در سال ۱۳۵۴ چیزی بنویسد و من، خوانندهای در سال ۱۴۰۵، ناگهان خودم را در میان همان کلمات پیدا کنم.
وصف حال من است.
جهان جلو میرود، پیشرفت میکند، شکل زندگی تغییر میکند، اما انسان همچنان همان انسان است، با همان تنهاییها، همان بیخوابیها، همان میل به فرار، همان منگی و همان صبحهایی که گاهی هیچ چیز در آنها عوض نشده است.
تکرار و تکرار.
خوب که چی؟ که مست نشوم؟ نمیشود.
دیگر مست هم نمیشوم، فقط منگی است.
اگر هم زیاد بخورم، بدتر میشود.
تازه چه فایده؟ صبح چی؟ صبح سردرد و مزهی گس دهن به کنار، آدم میفهمد خواب بوده، خوابی آنقدر سنگین که انگار هفت هشت ساعتی زنده نبوده، سنگین و لخت، بیهیچ خوابی، رویایی، چیزی.
ادبیات چه جهان شگفتانگیزی است.
فردی در سال ۱۳۵۴ چیزی بنویسد و من، خوانندهای در سال ۱۴۰۵، ناگهان خودم را در میان همان کلمات پیدا کنم.
وصف حال من است.
جهان جلو میرود، پیشرفت میکند، شکل زندگی تغییر میکند، اما انسان همچنان همان انسان است، با همان تنهاییها، همان بیخوابیها، همان میل به فرار، همان منگی و همان صبحهایی که گاهی هیچ چیز در آنها عوض نشده است.
تکرار و تکرار.
Read
August 16, 2025بد نوشتن، با یه لحن درست و حسابی و پخته این شکلیه
September 15, 2018
به سختى و براى رفع تكليف كتاب رو تمام كردم....
November 10, 2023
کتاب شامل ۴ داستانه که دوتاش تقریبا بلند و دوتاش کوتاهه
--
جبهخانه:
این داستان از نظر شخصیتی و روایتی شباهت هایی با شازده احتجاب داره.فضای داستان تاریک و سیاهه.وحشتناکه حتی.هرچند داستان ابعاد سیاسی داره اما خارج از اون چهارچوب هم میشه نگاهش کرد.
یکی از نکات جالبش عوض شدن راویه.البته توی داستانهای دیگهای از این کتاب هم این اتفاق میفته.
روایت بسیار خوندنی و جذابه.فضاسازی و شخصیت پردازی انقدر در دل روایت اتفاق میفته که اگر داستان رو بذاری زمین و بعد بخوای بهش برگردی،انگار از استخر آب گرم رفته باشی بیرون و دوباره بخوای بهش عادت کنی.
بسیار خوندنی و جذاب
(با اینکه داستان تقریبا هیچ بخش مستقیما اروتیکی نداره،شیطنتهای گلشیری در این زمینه هم فوق العادهس بهنظرم)
--
بخدا من فاحشه نیستم:
درباره ی یک قرار دوستانه برای جمع شدن یه سری دوست دور هم و بعد ضمن روایت کردن روابط بین خودشون،نگاه انتقادی به وضعیت جامعه و نقش افراددر جامعه و انسانزدایی که برای انسانها در سیستم کاری اتفاق میفته(در نگاه بیشتر چپ های اجتماعی)
اولین لایهی ملموس داستان دغدغههای بزرگسالی و دور شدن دوستها از هم و وقت نداشتن برای دید و بازدید و خوش گذروندن کنار همه...
بارها به جملاتی برمیخوریم تو داستان که این غم رو نشون میده و در نهایت هم داستان هم با همین غم تموم میشه.
نکتهی جالب دیگهی ماجرا هم همین ارتباط بین "فاحشه بودن" و "کار کردن" ئه.البته که اصل این نگاه در دنیای امروزی خیلی مورد استقبال نیست اما اگر مثلا کار کردن در سیستمی که خیلی ناکارآمد و ناخوشاینده رو درنظر بگیریم باز خیلی ملموس میشه.این مقایسه البته هیچجا مستقیم اتفاق نمیفته اما میبینیم که در نهایت مقداد میگه ادم اول یه انگشتشو میفروشه بعد دستشو و تا به خودش میاد کار از کار گذشته.
وقتی نسرین با تاریخ دقیق میگه که از کی "هست"،خودش شبیه نشونهست.
فضای داستان و مهمونی و حضور آدم ها و نبودن بعضی ها و دعوا کردن شخصیتا کاملا شبیه داستان "خرچسونه" از جمال میرصادقی بود.خیلی زیادی شبیه بودن
--
بختک:
داستان خیلی جذاب و غمگینی بود.احتمالا دربارهی کسی که فرزندش رو دزدیدن و ضربهی روانی شدیدی خورده.داستان با یه غم خیلی عمیق شروع میشه و در پایان صفحهی اول جملات بسیار عمیق و دقیق غمگینی داره.تو این داستان مخاطب خیلی مشخص نیست.حتی خود راوی هم یه جاهایی انگار داره خودش رو از بیرون نگاه میکنه.روایت هم یه جاهایی مخدوشه.کاملا این حس رو میده که یه نفر با یه اشفتگی یا اسیب یا اختلال روانی داره روایت میکنه.از روی نشونههای اول داستان میشه برداشت کرد که شاید راوی در اسایشگاه روانی یا همچین چیزی باشه.
--
سبز مثل طوطی،سیاه مثل کلاغ:
این داستان خیلی کوتاهه.اول که خوندم حس کردم چیز خاصی نداشت که جذبم کنه.اما خب بعدش سعی کردم نمادی بهش نگاه کنم و به نظرم اثر ارزشمندی اومد.
البته خیلی روی نمادهایی که پیدا کردم اصرار ندارم و برداشت هرکس میتونه متفاوت باشه.اما توی این داستان با یه شخصیت ساده لوح طرفیم که دنبال یه طوطی میگرده و به یک نفرم خیلی اعتماد داره و از اون طوطی میخره.طوطی رو میخره که تنها نباشه و هم صحبتش باشه.ولی طوطی هربار حرف نمیزنه و انگار کلاغه.حتی وقتی بال هاشو چک میکنه و نوکشو نگاه میکنه تا مطمئن بشه بازم فریب میخوره.انقدم سادهست که میره عذرخواهی میکنه که تهمت زده بوده.
به نظرم با توجه به شرایط سیاسی گذشته و حتی همین ادم هایی که اسمشون الترناتیو بود و داستانهای مربوط بهشون،میشه نمادهاشو پیدا کرد.
----
قلم گلشیری خیلی دوست داشتنیه.این داستانها هرچند همهشون تلاشهای مهم و پررنگی در زمینهی فرم بودن،اما بازم زبان گلشیری توشون جلوه داره.انقد زبانشو دوس دارم که یادداشت اول کتاب رو ۳بار خوندم.
--
گلشیری کم خوندم.میخوام جبران کنم اگه عمری باشه
--
این روزا فقط کتاب باعث میشه کمتر غصه بخورم.البته تمرکزم کمه خیلی ولی خب تنها راهه.شاید یه روز این نوشته رو دیدم و این روزا یادم اومد.شایدم ندیدم
--
جبهخانه:
این داستان از نظر شخصیتی و روایتی شباهت هایی با شازده احتجاب داره.فضای داستان تاریک و سیاهه.وحشتناکه حتی.هرچند داستان ابعاد سیاسی داره اما خارج از اون چهارچوب هم میشه نگاهش کرد.
یکی از نکات جالبش عوض شدن راویه.البته توی داستانهای دیگهای از این کتاب هم این اتفاق میفته.
روایت بسیار خوندنی و جذابه.فضاسازی و شخصیت پردازی انقدر در دل روایت اتفاق میفته که اگر داستان رو بذاری زمین و بعد بخوای بهش برگردی،انگار از استخر آب گرم رفته باشی بیرون و دوباره بخوای بهش عادت کنی.
بسیار خوندنی و جذاب
(با اینکه داستان تقریبا هیچ بخش مستقیما اروتیکی نداره،شیطنتهای گلشیری در این زمینه هم فوق العادهس بهنظرم)
--
بخدا من فاحشه نیستم:
درباره ی یک قرار دوستانه برای جمع شدن یه سری دوست دور هم و بعد ضمن روایت کردن روابط بین خودشون،نگاه انتقادی به وضعیت جامعه و نقش افراددر جامعه و انسانزدایی که برای انسانها در سیستم کاری اتفاق میفته(در نگاه بیشتر چپ های اجتماعی)
اولین لایهی ملموس داستان دغدغههای بزرگسالی و دور شدن دوستها از هم و وقت نداشتن برای دید و بازدید و خوش گذروندن کنار همه...
بارها به جملاتی برمیخوریم تو داستان که این غم رو نشون میده و در نهایت هم داستان هم با همین غم تموم میشه.
نکتهی جالب دیگهی ماجرا هم همین ارتباط بین "فاحشه بودن" و "کار کردن" ئه.البته که اصل این نگاه در دنیای امروزی خیلی مورد استقبال نیست اما اگر مثلا کار کردن در سیستمی که خیلی ناکارآمد و ناخوشاینده رو درنظر بگیریم باز خیلی ملموس میشه.این مقایسه البته هیچجا مستقیم اتفاق نمیفته اما میبینیم که در نهایت مقداد میگه ادم اول یه انگشتشو میفروشه بعد دستشو و تا به خودش میاد کار از کار گذشته.
وقتی نسرین با تاریخ دقیق میگه که از کی "هست"،خودش شبیه نشونهست.
فضای داستان و مهمونی و حضور آدم ها و نبودن بعضی ها و دعوا کردن شخصیتا کاملا شبیه داستان "خرچسونه" از جمال میرصادقی بود.خیلی زیادی شبیه بودن
--
بختک:
داستان خیلی جذاب و غمگینی بود.احتمالا دربارهی کسی که فرزندش رو دزدیدن و ضربهی روانی شدیدی خورده.داستان با یه غم خیلی عمیق شروع میشه و در پایان صفحهی اول جملات بسیار عمیق و دقیق غمگینی داره.تو این داستان مخاطب خیلی مشخص نیست.حتی خود راوی هم یه جاهایی انگار داره خودش رو از بیرون نگاه میکنه.روایت هم یه جاهایی مخدوشه.کاملا این حس رو میده که یه نفر با یه اشفتگی یا اسیب یا اختلال روانی داره روایت میکنه.از روی نشونههای اول داستان میشه برداشت کرد که شاید راوی در اسایشگاه روانی یا همچین چیزی باشه.
--
سبز مثل طوطی،سیاه مثل کلاغ:
این داستان خیلی کوتاهه.اول که خوندم حس کردم چیز خاصی نداشت که جذبم کنه.اما خب بعدش سعی کردم نمادی بهش نگاه کنم و به نظرم اثر ارزشمندی اومد.
البته خیلی روی نمادهایی که پیدا کردم اصرار ندارم و برداشت هرکس میتونه متفاوت باشه.اما توی این داستان با یه شخصیت ساده لوح طرفیم که دنبال یه طوطی میگرده و به یک نفرم خیلی اعتماد داره و از اون طوطی میخره.طوطی رو میخره که تنها نباشه و هم صحبتش باشه.ولی طوطی هربار حرف نمیزنه و انگار کلاغه.حتی وقتی بال هاشو چک میکنه و نوکشو نگاه میکنه تا مطمئن بشه بازم فریب میخوره.انقدم سادهست که میره عذرخواهی میکنه که تهمت زده بوده.
به نظرم با توجه به شرایط سیاسی گذشته و حتی همین ادم هایی که اسمشون الترناتیو بود و داستانهای مربوط بهشون،میشه نمادهاشو پیدا کرد.
----
قلم گلشیری خیلی دوست داشتنیه.این داستانها هرچند همهشون تلاشهای مهم و پررنگی در زمینهی فرم بودن،اما بازم زبان گلشیری توشون جلوه داره.انقد زبانشو دوس دارم که یادداشت اول کتاب رو ۳بار خوندم.
--
گلشیری کم خوندم.میخوام جبران کنم اگه عمری باشه
--
این روزا فقط کتاب باعث میشه کمتر غصه بخورم.البته تمرکزم کمه خیلی ولی خب تنها راهه.شاید یه روز این نوشته رو دیدم و این روزا یادم اومد.شایدم ندیدم
September 20, 2016
از تهی سرشار
January 5, 2025
مجموعه داستانی از هوشنگ گلشیری . داستان جبهخانه که برای ساخت فیلم سینمایی نوشته شده، داستانی جذاب و گیراس. باقی داستانها هم خوب بودن اما نه به زیبایی داستان اول
December 20, 2017
پدر گفته بود: «شماها زیادی جدی هستید، اصلا نمیخندید، شاید هم بلد نیستید بخندید، بلند قهقهه بزنید.»
گفته بود: «پدر، وقتی کسی قرص سیانور توی جیبش باشد، چطور میتواند بخندد؟»
خندید، بلند: «باید بتواند، باید بشود»
از داستان جبه خانه - صفحه ۶۱
--
ایستادند، حلقه وار. استکاها بدست و پنج استکان را بهم زدند.
«به سلامتی!»
با هم نگفتند. بایست میگفتند، طوری که یکصدا بزند، و بم و طنین دار، نه اینطور، شکسته، انگار که صداشان پنج مهره تسبیح باشد و نخ ناگهان پاره شود و مهره ها پخش زمین شوند. اما با هم خوردند و یک نفس. اشک گوشه چشمهاشان از عرق نبود
از داستان به خدا فاحشه نیستم - صفحه ۸۳
--
داستان بختک تکنیک جالبی دارد. کوتاه است و خواندنی. متعین نبودن راوی ویژگی جالب و هیجانانگیز داستان است
-- « سبز، مثل طوطی سیاه، مثل کلاغ» همونطور که گلشیری هم در مقدمه نوشته سنخیتی با این مجموعه نداره. اما داستان بکتی جالبی است»
گفته بود: «پدر، وقتی کسی قرص سیانور توی جیبش باشد، چطور میتواند بخندد؟»
خندید، بلند: «باید بتواند، باید بشود»
از داستان جبه خانه - صفحه ۶۱
--
ایستادند، حلقه وار. استکاها بدست و پنج استکان را بهم زدند.
«به سلامتی!»
با هم نگفتند. بایست میگفتند، طوری که یکصدا بزند، و بم و طنین دار، نه اینطور، شکسته، انگار که صداشان پنج مهره تسبیح باشد و نخ ناگهان پاره شود و مهره ها پخش زمین شوند. اما با هم خوردند و یک نفس. اشک گوشه چشمهاشان از عرق نبود
از داستان به خدا فاحشه نیستم - صفحه ۸۳
--
داستان بختک تکنیک جالبی دارد. کوتاه است و خواندنی. متعین نبودن راوی ویژگی جالب و هیجانانگیز داستان است
-- « سبز، مثل طوطی سیاه، مثل کلاغ» همونطور که گلشیری هم در مقدمه نوشته سنخیتی با این مجموعه نداره. اما داستان بکتی جالبی است»
June 24, 2018
شاید بهترین کلمهای که میتونه جبه خانهی هوشنگ گلشیری رو توصیف کنه دور از انتظار بودنه. یه دور از انتظار بودن بد. جبه خانه رو برای همراهی تو سفر انتخاب کردم ولی به طرز غریبی بد بود. میون کتابهای نخوندم چشم انداخته بودم و هیجان انگیزترینش به خیال خودم و حدسم رو برداشته بودم و حسابی تو ذوقم خورد.
هیچی تو داستان در نیومده بود؛ نه شخصیتها نه روایتها و حتی توصیفها. سیال ذهنها به طرز غریبی افتضاح بود که از هر نویسندهای میشد انتظار داشت جز گلشیری.
هیچی تو داستان در نیومده بود؛ نه شخصیتها نه روایتها و حتی توصیفها. سیال ذهنها به طرز غریبی افتضاح بود که از هر نویسندهای میشد انتظار داشت جز گلشیری.
December 25, 2023
همواره از مطالعهی آثار تعدادی از بزرگان ادبیات فارسی، ترسیدهام. احمد محمود و هوشنگ گلشیری در زمرهی این افراد هستند. ترس از اینکه نکند هنوز به قدر کافی کتاب نخوانده باشم که لذت کافی و لازم را از آثار ایشان ببرم؟
به هر روی خواندن از «هوشنگ گلشیری» را با جبهخانه شروع کردم و همین مجموعهی حاوی ۴ داستان، کافی است برای فهمیدن این نکته که هوشنگ گلشیری را باید خواند.
کتابی که من مطالعهاش کردم چاپ سال ۱۳۸۴ نشر نیلوفر است که حاوی یک یادداشت از نویسنده در رابطه با مجموعهی حاضر و ۴ داستان با عنوانهای:
جبهخانه
به خدا من فاحشه نیستم
بختک
سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ
میباشد.
به هر روی خواندن از «هوشنگ گلشیری» را با جبهخانه شروع کردم و همین مجموعهی حاوی ۴ داستان، کافی است برای فهمیدن این نکته که هوشنگ گلشیری را باید خواند.
کتابی که من مطالعهاش کردم چاپ سال ۱۳۸۴ نشر نیلوفر است که حاوی یک یادداشت از نویسنده در رابطه با مجموعهی حاضر و ۴ داستان با عنوانهای:
جبهخانه
به خدا من فاحشه نیستم
بختک
سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ
میباشد.
January 26, 2022
.
«جُبّه خانه» در عصر قاجار به معنی اسلحه خانه و همهی ملزومات متعلق به آن بوده است، اما ما در اصفهان به جایی میگوییم که از البسه و اشیای عتیقه پر باشد ( هوشنگ گلشیری – یادداشت کتاب جبه خانه )
از تعریف خلاصه داستان شدیدا پرهیز میکنم، زیرا گفتنش نه تنها فایده ای ندارد بلکه شاید هم خراشی باشد بر جان لطیف کلمات گلشیری.
تنها خوشحالی ام این است که فرمان آرا جبه خانه را فیلم نکرد! هیچ مدیومی مثل ادبیات نمیتواند این حجم از شهودات را رسا و واضح به ذهن مخاطبش فرو کند و در و تختهش را جوری مهر و موم سازد که مو لای درزش رخنه نکند.به هر روی، نساخته شدنش سبب پالایشش شد و سانسور و خفقان، گویی عدویی بود به سبب خیر.با این که نگارنده مدعی است هیچ سانسوری، رهنمون خیر نمیشود!
«جُبّه خانه» در عصر قاجار به معنی اسلحه خانه و همهی ملزومات متعلق به آن بوده است، اما ما در اصفهان به جایی میگوییم که از البسه و اشیای عتیقه پر باشد ( هوشنگ گلشیری – یادداشت کتاب جبه خانه )
از تعریف خلاصه داستان شدیدا پرهیز میکنم، زیرا گفتنش نه تنها فایده ای ندارد بلکه شاید هم خراشی باشد بر جان لطیف کلمات گلشیری.
تنها خوشحالی ام این است که فرمان آرا جبه خانه را فیلم نکرد! هیچ مدیومی مثل ادبیات نمیتواند این حجم از شهودات را رسا و واضح به ذهن مخاطبش فرو کند و در و تختهش را جوری مهر و موم سازد که مو لای درزش رخنه نکند.به هر روی، نساخته شدنش سبب پالایشش شد و سانسور و خفقان، گویی عدویی بود به سبب خیر.با این که نگارنده مدعی است هیچ سانسوری، رهنمون خیر نمیشود!
February 28, 2023
بیشتر از همه داستان «جبهخانه»و«بختک» من رو گرفت.
درباره جبهخانه موضوعی که برام خیلی تو چشم بود شخصیتهایداستانه. جالبیشان برای من این بود که اصلا برای من قابل باور نبودند و در عین حال انگار با آنها کنار استخر و داخل آن اتاق یا پشت میز شام بودم. و میتونستم کاملا منظورشان را بفهمم. و خب این موضوع به نظر من از قدرت نویسندگی استاد گلشیری نشات میگیره
درباره بختکهم موضوعی که توجهام را جلب کرد ، زاویه روایت داستان بود. ابتدا فکر میکنی که راوی مسئلهای شخصی که برایش الویت دارد را دارد بیان میکند ولی نه بعد متوجه میشوی که مسئلش جمع انسان هاست و احساسات پشت پرده آنها.
درباره جبهخانه موضوعی که برام خیلی تو چشم بود شخصیتهایداستانه. جالبیشان برای من این بود که اصلا برای من قابل باور نبودند و در عین حال انگار با آنها کنار استخر و داخل آن اتاق یا پشت میز شام بودم. و میتونستم کاملا منظورشان را بفهمم. و خب این موضوع به نظر من از قدرت نویسندگی استاد گلشیری نشات میگیره
درباره بختکهم موضوعی که توجهام را جلب کرد ، زاویه روایت داستان بود. ابتدا فکر میکنی که راوی مسئلهای شخصی که برایش الویت دارد را دارد بیان میکند ولی نه بعد متوجه میشوی که مسئلش جمع انسان هاست و احساسات پشت پرده آنها.
This entire review has been hidden because of spoilers.
January 18, 2022
پدر؛ پدر؛ من پُرم؛ تمامِ رگ و پیهای من، مسامات من، پر است؛ نه از الکل یا دود؛ پر است از درد، از دردِ دستبندِ قپانی که سرهنگ سیاحتگر به تو زده بود؛ از سوزشِ جای شلاقهایی که تو خوردهای؛ از چراغِ پیهسوزِ اتاقِ کوچکِ مادر، از وصلههای جورابهای ما.
من دیدم پدر، تمام رودههایم را پر کردهام از هرچه ما نداشتیم، نداریم، نتوانستم فرو بدهم، نمیشود، پدر. معدهی من ضعیف است. نمیتوانم گوشت خونابهدار را فرو بدهم.
...
من دیدم پدر، تمام رودههایم را پر کردهام از هرچه ما نداشتیم، نداریم، نتوانستم فرو بدهم، نمیشود، پدر. معدهی من ضعیف است. نمیتوانم گوشت خونابهدار را فرو بدهم.
...
January 12, 2025
نکته مهم این که این پنج ستاره را من بخودم داده ام که بخت و اقبال آن را داشته ام جبه خانه را بخوانم و ظرایفش را درک کنم و از آن لذت ببرم
نکته مهم دیگر این که جبه خانه ظاهراً فقط در همین مجموعه و برای اولین و آخرین بار چاپ شده و پس از آن شامل سانسور رسمی ارشاد سده است. بقیه داستان ها را میتوانید در کتاب نیمه پنهان ماه که مجموعه داستان های کوتاه گلشیری است بخوانید اما همین جبه خانه به تنهایی ارزش جستجو ی این کتاب و یافتن آن را دارد
نکته مهم دیگر این که جبه خانه ظاهراً فقط در همین مجموعه و برای اولین و آخرین بار چاپ شده و پس از آن شامل سانسور رسمی ارشاد سده است. بقیه داستان ها را میتوانید در کتاب نیمه پنهان ماه که مجموعه داستان های کوتاه گلشیری است بخوانید اما همین جبه خانه به تنهایی ارزش جستجو ی این کتاب و یافتن آن را دارد
September 12, 2024
خب. نمیدونم اما خیلی کند پیش رفتم. داستان اول، جبه خانه، خیلی طولانی بود و خیلی وایب روابط غیر کارمندی و اینا میداد. به خدا من فاحشه نیستم خیلی گلشریمتریال بود. دوستش داشتم و دوبار خوندمش. آخرین داستان هم، سبز مثل طوطی و فلان اونقدر قلقلکم نداد. یعنی اصلا قلقلکم نداد. همین دیگه. ممنونم از برنامه خوبتون.
May 2, 2020
سه داستان کوتاه کتاب زیر سایه داستان نیمه بلند جبه خانه ماندهاند. داستانی عجیب، تکنیکی و به نظرم روانشناختیترین اثر گلشیری که حتی از فروید هم نام میبرد. داستانی که بین خواب و بیداری مرزی نمیگذارد و فضاسازی رویاگونهاش را با رئالیسمی ملموس ترکیب میکند.
June 29, 2026
چندلایه، پر از سرگردانی و آشفتگی عامدانه و درگیرکننده. در این مجموعه، دو داستان «جبهخانه» و «بختک» تا آخرین صفحه ذهنم را درگیر نگه داشتن و هنوز هم مطمئن نیستم همهی لایهها رو فهمیده باشم. برای همین احتمالاً دوباره برگردم سراغش. در کل دوسش داشتم.
October 13, 2017
بعد از مدتها کتابی را تقریبا به زمین نگذاشته تمام کردم که نمیدانم معلولِ نگارش گلشیری است یا هوای پاییز این روزها.
Displaying 1 - 30 of 40 reviews





























