میگویند دردورنج همراه ازلی تمام آدمهاست؛درست از لحظهای که متولد میشوند تا دم مرگ.اما اتکار بیشتر آدمها در برابر این همراه ،اختیار و ارادهشان را از دست میدهند و ادامهی زندگی برایشان ناممکن میشود. وقتی دردها یکی دوتا نباشند و همه بیدرمان،وقتی جسم دیگر توان این همه درد را نداشته باشد،روح بلند و صبر ایوب میطلبد که هنوز زندگی کنی و به دردهایت لبخند بزنی
علی القاعده وقتی وصف درد و ناراحتی و غم را می خوانیم باید اعصابمان خورد شود. حالمان بهم بریزد و از زندگی بهم بخورد! اگر این اتفاقات نیفتد باید به انسانیتت شک کنی.. ولی آدم هایی مثل ایوب یا محمدعلی به من ثابت می کنند که می شود انسان بود، غم و غصه و رنج و درد یک انسان دیگر را خواند و به جای اینکه ناراحت و عصبانی و افسرده شد لبخندی زد و اشک شوق ریخت. یــاد میگیریم که بعضی وقت ها هم می شود از درد فرار نکرد.. نمی دانم.
آدم ها وقتی دنبال جاده ی اختصاصی می گردند، یک کار هایی را هم باید بکنند انگار...
+تجربه ام راجع به بهتر خوندن کتابایی که می پیچونمشون رو قبلا گفته بودم فکر کنم:))
یادم انداخت که دوست داشتن، که خوب بودن، که عشق وجود دارد... روایت شیرینی از زندگی، که تلخی انتهایش نتوانست شیرینی روایت را از ذهنم پاک کند...پیشنهادش میکنم...