What do you think?


مجموعه اشعار نصرت رحمانی
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 19 of 19 reviews
October 29, 2019
تمام آنچه نوشته بودم باید پاک میشد و جای خودش را میداد به اشعاری که در بدترین روزهای زندگیام دارند دستم را بگیرند…
نه آن ریویویی که مفت نمیارزید!
به دخترکم گفتم:
_دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش.
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟
کیست؟
گریست!
………………………………………………………………………………..
ای بی تو، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی؛
ای بی تو من گرداب و ویرانی
قانون بیرحم و پریشانی
چنینی؟
بدرود…،بدرود
این اشک و هقهق، گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه میخندند، بی تو
ای بی تو من، بی من
آیا تو هم اینگونه میخندی؟
با گریه خندیدن نه آسان است؛«بی تو»
نه آن ریویویی که مفت نمیارزید!
به دخترکم گفتم:
_دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش.
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟
کیست؟
گریست!
………………………………………………………………………………..
ای بی تو، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست، بی تو
ای بی من و در من
بی من تو هم آنی و اینی؛
ای بی تو من گرداب و ویرانی
قانون بیرحم و پریشانی
چنینی؟
بدرود…،بدرود
این اشک و هقهق، گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه میخندند، بی تو
ای بی تو من، بی من
آیا تو هم اینگونه میخندی؟
با گریه خندیدن نه آسان است؛«بی تو»
July 22, 2023
مرغ اندوه است بوتیمار
مانده در افسانههای کهنه نامش
قصهاش ورد خموشان است
همدم امواج دریای خروشان است
بوتیمار
در کنار صخرههای مات
در کنار موجهای مست
مانده در اندیشهای پابست
اشک میریزد
سر به روی سینه خم کردهست
چشمها را دوخته بر کامجوییهای دریا از تن ساحل
با گنهکاری آنها خو گرفته
با صواب خویشتن نا آشنا ماندهست
قصهها از رنج و از شادی
همچون دانۀ تسبیح بر نخ کرده بر انگشتهای دلگرفته
دردها دیده
داستانها در دل خود گور کرده
سخت چشم گفتگو را کور کرده
دیده دریا را که بلعیده به کام تشنهٔ خود ناخداها را
لیک او چشمان جوشان را
پاسدار پیکر دریای خوابآلود کرده
اشک میریزد
از لب ساحل نمیخیزد
اشک میریزد مبادا آب دریا خشک گردد
روزگار خویش را چون اشکهایش ریخته بر دامن این کار، بوتیمار
قعر گور چشمهایش چال کرده
لاشهی بود و نبودش را
قعر تابوت لبانش چال کرده
قصهی گفتو شنودش را
با همه بیگانه، با بیگانگان خاموش مانده
عنصر هستی درون آب دیده
طرح باد و خاک و آتش را
در درون چاه تاریک سیاهیها کشیده
از سپیدیها رمیده
خنده را از لب بُریده
طعنهها از مردُم ساحل شنیده
قطرهها از آب زهر برکهی تلخ تباهیها چشیده
لیک از ساحل نمیخیزد
اشک میریزد
گشته در اندیشهای زنجیر
بسته بر خود راه هر تدبیر و هر تقدیر
اشک میریزد مبادا آب دریا خشک گردد
روز خود را کرده چون شام غریبان تار
مرغ اندوه است بوتیمار
راستی ای مرغ
ای همگام با غمهای جاویدان
هیچ میدانی
همرهی داری در این اندوه بیفرجام
هم دلی گمنام
داستانش چون تو جانفرساست
عاشق دریاست
پیشه اش زاریست
آری
سکهی خوشبختی خود را به روی تختهنرد زندگانی باخته
اسب حسرت بر تن امیدواری تاخته
در شناساییفکنده نام را در دفتر مرداب
لیک حتی خویش را چون دیگران نشناخته
عاشق دریاست
بیکران دریای او شعر است
اشک میریزد برای شعرهایش
اشک میریزد مبادا خشک گردد آب دریایش
اشک میریزم
بر لب دریای شعرم
لحظهای از صخرهی ساحل نمیخیزم
بر نگاه خسته میبندم
نقش ناکسان را
در میان اشک میخندم
بر مرغان ماهیخوار
کز کف دریای من هر لحظه میگیرند
ماهی خُردی
آنگه با دو صد فریاد
میرقصند و میگویند
طعمه خود را ز کوه و دشت پیدا کردهایم این بار.
لیک من خاموش خاموشم
لب به تلخآب سکوت آلودهام
از عشق مدهوشم
همچو بوتیمار
رنگهادیدم
ننگها دیدم
دیدهام ناپاک مردم را به پاکی شُهرهی آفاق
پنجه افکندم به دامان غریقان تا رها گردند از گرداب
سینه بگشودم که از رهماندگان لختی بیاسایند
خون شدم تا خونخواران دامن بیالایند
هر چه دیدم از تو دیدم از تو ای دریای من ای شعر
ای دریغا دوستت دارم
باز هم میخواهمت دریا
سخت میگریم به دامانت مبادا خشک گردی
همچو بوتیمار
او هم هستی خود را نهاده بر سر این کار
شاعر غمهای جاوید است «نصرت»
مرغ اندوه است بوتیمار
مانده در افسانههای کهنه نامش
قصهاش ورد خموشان است
همدم امواج دریای خروشان است
بوتیمار
در کنار صخرههای مات
در کنار موجهای مست
مانده در اندیشهای پابست
اشک میریزد
سر به روی سینه خم کردهست
چشمها را دوخته بر کامجوییهای دریا از تن ساحل
با گنهکاری آنها خو گرفته
با صواب خویشتن نا آشنا ماندهست
قصهها از رنج و از شادی
همچون دانۀ تسبیح بر نخ کرده بر انگشتهای دلگرفته
دردها دیده
داستانها در دل خود گور کرده
سخت چشم گفتگو را کور کرده
دیده دریا را که بلعیده به کام تشنهٔ خود ناخداها را
لیک او چشمان جوشان را
پاسدار پیکر دریای خوابآلود کرده
اشک میریزد
از لب ساحل نمیخیزد
اشک میریزد مبادا آب دریا خشک گردد
روزگار خویش را چون اشکهایش ریخته بر دامن این کار، بوتیمار
قعر گور چشمهایش چال کرده
لاشهی بود و نبودش را
قعر تابوت لبانش چال کرده
قصهی گفتو شنودش را
با همه بیگانه، با بیگانگان خاموش مانده
عنصر هستی درون آب دیده
طرح باد و خاک و آتش را
در درون چاه تاریک سیاهیها کشیده
از سپیدیها رمیده
خنده را از لب بُریده
طعنهها از مردُم ساحل شنیده
قطرهها از آب زهر برکهی تلخ تباهیها چشیده
لیک از ساحل نمیخیزد
اشک میریزد
گشته در اندیشهای زنجیر
بسته بر خود راه هر تدبیر و هر تقدیر
اشک میریزد مبادا آب دریا خشک گردد
روز خود را کرده چون شام غریبان تار
مرغ اندوه است بوتیمار
راستی ای مرغ
ای همگام با غمهای جاویدان
هیچ میدانی
همرهی داری در این اندوه بیفرجام
هم دلی گمنام
داستانش چون تو جانفرساست
عاشق دریاست
پیشه اش زاریست
آری
سکهی خوشبختی خود را به روی تختهنرد زندگانی باخته
اسب حسرت بر تن امیدواری تاخته
در شناساییفکنده نام را در دفتر مرداب
لیک حتی خویش را چون دیگران نشناخته
عاشق دریاست
بیکران دریای او شعر است
اشک میریزد برای شعرهایش
اشک میریزد مبادا خشک گردد آب دریایش
اشک میریزم
بر لب دریای شعرم
لحظهای از صخرهی ساحل نمیخیزم
بر نگاه خسته میبندم
نقش ناکسان را
در میان اشک میخندم
بر مرغان ماهیخوار
کز کف دریای من هر لحظه میگیرند
ماهی خُردی
آنگه با دو صد فریاد
میرقصند و میگویند
طعمه خود را ز کوه و دشت پیدا کردهایم این بار.
لیک من خاموش خاموشم
لب به تلخآب سکوت آلودهام
از عشق مدهوشم
همچو بوتیمار
رنگهادیدم
ننگها دیدم
دیدهام ناپاک مردم را به پاکی شُهرهی آفاق
پنجه افکندم به دامان غریقان تا رها گردند از گرداب
سینه بگشودم که از رهماندگان لختی بیاسایند
خون شدم تا خونخواران دامن بیالایند
هر چه دیدم از تو دیدم از تو ای دریای من ای شعر
ای دریغا دوستت دارم
باز هم میخواهمت دریا
سخت میگریم به دامانت مبادا خشک گردی
همچو بوتیمار
او هم هستی خود را نهاده بر سر این کار
شاعر غمهای جاوید است «نصرت»
مرغ اندوه است بوتیمار
Read
September 13, 2015او یک نگاه داشت
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود
به صد چشم می نهاد
او یک ترانه داشت
به صد گوش می سرود
من صد ترانه خواندم و
نشنود هیچکس
من صد نگاه داشتم و
دیده ای نبود
Read
June 23, 2009وقتی پرندهای را
معتاد میکنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانهای بگیرد
پرواز
قصهی بس ابلهانهای است
از معبــر قفــس
November 16, 2014
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ، ابر اگر ، پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ، نی لبک آرام
تا سروِ دلارام ، برقصد
پُر شور
پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر، باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم
این گوید :
هیچ
آن گوید:
برخیز و بیا زود به سویم
من گویم:
نیلوفرکم ، رنگِ لبت را
با شعر بگویم ، با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق ، همه شور
بیگانه پریشیده ، همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که :
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که :
نه آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پاییز
هر برگ ، که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال ، که از عمر من آید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند ، تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز، برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند :
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست
نصرت رحمانی
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه ی باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ، ابر اگر ، پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ، نی لبک آرام
تا سروِ دلارام ، برقصد
پُر شور
پُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر، باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاییز چه زیباست
پاییز دو چشم تو چه زیباست
سرمست ، لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه ی من نیستی امشب
من دیده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از یک طرفی خیره به رویم
این گوید :
هیچ
آن گوید:
برخیز و بیا زود به سویم
من گویم:
نیلوفرکم ، رنگِ لبت را
با شعر بگویم ، با بوسه بشویم
ای کاش
ای کاش
آن عکس تو از قاب درآید
همچون صدف از آب برآید
ای کاش
جان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینی
آنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدری
از شور بلرزی
دیوانه همه شوق ، همه شور
بیگانه پریشیده ، همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پیکر گرمت
آنگاه زنم پرده به یکسو
گویم که :
من اینجا به لب پنجره بودم
گویی که :
نه آنجا
آرام بگیریم
از عشق بمیریم
آنگاه به پاییز
هر برگ ، که از شاخه ی جانم به کف باد روان است
هر سال ، که از عمر من آید به سر انجام
ببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاکستر آن را به هوا ریخت
من هیچ نگفتم
جز آنکه سرودم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است
آن دختر همسایه لب نرده ی ایوان
می خواند با ناله ی جانسوز
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لب برگی
هر برگ که در روی زمین است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجی
آنگاه بپیچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسایند ، تن را به تن هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز، برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند :
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم :
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست
نصرت رحمانی
September 15, 2007
نمی دونم این همون مجموعه ای هست که من از نصرت یه وقتی خوندم یا نه ولی هر چی هست نصرت یعنی روح شعر زمانه. دیریست تا خروس برکشیده بانگ سوم خود را و انکار ما تثبیت گشته است
October 10, 2007
شعر کفر رو اگه بدون سانسور پیدا کردین حتما بخونین
Read
June 28, 2009نصرت ارزشمندتر از نیما هست برای من
April 27, 2015
راستش فکر نمی کنم هیچ وقت بتوانم کتاب شعری را از صفحه اول تا آخر با یک ریتم مسلسل بار بخوانم.بنابراین متن خواندم اما نه کامل و به معنای که نوشته ام! شعر برای من حس و حال دم است.
October 5, 2019
چه بگویم،نگفته هم پیداست;)
February 20, 2014
لرزید در عمیق آینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
اندوه پیله بست
با خویش مرد گفت :
-اِحساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که اِنجماد،
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست.
اما..، خدا اگرچه بزرگ است (البته گر که هست)
و عادل کریم!
و کیست و که چیست...
بی شک
در انتظار لاشه ی من نیست.
باری سخن دراز شد
از لابلای زخم خرافات
-میراث رفتگان-
چرک آب باز شد
بهتر که بگذریم...
اینک سه هفته می گذرد اسلحه ی من
خمیازه می کشد، درون کشوی میز
برخاست
تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
و روبه روی آینه
آرام، ایستاد!
نیم رخ
هدف گرفت میان شقیقه را
خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
و..، زیر لب شمرد :
-یک
دو
سه
و...ماشه را چکاند
گمب...انفجار...دود!
در روی آینه ترکی همچو عنکبوت،
روئید.
تصویر مرد
از عمق آینه
در پشت عنکبوت
دیوانه وار قهقهه سر داد.
باران گرفته بود
در پشت شیشه ها
می کوفت مشت باد.
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
اندوه پیله بست
با خویش مرد گفت :
-اِحساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که اِنجماد،
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست.
اما..، خدا اگرچه بزرگ است (البته گر که هست)
و عادل کریم!
و کیست و که چیست...
بی شک
در انتظار لاشه ی من نیست.
باری سخن دراز شد
از لابلای زخم خرافات
-میراث رفتگان-
چرک آب باز شد
بهتر که بگذریم...
اینک سه هفته می گذرد اسلحه ی من
خمیازه می کشد، درون کشوی میز
برخاست
تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
و روبه روی آینه
آرام، ایستاد!
نیم رخ
هدف گرفت میان شقیقه را
خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
و..، زیر لب شمرد :
-یک
دو
سه
و...ماشه را چکاند
گمب...انفجار...دود!
در روی آینه ترکی همچو عنکبوت،
روئید.
تصویر مرد
از عمق آینه
در پشت عنکبوت
دیوانه وار قهقهه سر داد.
باران گرفته بود
در پشت شیشه ها
می کوفت مشت باد.
January 11, 2008
yadame salha pish dar nojavani ke tanha namhaye bozorg sirab konandeye ehsasate atashinam bod dar yek ketab khone ghadimi dar arak ke donbale bofe kore sadegh bodam kohan sal mardi ye ketabe be dastana dad va goft ino bebar va agar khoshet nayomad bargardon...negahi andakhtam ketabe terme bod vaghti negah be shaeresh kardam nashnakhtamesh!!!va na kharidamesh ta badha sdaghighan yadam nist fekr konam 78 bod ke to ghafasehaye yeki az ketabforoshihaye enghelab cheshmam bekarnameye nosrat rahmani oftad va shayad bavar nakonid ke ono kharidam...va bad cheghadar gashtam ta sheraye hazf nashodasho pida kona cheghadar asheghe in ard shodam va bozorgish mahvam kard...va bad ta modatha tanha hedyam jeldi az in ketab bod baraye rozhaee ke ghobar chashmha ro az didanesh natavan karde bod...
ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری
ای دوست
درازنای شب اندوهان را
از من بپرس
که در کوچه عاشقان تا سحرگاه
رقصیده ام
و طول راه جدایی را
از شیون عبث گام های من
بر سنگفرش حوصله ی راه
که همپای بادها
در شهر و کوه و دشت
به دنبال بوی تو
گردیده ام
و ساعت خود را
با کهنه ساعت متروک برج شهر
میزان نموده ام
ای نازنین
اندوه اگر که پنجه به قلبت زد
تاری ز موی سپیدم
در عود سوز بیفکن
تا عشق را بر آستانه درگاه بنگری
September 22, 2022
چکامه های زیبایی ایشون سرودن ولی به جد ملال آور بودش
تا کنون هیچ چکامه سرایی والا تر و سترگ تر از زنده یاد بانو سيمين بهبهانی و فروغ فرخزاد ندیدم
چکامه های نو بانو سیمین بهبهانی با روح و روان آدم بازی می کنن و من خیلی از چکامه های آقای سهراب سپهری اثر بانو بهبهانی رو والا تر می دونم
به هر حال خواندن شعر در این زمان نیاز هستش و ما باید برای سلامت روان خودمون هم که شده بایستی درویش مسلک باشیم و شعر و ساز رو از یاد نبریم
تا کنون هیچ چکامه سرایی والا تر و سترگ تر از زنده یاد بانو سيمين بهبهانی و فروغ فرخزاد ندیدم
چکامه های نو بانو سیمین بهبهانی با روح و روان آدم بازی می کنن و من خیلی از چکامه های آقای سهراب سپهری اثر بانو بهبهانی رو والا تر می دونم
به هر حال خواندن شعر در این زمان نیاز هستش و ما باید برای سلامت روان خودمون هم که شده بایستی درویش مسلک باشیم و شعر و ساز رو از یاد نبریم
April 23, 2008
I love Nosrat Rahmani's and Foroogh Farrokhzad's poetry more than any other Iranian poet in the 1340s -1350s.
Currently Reading
October 10, 2015ابلیس "رهای" بی سر و پایی ست
انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
تف کرده به روی آدم خاکی
نصرت رحمانی
انگشت نما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمه خورشید
تف کرده به روی آدم خاکی
نصرت رحمانی
April 24, 2017
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد
وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید:
یک جنگجو که نجنگید
اما شکست خورد
April 25, 2018
“خودکار بيک من
وقتی ميان بالش انگشت
آرام میگرفت
انگار خون صاحب خود
وام میگرفت !
هی مینوشت
هی مینوشت
هی ...”
― نصرت رحمانی
July 7, 2026
این مجموعه جامعترین روایت از جهان شعری نصرت رحمانی است؛ که سیر تکامل شاعری او را از شور عصیان
تا تلخی پختگی بهخوبی آشکار میکند.
زبان صریح، تصویرهای ماندگار و صداقت عاطفی،
بزرگترین سرمایه این مجموعهاند.
این کتاب بیتردید کاملترین مرجع برای شناخت شعر رحمانی است.
تا تلخی پختگی بهخوبی آشکار میکند.
زبان صریح، تصویرهای ماندگار و صداقت عاطفی،
بزرگترین سرمایه این مجموعهاند.
این کتاب بیتردید کاملترین مرجع برای شناخت شعر رحمانی است.
April 6, 2023
شاهکاره بالاخص شعرهای اوایل دوره شاعری نصرت.
Displaying 1 - 19 of 19 reviews















