يادم مي ايد در دوران دانشجويي در نمايشگاه كتاب از خاله ام پول قرض كردم تا دوره كاملش را بخرم از خستگي نا نداشتم آخرين دقايق نمايشگاه بود برعكس سيل جمعيت كه در حال خروج بودند بر گشتم داخل سالن و با يك بسته كامل اين كتاب رفتم خانه يادش بخير
نمیگم بد بود یا خوب بود. حرف تازه ای برای "من" نداشت. روی افکارِ منی که پر از چاله چولههای فکریام، لیز میخورد. شاید اگر قبل از خیلی از کتابهای دیگه، تجربههای دیگه، اشخاص و... سراغش میرفتم برام کارآمد بود.
سری کتابهای طوبای محبت، کتابهایی نیست که آدم یه بار بخونه و تمام. باید هر از گاهی که سیاهی جای نور توی دل رو تنگ میکنه، ازش خوند تا بشوره کثیفیای روح رو. مثل کشکول هم هست. از هر صفحهای باز کنی، حتما مطلب حالخوبکن و با سر و تهی گیر میاد توش