ترسای داستان بعد از قبول نشدن در کنکور تصمیم به مهاجرت میگیرد. اما با مخالفت شدید پدرش رو به رو می شود. پدرش تنها یک شرط پیش رویش میگذارد. ازدواج …. و ترسا با مردی آشنا می شود که از سمت خانواده اش برای ازدواج تحت فشار است. دکتر آرتان تهرانی. این دو نفر تصمیم میگیرند با ازدواجی صوری هر دو آزادی هایشان را داشته باشند و به آن چیزی که میخواهند برسند. داستان ما از جایی شروع میشود که این دو نفر همخانه می شوند …
هما صفاری پوراصفهانی، یکی از رماننویسان مشهور ایرانی است که آثارش در بین خوانندگان الخصوص نوجوانان جای خود را باز کرده است. هما پور اصفهانی ۱۲ اسفند ۱۳۶۹ در اصفهان به دنیا آمد. وی متاهل و تحصیلاتش را در رشته روانشناسی تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه داده است و همیشه میتوان تلفیق روانشناسی را با آثارش دید. او از ده سالگی به نوشتن روی آورد و ابتدا داستانهایش را در فضای مجازی منتشر میکرد. او بخشی از موفقیتش را مدیون انتشار آثارش در فضای مجازی به خصوص انتشار رمان قرار نبود در سایت نودهشتیا است. حال تمام رمانهای وی از نشر سخن به چاپ رسیده و یا در دست نگارش یا بازنویسی است.
یادمه توی دوران نوجوانیم برام رمان جذابی بود و دوستش داشتم،،ولی مطمئنم اگه الان بذارنش جلوم اولین کاری که میکنم اینه که میندازمش توی بازیافت یا لااقل میکوبمش توی صورت کسی که اینو واسم اورده🥴😂😬(البته ناگفته نماند که همون موقع هم میدونستم این رمان غیر واقعی،صرفا عشق و عاشقی و همچنین مرخرف اینترنتی هست،اما اقتضای سنم بود و من بابت خوندنش پشیمون نیستم😂) یه اشاره هم بکنم که دیگه هیچ وقت رمان اینترنتی نخوندم چون واقعا مرخرف و پوچ بودن😑 #اعتراف_لذت_های_نوجوانی اینو هم مطمئنم که اکثر همسن و سال هام یا غیر هم سن و سال هام همچین تجربه مشابهی رو داشتن🤦🏻♀️بیاین با خودمون روراست باشیم!ما اونموقع عقل الانمون رو نداشتیم🤷🏻♀️منطقیه....
چند سال پیش در ابتدای نوجوانی من، این رمان در سایت نودوهشتیا جز معروف ترین رمان ها بود .برای اون سن و برای اون زمان رمان قشنگی بود ولی یکم که بزرگتر شدم متوجه شدم که چقدر داستان ضعیف بود،شخصیت پردازی ها اغراق آمیز و اتفاق ها غیر واقعی.
1.5 ریویو ها رو خوندم،دیدم خیلیا پشیمونن از خوندن این کتاب و خودشون رو سرزنش میکنن. من ولی تصمیم گرفتم این چند روزِ پایانی چهارده سالگی رو رها کنم. به خیلی چیزا نگاه نقادانه نداشته باشم و فقط این زندگیِ مسخرهی دوستداشتنی رو لمس کنم. "قرار نبود" از "سیگار شکلاتی" هم چرتتر بود ولی بیا بعضی موقعها خوندن و دیدن و حتی شنیدن چیزای چرت رو تجربه کنیم تا قدرِ آثار باکیفیت رو بیشتر بدونیم،نه؟
پ.ن:در طول خوندنش مدااام تو ذهنم پلی میشد:قرارمووون یادت نرههه،دیر نکنیی منتظرممم" :))))))))) چهار بهمن هزار و چهارصد(فکر کنم) 00:41
بعضیا این رمان یا شبیه این رو با کتابهای جوجو مویز مقایسه میکنن. باید بگم واقعا تفاوت هست بینشون. شاید در هردو کلیشهها دیده بشن اما فرق هست. جوجو مویز در کتابهاش به اهمیت روابط انسانی، پذیرش تفاوتها، احترام به دیگران، امید به زندگی، تلاش بعد از شکست و... میپردازه. چیزی که من در این مدل کتابهایی که در گذشته میخوندم و توی سایت نودوهشتیا آپ میشد درک نمیکردم. از طرفی بعضی میگن کتابهای این چنینی به درد سنین نوجوانی میخوره. از نظر من بازم این فکر درست نیست. ذهن مسموم میشه بنظرم. درکل واضحه که اصلا پیشنهادش نمیکنم.
کامل نخوندمش. به روش "بزن جلو" پیش رفتم. باورم نمیشد اصلا اسمش توی گودریدز باشه... حتی برای اونایی که میخوان از دغدغه های روزمره فاصله بگیرن هم توصیه اش نمی کنم. کلا برای هیچ کس حتی گرگ بیابون توصیه نمیشه. اصلا با فانتزی هایی که توش بیان شده کاری ندارم مساله اصلیم ضعف شدیدش در بیان داستانه. چندین و چند صفحه طول می کشید تا داستان شروع بشه واقعا حوصله سر بر بود. اینکه چنین کتابی چاپ شده باعث میشه دیگه توی زندگی از هیچی تعجب زده نشم :|
خوب خوب خوب . این کتاب در صدر لیست "خاک تو سرت که همچین کتابی رو خوندی" جا میگیره!
دوم دبیرستان که بودم، یکی از دوستام یک فایل بهم داد پر این کتابای پی دی افی که احتمالا از نود و هشتیا دانلود کرده بود و بهم تاکید کرد از این کتاب شروع کن. عاغا ما این کتابو خوندیم و بعدش کل فایل رو دیلیت کردیم تا حتی فکر خوندن بقیشون به سرم نزنه! و یادم اومد که توی پی اس پی خوندمش ! (تو رو خدا نگین نمیدونین پی اس پی چیه که حس فسیل بودن بهم دست میده)
اینم از اون کتابایی بود که دوطرف بدون علاقه و سوری ازدواج میکنن. چیزی که از این کتاب یادمه اینه که به نسبت بقیه کتابای ایرانی که خونده بودم صحنه هاش بیشتر بود.
دو تا موضوع از این کتاب یادم مونده: یک: دختره پسره رو توی یک رستوران (؟) میبینه در جمع دوستانی که هره کره میکردن و به دخترا تیکه میندازن و این تنها فرد ساکت جمعه که مثل دسته ی گل سر جاش نشسته. به هر حال از قدیم گفتن شما هر کسی رو میتونی از دوستاش بشناسی باید عقلش میکشید و به همچین فردی پیشنهاد نمیداد.
دو: یک جا موقع عید (عه چه همزمانی مبارکی) دختره با پسره دعواش میشه و میره تو اتاقش درو قفل میکنه.یک هفته بکوب میشینه درس میخونه و درس خوندنشم تو کل کتاب تقریبا محدود به همون زمان میشه چون قبلش ماشالا واسه خودش راحت بود. ووووو پزشکی قبول میشه :/ اونم کسی که دوسال اخیر بدون دراما و مسئله هایی که سال اخیر باهاش روبه رو بوده قبول نشده! Are you even serious??
یعنی با همین اندینگ توهینی کرد به تمام جامعه ی شربف پزشکی کشور.
من دیگه حرفی ندارم.
پ.ن: هفته های پیش از قرنطینه که میتونستیم پامونو از خونه بیرون بذاریم (گریه ی حضار) رفتیم توی یک کتاب فروشی و دیدیم که یک انتشاراتی منتشرش کرده! حجم تعجب و تاسف ما در قالب کلمات قابل بیان نیستند.
پ.ن2: همه زیر کتابایی از این قبیل و م.مودب پور و همخونه و... نوشتن ما کتابخونی رو از همینا شروع کردیم. من کتابخونی رو از "قصه های خوب برای بچه های خوب " شروع کردم. همین میشه که بچه صالح میشه و فولدر پر کتابای شر و ور رو پاک میکنه!
واای,خیلی متعجبم که همچین چیزایی هم اینجا هست برای نظر دادن نظر هم داره مگه دوران نوجوونی و تابستونای کشداری که هیچی نداشتم برای خوندن و هی ازین چیزا از نود و هشتیا دانلود میکردم و اکثرش انقدر بد بود که به وسطش هم به سختی میشد رسید الان که بقیه ریویو هارو خوندم که داستان توشون گفته شده بود یادم افتاد که بله ایشون رو هم من خوندم!!ینی چیزی باقی نذاشتم قشنگ :))) ولی از حق نگذرم یکی یا دوتاشون که اسمشون هم یادم نیست ایده بامزه ای داشتن اینم جزو معدود چندتاییه که تموم کردم والبته اگر تموم نمیکردم نه تنها چیزی از دست نمیدادم بلکه احتمالا چیزی هم به دست می اوردم :D آبکی ترین و مسخره ترین شکل رمان نازل ایرانی که میتونین تصور کنین من نمیدونم کسی چطور میتونه واقعا به اینها جدا فکر کنه چه برسه که بنویسه :| این حجم ابتذال و حماقت رو توصیه نمیکنم کسی بخونه امثال این فیلم ها,رمان ها و غیره همون ضعیف و احمق نشون دادن زنان و در یک کلام زنان علیه زنان هستش
كيه كه بدش بياد در مورد يه پسر از همه نظر ايده آل روياپردازى كنه؟نقطه قوت كتاب هم مثل بقيه رمانهاى اين سبكى دست گذاشتن رو همين نقطه ضعف دخترا و علاقشون برا شنيدن داستان يه عشق پاكه.فكر نميكنم خواننده هاى مرد بتونن با اين كتاب ارتباط برقرار كنن ولى اگه خانوما هوس خوندن رمان عاشقونه كردن پيشنهاد بدى نيست
دوتا از کتاب های این نویسنده رو خوندم و هر دو حس کردم به شعورم توهین شده. شاید باید ذکر میکرد مخصوص گروه سنی دختران دبیرستانی رویا پرداز. من تو سایت نودهشتیا خوندم خیلی جاهاش که کلا سخیف بود. فکر نمیکردم اینجا باشه :)))
بعضی وقت ها، مخصوصا بعد از خوندن کتاب های سنگین، مغز شدیدا نیاز به خوندن رمانی صرفا سرگرم کننده داره. داستانی که جز پر کردن اوقات فراغت به درد چیز دیگه ای نخوره! این رمان از همین دست داستان هاست! که میتونه برای ذهنتون کمی بی خیالی و سرگرمی محض ایجاد کنه
یهو نگاهم به این کتاب افتاد و یاد دوران سمی که از این رمان ها میخوندم😂 اون دوران توی سایت نود و هشتیا بودم و این نویسنده مورد علاقم بود😅 هیچ چیز توی رمان های این نویسنده با منطق جور در نمیاد:(((
بخونیدش که تا آخر عمرتون شرمنده باشید "چرا خوندمش؟"
شرمندم که بخاطر خوندن من و امثال من این کتاب چاپ شده شرمندم که ریویو میزارم ،چون حتی این کارمم باعث بیشتر دیده شدنِ این کتاب میشه زرد ترین و باطل ترین،اولین و آخرین کتابی که از این نویسنده خوندم
چاپ اول رمان عاشقانه قرار نبود اثر هما پوراصفهانی در سال 1394 در انتشارات آراسب و فرادیدنگار و در سال 1396 در نشر سخن بود. از آن جا که این رمان قبلا در سایت نود هشتادی ها به طور آنلاین چاپ می شد، و الان نیز نسخه نود هشتادی های این رمان به طور رایگان در اینترنت موجود است، پیش بینی میشه تعداد خوانندگان این رمان بیش از سه الی چهار نشری است که آمار فروش نشان می دهد. این رمان حجم بسیار بالایی دارد (حدود هشتصد صفجه). از نظر ژانر در دسته رمان های عاشقانه همخانه ای قرار می گیرد. از نمونه های بهتر این ژانر، اثر تاوان عشق فهیمه رحیمی و همخونه ی مریم ریاحی است. اگر این را بپذیریم که اتفاقا ترسا و آرتان واقعا هر دو فوق العاده جذاب، فوق العاده پولدار، و فوق العاده مغرور هستند. البته آرتان دکترای روانشناسی هم دارد و ترسا در نهایت پزشکی قبول می شود، متاسفانه چیزی که در این اثر به شدت در ذوق می زد این بود که عشق با مازوخیسم، سادیسم و سادومازوخیسم اشتباه گرفته شده است. بارها در رمان، آرتان روی ترسا اعمال خشونت فیزیکی می کند ولی ترسا نه تنها بدش نمی آید بلکه دلش قنج می رود. شاید چون ترسا در خانواده ای بزرگ شده که چدر مفهوم غیرت زورگویانه را محبت پدرانه تلقی می کرده اما ترسا اصرار دارد بگوید جلوی حرف زور کم نمی آورد در حالی که بارها کم می آورد. البته راوی در چند جای داستان نشان داده راوی قابل اعتمادی نیست. پیشنهاد من به رمان نویسان این ژانر (رمان عاشقانه) این است که سعی کنند اگر چه در ژانر می نویسند ولی گفتمان های معیوب جامعه را به چالش بکشند.
#رمان_عاشقانه #قرار_نبود اثر #هماپوراصفهانی داستان دختریست زیبا جذاب و از خانواده ای متمول به نام ترسا که دو سال است کنکور تجربی داده ولی رشته پزشکی که مد نظرش بوده را قبول نشده. #خطر اسپویلر ترسا قصد دارد برای ادامه تحصیل و احتمالا زندگی به خارج از کشور برود اما از آنجا که پدرش تجربه بدی در مورد خارج رفتن خواهر بزرگترش دارد، با خارج رفتن این دختر نیز با جدیت مخالفت می کند. پدرش در نهایت می گوید که تنها به شرطی به او اجازه می دهد که به خارج از کشور (کانادا) برود که با همسرش راهی شوند. این یعنی دختر داستان ما باید اول ازدواج کند بعد هر جا می خواهد برود، برود. ترسا پسری فوق العاده جذاب، فوق العاده پولدار و فوق العاده تحصیلکرده را قربانی ایده آلش می بیند و میرود به اون پیشنهاد ازدواج سوری می دهد تا پدرش راضی شود. از قضا این پسر که نامش آرتان است نیز اصلا قصد ازدواج ندارد ولی از آنجا که مادرش بسیار اصرار به ازدواج وی دارد، پسر شرط ترسا را مبنی بر ازدواج صوری می پذیرد به شرط اینکه هیچ وابستگی در کار نباشد. در نهایت ترسا و آرتان به صرعت ازدواج می کنند و از آن پس، بر خلاف قرارشان آن ها خیلی به هم وابسته می شوند. در همین زمان ترسا دنبال کارهای اپلای تحصیلی و ویزا و زبان هست. در نهایت وقتی تقریبا بعد یک سال از ازدواج ترسا و آرتان، ویزای ترسا می آید ولی در تمام این مدت این دو طبق قرارشان هرگز در مورد عشق با هم حرف نزدند. البته هر دو خیلی هم مغرورند و غرورشان مانع از به زبان آوردن عشق می شود. در نهایت ترسا به کانادا می رود و اتفاقا آرتان نیز روز قبل او به کانادا رفته تا ماه عسلشان را در آنجا باشند. در واقع خواننده این طور برداشت می کند که بعد از مدت کوتاهی مثلا یک ماه، ترسا و آرتان به کشورشان ایران بر می گردند.
کمتر از یک ستاره نداریم؟ توهم،رویا پردازی و ابتذال محض بود این رمان حیف وقت... تنها فایده اش این بود که قدر آثار فاخر روبیشتر درک می کنم و با لذت بیشتری می خونمشون
+چقدر جای عاشقانه های فاخر و عفیف مناسب نوجوان ها خالیه،نه که اصلا نباشه ولی خیلی کمه :(
واقعا متاسفم كه براي همچين كتابايي مجوز نشر صادر ميكنن،من اين كتابو وقتي نوجوان بودم و در حال نوشته شدن تو ساي نود و هشتيا بود خوندم و تو همون سن سطح پايين بودن و مبتذل بودنش برام واضح بود...
خاطرم هست که چند سال پیش و اوایل دورهی دانشگاه، یک روز هیچ کلاسی تشکیل نشد و تعداد زیادی از بچههای دانشکدهی کوچک تئاتر در شیراز در حیاط خلوت کوچک ساختمان محقر دانشکده چپیده بودند. حوصلهمان سر رفته بود و آفتاب شیراز، لمیدن روی چمنمصنوعیهای حیاط را میطلبید. کسی حوصلهی بازی نداشت. دو سه نفری از میان جمع گفتند بیایید به صورت گروهی رمان بخوانیم. دو نفر به تمسخر و به عنوان لذتی گناهآلود نام این کتاب را پیش کشیدند و در میانهی جمع یک نفر هم طرفدار جدی هما پوراصفهانی و کارهایش بود. بنا شد کتاب را به صورت گروهی بخوانیم، به این شرط که مثل یک تمرین جدی بیان ببینیمش و به شکل کرشندو، از بالاترین تمپو به کندترین تمپوی ممکن برسیم. قطعا آن روز فرصت نشد که این هفتاد من به پایان برسد با آن که صد صفحه صد صفحه جلو میرفتیم دهانمان کف کرد و اعصابمان از کف رفت و تهش بین طرفدار کتاب و تمسخرکنندگانش دعوای سختی درگرفت و ما چند نفر بودیم که پوزخندزنان و بیطرف از پله پایین میرفتیم. حالا که یادش میافتم، رمان نمونهی خوبی بود برای ردگیری عقدهی حقارت و انواع ناهنجاریهای روانی درون یک متن. خواندنش برای خنده یا تمرین یا به هر بهانهی دیگری توجیهی ندارد. کتاب بیمار، خواننده را هم بیمار میکند. به ویژه طیف سنی دوازده تا شانزده سال را، که خوانندگان عمدهی پاورقیها هستند.
کلا چیزی که از این کتاب فهمیدم این بود که نویسنده عاشق خشونت هست . و واقعا حالم بد شد . ترسا یک دختر پررو. و بی ادب و آرتان یک مرد خوش تیپ. با خشونت تمام ! یا همش فریاد می زند یا. دست دختره رو فشار میده . وسط کتاب هم یه چند تا قربون صدقه میره که از محبوبیتش کم نشه ! واقعا این چه جور رمان نوشتنه !
یک رمان فوق العاده زرد و نمایان شده از عقده های یک نویسنده ... من ۱۵ سالم بود که کتاب رو خوندم حتی در اون سن هم لذت نبردم ..یک پسر بسیار پولدار خوشتیپ ...یک دختر بسیار زیبا و پولدار ..کاملا آرزوهای نویسنده و چقدر نکات انحرافی برای جامعه ..
این کتاب رو در اواخر راهنمایی و اوایل دوران دبیرستان چندباری(!!!) خوندمش😅🤦♀️😊وخب اونموقع ماجرای جدیدی بود برای ماها الخصوص توی ایران وفرا واقعی بود ولی در واقع چند سال بعدش دیگه علناً توی ایران خیلی ها ازدواج سفید داشتن وخب این هنوزم برام جالبه که ماازاون دوران باازدواج سفید کاملا آشناشدیم😅😐!🤔🙂
این سمو ۶،۷سال پیش خوندم .اون زمان معتاد سایت نود و هشتیا و اینجور رمانا بودم.زرده خالصه.ولی اون دوران به شدت لذت میبردم از خوندنشون البته اینکه کتابای خوبم نخونده بودم بی تاثیر نبود.هنوزم وقتی آهنگ قرار نبودو میشنوم یاد این رمانه میفتم.این یه ستاره هم به احترام سلیقه نوجوونیم دادم.