What do you think?


داستان سیستان: ۱۰ روز با رهبر
سفر نامه
- GenresNonfictionMemoirPolitics
345 pages
First published January 1, 2000
About the author
Reza Amirkhani
18 books1,116 followersرضا امیرخانی (زاده ۱۳۵۲، تهران) نویسنده و منتقد ادبی ایرانی است که مدتی نیز رئیس هیئت مدیره انجمن قلم ایران بود. وی به غیر از نگارش رمان و داستان بلند و یک مجموعه داستان کوتاه، به تألیف سفرنامه و مقالات بلند تحلیلی اجتماعی نیز پرداخته است
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 101 reviews
August 9, 2011
چهره آقا خيلي مصمم است و به سرعت از كنار همه ي واحد ها عبور مي كند. انتظار دارم در كنار بچه هاي بسيجي ره بر جور ديگري راه برود و جور ديگري نگاه كند اما ره بر همان جور محكم قدم برمي دارد. به كنار جاي گاه كه مي رسد همان روحاني جوان كه اصرار داشت صف اول بنشيند مي خواهد خوش آمدي-چيزي بگويد/ ره برا! من مسئول...
اما رهبر نمي ايستد و با همان سرعت ادامه مي دهد. ته دلم به همراه بقيه آدم هاي جاي گاه كيف مي كنم. انتهاي جاي گاه كنار صندلي آخر، يك جان باز دوپاي قطع، روي صندلي چرخ دار نشسته است. ره بر از كنار او هم به سرعت رد مي شود. اما يك هو انگار پايش سست مي شود. مي ايستد. سردار فيروزآبادي و دوربين پرتابل صدا و سيما تا مي خواهند بايستند دو سه متري جلو رفته اند.ره بر بر مي گردد و تقريبا روي زانو مي نشيند و دست جان باز را در دست مي گيرد و صورتش را مي بوسد. اشك به پهناي صورت از چشم جان باز جاري است... عاقبت اين نظم معنا پيدا مي كند. مومن در هيچ چارچوبي نمي گنجد.
صفحه 188
فقط بخت يارمان است كه با اين ميني بوس زودتر از ره بر به گل زار شهدا رسيده ايم. با يك نگاه مي فهمم كه برنامه از قبل مشخص نبوده است. يكي دارد ريسه ي چراغ را مي بندد. آن يكي نواري از پرچم هاي ايران را. ديگري لايه ي خاك روي زمين را - كه در زاهدان چيز عادي است- با جارو مي روبد. يكي ديگر با شلنگ آب به جان پله ها افتاده است. معلوم است كه آنها هم مثل ما چند دقيقه بيشتر نيست كه از آمدن رهبر مطلع شده اند. نگاه مي كنم به اطراف. هر كس به كاري مشغول است. مقايسه كنيد با جاده آسفالت كردن و كارخانه راه انداختن قبل از ورود بعضي مسئولان رده پايين تر!
هر كس مشغول كاري است به جز پيرمردي كه نشسته است بر سر قبري و فاتحه مي خواند. تا محافظ ها سراغش بيايند كنارش مي روم و به سنگ قبر نگاه مي كنم. هنوز چيزي نپرسيده ام كه خودش شروع مي كند: از صبح منتظر بودم. ببين اين كارت بنياد شهيد است. ديدار هم نيامدم. مطمئن بودم آقا مي آيد گل زار سر قبر پسرم. خودش به من گفت...
مي گويم كي به شما گفت؟ آقا!؟ سرش را به علامت منفي بالا مي اندازد و به سنگ اشاره مي كند.
خودش گفت. ديشب به خوابم آمده بود...
صفحه 89
در شب هاي ماه مبارك رمضان 91 تو پادگان خوندمش. اصلا تصويري از سفرهاي رهبر نداشتم. برنامه هاي رهبر در سفرهاشون واقعا فشرده و سنگين هستش. آمار نامه ها و نحوه پاسخ دهي به اونها هم برام عجيب بود. به خصوص آمار موضوعي نامه ها. در انتها سبك نگارش كتاب جالب بود. حواشي سفر رو فقط بايد اينطوري نوشت كه خوندني از آب در بياد
اما رهبر نمي ايستد و با همان سرعت ادامه مي دهد. ته دلم به همراه بقيه آدم هاي جاي گاه كيف مي كنم. انتهاي جاي گاه كنار صندلي آخر، يك جان باز دوپاي قطع، روي صندلي چرخ دار نشسته است. ره بر از كنار او هم به سرعت رد مي شود. اما يك هو انگار پايش سست مي شود. مي ايستد. سردار فيروزآبادي و دوربين پرتابل صدا و سيما تا مي خواهند بايستند دو سه متري جلو رفته اند.ره بر بر مي گردد و تقريبا روي زانو مي نشيند و دست جان باز را در دست مي گيرد و صورتش را مي بوسد. اشك به پهناي صورت از چشم جان باز جاري است... عاقبت اين نظم معنا پيدا مي كند. مومن در هيچ چارچوبي نمي گنجد.
صفحه 188
فقط بخت يارمان است كه با اين ميني بوس زودتر از ره بر به گل زار شهدا رسيده ايم. با يك نگاه مي فهمم كه برنامه از قبل مشخص نبوده است. يكي دارد ريسه ي چراغ را مي بندد. آن يكي نواري از پرچم هاي ايران را. ديگري لايه ي خاك روي زمين را - كه در زاهدان چيز عادي است- با جارو مي روبد. يكي ديگر با شلنگ آب به جان پله ها افتاده است. معلوم است كه آنها هم مثل ما چند دقيقه بيشتر نيست كه از آمدن رهبر مطلع شده اند. نگاه مي كنم به اطراف. هر كس به كاري مشغول است. مقايسه كنيد با جاده آسفالت كردن و كارخانه راه انداختن قبل از ورود بعضي مسئولان رده پايين تر!
هر كس مشغول كاري است به جز پيرمردي كه نشسته است بر سر قبري و فاتحه مي خواند. تا محافظ ها سراغش بيايند كنارش مي روم و به سنگ قبر نگاه مي كنم. هنوز چيزي نپرسيده ام كه خودش شروع مي كند: از صبح منتظر بودم. ببين اين كارت بنياد شهيد است. ديدار هم نيامدم. مطمئن بودم آقا مي آيد گل زار سر قبر پسرم. خودش به من گفت...
مي گويم كي به شما گفت؟ آقا!؟ سرش را به علامت منفي بالا مي اندازد و به سنگ اشاره مي كند.
خودش گفت. ديشب به خوابم آمده بود...
صفحه 89
در شب هاي ماه مبارك رمضان 91 تو پادگان خوندمش. اصلا تصويري از سفرهاي رهبر نداشتم. برنامه هاي رهبر در سفرهاشون واقعا فشرده و سنگين هستش. آمار نامه ها و نحوه پاسخ دهي به اونها هم برام عجيب بود. به خصوص آمار موضوعي نامه ها. در انتها سبك نگارش كتاب جالب بود. حواشي سفر رو فقط بايد اينطوري نوشت كه خوندني از آب در بياد
August 16, 2015
یادداشت های آقای امیرخانی در سفر سیستان در جوار ره بر.
نویسنده در ابتدا بی طرفه بدبینه!ولی در طول سفر که پیش میره به بی طرف خنثی و در نهایت به بیطرف عاشق! بدل میشه!!!
توصیف لحظه ها از زبان این نویسنده عالیه.در طول کتاب بارها بلند بلند خندیدم و آهسته گریه کردم...
آقای امیرخانی مارو در سفرشون با آقا شریک کردند،حتی در حس به آغوش کشیده شدن توسط ره بر.
نویسنده در ابتدا بی طرفه بدبینه!ولی در طول سفر که پیش میره به بی طرف خنثی و در نهایت به بیطرف عاشق! بدل میشه!!!
توصیف لحظه ها از زبان این نویسنده عالیه.در طول کتاب بارها بلند بلند خندیدم و آهسته گریه کردم...
آقای امیرخانی مارو در سفرشون با آقا شریک کردند،حتی در حس به آغوش کشیده شدن توسط ره بر.
June 19, 2014
خیلیا با خوندن این کتاب نگاهشون به رهبر عوض شده . خیلیا سادگی و صمیمیت رهبر رو با این کتاب فهمیدن . البته کتاب های دیگه ای هم وجود داره درباره رهبر ولی من این کتاب رو ئیشنهاد می کنم . کلا خوبه که فارغ از تبلیغات سعی کنیم با مطالعه رهبرمونو بشناسیم .
August 6, 2011
نثر امیرخانی رو خیلی دوست دارم، مخصوصاً اینکه داستان سیستاناش رمان نبود که یک داستان واقعی بود، از یک سفر ده روزهٔ رهبر به سیستان و بلوچستان.
خوشحالم فرصتی شد تا با یک روایت خیلی جذاب با رهبر بیشتر آشنا بشم.
همچنین با شخصیتهای دیگری مثل امیرخانی و محمود عبدالحسینی.
راستی
مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد!
خوشحالم فرصتی شد تا با یک روایت خیلی جذاب با رهبر بیشتر آشنا بشم.
همچنین با شخصیتهای دیگری مثل امیرخانی و محمود عبدالحسینی.
راستی
مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد!
June 28, 2014
من اين كتاب رو ديروز خوندم .. عالي بود و بسيار جذاب . اتفاقاتي نوشته شده بود كه شايد اگر كمي قبلتر از رسانه هاي ملي ميشنيدم با اين شدتي كه الان باورشون دارم باور نميكردم.. با شروع سفر و اتفاقاتي كه مي افته واقعا اين احساس به آدم دست ميده كه شايد تظاهره، شايد اون چيزاي كه قبلا فكر ميكردي كه ناحق درمورد اين مسائل گفته ميشده حق بوده و چيزايي كه ابتداي سفر ميبيني واقعا توي برزخ قرارت ميده به هييچ وجه نميتوني درك كني،حداقل براي من اين گونه بود، ولي وقتي ميره جلو تازه ميفهمي كه نه از اون اول درست فكر ميكردي و حرف ناحق هميشه ناحقه...
به شيوه ي جالبي اين سفر به تصوير كشيده شده بود و باز هم قلم بديع آقاي امير خاني و جمله ي معروف اين كتاب كه به طور اتومات، خواننده با ديدن هر چيز عجيبش به ياد مي اورد ..
و به راستي كه" مومن در هيچ چارچوبي نمي گنجد..."
به شيوه ي جالبي اين سفر به تصوير كشيده شده بود و باز هم قلم بديع آقاي امير خاني و جمله ي معروف اين كتاب كه به طور اتومات، خواننده با ديدن هر چيز عجيبش به ياد مي اورد ..
و به راستي كه" مومن در هيچ چارچوبي نمي گنجد..."
August 7, 2007
این سفرنامه بیشتر شبیه رمان است ولی یک یک رمان واقعی. نویسنده سعی کرده تمام واقعیات را بنویسد. نه مانند گزارش نویسان رسمی گزارش لحظه به لحظه سفر و اتفاقات را میبینیم و نه مثل مثل نویسندگان سیاسی کاریکاتوری از واقعیت که فقط قسمتهایی از آن بزرگ شده باشد. نه ابایی دارد که ریاکاری بعضی مسئولان را بگوید , و نه ترس و ملاحظهای که خدمت بعضی دیگر را بیان کند.
"واقعيت آن است كه همه چيز مطبوع و خوب بود، اما من بدجوري حالم گرفته شده بود. اين همه جوان با لباسِ شخصي. بيراه نيست كه ميگويند از تهران آدم ميآورند كه استقبال را شلوغش كنند. جاي رفيقِ شفيقم خالي كه سرم داد بكشد: "ديدي قطار-قطار، اتوبوس-اتوبوس بسيجي ميآورند براي شعار دادن. ديدي يا نه؟" تازه او از هواپيما خبر نداشت! حالم گرفته شده بود ناجور. ما از چي دفاع ميكرديم؟ از احمدتپل و رفقايش كه از تهران ميآيند به عنوانِ مردمِ هميشه در صحنهي سيستان؟ چرا بيخودي رگِ گردني ميشديم؟ انگار آبِ سردي رويم ريخته بودند. حاضر بودم همانجا از هواپيما بپرم پايين. كاش درِ عقب مثلِ آنتونفِ جعفريان باز ميشد و ميافتاديم در آسمانِ هندوكش... نميدانم. شايد هم لازم باشد. قوهي توجيه بخواهي نخواهي اين جور موارد به كار ميافتد. نيرو بايد بياورند. استقبال بايد پرشكوه باشد، خاصه در همچه شرايطي. بالاخره كار ملك است اين و تدبير و تامل بايدش... اما مگر توجيه ميتواند حالِ آدم را جا بياورد؟"
"واقعيت آن است كه همه چيز مطبوع و خوب بود، اما من بدجوري حالم گرفته شده بود. اين همه جوان با لباسِ شخصي. بيراه نيست كه ميگويند از تهران آدم ميآورند كه استقبال را شلوغش كنند. جاي رفيقِ شفيقم خالي كه سرم داد بكشد: "ديدي قطار-قطار، اتوبوس-اتوبوس بسيجي ميآورند براي شعار دادن. ديدي يا نه؟" تازه او از هواپيما خبر نداشت! حالم گرفته شده بود ناجور. ما از چي دفاع ميكرديم؟ از احمدتپل و رفقايش كه از تهران ميآيند به عنوانِ مردمِ هميشه در صحنهي سيستان؟ چرا بيخودي رگِ گردني ميشديم؟ انگار آبِ سردي رويم ريخته بودند. حاضر بودم همانجا از هواپيما بپرم پايين. كاش درِ عقب مثلِ آنتونفِ جعفريان باز ميشد و ميافتاديم در آسمانِ هندوكش... نميدانم. شايد هم لازم باشد. قوهي توجيه بخواهي نخواهي اين جور موارد به كار ميافتد. نيرو بايد بياورند. استقبال بايد پرشكوه باشد، خاصه در همچه شرايطي. بالاخره كار ملك است اين و تدبير و تامل بايدش... اما مگر توجيه ميتواند حالِ آدم را جا بياورد؟"
January 1, 2010
رضا امیرخانی اگر معروفترین نویسنده ایرانی نباشد، از معروفترین هاست. ارمیا، ناصر ارمنی، من او، نشت نشا، از به، داستان سیستان و اخیرا هم بی وتن. نویسنده ای متعلق به جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی ایران.
عید امسال توفیقی شد تا داستان سیستانش رو بخونم. یادداشت های شخصی رضا امیرخانی از یک سفر.
داستان سیستان مربوط به سفر مقام معظم رهبری به سیستان و بلوچستانه. ده روز با رهبر. (یا به سبک جدانویسی امیرخانی «ره بر») این سفر تو اوج خطر حمله آمریکا اتفاق می افته. امیرخانی تو این کتاب خیلی حرفها را می زنه. خیلی چیزها از آقا رو می کنه. خیلی چیزها از رفتار مسئولین رو تابلو می کنه. جلوه های جالبی هم از رفتار اقشار مختلف مردم نشون می ده.
انتشارات قدیانی این کتاب رو در 304 صفحه چاپ کرده. نسخه ای که من از این کتاب خودندم چاپ شونزدهمش بود!
عید امسال توفیقی شد تا داستان سیستانش رو بخونم. یادداشت های شخصی رضا امیرخانی از یک سفر.
داستان سیستان مربوط به سفر مقام معظم رهبری به سیستان و بلوچستانه. ده روز با رهبر. (یا به سبک جدانویسی امیرخانی «ره بر») این سفر تو اوج خطر حمله آمریکا اتفاق می افته. امیرخانی تو این کتاب خیلی حرفها را می زنه. خیلی چیزها از آقا رو می کنه. خیلی چیزها از رفتار مسئولین رو تابلو می کنه. جلوه های جالبی هم از رفتار اقشار مختلف مردم نشون می ده.
انتشارات قدیانی این کتاب رو در 304 صفحه چاپ کرده. نسخه ای که من از این کتاب خودندم چاپ شونزدهمش بود!
August 31, 2008
نثر خاصی که با استفاده به جا از کلمات دخیل
نشاندهندهءتفکرات نویسنده هم میتواند باشد(سبک
جالبی که اغلب توسط نویسنده های خاصی استفاده
می شود). قابل توجه اینکه این استفاده از کلمات
دخیل عربی باعث فرو افتادن متن به محاق رسمیت یا
کهنگی نمی شود.خواندن کتاب را به دوستان با هر
سلیقه سیاسی پیشنهاد میکنم.لا اقل شنیده های خبری
را قابل فهم تر میکند.
نشاندهندهءتفکرات نویسنده هم میتواند باشد(سبک
جالبی که اغلب توسط نویسنده های خاصی استفاده
می شود). قابل توجه اینکه این استفاده از کلمات
دخیل عربی باعث فرو افتادن متن به محاق رسمیت یا
کهنگی نمی شود.خواندن کتاب را به دوستان با هر
سلیقه سیاسی پیشنهاد میکنم.لا اقل شنیده های خبری
را قابل فهم تر میکند.
July 21, 2014
یک سفرنامه خواندنی که فارغ از محتوای جذاب آن، نثر محشری هم دارد و پر از غافلگیری است.
July 31, 2021
خوب بود، روان و همراه نوشته شده بود، پیشنهاد میکنم این کتاب بعد از کتاب (بر تبعید) انتشارات صهبا خوانده شود.
June 22, 2020
.
مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد.
هیچکس در چهارچوبی نمی گنجد.
مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد.
هیچکس در چهارچوبی نمی گنجد.
September 4, 2014
من که کتاب نشت نشا رو از امیرخانی خونده بودم انتظار داشتم با خوندن این کتاب به یه درک بهتری از فردی برسم که یه سری واسه دیدنش چه ها که نمی کنند و یه سری چه بدی هایی که ازش نمیگن.
به هر صورت این کتاب به هیچ وجه انتظارات منو براورده نکرد.
کتاب داستان سیستان به عنوان یه سفرنامه، فاقد انسجام و جذابیت بود.
نویسنده به طور واضحی تلاش کرده بود بی طرفی خودش رو در نوشتن واقعیات حفظ کنه و به طور واضحی شکست خورده بود.
به هر صورت این کتاب به هیچ وجه انتظارات منو براورده نکرد.
کتاب داستان سیستان به عنوان یه سفرنامه، فاقد انسجام و جذابیت بود.
نویسنده به طور واضحی تلاش کرده بود بی طرفی خودش رو در نوشتن واقعیات حفظ کنه و به طور واضحی شکست خورده بود.
December 8, 2018
بعضی از شوخی های نویسنده از نظر من واقعا بی مزه و بی جا بود اما بعضی هاشون هم واقعا بانمک بود:))توصیفات زیاد گیرا نبود ، هم چنین ادبیات گفتاری به کاربرده شده برای رهبر هم به نظرم زیاد صادقانه نمیومد ، میتونست خیلی بهتر باشه ، اما خوشحالم که خوندمش این کتاب رو :)
April 22, 2020
اولین کتابی که از رضا امیرخانی در دوران دبیرستان خوندم و خیلی به دلم چسبید و علاقه مند شدم چندتا دیگه از آثارش رو بخونم.
امیرخانی در این کتاب ، خیلی روان و ساده به شرح آنچه در سفر ده روزه درکنار رهبر انقلاب دیده می پردازد.
امیرخانی در این کتاب ، خیلی روان و ساده به شرح آنچه در سفر ده روزه درکنار رهبر انقلاب دیده می پردازد.
October 15, 2019
رفراندمها آدمیت ِآدمها را به یک رای تقلیل میدهند
فقط یک رای
و رای ها البته همه یکرنگ و یک شکل هستند
حال آنکه در عالم ِواقع ،هر انسانی رنگی دگرگون دارد
فقط یک رای
و رای ها البته همه یکرنگ و یک شکل هستند
حال آنکه در عالم ِواقع ،هر انسانی رنگی دگرگون دارد
May 28, 2026
بسمالله الرحمن الرحیم
نمیپذیرد این یادداشت هیچ چارچوب و قانونی را.
«مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». این جمله را رضا امیرخانی میگوید در داستان سیستانش؛ آنهم در سراسر کتاب و پرتکرار. هر بار اما درست جایی که باید آنرا میگوید. اینطور میشود که تکرارش هیچ آزرده خاطر نمیکند خواننده را بلکه لبخندی هم همراهش میآورد. مثلا اگر کسی بگوید: امیررضا چرا مینویسی «همراهش یا لبخندش»؟ چرا «همراهش یا لبخندش» نه؟ امیررضا میگوید خب «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» دیگر. این را داشته باشید از من به جای مقدمه.
رضا امیرخانی را اسفند ماهِ ۱۳۸۱، وقتی که من فقط ۶ ماه داشتم دعوت میکنند به سفر به عنوان کسی که باید قلمزنی کند. به کجا؟ سیستان بلوچستان. چرا سیستان؟ چون رهبر سفر استانی خواهد داشت به سیستان و از امیرخانی دعوت میشود تا نوشتارش بشود یک سفرنامهای. اما این سفر نامه مثل سفرنامه های خیلی ها نیست. اصلا آنقدر نیست که شاید باید نام دیگری برایش گذاشت جای «سفرنامه».
در داستان سیستان از خیلی چیزها میخوانید. از ریشِ بلند عبدالحسینیِ تصویربردار که انگاری جلوی چشممان است، راننده مینی بوسی که مال عهد بوق است و کند میرود اما راننده اش شیفته آن است و بد بگوید کسی از ماشین میرود اخم هایش توی هم، مادری که وقتی رهبر را میبیند بغض و اشک، حرفهایی که میخواست بگوید از قبل را از یادش پاک میکند، چگونگیِ رفتارِ پسران رهبر با بقیه، شوخی های نویسنده با دوستانش، نشستن در ماشین و تماشای شهر، گرما و خاکِ صمیمیِ سیستان، برادریِ اهل سنت و شیعه و احترام زیاد رهبر به برادران اهل سنتمان، شکایات اهالی آنجا از امکانات و مسئولین کم توجه به رهبر و درخواست کمک های بسیار از سید علیِ ۶۳ ساله برای کمسخت تر زیستن، دیدار های مختلف رهبری با مردم، مکافات نویسنده در این دیدار ها، مشکلات تیم محافظان با خبرنگاران و چیزهای دیگری که در این ۳۰۰ صفحه نوشته امیرخانی. آنهم روان و صمیمی.
حاشیه است اصلا این کتاب. نه که فکر کنید چون سفریست که همراهِ رهبر است پس همهاش درمورد آن شهید است. خیر، بلکه بیشتر کنار و گوشه ها را روایت میکند تا نزدیک کردنِ دوربین به آن مردِ اهل خراسان. همین است که میگویم «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». آنقدر نمیگنجد که آخرِ سفر و بعد از ده روز ذهنش چنان درگیر است آقای نویسندهی ما که اصلا نمیداند رهبر همچه قلمی را راضیاست یا نه و میپسندد یا خیر این چیزهایی که نوشته است را.
به هر حال، حاصل این ده روز سفر در کنار رهبر میشود داستان سیستان. امیرخانی در ابتدای سفر سوال زیاد دارد و پیشفرض زیاد تر. و همهی این شبهات برایش رفع میشود تقریبا و شاید برای شمای خواننده نیز. از اینکه رهبر چگونه زیست میکند و چطور رفتار، و پسرهایش آیا شاهزاده طور گذران زندگی دارند و آیا بیت وضعش توپ است و این ده روز آیا پرستاره ترین هتل ها را برای استراحت دارند و دیگر چیزهایی که هر کسی ممکن است برایش سوال شود.
جواب اینهارا با خواندن داستان سیستان بدست میآورید. اگر انسی دارید با رهبرِ شهیدمان که خودتان همه جواب های پرسشهایم را میدانید تا حدی و با خواندنش دلتان یحتمل آرام تر میشود. اگر هم نه بسمالله. بخوانید دیگر این روایت را.
داستان سیستان را دوست دارم. آنهم زیاد. آنقدر که میتوانم بارها بخوانمش. میتوانم همیشه گوشه ای از کتابخوانه ام بگذارمش تا هر وقت دلم خواست خاکِ سیستان را لمس و بو کنم، بازش کنم و خاکش روی لباسم بنشیند.
و اما رهبر. رهبر همیشه دیدنی بوده برای من و حتی حالا که از پیشمان رفته هم دیدنیاست. این را شبهای اجتماع وقتی تصویرش را دست خواهر و برادرانم میبینم درک میکنم. دیدنی است حتی از روی قاب. و اما سیستانی که داستانش را امیرخانی خارج از چارچوب و قاب نوشته هم خیلی دیدنیاست. اصلا طعم خاصی دارد. آغوش را ترکیب کنید با لبخند و بغض. دیدن رهبر از قلم آقای نویسنده همچو طعمی دارد. زیاد مینشیند روی دل آدم. در سیستان میبینید رهبرِ واقعی را. و از آن مهمتر حضورش را حس میکنید. امیرخانی توصیفاتش شاید مانند اومبرتو اکو و ویکتور هوگو نباشد که تمام اجزای یک مکان را بیاورد جلوی چشمتان، اما آنقدر قلمش کوچک هست که بتواند همه جا نفوذ کند؛ حتی آن جاهایی که از آن نمیگوید. این میشود که وقتی شما توصیف نويسنده را از وقتی که کسی در اتاق جلوی رهبر نشسته و دارد با او حرف میزند میخوانید، نه تنها حس و حال آن شخص و رهبر، بلکه حتی آنکس که گوشه اتاق و پشتِ همه نشسته و شاید دارد به زن و بچهاش در خانه فکر میکند را هم حس کنید. نه که همه جزئیات را امیرخانی بگوید ها، نه. ویژگی اش همین است که خودش میآید به ذهن. نگفته فضا خودش ساخته میشود برایتان.
داستان سیستان را که شروع کردید، وارد زندگی اهالی آنجا میشوید و شما هم میروید به استقبال رهبرتان. میگویم رهبرتان، همانطور که امیرخانی میگوید؛
چون رهبر همانقدر که رهبرِ تیمِ حفاظت است، رهبرِ مردم نیز هست، رهبر نیروی انتظامی، رهبر چتربازانِ مرزنشین، رهبرِ جوانانِ برومند، رهبرِ پیرمردانِ بیدندان، رهبرِ پسرانِ نماز جمعه، رهبرِ دخترانِ خیابان، رهبر هپیبرادرز، رهبر خواهرانِ زینب، رهبرِ چپ، رهبرِ راست، رهبر استاندار، رهبر فرماندار، رهبر بلوچ، رهبر زابل، رهبر سیستان، رهبر شیعه، رهبر سنی، رهبر کرد و ترک و ترکمن، رهبر یاروها، رهبر بچه های نشر آثار، رهبر بچه های مخالف نظام... رهبرهمانقدر که رهبرِ من هست، رهبرِ رفیق شفیق من نیز هست. او بایستی رهبر همه باشد.
این «رهبرِ همهاست هارا» وقتی ۹ اسفند ۴۰۴ فرا میرسد درک میکنم. وقتی اشک ها و فریاد های هر نوع و قشر و مذهب و فرقه ای را برای آن سیدِ شهید میبینم.
حال مهم نیست که چقدر از سیستان فاصله دارید و چقدر تا بهحال از آن شنیده اید یا چقدر از رهبر میدانید. خواندنِ این کتاب بوی آن مکان و رهبر را داراست. از داستانِ سیستان تا امروز بیش از ۲۳ سال میگذرد اما اهمیتی ندارد و خواندنش همچنان لذت بخش و مفید است. چرا که نویسنده در هیچ چارچوبی نمیگنجد و شما هم مؤمنین ان شاءالله دیگر.
خوانده شده در اجتماعاتِ شبهایمان در کنار جانفدایان وطن.
نمیپذیرد این یادداشت هیچ چارچوب و قانونی را.
«مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». این جمله را رضا امیرخانی میگوید در داستان سیستانش؛ آنهم در سراسر کتاب و پرتکرار. هر بار اما درست جایی که باید آنرا میگوید. اینطور میشود که تکرارش هیچ آزرده خاطر نمیکند خواننده را بلکه لبخندی هم همراهش میآورد. مثلا اگر کسی بگوید: امیررضا چرا مینویسی «همراهش یا لبخندش»؟ چرا «همراهش یا لبخندش» نه؟ امیررضا میگوید خب «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد» دیگر. این را داشته باشید از من به جای مقدمه.
رضا امیرخانی را اسفند ماهِ ۱۳۸۱، وقتی که من فقط ۶ ماه داشتم دعوت میکنند به سفر به عنوان کسی که باید قلمزنی کند. به کجا؟ سیستان بلوچستان. چرا سیستان؟ چون رهبر سفر استانی خواهد داشت به سیستان و از امیرخانی دعوت میشود تا نوشتارش بشود یک سفرنامهای. اما این سفر نامه مثل سفرنامه های خیلی ها نیست. اصلا آنقدر نیست که شاید باید نام دیگری برایش گذاشت جای «سفرنامه».
در داستان سیستان از خیلی چیزها میخوانید. از ریشِ بلند عبدالحسینیِ تصویربردار که انگاری جلوی چشممان است، راننده مینی بوسی که مال عهد بوق است و کند میرود اما راننده اش شیفته آن است و بد بگوید کسی از ماشین میرود اخم هایش توی هم، مادری که وقتی رهبر را میبیند بغض و اشک، حرفهایی که میخواست بگوید از قبل را از یادش پاک میکند، چگونگیِ رفتارِ پسران رهبر با بقیه، شوخی های نویسنده با دوستانش، نشستن در ماشین و تماشای شهر، گرما و خاکِ صمیمیِ سیستان، برادریِ اهل سنت و شیعه و احترام زیاد رهبر به برادران اهل سنتمان، شکایات اهالی آنجا از امکانات و مسئولین کم توجه به رهبر و درخواست کمک های بسیار از سید علیِ ۶۳ ساله برای کمسخت تر زیستن، دیدار های مختلف رهبری با مردم، مکافات نویسنده در این دیدار ها، مشکلات تیم محافظان با خبرنگاران و چیزهای دیگری که در این ۳۰۰ صفحه نوشته امیرخانی. آنهم روان و صمیمی.
حاشیه است اصلا این کتاب. نه که فکر کنید چون سفریست که همراهِ رهبر است پس همهاش درمورد آن شهید است. خیر، بلکه بیشتر کنار و گوشه ها را روایت میکند تا نزدیک کردنِ دوربین به آن مردِ اهل خراسان. همین است که میگویم «مؤمن در هیچ چارچوبی نمیگنجد». آنقدر نمیگنجد که آخرِ سفر و بعد از ده روز ذهنش چنان درگیر است آقای نویسندهی ما که اصلا نمیداند رهبر همچه قلمی را راضیاست یا نه و میپسندد یا خیر این چیزهایی که نوشته است را.
به هر حال، حاصل این ده روز سفر در کنار رهبر میشود داستان سیستان. امیرخانی در ابتدای سفر سوال زیاد دارد و پیشفرض زیاد تر. و همهی این شبهات برایش رفع میشود تقریبا و شاید برای شمای خواننده نیز. از اینکه رهبر چگونه زیست میکند و چطور رفتار، و پسرهایش آیا شاهزاده طور گذران زندگی دارند و آیا بیت وضعش توپ است و این ده روز آیا پرستاره ترین هتل ها را برای استراحت دارند و دیگر چیزهایی که هر کسی ممکن است برایش سوال شود.
جواب اینهارا با خواندن داستان سیستان بدست میآورید. اگر انسی دارید با رهبرِ شهیدمان که خودتان همه جواب های پرسشهایم را میدانید تا حدی و با خواندنش دلتان یحتمل آرام تر میشود. اگر هم نه بسمالله. بخوانید دیگر این روایت را.
داستان سیستان را دوست دارم. آنهم زیاد. آنقدر که میتوانم بارها بخوانمش. میتوانم همیشه گوشه ای از کتابخوانه ام بگذارمش تا هر وقت دلم خواست خاکِ سیستان را لمس و بو کنم، بازش کنم و خاکش روی لباسم بنشیند.
و اما رهبر. رهبر همیشه دیدنی بوده برای من و حتی حالا که از پیشمان رفته هم دیدنیاست. این را شبهای اجتماع وقتی تصویرش را دست خواهر و برادرانم میبینم درک میکنم. دیدنی است حتی از روی قاب. و اما سیستانی که داستانش را امیرخانی خارج از چارچوب و قاب نوشته هم خیلی دیدنیاست. اصلا طعم خاصی دارد. آغوش را ترکیب کنید با لبخند و بغض. دیدن رهبر از قلم آقای نویسنده همچو طعمی دارد. زیاد مینشیند روی دل آدم. در سیستان میبینید رهبرِ واقعی را. و از آن مهمتر حضورش را حس میکنید. امیرخانی توصیفاتش شاید مانند اومبرتو اکو و ویکتور هوگو نباشد که تمام اجزای یک مکان را بیاورد جلوی چشمتان، اما آنقدر قلمش کوچک هست که بتواند همه جا نفوذ کند؛ حتی آن جاهایی که از آن نمیگوید. این میشود که وقتی شما توصیف نويسنده را از وقتی که کسی در اتاق جلوی رهبر نشسته و دارد با او حرف میزند میخوانید، نه تنها حس و حال آن شخص و رهبر، بلکه حتی آنکس که گوشه اتاق و پشتِ همه نشسته و شاید دارد به زن و بچهاش در خانه فکر میکند را هم حس کنید. نه که همه جزئیات را امیرخانی بگوید ها، نه. ویژگی اش همین است که خودش میآید به ذهن. نگفته فضا خودش ساخته میشود برایتان.
داستان سیستان را که شروع کردید، وارد زندگی اهالی آنجا میشوید و شما هم میروید به استقبال رهبرتان. میگویم رهبرتان، همانطور که امیرخانی میگوید؛
چون رهبر همانقدر که رهبرِ تیمِ حفاظت است، رهبرِ مردم نیز هست، رهبر نیروی انتظامی، رهبر چتربازانِ مرزنشین، رهبرِ جوانانِ برومند، رهبرِ پیرمردانِ بیدندان، رهبرِ پسرانِ نماز جمعه، رهبرِ دخترانِ خیابان، رهبر هپیبرادرز، رهبر خواهرانِ زینب، رهبرِ چپ، رهبرِ راست، رهبر استاندار، رهبر فرماندار، رهبر بلوچ، رهبر زابل، رهبر سیستان، رهبر شیعه، رهبر سنی، رهبر کرد و ترک و ترکمن، رهبر یاروها، رهبر بچه های نشر آثار، رهبر بچه های مخالف نظام... رهبرهمانقدر که رهبرِ من هست، رهبرِ رفیق شفیق من نیز هست. او بایستی رهبر همه باشد.
این «رهبرِ همهاست هارا» وقتی ۹ اسفند ۴۰۴ فرا میرسد درک میکنم. وقتی اشک ها و فریاد های هر نوع و قشر و مذهب و فرقه ای را برای آن سیدِ شهید میبینم.
حال مهم نیست که چقدر از سیستان فاصله دارید و چقدر تا بهحال از آن شنیده اید یا چقدر از رهبر میدانید. خواندنِ این کتاب بوی آن مکان و رهبر را داراست. از داستانِ سیستان تا امروز بیش از ۲۳ سال میگذرد اما اهمیتی ندارد و خواندنش همچنان لذت بخش و مفید است. چرا که نویسنده در هیچ چارچوبی نمیگنجد و شما هم مؤمنین ان شاءالله دیگر.
خوانده شده در اجتماعاتِ شبهایمان در کنار جانفدایان وطن.
February 28, 2022
چه قدر حس زیبایی است بی پرده از بودن کنار رهبر گفتن. به نظرم آقای امیرخانی با گفتن خوابشان رسالتشان در نوشتن این کتاب بیان کردند. متصل کردن صفوف نماز مردم به رهبر آری باید اخبار و حوادث زندگی رهبر این قدر صادقانه به دست مردم برسد.
بسی لذت بردم گاهی خندیدم و گاه بغض گلویم را فشرد آفرین به نویسنده
بسی لذت بردم گاهی خندیدم و گاه بغض گلویم را فشرد آفرین به نویسنده
July 20, 2019
سفرنامه ای جذاب از سفر رهبری به سیستان و بلوچستان با نثری روان و شیوا و البته تا حدودی طنز که جدا شدن از کتاب را سخت می کند.
کتاب به حاشیه های سفر رهبری می پردازد و از پس این کار به خوبی بر می آید. کتاب روایت واقعی از رفتار های رهبری و حاشیه های همراهی آن دارد که نگاه خواننده را تا تغییر می دهد.
کتاب به حاشیه های سفر رهبری می پردازد و از پس این کار به خوبی بر می آید. کتاب روایت واقعی از رفتار های رهبری و حاشیه های همراهی آن دارد که نگاه خواننده را تا تغییر می دهد.
May 14, 2014
رهبر معظم انقلاب در اسفند ۱۳۸۱ سفری به استان سیستان و بلوچستان داشتند. اهمیت این سفر در آن شرایط خاص سیاسی که تنها مدت کمی بعد از جنگ افغانستان و شکست طالبان صورت میگرفت.
توجه نویسنده به حواشی سفر برایم جالب بود، مثلا آدمهایی که سعی میکردند به هر دیداری برسند و خودشان را توی هر دسته و گروهی که دیدار دارند جا بکنند. در این کتاب من توانستم کمی هم با رفتار رهبر آشنا شوم که برام بسیار جالب توجه بود.
یکی از ویژگیهای قابل توجه این کتاب، پرداخت مناسب به موضوع قومیتگرایی و نیز موضوع شیعه و سنی است. در بخشی از این کتاب آمده است: «شاید یکی از بهترین صحبتهای رهبر که درهیچ رسانهای منتشر نشد، صحبت در همین جلسه بود. آقا اول صحبت تأکید میکند که «خداوند دلهای ما را به هم نزدیک کرده است، الله الّف بین قلوبنا...»
طنزهای استفاده شده در این داستان به جا و مناسب فضا بود. مثلا در مورد خالی بندیهای علی کرمی گفته بود "به قول حکما کم ببند، همیشه ببند".
قسمتهایی که به دلم نشست:
"محبت از دروازه های بزرگ قدرت دل را فتح نمی کند بلکه از پنجره های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می کند"
"می دانم که در سفر رهبر مرسوم نیست که برای استقبال شهر رو مرمت کنند و جاده ها را آسفالت کنند و به وضع مردم رسیدگی ظاهری شود. پیش از سفر رهبر وضع ظاهری شهرها به هیچ وجه تغییر نمی کند."
"مولوی قمرالدین! یادتان هست که من آمدم به مسجد شما؟ به شما گفتم که بین دوازده ربیع که شما جشن می گیرید و هفده ربیع که ما، این پنج روز - یک هفته را عید اعلان کنیم. شما هم قبول کردید. یادتان هست؟ مولوی چشمهایش را ریز می کند و به رهبر نگاه می کند. انگار تازه آقا را به جا آورده است. سرش را تکان می دهد و بلند بلند می گوید: هاوالله...هاوالله...یادمه!"
توجه نویسنده به حواشی سفر برایم جالب بود، مثلا آدمهایی که سعی میکردند به هر دیداری برسند و خودشان را توی هر دسته و گروهی که دیدار دارند جا بکنند. در این کتاب من توانستم کمی هم با رفتار رهبر آشنا شوم که برام بسیار جالب توجه بود.
یکی از ویژگیهای قابل توجه این کتاب، پرداخت مناسب به موضوع قومیتگرایی و نیز موضوع شیعه و سنی است. در بخشی از این کتاب آمده است: «شاید یکی از بهترین صحبتهای رهبر که درهیچ رسانهای منتشر نشد، صحبت در همین جلسه بود. آقا اول صحبت تأکید میکند که «خداوند دلهای ما را به هم نزدیک کرده است، الله الّف بین قلوبنا...»
طنزهای استفاده شده در این داستان به جا و مناسب فضا بود. مثلا در مورد خالی بندیهای علی کرمی گفته بود "به قول حکما کم ببند، همیشه ببند".
قسمتهایی که به دلم نشست:
"محبت از دروازه های بزرگ قدرت دل را فتح نمی کند بلکه از پنجره های کوچک ضریح خدمت متواضعانه گذر می کند"
"می دانم که در سفر رهبر مرسوم نیست که برای استقبال شهر رو مرمت کنند و جاده ها را آسفالت کنند و به وضع مردم رسیدگی ظاهری شود. پیش از سفر رهبر وضع ظاهری شهرها به هیچ وجه تغییر نمی کند."
"مولوی قمرالدین! یادتان هست که من آمدم به مسجد شما؟ به شما گفتم که بین دوازده ربیع که شما جشن می گیرید و هفده ربیع که ما، این پنج روز - یک هفته را عید اعلان کنیم. شما هم قبول کردید. یادتان هست؟ مولوی چشمهایش را ریز می کند و به رهبر نگاه می کند. انگار تازه آقا را به جا آورده است. سرش را تکان می دهد و بلند بلند می گوید: هاوالله...هاوالله...یادمه!"
August 17, 2014
به عنوان سفرنامه گزینه متوسطی هست برای سوم شخصی که آشنایی قبلی با شخصیت ها و موقعیت ها نداشته باشه و بخواد روند جریان رو دنبال کنه.
توی همین ادبیات فارسی و حتی معاصر سفرنامه های خیلی بهتر و شیوا تری هم داریم.
شاید نثر خاص، یا شیوه روایت یک چیز کلیشه و معمول از زاویه دیگه باعث شد من به اون سه بدم، وگرنه تعدد شخصیت ها بدون معرفی قبلی و زمینه سازی، رسم الخط به زعم من نامناسب و همراهی نامناسب مخاطب در سیر اتفاقات این ده روز باعث میشد رتبه پایین تری به اون بدم. از بخش هاییش که برای خودم جالب بود، تفاوت برخورد و رفتارهای رهبری با بقیه مسئولان و حتی نزدیک ترین آدم ها به ایشون بود و قسمت فعالیت های اقتصادی خانواده.
چند جایی که جالب بود رو برای خودم علامت زده بودم؛
وای که چهقدر بعضیها دودوزه باز هستند و راحت رنگ عوض میکنند. اینها البته حرفهای هستند. یعنی نه آنجا عمیق هستند در کارشان نه اینجا. نه آنجا معنای کف زدن را میدانند، نه این جا معنای تکبیر را. عقم مینشیند از این جماعت که متأسفانه در تکثیر و توالد هم ید طولایی دارند و روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود. دودوزه بازی به بیماری مسری بیدرمان میماند!
- صفحه 129
امروز برای من، بهترین آزمون ِ مسوولان ِ نظام، فرزندان آنها هستند. فرزندانی که ثانی و تالی ِپدر باید
باشند اگر کسی در تربیت نزدیکانش موفق نباشد، چگونه می خواهد مربی جامعه باشد؟
فاقدِ شیئ معطی شیئ نخواهدبود ... حضرت ِ باری نیز به رسولش همان ابتدای کار، امر فرمود که
انذر عشیرتک الاقربین.
- صفحه 199
نفوذ ثروت مثل خودش پرهیاهو است و خود را فریاد میزند، مثل رعد و برق، مثل تگرگ، همه جا را نیز نمی پوشاند؛ اما نفوذ فقر آرام است، مثل باران، وقتی می فهمی که همه جا خیس شده باشد.
-صفحه 289
توی همین ادبیات فارسی و حتی معاصر سفرنامه های خیلی بهتر و شیوا تری هم داریم.
شاید نثر خاص، یا شیوه روایت یک چیز کلیشه و معمول از زاویه دیگه باعث شد من به اون سه بدم، وگرنه تعدد شخصیت ها بدون معرفی قبلی و زمینه سازی، رسم الخط به زعم من نامناسب و همراهی نامناسب مخاطب در سیر اتفاقات این ده روز باعث میشد رتبه پایین تری به اون بدم. از بخش هاییش که برای خودم جالب بود، تفاوت برخورد و رفتارهای رهبری با بقیه مسئولان و حتی نزدیک ترین آدم ها به ایشون بود و قسمت فعالیت های اقتصادی خانواده.
چند جایی که جالب بود رو برای خودم علامت زده بودم؛
وای که چهقدر بعضیها دودوزه باز هستند و راحت رنگ عوض میکنند. اینها البته حرفهای هستند. یعنی نه آنجا عمیق هستند در کارشان نه اینجا. نه آنجا معنای کف زدن را میدانند، نه این جا معنای تکبیر را. عقم مینشیند از این جماعت که متأسفانه در تکثیر و توالد هم ید طولایی دارند و روز به روز بر تعدادشان افزوده میشود. دودوزه بازی به بیماری مسری بیدرمان میماند!
- صفحه 129
امروز برای من، بهترین آزمون ِ مسوولان ِ نظام، فرزندان آنها هستند. فرزندانی که ثانی و تالی ِپدر باید
باشند اگر کسی در تربیت نزدیکانش موفق نباشد، چگونه می خواهد مربی جامعه باشد؟
فاقدِ شیئ معطی شیئ نخواهدبود ... حضرت ِ باری نیز به رسولش همان ابتدای کار، امر فرمود که
انذر عشیرتک الاقربین.
- صفحه 199
نفوذ ثروت مثل خودش پرهیاهو است و خود را فریاد میزند، مثل رعد و برق، مثل تگرگ، همه جا را نیز نمی پوشاند؛ اما نفوذ فقر آرام است، مثل باران، وقتی می فهمی که همه جا خیس شده باشد.
-صفحه 289
August 10, 2019
نیمچه بسیجی بودم وقتی این کتاب را خواندم. قشنگ یادمه حتی زورم میومد بخونمش. میگفتم حتما الان میخواد یه مشت چرت و پرت تعریف کنه با یه عالمه پاچه خواری، به همراه مقدار زیادی بادمجان دور قاب چیدن. همینطور هم بود، فقط با شدت کمی کمتر. بعد از خواندنش بسیجی تر شدم و الان بعد از گذشت چند سال میفهمم چرا حکومتها اصرار دارند حتما شعر و ادب و هنرِ حکومتی تولید کنند. چون زیباست و نوجوانان و جوانان کم سن و سال را قشنگ گول میزند. چشمت را به روی جنایتهای سیاه و عملکرد کریهشان میبندد، دستت را میگیرد و به سرزمین زیبای شعر و ادب و کلمات میبرد. نه واقعیات و آمار و ارقام. از آنطرف، نویسنده با حمایت حکومت نامش چنان بلند میشود که اگر رمان نویس آبکی هم باشد، رمانهایش مرتب میروند برای تجدید چاپ....
March 11, 2017
از آنجا که این کتاب در واقع یادداشت های شخصی گردآوری شده است، خواننده با نویسنده کتاب به راحتی همراه می شود و در مواردی حتی حس صمیمت به او دست می دهد.
نکات مثبت این کتاب:ـ
قلم روان و صداقت ظاهری نویسنده
پرداختن به موضوعات کمتر پرداخته شده و پنهان
نکات منفی کتاب (البته از نظر بنده): ـ
اصرار نویسنده بر جدا نویسی همه کلمات که افراط محسوب می شه
مصداق یابی و تاکید بر جمله "مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد" در برخی موارد زاید و تصنعی است
در برخی موارد نویسنده می توانست مسائل را بدون ابراز نظر شخصی واگویه کند. به عبارت دیگر نویسنده در بعضی قسمت ها با توجه به واقعه پیش آمده، منبری هم می رفت :) ـ
نکات مثبت این کتاب:ـ
قلم روان و صداقت ظاهری نویسنده
پرداختن به موضوعات کمتر پرداخته شده و پنهان
نکات منفی کتاب (البته از نظر بنده): ـ
اصرار نویسنده بر جدا نویسی همه کلمات که افراط محسوب می شه
مصداق یابی و تاکید بر جمله "مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد" در برخی موارد زاید و تصنعی است
در برخی موارد نویسنده می توانست مسائل را بدون ابراز نظر شخصی واگویه کند. به عبارت دیگر نویسنده در بعضی قسمت ها با توجه به واقعه پیش آمده، منبری هم می رفت :) ـ
May 5, 2018
کتاب رو مثل همیشه در یک خوانش ناپیوسته و پریشان تمام کردم، اما کاش محافظ ها به رضا امیرخانی بیشتر اجازه دسترسی می دادن... با اینکه داستان درباره سفر رهبر به سیستان و بلوچستان بود ولی بیشتر درباره دور و بری ها و جنگ محافظ ها و اهل رسانه بود، همین مقداری که نویسنده با رهبری رو در رو شده بود خیلی خوب و صادقانه به قلم کشیده شد ، همش میگفتم ایول به این رهبر خاکی و بسیجی ...
یه چیز دیگه هم اینکه واقعا تضاد رفتارهای مسئولین با رهبری خیلی خوب کار شده بود، انگار رهبر بیشتر رهبر مردم بود تا رهبر مسئولین نظام، و این یک حقیقتیه در جهان سیاست جمهوری اسلامی
یه چیز دیگه هم اینکه واقعا تضاد رفتارهای مسئولین با رهبری خیلی خوب کار شده بود، انگار رهبر بیشتر رهبر مردم بود تا رهبر مسئولین نظام، و این یک حقیقتیه در جهان سیاست جمهوری اسلامی
This entire review has been hidden because of spoilers.
March 21, 2018
یه قلم جذاب دگ از رضا امیرخانی.طنز فوق العاده ای داشت.واسه منی ک ی شناخت نسبی از رهبر داشتم کتاب تکمیل کننده ای نبود راستش!دربارش خیلی جبهه داشتم ولی همون مقدمش تونست منو راجع ب خودش قانع کنه.اما بازم نتونست منو ب ی سمت سیاسی متمایل کنه(،البته شاید من انتظار زیادی دارم و اصن این کتاب بر این هدف نوشته نشده).اما خوندنیه!
December 21, 2020
اینگونه مستندنویسیها از برخی ماجرا ها که مرتبط با اشخاصی هستند که اگرچه خاطرات قبل از مسئولیتشان تعریف شده اما (به نظرم بنا بر برخی تنگ نظری های اطرافیان) از احوالات بعد از مسئولیتشان خبر زیادی دست ما نیست هیلی جذاب و جالب است
نثر امیرخوانی واقعا آدم را میکشد به دنبال خودش
و داستان به قدرِ متینی دلچسب بود
من در عالم ۱۹ سالگی خیلی کیف کردم با این کتاب!
نثر امیرخوانی واقعا آدم را میکشد به دنبال خودش
و داستان به قدرِ متینی دلچسب بود
من در عالم ۱۹ سالگی خیلی کیف کردم با این کتاب!
September 1, 2007
قلم رضا امیرخانی همیشه برای من جذاب و ستودنی بوده. زبان بی تکلفی که در بعضی قسمتهای کتاب به طنز تبدیل می شه، واقعا عالی و منحصر به فرده.فکر می کنم حالا حالاها باید بگذره تا کس دیگه ای بتونه از همچین موضوعی ، همچین کتابی خلق کنه.ء
June 7, 2009
خيليها ميگن اميرخاني با اين اثر خودش را فروخت ولي من ميگم كه اميرخاني نيازي به اين كار نداشت اگر شما وضع ماليش را ديده بودين قبل از اين حتما تاييد ميكردين البته من نديدم ولي يكي از دوستانم كه مينويسه رفته بود و ديده بود
از نظر سبك نوشتن هم مثل بقيه آثار اميرخاني كه من ديدم بديع بود
از نظر سبك نوشتن هم مثل بقيه آثار اميرخاني كه من ديدم بديع بود
April 24, 2014
کتب خوبیه، ارزش یک بار خوندن رو داره
بعضی جاهاش ممکنه باعث بشه ارزش دوباره خوندن هم پیدا کنه
فارغ از محتوای سیاسی، لحن و روایت امیرخانی از سفر رهبر به سیستان جالبه. لحنی که کمی چاشنی طنز هم داره و روایت رو جذاب تر کرده
بعضی جاهاش ممکنه باعث بشه ارزش دوباره خوندن هم پیدا کنه
فارغ از محتوای سیاسی، لحن و روایت امیرخانی از سفر رهبر به سیستان جالبه. لحنی که کمی چاشنی طنز هم داره و روایت رو جذاب تر کرده
September 8, 2014
کتاب عالی بود .حال وهوای کتاب فوق العاده با مزاج ادبی من جور بود بعدش هم رضا امیر خانی و راوی سفر رهبر بودن هم خودش خوبه
خلاصه تجربه سادگی رهبری ایران توی این کتاب از دید یک نویسنده که در تمام متن اصرار دارد بگوید بی طرف است .
خلاصه تجربه سادگی رهبری ایران توی این کتاب از دید یک نویسنده که در تمام متن اصرار دارد بگوید بی طرف است .
November 13, 2016
اميرخانى يك آدم انقلابى است، يعنى دوست دار انقلاب و رهبرى است اما اين دوست داشتن را به قاعده متذكر مى شود. تصورش از رهبرى، سلوك و منشش ورق به ورق كتاب تغيير مى كند انگار كه اين سفر و ماحصل سفر اين كتاب چشم انداز اميرخانى است وقتي پله پله نردبانى را بالا رفته.
رهبر را دوست تر دارم.
رهبر را دوست تر دارم.
Displaying 1 - 30 of 101 reviews

























