Jump to ratings and reviews
Rate this book

از روزگار رفته حکایت

Rate this book
این داستان منحصراً زاییده‌ی خیال است. نه یک روایت از سرگذشت واقعی چند شخص واقعی، و از آن میان گوینده‌ی داستان. خواننده آن را به صورت سرگذشت یک دوره از زندگانی یک جامعه بگیرد. این داستان نزدیک به چهل سال پیش در کتابی به نام مد و مه درآمد همراه با دو داستان دیگر. پهلوی هم بودن آن سه نه از سر تصادف بود، بلکه برای نمایاندن روحیه‌ها و حرکت عمومی جامعه‌ای در گیرودار تحول بود. جدا کردن این یکی از آن جمع در این جا ناچار به ترکیب کلی و معنایی آن کتاب خلل می‌آورد اما کاری به ترکیب و قصد خود این داستان ندارد. این تنها ماندنش به اقتضای نشر بوده است در امروز

80 pages, Paperback

First published January 1, 1969

11 people are currently reading
216 people want to read

About the author

ابراهیم گلستان

30 books236 followers
Ebrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.

He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
80 (22%)
4 stars
135 (38%)
3 stars
102 (28%)
2 stars
31 (8%)
1 star
4 (1%)
Displaying 1 - 26 of 26 reviews
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,076 followers
Read
September 4, 2008
لینک دانلود این کتاب را در گروه "دانلود کتاب‌های نایاب" گذاشته‌ام. این داستان برای اولین‌بار در کتابی به نام (مد و مه) چاپ شد و دوستان می‌توانند به راحتی دانلودش کنند
Profile Image for Ali.
Author 17 books680 followers
May 14, 2008
از انتشار "آذر، ماه آخر پاییز" در 1328 تا اواخر دهه ی چهل شمسی، ابراهیم گلستان بر بسیاری از داستان نویسان ایرانی اثر گذاشته است. به احتمال قریب به یقین، او از اولین کسانی در ادبیات معاصر ماست، که به تکنیک در نوشتن، ارزش والایی داده و پس از او داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما، رنگ و روی دیگری پیدا کرده است. گلستان اولین کسی ست که در مورد زبان و تکنیک کار، زمینه و موضوع کارش دقت توام با وسواس بخرج داده و مهم تر این که نویسندگان ما را واداشته تا از "خاطره نویسی" به "قصه"گویی و "داستان کوتاه" نویسی روی آورند. شاید هم بشود گفت که پیش از ابراهیم گلستان، تنها چند داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما وجود دارد که به گمان من برخی از آنها بسیار اتفاقی از برخی تکنیک های داستان کوتاه برخوردارند. ابراهیم گلستان با همین تعداد کم داستان کوتاه، فصل تازه ای در رعایت آگاهانه از فن داستان نویسی حرفه ای در جهان را، در ادبیات معاصر ایران بنیاد گذاشت که با توجه به زبان پخته ی آثارش، از بهترین های ادبیات ماست.
چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است.
از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود!
گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
Profile Image for Marzi Motlagh.
190 reviews79 followers
January 13, 2021
"گفت بابا وقتی که پیر شدی از نگاه می فهمی..."
.
.
روایت دلچسب اما غم داری بود از یک زندگی؛ پر از گذشته و پر از واقعیت...
قلمِ گیرایی داره گلستان❤
Profile Image for Nazanin.
9 reviews11 followers
July 7, 2013
یک سری تصویرسازی هایی که تو کتاب بود مغز آدم رو میخکوب میکرد.‏
باران به جام های شیشه که می خورد بر چرکشان شیار می انداخت،و ضربه هایش می پیچید.اول بیرون را نمی دیدیم چون هرچه بود در لای لغزش باران روی شیشه می لرزید و محو بود و گلخانه بعد دم می کرد.وقتی که پنجره ای باز می کردیم در بین آن همه تصویر مات و لرزنده یک گوشه چشم انداز پاک و درست می دیدیم،و بوی باغ و فضای وسیع می آمد.بعد،باران که چرک را می برد،از پشت شیشه ی باغ پیدا بود،با آن کلاغِ ساکتِ انگار منتظر،که روی سبزی یک شاخه ی سرو لنگر داشت.‏
Profile Image for Kowsar Bagheri.
455 reviews242 followers
December 11, 2023
به‌شخصه نثر گلستان رو چون کلاً دوست دارم، با این داستان هم اوکی بودم (برخلاف این‌که امتیازات پایینی ازش دیدم تو گودریدز). یکی از مهم‌ترین نکته‌هایی که همواره دیده‌م در چند داستانی که از گلستان خونده‌م، نکات دقیقیه که از دل ساده‌ترین و رندوم‌ترین توصیفاتش پیدا می‌کنم و بسیار جذبم می‌کنه. از همین داستان اگر بخوام یه مثالی بزنم، یه قسمتی هست که شخصی فوت کرده و آدم‌ها می‌خوان برن دنبال قرآن‌خوان براش ولی کسی که می‌خواد بره دنبال قرآن‌خوان گشنه‌شه. مادربزرگه که از قضا خودش خیلی مسلمونه می‌گه بذارید غذا بخوره بابا، خدا خودش محتوای قرآن رو می‌دونه. =)))
Profile Image for masoud mahdavi.
26 reviews6 followers
February 9, 2018
من، شیطان نبودم هیچ، اصلا تکان نمی‌خوردم. من، غافل، یک وقت دیدم خوابانده‌اندام و پایم را گرفته اند میان فلک. آماده‌تر برای خنده بودم تا گریه. ولی ترکه انار گریه را آورد.آن روز زنگ دوم تفریح وقتی برای خوردن تبرید رفتم دم دالان گفتم بابا چرا مرا فلک کردند؟ او گفت خاصیت دارد؛ جور استاد به ز مهر پدر
Profile Image for سپید.
101 reviews14 followers
June 13, 2024
یکی از خسران‌های من در زندگی اینکه چرا ابراهیم گلستان بیشتر ننوشت. اگر مرگ فروغ همهٔ چشمه‌های زندگی را در او خشکاند، پس ما با مرگ فروغ همزمان متحمل دو زیان شدیم.
Profile Image for Goli.
8 reviews2 followers
September 13, 2018
دایی غلام راست میگفت که این مردم همه حرفشان دروغ است،حتی وقتی به ظاهر دلسوزی میکنند و میخواهند چاره‌ای پیدا کنند فقط میخواهند نیش و کنایه بزنند.حتی خود پرویز که عاطفه و دل‌رحمی بیشتری نسبت به بابا داشت کمی که عرصه برایش تنگ شد گفت "ریدم سر قبر بابا و جد و آبادش".
بابا از دل‌رحمی و محبت پرویز جز برق گرفتگی چیزی نصیبش نشد.یعنی انگار حتی اگر عاطفه‌ای هم از سوی پرویز بود- که بود-چیزی جز برق گرفتگی و بدبختی‌ نصیب بابا نمیشد.انگار که این محبت و انس جوری جز زخم زدن و به بازیچه گرفتن بروز نداشت.نمیتوانست داشته باشد.نارس بود.
این وسط شاید فقط غلام صادق بود که اگر نفرت و جاه‌طلبی هم داشت در لباس خیرخواهی و چاره جویی پوشیده نبود.غلام این جماعت را درست شناخته بود.
Profile Image for Marjan Darabi-Hammond.
74 reviews5 followers
June 11, 2015
... بعد وقتي كه سرد شد ما را بردند به اطاق گلخانه. گلخانه از چهار طرف پله پله بود و از سمت ديوار شيشه داشت.
در روي پله ها همه گلدان شمعداني بود و همچنين چندين تغار ياس و ليمو.
نيمكت ها را ميان اين همه گلدان گذاشتند و ما ميان بوي گس برگ هاي شمعداني ها يك دسته جدا بوديم سرگرم خواندن صرف و سياق و همچنين كسور و ربح و تناسب با جغرافيا و هندسه و تاريخ.
تاريخ تازه بود و فرق داشت به آن قصه هاي پيش از اين......
Profile Image for MehrNush.
31 reviews29 followers
June 27, 2013
معنی چندتا از کلمه‌ها رو نتونستم توی دهخدا یا معین پیدا کنم:

سپینه
غیثان
35 reviews
February 4, 2023
کمی گیج کننده در اوایل ولی نخ داستان به زودی میرسه دست خواننده. من مطمئن نیستم از تکنیک جریان سیال ذهن استفاده شده باشه و اگر اینطور باشه خیلی بد ازش استفاده شده. در مجموع با جزئیاتی که از دهه شاید بیست یا سی توصیف میشه، رفتن به اون حال و روزا رو دوست داشتم هرچند داستان اونقدر پیچ و تاب نداشت و خیلی نیستیم حرکت می‌کرد.
Profile Image for Bavan.
11 reviews
Read
September 21, 2023
— اما فردا جرأت نداشتم که بگویم، چیزی نداشتم که بگویم. خواب شب و دمیدن فردا صبح تصمیم را تبدیل کرد به تسلیم، تغییر داد به یک یاد _ یادی که آرزو می‌شد.
Profile Image for Azraa.
55 reviews33 followers
February 26, 2018
ديگر درست يادم نيست آن روز بود يا دو ماه بعد كه شال و عبا هم رفت. زلف بلند تابدار كه با اين كلاه نو نمي‌آمد. قيچي شد. بابا عزا گرفته بود كه عادت داشت دستش را ميان شال فرو مي‌كرد. بي شال دست تكيه‌گاه گم مي‌كر��. جايي براي گير چپق هم نمانده بود، ناچار از درازي چپق كم شد. يك روز گفت دارند اخته‌مان مي‌كنند

تاريخ تازه بود، و فرق داشت با آن قصه‌هاي پيش از اين. تاريخ جوري كه پارسال بود ديگر نبود. و اسم‌هاي پر از فخر و پهلواني و عمر دراز، و قصه‌هاي پر
از اژدها و ديو، سيمرغ، رخش، جادو و خواب و خيال از صفحه كتاب سفر كرد، و عكس گور كورش آغاز واقعيت تاريخ شد تاریخ تازه بود- تاریخ داشت. در سال 550 ق. م کوروش به پادشاهی ایران رسید.

توصیف ها از بارش باران یا کلاس درس تو گلخونه مسحور کننده بود...
Profile Image for Hamidreza Hosseini.
210 reviews70 followers
May 30, 2015
شخصیت پردازیش جالب بود. خلق و خوی مردم رو هم خیلی خوب نمایش داده بود. به نظرم عالی ترین بخش توصیف رفتار مردم، لحظه ی حضور پرویز و جعفر توی خونه ی بابا و غذا بردن برای بابا و زن بابا بود و نحوه ی رفتار پدر و مادر عباس که صاحبخونه ی بابا و زن بابا بودن. آدم رو بدجوری متاثر میکرد. بیشتر هم به این خاطر که حس میکنی همون اخلاق و رفتار، هنوز هم در مردم ما به وفور یافت میشه
Profile Image for Forough.
96 reviews2 followers
May 2, 2010
جالب بود و راستش کتاب معمای هویدا بیشتر ترغیبم کرد تا بخوانمش.
Profile Image for Alireza Naderi.
37 reviews18 followers
June 20, 2016
راوی کودک/نوجوان است ولی لحنش هیچ به بچّه ها نمیماند.
Profile Image for Raha.
9 reviews2 followers
June 7, 2020
برای من که بیشتر ادبیات خارجی میخونم و مورد پسندمه این کتاب خیلی بیخود بود و حیف وقت و هزینه. متاسفانه جمله های نصفه نیمه و شکسته و استفاده بی‌دلیل و زیاد از ویرگول منو به وجد نمیاره. تمام کتاب هی این به اون فحش میده و اون به این. همینجوری تو خیابون که رد میشیم صبح تا شب فحاشی مردم به همدیگه رو میشنویم. دیگه تو کتاب برای من خیلی اضافیه که بخوام همینا رو بخونم.
Profile Image for Hamoun Dorfaninezhad.
115 reviews34 followers
December 18, 2020
تصویر او در ذهن من امروزه از عکسی ست از سالی که من یک ساله بودم. شال و عبا و زلف از زیر کلاهش تاب خورده رو به بالا، قد بلند و آن سبیل پهن پرپشت حنابسته، با آن نگاه مهربان تنبل انگار جلد پوک کنده ی بید کهنه. آن روز در یادم نمانده ست، سیزده سالی پس از آن روز او مرد، سی سالی هم از مرگش گذشته ست، اما در این سی ساله هر باری که یادش باز از ذهنم گذشته ست با چهره ی آن عکس بوده ست. ص7
Profile Image for Zohreh Hanifeh.
390 reviews105 followers
July 15, 2019
«‏ای کاش من یا توی تاریکی را درست می‌دیدم، یا اصلاً خبر نداشتم که تاریکی هست.»
Profile Image for Sheida.
6 reviews1 follower
August 10, 2020
نه بودنمان نه رفتنمان فرقی به حال دنیا نمیکند.
Profile Image for Yasaman Safari.
62 reviews23 followers
April 1, 2022
داستان قشنگی بود؛ و البته با خواندنش غمی عجیب در قلب رسوب میکند.
Profile Image for Maryamhp.
40 reviews
January 15, 2023
قبلا کتابی ازش نخونده بودم
ولی هر صحنه از کتاب انگار که یه عکس گرفته شده
یه کتاب کم حجم و پرمحتواس
که جنبه های مختلف مسائل اجتماعی پرداخته شده
خیلی جذاب و خوندنی بود
Profile Image for Ehsan.
234 reviews80 followers
January 10, 2020
«وقتی که او می‌رفت، او می‌رفت.»
Displaying 1 - 26 of 26 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.