طبیعیه که وضع بهتر از این نباشه...
ملغمهای از خونِ پارس و عرب و ترک و مغول و غیر ذلک شده این چیزی که ما هستیم:
با سرانه مطالعه کمتر از چند صفحه در سال، راجع به همه چیز نظر میدیم! از سیاست و اقتصاد و دین و تاریخ گرفته تا چیزهایی که اصلا به ما مربوط نیست.
مثل آب خوردن قضاوت میکنیم! بدون این که حتی کوچکترین اطلاعی داشته باشیم، واسه خودمون میبُریم و میدوزیم.
به طرز عجیبی دیگران رو مسخره میکنیم بدون اینکه حتی به خودمون نگاهی انداخته باشیم.
حتی تحمل عقاید مخالف رو هم نداریم! نظر مخالف رو با فحش و ناسزا و تحقیر و سرکوب جواب میدیم.
به عارضه نپرسیدن دچاریم! یاد نگرفتیم که طلب کنیم و حقمون رو بگیریم. جلوی فساد بایستیم. حتی در طبیعیترین حقوقمون هم موندیم.
ادعای فرهنگ چند هزار سالمون گوش فلک رو کر کرده ولی هنوز که هنوزه توی سادهترین مسائل روزمره گیر میکنیم؛
هنوز که هنوزه بدیهیترین مسائل فرهنگی و آداب اجتماعی رو بلد نیستیم.
نمیدونیم مفهوم صف چیه
مفهوم چراغ قرمز چیه
حقالناس چیه
وقتشناسی و تعهد چیه
مسئولیت چیه
از فرهنگ غربی هم که به قول استادی، به فاضلابش متصل شدیم نه به مخزن سد!
بعد گذشت چندین هزار سال، هنوز که هنوزه نتونستیم یه نهاد پایدار بسازیم. همهچی وابسته به آدمها بوده، نه به قانون و ساختار. یه شاه خوب میاد، کمی نفس میکشیم؛ یه شاه بد میاد، دوباره برمیگردیم به قهقرا.
هزار بار امپراتوری ساختیم و هزار بار هم با یه لشکر یا یه شورش داخلی، همهچی از هم پاشیده.
ادعای تاریخ چند هزار ساله میکنیم ولی حتی یه آرشیو درستوحسابی از تاریخ خودمون نداریم؛ پر از جعل و حذف و سانسور و روایتهای دستکاریشدهایم.
تمدنهای بزرگ دیگه از دل تجربه و شکستهاشون، علم و صنعت و فلسفه بیرون کشیدن؛ ما اما هنوز توی دایره بسته تعارفات و شعارها میچرخیم و اسمش رو میذاریم افتخار ملی.
دم از هویت غنی ایرانی میزنیم، نوع دوستی و انسانیت؛ ولی در قرن بیست و یکم، هنوز از شرق و غرب و جنوب و شمال این مرز و بوم، خبر همسرکشی و بچهکشی و خواهرکشی میاد! به اسم غیرت... به اسم صلاح خانواده... به اسم حفظ آبرو...
و وضعیت امروز ما هم که فاجعست اندر فاجعه، " نه آن چیزی هستیم که دیروز بودهایم، نه آن چیزی هستیم که انتظار داریم فردا باشیم"
چی بگم والا
تلخ و ناامید کنندست ولی حقیقت امر اینه که ایران درست نمیشه
چون ما هرگز درست نمیشیم
ما هرگز یادنگرفتیم که درست بشیم...
پینوشت: درد و دلهایی بود که دوست داشتم بنویسم راجع به خودمون و این کتاب محشر آقای مختاری، بهونه رو داد دستم