دیگر لازم نیست
سنگ هیچ جادهای را
به سینه بزنی.
برای روز مبادا هم
نقشهای نمیتوان کشید
برفی که در این آینهی نابهنگام میبارد
تمام جادهها را خواهد بست.
ادامهی تو
همین ساحل بیحادثه است
و دریایی که در فاصلهی یک سیگار
ته میکشد.
این نورِ پر شکسته
که لابلای کفشهای کهنه میلولد
تا درگاه تاریک خانهات
بیشتر نمیپاید
باید به برگهایی که از خیال اردیبهشت میرسد
سریعتر پاسخ بدهی.
تکلیف دیگری در کار نیست.
چه بهانهای بهتر از برف
و دیواری بلندتر از سرنوشت تو
که گرداگرد جهان کشیده شده است
*****
آقاي (عباس صفاري) در طول اين سالها اين شانس را داشتهاند كه دور از ايران زندگي كنند. كلمهي (شانس) را به اين علت انتخاب كردم، چون زندگي كردن خارج از ايران، يعني دور ماندن از كشوري كه همه چيزش بلااستثنا دچار حاشيه است و قاعدتاً ادبيات آن نيز از قديم الايام جزو پرحاشيهترين موضوعهاي اين كشور بوده، هست و خواهد بود. دور ماندن از ايران يعني دور ماندن از تئوريهاي بي سر و تهي كه در طول اين چند سالهي اخير گريبان شعرِ امروز ايران را گرفته و ديگر من ِخواننده شعري از شاعران جوان و پير امروز نميخوانم كه به جانم بنشيند و حفظ شوم. بیشتر مجموعهشعرهایی که امروزه منتشر میشوند، تبدیل شدهاند به بيانيهنويسي ادبي يا فرهنگي يا سياسي يا اجتماعي. بيشتر (مجموعه بيانيه) چاپ ميشود تا (مجموعه شعر). آن (گوهر شعر) بسيار ناياب شده و آقای (عباس صفاري) چون دور از اين حاشيههاي ادبي زندگي ميكنند، در اين دو كتابي كه در ايران چاپ كردند، توانستند (شاعر) باقي بمانند و براي اين كتاب عنوان(مجموعه شعر) را به جرأت ميتوان انتخاب كرد