دوستانِ گرانقدر، این داستانِ بسیار زیبا و ناراحت کننده، یکی از آثارِ هنرمندانه و خلاقانه از زنده یاد <صادق هدایت> است که از نبوغِ این مردِ بزرگ سرچشمه گرفته است... هدایت، زبان و نوعِ کردار و شکلِ ظاهریِ عناصر و شخصیت هایِ داستان را به زیبایی هرچه تمام تر توصیف نموده است چکیده ای از این داستان را در زیر برایتان مینویسم... ولی بهتر است خودتان این داستان زیبا را بخوانید --------------------------------------------- داستان در موردِ <میمون-آدم> هایی است که در جنگل هایِ کوهِ دماوند زندگی میکنند و به عبارتی پدرانِ انسانهایِ نخستین میباشند داستان حولِ محورِ دو <میمون -آدم> بزرگ به نامِ <داهاکی> و <کیسا> میچرخد.... داهاکی، رئیس قبیله است و کیسا که ریشِ بلندی نیز دارد، پست فطرت و دروغگو و حیله گر میباشد... روزی دو ببرِ بزرگ به دهکده حمله میکنند و چندین و چند تن را کُشته و پاره پاره میکنند.. این دو برایِ مبارزه با آنها میروند و داهاکی آنها را کشته و خودش به سختی زخم بر میدارد و کیسا از این فرصت استفاده کرده و به همه میگوید که او بوده که ببرها را شکست داده و خودش را جانشینِ داهاکیِ بزرگ اعلام کرده و رئیسِ قبیله میشود یک سال میگذرد و داهاکی حالش بهتر نمیشود... در این مدت پسرِ داهاکی یعنی <زی زی> و دخترِ کیسا یعنی <ویست سیت> عاشق یکدیگر شده و پس از مدتی با یکدیگر از آنجا فرار میکنند تا جداگانه، به زندگی ادامه دهند کوهِ دماوند خروشان شده و دود از دهانه اش بیرون آمده و زمین به لرزه می افتد... کیسا به دیگران میگوید، این خشمِ زمین و کوه بخاطرِ این است که پسرِ داهاکی دخترِ من را ربوده است ... من ریشم از همه بلندتر است و نزدِ طبیعت و شما از اهمیت زیادی برخوردارم!!!!... بنابراین به میمون-آدمهای دیگر دستور میدهد که داهاکی و دختر و زنش را برای او بیاورند تا مجازات شوند... این میمون- آدمهای نادان و ترسو، حرف او را قبول کرده و داهاکی و زنش را تکه تکه میکنند و دل و رودهٔ آنها را در می آورند و دختر کوچک آنها را به کیسا تقدیم میکنند و این نخستین بار در تاریخ بود که <میمون-آدمیزادها> گولِ ریشِ بلند را خوردند و دست به جنایتی هولناک زدند... همانطور که امروزه مردمانمان اسیرِ این ریش بلندهایِ از میمون کمتر و پست نهاد شده اند و هر روز و هر ساعت، فریبِ آنها را خورده و همچنان چوبِ ساده لوحی و موهوم پرستیِ خویش را میخورند البته کیسا، آن پست نهادِ ریش بلند، نتوانست طمعِ استفاده از دخترِ تر و تازه و کوچکِ داهاکی را در دهانش مزه مزه کند... چراکه کوهِ دماوند شروع به فوران نمود و تمامِ جنگل و ساکنین آن را در آتش خشمِ خویش نابود کرد --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستانِ زیبا لذت ببرید ... عزیزانم، پس از خواندنِ داستان، کمی در آن بیاندیشید تا پی به منظورِ <صادق هدایت> که در این داستان با زیرکی تمام نهفته بود برده و متوجه شوید که این نویسندهٔ هنرمند و خردگرا، کیسا را با ریش هایِ بلند و دستورهایِ جنایتکارانه اش به چه موجودِ مذهبی و مشهور در ادیان، تشبیه نموده است <پیروز باشید و ایرانی>
یعنیا هردفعه فکر میکنم هدایت دیگه بیشتر از این نمیتونه متعجب و سورپرایزم کنه، تو اثر بعدیای که ازش میخونم، این اتفاق میفته و من مبهوت میمونم که چهجوری این چیزا رو با این همه تفاوت فضای داستاناش مینوشته. الحق که خفن بوده.
طبق معمول بدون اینکه چیزی از داستان بدونم شروع به خوندن کردم و غافلگیر شدم. هدایت تو چه قالب ها و تم هایی که داستان ننوشته. زندگی آدم میمون هایی در جنگل که هدایت با تزریق شخصیت رفتار و گفتار، بهشون جون داده بود و ماجرای باحالی رو تحویل ما داد. کنار هم بمونیم.
««داهاکی نافرمان بود. زیزی پسرش، ویست سیت دختر مرا دزدید و زمین برای همین لرزید. زمین همه را میکشد چون به من که ریشم از همهی شما درازتر است بیدادی شده. مگر اینکه داهاکی را بکشید و دختر تاکا را برای من بیاورید. میوههای او مال من است. هرچه دختر هست مال من است. آبها بخار شده. برای وجود داهاکی است. دور ماه هاله سرخ دارد. برای وجود داهاکی است. کوه دنبا دنبا صدا میدهد. برای وجود داهاکی است.»»
خیلی این شکل از حکم و فرمانها آشنا بنظر میاد! شاید چون نوادگان و پیروان میمون ریش دراز باز هم بعد از هزار و خوردهای سال از این قبیل احکام دینی برای به پیش بردن فرمانهای زنگزدهشون استفاده میکنن!
«این اولین جنایت قانونگذار ریش سفید بشمار میآمد و اولین بار بود که میمون ها گول ریش دراز را خوردند. از بوی خون مست و دیوانه شده بودند … مانند اینکه یک نوع دیوانگی مسری از دیدن خون به آنها دست داده بود.»
اما برخلاف پایان داستان، میمون ها همچنان به خوردنِ گول میمون ریش دراز ادامه دادند …
داستان آخر از مجموعه سایه روشن هم داستان نچسبی است با مضمون نمادین که دنیای انسانها را در دنیای میمونها یا پدران آدم نشان میدهد. میمونهایی ساده لوح و فرمانبردار از حاکمی مستبد و مکار. در دنیایی که عوام همه ساده اند و فریب خورده
می توان آن را در ردیف داستان های فلسفی با درون مایه های ارجاعی دانست اما از آنجا که قرار است فلسفی باشد و بازتابنده اندیشه های هدایت نمدهای موجود در آن در حد فضاسازی باقی می مانند. پدران آدم همانگونه که گفته شد بیشتر بیانگر اندیشه های هدایت است بنابراین شاید مولفه های یک داستان خواندنی را کمتر داشته باشد.
اين داستان كوتاه با شيوه اى نمادين،زندگى و ناجوانمرديها و چالشهاى آدمى رو در قالب حيوانات به قلم دراورده...به ديد من اگر در حد يك رمان طولانى بود و پرداخته ميشد،هم تراز قلعه حيوانات ميبود.