این داستان منحصراً زاییدهی خیال است. نه یک روایت از سرگذشت واقعی چند شخص واقعی، و از آن میان گویندهی داستان. خواننده آن را به صورت سرگذشت یک دوره از زندگانی یک جامعه بگیرد. این داستان نزدیک به چهل سال پیش در کتابی به نام مد و مه درآمد همراه با دو داستان دیگر. پهلوی هم بودن آن سه نه از سر تصادف بود، بلکه برای نمایاندن روحیهها و حرکت عمومی جامعهای در گیرودار تحول بود. جدا کردن این یکی از آن جمع در این جا ناچار به ترکیب کلی و معنایی آن کتاب خلل میآورد اما کاری به ترکیب و قصد خود این داستان ندارد. این تنها ماندنش به اقتضای نشر بوده است در امروز
Ebrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
لینک دانلود این کتاب را در گروه "دانلود کتابهای نایاب" گذاشتهام. این داستان برای اولینبار در کتابی به نام (مد و مه) چاپ شد و دوستان میتوانند به راحتی دانلودش کنند
از انتشار "آذر، ماه آخر پاییز" در 1328 تا اواخر دهه ی چهل شمسی، ابراهیم گلستان بر بسیاری از داستان نویسان ایرانی اثر گذاشته است. به احتمال قریب به یقین، او از اولین کسانی در ادبیات معاصر ماست، که به تکنیک در نوشتن، ارزش والایی داده و پس از او داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما، رنگ و روی دیگری پیدا کرده است. گلستان اولین کسی ست که در مورد زبان و تکنیک کار، زمینه و موضوع کارش دقت توام با وسواس بخرج داده و مهم تر این که نویسندگان ما را واداشته تا از "خاطره نویسی" به "قصه"گویی و "داستان کوتاه" نویسی روی آورند. شاید هم بشود گفت که پیش از ابراهیم گلستان، تنها چند داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما وجود دارد که به گمان من برخی از آنها بسیار اتفاقی از برخی تکنیک های داستان کوتاه برخوردارند. ابراهیم گلستان با همین تعداد کم داستان کوتاه، فصل تازه ای در رعایت آگاهانه از فن داستان نویسی حرفه ای در جهان را، در ادبیات معاصر ایران بنیاد گذاشت که با توجه به زبان پخته ی آثارش، از بهترین های ادبیات ماست. چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است. از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود! گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
یک سری تصویرسازی هایی که تو کتاب بود مغز آدم رو میخکوب میکرد. باران به جام های شیشه که می خورد بر چرکشان شیار می انداخت،و ضربه هایش می پیچید.اول بیرون را نمی دیدیم چون هرچه بود در لای لغزش باران روی شیشه می لرزید و محو بود و گلخانه بعد دم می کرد.وقتی که پنجره ای باز می کردیم در بین آن همه تصویر مات و لرزنده یک گوشه چشم انداز پاک و درست می دیدیم،و بوی باغ و فضای وسیع می آمد.بعد،باران که چرک را می برد،از پشت شیشه ی باغ پیدا بود،با آن کلاغِ ساکتِ انگار منتظر،که روی سبزی یک شاخه ی سرو لنگر داشت.
بهشخصه نثر گلستان رو چون کلاً دوست دارم، با این داستان هم اوکی بودم (برخلاف اینکه امتیازات پایینی ازش دیدم تو گودریدز). یکی از مهمترین نکتههایی که همواره دیدهم در چند داستانی که از گلستان خوندهم، نکات دقیقیه که از دل سادهترین و رندومترین توصیفاتش پیدا میکنم و بسیار جذبم میکنه. از همین داستان اگر بخوام یه مثالی بزنم، یه قسمتی هست که شخصی فوت کرده و آدمها میخوان برن دنبال قرآنخوان براش ولی کسی که میخواد بره دنبال قرآنخوان گشنهشه. مادربزرگه که از قضا خودش خیلی مسلمونه میگه بذارید غذا بخوره بابا، خدا خودش محتوای قرآن رو میدونه. =)))
من، شیطان نبودم هیچ، اصلا تکان نمیخوردم. من، غافل، یک وقت دیدم خواباندهاندام و پایم را گرفته اند میان فلک. آمادهتر برای خنده بودم تا گریه. ولی ترکه انار گریه را آورد.آن روز زنگ دوم تفریح وقتی برای خوردن تبرید رفتم دم دالان گفتم بابا چرا مرا فلک کردند؟ او گفت خاصیت دارد؛ جور استاد به ز مهر پدر
یکی از خسرانهای من در زندگی اینکه چرا ابراهیم گلستان بیشتر ننوشت. اگر مرگ فروغ همهٔ چشمههای زندگی را در او خشکاند، پس ما با مرگ فروغ همزمان متحمل دو زیان شدیم.
دایی غلام راست میگفت که این مردم همه حرفشان دروغ است،حتی وقتی به ظاهر دلسوزی میکنند و میخواهند چارهای پیدا کنند فقط میخواهند نیش و کنایه بزنند.حتی خود پرویز که عاطفه و دلرحمی بیشتری نسبت به بابا داشت کمی که عرصه برایش تنگ شد گفت "ریدم سر قبر بابا و جد و آبادش". بابا از دلرحمی و محبت پرویز جز برق گرفتگی چیزی نصیبش نشد.یعنی انگار حتی اگر عاطفهای هم از سوی پرویز بود- که بود-چیزی جز برق گرفتگی و بدبختی نصیب بابا نمیشد.انگار که این محبت و انس جوری جز زخم زدن و به بازیچه گرفتن بروز نداشت.نمیتوانست داشته باشد.نارس بود. این وسط شاید فقط غلام صادق بود که اگر نفرت و جاهطلبی هم داشت در لباس خیرخواهی و چاره جویی پوشیده نبود.غلام این جماعت را درست شناخته بود.
... بعد وقتي كه سرد شد ما را بردند به اطاق گلخانه. گلخانه از چهار طرف پله پله بود و از سمت ديوار شيشه داشت. در روي پله ها همه گلدان شمعداني بود و همچنين چندين تغار ياس و ليمو. نيمكت ها را ميان اين همه گلدان گذاشتند و ما ميان بوي گس برگ هاي شمعداني ها يك دسته جدا بوديم سرگرم خواندن صرف و سياق و همچنين كسور و ربح و تناسب با جغرافيا و هندسه و تاريخ. تاريخ تازه بود و فرق داشت به آن قصه هاي پيش از اين......
کمی گیج کننده در اوایل ولی نخ داستان به زودی میرسه دست خواننده. من مطمئن نیستم از تکنیک جریان سیال ذهن استفاده شده باشه و اگر اینطور باشه خیلی بد ازش استفاده شده. در مجموع با جزئیاتی که از دهه شاید بیست یا سی توصیف میشه، رفتن به اون حال و روزا رو دوست داشتم هرچند داستان اونقدر پیچ و تاب نداشت و خیلی نیستیم حرکت میکرد.
ديگر درست يادم نيست آن روز بود يا دو ماه بعد كه شال و عبا هم رفت. زلف بلند تابدار كه با اين كلاه نو نميآمد. قيچي شد. بابا عزا گرفته بود كه عادت داشت دستش را ميان شال فرو ميكرد. بي شال دست تكيهگاه گم ميكرد. جايي براي گير چپق هم نمانده بود، ناچار از درازي چپق كم شد. يك روز گفت دارند اختهمان ميكنند
تاريخ تازه بود، و فرق داشت با آن قصههاي پيش از اين. تاريخ جوري كه پارسال بود ديگر نبود. و اسمهاي پر از فخر و پهلواني و عمر دراز، و قصههاي پر از اژدها و ديو، سيمرغ، رخش، جادو و خواب و خيال از صفحه كتاب سفر كرد، و عكس گور كورش آغاز واقعيت تاريخ شد تاریخ تازه بود- تاریخ داشت. در سال 550 ق. م کوروش به پادشاهی ایران رسید.
توصیف ها از بارش باران یا کلاس درس تو گلخونه مسحور کننده بود...
شخصیت پردازیش جالب بود. خلق و خوی مردم رو هم خیلی خوب نمایش داده بود. به نظرم عالی ترین بخش توصیف رفتار مردم، لحظه ی حضور پرویز و جعفر توی خونه ی بابا و غذا بردن برای بابا و زن بابا بود و نحوه ی رفتار پدر و مادر عباس که صاحبخونه ی بابا و زن بابا بودن. آدم رو بدجوری متاثر میکرد. بیشتر هم به این خاطر که حس میکنی همون اخلاق و رفتار، هنوز هم در مردم ما به وفور یافت میشه
برای من که بیشتر ادبیات خارجی میخونم و مورد پسندمه این کتاب خیلی بیخود بود و حیف وقت و هزینه. متاسفانه جمله های نصفه نیمه و شکسته و استفاده بیدلیل و زیاد از ویرگول منو به وجد نمیاره. تمام کتاب هی این به اون فحش میده و اون به این. همینجوری تو خیابون که رد میشیم صبح تا شب فحاشی مردم به همدیگه رو میشنویم. دیگه تو کتاب برای من خیلی اضافیه که بخوام همینا رو بخونم.
تصویر او در ذهن من امروزه از عکسی ست از سالی که من یک ساله بودم. شال و عبا و زلف از زیر کلاهش تاب خورده رو به بالا، قد بلند و آن سبیل پهن پرپشت حنابسته، با آن نگاه مهربان تنبل انگار جلد پوک کنده ی بید کهنه. آن روز در یادم نمانده ست، سیزده سالی پس از آن روز او مرد، سی سالی هم از مرگش گذشته ست، اما در این سی ساله هر باری که یادش باز از ذهنم گذشته ست با چهره ی آن عکس بوده ست. ص7
قبلا کتابی ازش نخونده بودم ولی هر صحنه از کتاب انگار که یه عکس گرفته شده یه کتاب کم حجم و پرمحتواس که جنبه های مختلف مسائل اجتماعی پرداخته شده خیلی جذاب و خوندنی بود