سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال ۱۳۳۹ در تهران به دنیا آمد. در سال ۱۳۵۶ پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشکده هنرهای دراماتیک وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیک به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرک کارشناسی، آنرا رها کرد و بهطور جدی کار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
حوالی سالهای ۵۸ و ۵۹ یعنی حدود ۲۰ سالگی، اولین آثار او چه در مطبوعات و چه در قالب کتاب منتشر شدند.
حدود هشت سال مسؤولیت صفحههای فرهنگی و هنری روزنامه جمهوری اسلامی و سردبیری ماهنامه صحیفه را به عهده داشت. سالهای متمادی مسؤولیت سردبیری مجله رشد جوان را برعهده داشت و همزمان در سمت مدیر انتشارات برگ به انتشار حدود ۳۰۰ کتاب از نویسندگان و هنرمندان و محققان کشور همت گماشت.
شجاعی سردبیر و مدیر مسوول ماهنامهٔ نیستان بود. که از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۷ منتشر شد. داستان کوتاهی که با عنوان «پارک دانشجو» در شمارهٔ ۱۲ مجلهٔ نیستان به چاپ رساند، مشکلات قانونیای از سوی دانشگاه آزاد اسلامی برای وی و مجلهاش بوجود آورد. همچنین پس از چاپ سلسله مطالبی طنز در نقد مکاتب فمنیستی، علی رغم شکایت دادستان وقت (اقای رازینی) و تبرئه ایشان، در اعتراض به شرایط موجود، خود از انتشار نیستان خودداری کرد.
مسؤولیت داوری چند دوره از جشنواره فیلم فجر، جشنواره تئاتر فجر، جشنواره بینالمللی فیلم کودک و نوجوان و جشنواره مطبوعات از فعالیتهای هنری و فرهنگی او طی سالهای ۶۵ تا ۷۵ بهشمار میروند.
اگرچه رشته تحصیلیاش ادبیات نمایشی بوده و چند نمایشنامه هم به دست چاپ سپرده، اما بیشتر بر روی داستاننویسی متمرکز شده و مجموعههایی از داستانهای کوتاه و بلند مانند «سانتاماریا» و «غیر قابل چاپ» را منتشر کرده است.
از دیگر آثار هنری سید مهدی شجاعی، قطعههای ادبی اوست که در قالب چند کتاب به بازار نشر روانه شدهاند.
فیلمنامههای «بدوک»، «دیروز بارانی» و «پدر» کارهای سینمایی مشترک او با مجید مجیدی هستند و فیلمنامه «چشم خفاش» و «قلعه دبا» کارهای سینمایی مشترک او با بهزاد بهزادپور. از دیگر فیلمنامههای سیدمهدی شجاعی، میتوان به «کمین» و «آخرین آبادی» اشاره کرد که توسط کانون پرورش فکری کودکان ساخته شدهاند.
همچنین کتابهای «کشتی پهلو گرفته»، «پدر، عشق و پسر»، «آفتاب در حجاب»، «از دیار حبیب»، «شکوای سبز»، «خدا کند تو بیایی» و «دست دعا، چشم امید» حاصل تجربههای او در زمینه ادبیات مذهبی هستند.
به صورت جدی و مستمر نیز به ادبیات کودک و نوجوان اشتغل دارد.
"کمی دیرتر" نوشته ی سید مهدی شجاعی ، نویسنده ی معاصر است. این رمان به شیوه ی اول شخص نگاشته شده و نویسنده خود را راوی ماجرا معرفی می کند. داستان از یک شب عزیز و جشنی باشکوه ، و در کنار کلی آدم ظاهرا منتظر آغاز میشه... از جشن شب نیمه ی شعبان! جشنی که تمام شیعیان از سویدای دلشون ندای #آقا_بیا! سر می دهند... اما در این جمع پسری وجود دارد که با نوایی بلندتر و رساتر و با خلوصی بیشتر سر می دهد : #آقا_نیا! ~~ کمی دیرتر رو شاید از نظر داستانی کمی ضعیف دیدم.اما این کتاب رمانی برای سرگرمی نبود! کتابی بود با رسالتی بزرگ... وقتی با سیدمهدی شجاعی همراه شدم تمام مدت به این فکر کردم که منتظر واقعی هستم یا نه؟! از نظر سیر داستانی باید بگم که قلم نویسنده سیر صعودی داره و فصل پایانی کتاب بینهایت تاثیرگذاره و تا مدتها در خاطر خواهد ماند... در کمی بیشتر با شخصیت هایی آشنا میشیم که همگی مدعی انتظارند ولی هنگام عمل که می رسد آن نمی کنند که می گفتند...! حین خواندن کتاب به یاد این شعر آقای صفربیگی افتادم: نه شرم و حیا نه عار داریم از تو اما گله بیشمار داریم از تو ما منتظر تو نیستیم آقا جان تنها همه انتظار داریم از تو . برای کشف کردن دلیل #آقا_نیا! ی جوان شما رو به خواندن این زیبا کتاب دعوت می کنم..😉
از وقتی که چشمم به زندگی باز شد و عقل نصفه و نیمه م شروع کرد به تحویل دادن گزاره های مختلف راجع به زندگی یادم میاد که هر وقت خیلی جدی بحث از ظهور امام زمان علیه السلام می شد نمی تونستم نسبت به گفتن این موضوع مقاومت کنم که سخته برام دعا کردن برای تعجیل ظهور.. وقتی به این فکر کنی که گیرم امام زمان علیه السلام فردا ظهور کرد! تو چی داری برای ارائه کردن به ایشون؟؟ هیچی.. می فهمی بابا دعا کردن برای ظهور یه چیز فوق العاده خطرناکه. چون تشت رسوایی تورو زود تر از هر چیزی قراره از رو بوم بندازه پایین. کتاب قشنگی بود. هر چند به قول نویسنده مقداری لخت و عور.. ولی خوب بود.
+به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم..
+نمیدونم چه سرّی هست کتابایی که می دزدم یا می پیچونم رو با لذت بیشتری می خونم:)) این کتابم از پایگاه دانشکده پرستاری برداشتم هنوز کسی خبر نداره..
چند وقت پیش در جایی مطلبی خواندم با این مضمون که "ظهور نزدیک است". شب بود و فکر می کنم آدم ها شب راحت تر باور می کنند...نمی دانم به این دلیل بود یا دلیلی دیگر که من کاملا باور کردم. الان دیگر آن حس را ندارم. اولین چیزی که آن موقع به ذهنم آمد این بود که خیلی زود است...من هنوز آماده نیستم. بعد تک تک برنامه هایی که برای آینده ام ریختم، جلوی چشمم آمد. الان که به آن موقعیت فکر می کنم از خودم خجالت می کشم. مگر قرار نیست ما به معنای واقعی کلمه منتظر باشیم؟ مگر فرد منتظر تمام زندگی اش نباید تحت تاثیر این اصل باشد؟ مگر نباید باور داشته باشد که با ظهور دیگر به این آرزوهای بچه گانه ی ما نیازی نیست؟ و تمام چیزی هم که "کمی دیرتر" می خواست بگوید، همین بود : با همه ی ادعاهایی که داریم، ما هنوز آماده نیستم!!!
خيلي داستان گيرايي بود و در عين حال ترسناك. ..بعض ي قسمتاش دلت نميخواد ادامش بدي ميدوني چرا؟ چون از خجالت آب ميشي اگه ادامشو بخوني..دوست داري حقيقت تلخ و زهري كه تو كلمت بگيري ، انكارش كني بگي نه ديگه تا اين حددد ولي با عمق وجود باور داري كه آره تا همين حد تا همين حد ما ريا كاريم تا اين حد وابسته ايم..وابسته به اين دنياي خاكي، مقام ،شهرت، اعتبار ، پول ،قدرت...تا حدي كه از قوانين خدا و حرفاش عليه خود منجي بشريت يگانه حجت اين زمان استفاده ميكنيم و ميگيم ما بيشتر ميفهميم... راست ميگه.. راست ميگه ما با زبون ميگم مهدي كجايي؟؟يا مهدي يا صاحب زمان عجل علي ظهورك ولي رفتارمون چيز ديگه اي ميگه .. داد ميزنه مميگه نيااااا عجب تلنگري بود براي اينكه بفهمم خيلي بايد تلاش كنم تا جزو منتظراي آقامون باشم..فهميدم كه اينم توفيقه..توفيق محض. بعد از دو سال تازه درك كردم كه اين قسمت حديث جابر رو كه پيامبر گفته در زمان غيبت آخرين حجت تنها عده ي قليلي بر عقيده ي خود راسخ باقي ميمانند.. تا الان دركش نميكردم شايد برام يه اميد واري بود ميگفتم من كه هستم..الان ميفهمم كه بايد به جاي رجا خوف داشته باشم..ضلال مبين يعني همين
تصویری متفاوت از مسئله انتظار، داستان زندگی ما، یک یادآوری تند و گزنده از اوج تظاهر و ریاکاری ما ....اینکه تمام "و عجل فرجهم" هامان دقیقا یعنی آقا نیا! یا حداقل الان نیا! کمی دیرتر.... . بخشی از کتاب:"خوشبختانه مواضع ما کاملا روشن و شفافه. ما قواعد و معیارها و چارچوبهای تعریف شده و مشخصی داریم.اگر ایشون در چاچوب ما بگنجن از حمایت ما برخوردار میشن و الا ... البته جایگاه امامت محل مناقشه نیست.ما در احوالات شخصی و امور فردی از ایشون تبعیت خواهیم کرد ولی دین در عرصه سیاسی و اجتماعی معیارها و مناسبات خاص خودش رو داره. مطمئنا ایشون هم توقع ندارن که ما خلاف مواضع سیاسیمون که مبتنی بر معتقدات دینی مونه عمل کنیم یا خدای نکرده دین و سیاستمون رو از هم جدا کنیم ..."د
کتابی در تمسخرِ منتظران حضرت کاش جناب استاد محبت کنند و ننویسند و گند نزنند به کتابهایی که اهل بیت را با آنها بهتر و بیشتر شناختیم استاد شجاعیِ بعد از 88، استادِ دیگری شده اواخر خواندنِ کتاب، چنان به دیوار کوبیدمش که جلدش از شیرازهاش جدا شد
واقعا دوستش داشتم. مخصوصا فصلِ آخرش رو. اصلا کتاب های سیدمهدی شجاعی جون میدن برایِ خوندن و لذت بردن و حتی تر، سوختن و به خود اومدن. دوست داشتم خط به خطش رو، براتون بذارم. البته یک مشکلی که دیده میشد توی فصل سوم و چهارمش، مشکلِ رعایت نشدنِ ه کسره بود که خب رو اعصاب بود کاملا:))
دوباره خواندش بخاطر جمع خوانی با گروهی بود و چه خوب بود این مرور و اندیشه بر رفتارها و کارها و گفتارها که چقدر واقعی هستیم و چقدر مصنوعی دعای ظهورمان چقدر برای آقاست و چقدر برای خود و بقیه...
نویسنده خود را راوی ماجرا معرفی می کند. داستان از مجلس شب نیمه شعبان آغاز می شود، جایی که همه مشتاقان با هم سر می دهند آقا بیا! دعایی که قرنها شیعیان زمزمه کرده و از خدای متعال خواسته اند.
اما در این جمع، جوانی با صدای بلند و قاطع می گوید آقا نیا! طوری که صدای او بر صدای مجلس غلبه می کند و مجلس را ساکت می کند.
شروعی جذاب و غیر قابل حدس زدن برایم بود. جوان اسد نام داشت. پس از مدتی کوتاه اسد، راوی را به همان محفل بر می گرداند اما اینبار به منظور شنیدنی عریان و از ورای حجاب. جایی که واقعا شعار همه آقا نیا! بود. چرا که هر یک از افراد، ظهور و یا حضور آقا را به نوعی مانع یا مغایر با اهداف و مقاصد و منافع خود می دیدند.
" وقتی که تشنه نیستیم، چه لزومی دارد که فریاد العطش سر بدهیم!؟ این چه منتی است که بر سر آب می گذاریم !؟ "
البته باید در ادامه داستان دقت زیادی داشت تا دیالوگها را از دست نداد و پیوند ماجرا و افراد را از دست نداد. با خواندن بیشتر، گاهی آدم دلش برای امام زمان (عج) می سوزد، چرا که به زبان می گوییم آقا بیا ولی در واقع تا حل مشکلات و دانشگاه و خانه و ماشین و کار و ... اصلا نمی توانیم هیچ رقمه به یاد آقا باشیم!
تو یکی از دیالوگ ها اسد به یکی از مشتاقان ظهور که داشت بهانه می آورد میگه: "تحلیل شما برای خودتون محترمه! ولی من باید جواب آره یا نه ببرم. نمی تونم به جاش تحلیل، تحویل بدم !"
"غربت و مظلومیت آقا فقط میون مردمی که میشناسنشون نیست، بیشتر از اون در میان مردمیه که ادعای شناخت و پیروی از ایشون دارن، در میان کسانیکه نام ایشونو تنور نان خودشون کردن"
"درد و مصیبت اصلی اینه که ما اساسا طالب امام نیستیم؛ طالب حل مشکلاتمون توسط امام هستیم"
در فصل آخر که خیلی برایم دوست داشتنی بود، چه زیبا ماجرای نسخه برداری از کتاب توسط علامه حلی و داستان کربلایی محمد قفل ساز مطرح شده بود.
امتیازی که به کتاب میدم 4 از 5 است ولی بخاطر فصل آخر حداقل نمره ای که به کتاب میدم 5 است
فصل هاى ابتدايى را دوست نداشتم. پر بود از كليشه هاى ديگر خسته كننده. مدير كت شلوارى با ريش آنكادر شده، حاجى بازارى سنتى، مداحى كه پاكت قبول مى كند و الخ. آدم هايى كه پيچيدگى ندارند تا آدم را درگير كند، آدم هاى خطى. به نظرم اين يكى از آفت هاى نويسنده هاى مذهبى است. وقتى مى خواهند حرف مهم بزنند فرم و قصه و روند داستان را ناديده مى گيرند... اما، اما فصل آخر را دوست داشتم. به آن فكر كردم. درگير شدم و لذت بردم.
داستان خریدن این کتاب خیلی جالب است. کاملا اتفاقی کتاب را خریدم و کاملا اتفاقی در هفته ای که منتهی به نیمه شعبان بود خواندنش را آغاز کردم. نکته جالب ماجرا آنجا بود بازهم بصورت اتفاقی در حالی که بخشی از کتاب را خوانده بودم به دیدن نمایش تئاتری رفتم که مضمون کلی اش با این کتاب تطبیق داشت. در مجموع قصه تلخی بود که آقای شجاعی با قلم خوبش آن را نوشته بودو فکر میکنم در روز میلاد امام زمان که خواندن کتاب به پایان رسید تأثیر خود را بر من گذاشت
بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم میگفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم میگفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست … سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم … به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت میکردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند.” متن بالا بخشی از فصل سوم کتاب “کمی دیرتر” اثر سید مهدی شجاعی است که در قالب رمان و در ۲۶۷ صفحه به تحریر در آمده است. “کمی دیرتر” عنوان کتابی است که جامعه امروزی و تمامی مدعیان انتظار حضرت ولی عصر (عج) را توصیف میکند و آنها را در مرحله ی عمل مقابل تمام شعارهایشان قرار میدهد؛ افرادی از همهی اقشار و اصناف جامعه. به نظر میرسد شجاعی با آوردن آیه ۲۰ سوره یس در ابتدای کتاب -که ترجمه آن در ادامه میآید- قصد داشته به خوانندگان اینگونه بفهماند که کتاب من مانند همان مردی است که شما را به پیروی از رسولان الهی دعوت میکند. ترجمه آیه ۲۰ سوره یس: “و از دور دست ترین نقطه شهر مردی شتابان آمد و گفت: آی ملت! از رسولان پیروی کنید.”
نویسنده کتاب “کمی دیرتر” در مقدمه ای با عنوان “بلا تشبیه مقدمه” رمانش را به فردی مانند میکند که قصد رفتن دارد و حتی لحظه ای برای اندازه زدن لباس خود و شنیدن پند و اندرز نمیایستد و به قول شجاعی، “ناغافل خودش را به در خانه رسانده و یک پایش را هم از در بیرون گذاشته و یک دستش را به نشانه خداحافظی بلند کرده” و شجاعی مانند مادری نگران او است. برای همین است که میگوید: “حالا اگر شما روزی از سر اتفاق با او مواجه شدید، عریانی اش را به دیده اغماض بنگرید و اگر بر دلتان نشست، حتی الامکان یک چهار قل و اگر نشد، یک قل هو الله بخوانید و بعد به طرفش فوت کنید …”
این اثر که از چهار فصل زمستان، پاییز، تابستان و بهار تشکیل شده، نگاهی است متفاوت و نقادانه به فضای انتظار جامعه امروز. رمان با یک اتفاق شگفت و غریب آغاز میشود، جشن نیمهشعبان و مجلسی پرشور و بسیاری که فریاد «آقا بیا» سردادهاند…
در فصل اول یعنی زمستان، شجاعی از آن شب یعنی شب ولادت امام زمان علیه السلام مینویسد. شبی که در آن نه برای پیدا کردن سوژه که بر اساس اعتقادات خود در آن جلسه شرکت کرده است. داستان از آنجایی آغاز میشود که در آن مجلس زمانی که همه جمعیت یک صدا میگفتند: «آقا بیا، آقا بیا» جوانی به نام اسد، صدا میزد که «آقا نیا، آقا نیا» و داستان به گونه ای جذاب میشود که هر فردی که داخل مجلس است عکس العملی در قبال این حرکت از خود نشان میدهد. از مداح جلسه یعنی حاج اصغر که جوان را نفوذی هیئت حاج اکبر میداند و اینگونه وانمود میکند که او با فرستادن این جوان قصد داشته مجلسش را بر به هم بزند بگیرید تا فردی به نام آقای نورانی که دو دوره نماینده مجلس بوده و الان معاون وزیر است و این حرکت را برنامه ای طراحی شده از طرف جناح رقیبش میداند. چندین نفر در این بین بر اساس شخصیت و سطح درک خود، با جوان در حال صحبت کردن هستند و در مقام نصیحت او را توبیخ میکنند و همه این اتفاقات در شرایطی رخ میدهد جوان سرش را پایین گرفته و فقط گوش میدهد. اینجا است که شجاعی کاغذی را برای قرار ملاقات گذاشتن با جوان در جیب او میگذارد تا علت این کار و همچنین علت اینکه چرا پاسخ افراد در جلسه را نداده جویا شود.
در فصل دوم که پاییز نام دارد اسد به راوی داستان کمک میکند تا به قصه افراد درون مجلس پی ببرد و از باطن آنهایی که ادعای پیروی از امام زمان را دارند، مطلع شود. اسد اینگونه هر کدام را امتحان میکند که وقتی با آنها مواجه میشود از آنها میخواهد که با او همراه شده و همان لحظه برای یاری حضرت ولی عصر اقدام کند اما هرکس به خاطر اینکه عدم آمادگی و آوردن یک بهانه از این عمل سرباز میزند و به نظر میرسد که نام این فصل به این دلیل پاییز نام گرفته که افراد ریزش میکنند و آنهایی که خالص هستند میمانند.
شجاعی این افراد را به گونه ای انتخاب کرده که در واقع ما میتوانیم خود را با توجه به اینکه شخصیتمان نزدیک به کدام یک از این افراد است با آن مقایسه کنیم. از مداح و روحانی و نماینده مجلس و کاسب و بازاری بگیر تا یک دانشجو و یا استاد دانشگاه یا یک فرد نگهبان که افغانی است و یا فردی که در زمینه مهدویت کار کرده و یا حتی یک فلسطینی که بهانه او نیز مانند دیگر افراد خواندنی و متنبه کننده است و جالب اینجا است که هر کدام میگویند آماده ایم در رکاب حضرت باشیم ولی الان نه، کمی دیرتر.
تابستان عنوان فصل سوم کتاب “کمی دیرتر” است که در این فصل شجاعی از نگاه اسد به بررسی نامه عمل خود میپردازد و در آن دنبال کار خالصی میگردد که این بهانه او را برای هم رکابی حضرت انتخاب کند. یکی یکی اعمالی که به زعمش خالص بوده را میشمارد و از طرف دیگر توسط اسد رد میشود. تا اینکه به رمان “کمی دیرتر” میرسد. شجاعی در این باره خطاب به اسد مینویسد: “بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم. یک دلم میگفت: بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن. عقل هم چیز خوبی است! مثل مگس بر روی زخم ها و عفونت ها ننشین! خوبی ها را ببین. دل دیگرم میگفت: نویسنده باید آینه باشد. آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست … سرت را درد آوردم ولی دوست داشتم بدونی که در طول این کار با خودم چه دست و پنجه هایی نرم کردم … به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این تقدیر و تحسینت میکردند، بعد از انتشار این کار، ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند.” و دست آخر اینگونه نتیجه می گیرد: “…یک کلام از حضرت مولا به یاد یکی از دو جبهه دل آمد. فصل الخطاب شد و به داد دعوا رسید. همون کلام که فرموده بود: تلخی حق، تو را از بیانش باز ندارد. حقیقت را بگو اگر چه تلخ باشد. و من –درست یا غلط- چون نوشتن آن رمان را بیان واقعیت و حقیقت میدونستم دل دادم و از جون مایه گذاشتم.”
در فصل آخر یعنی بهار سید مهدی شجاعی نمونه هایی از منتظران واقعی را از زبان اسد معرفی میکند و در مورد آنها به نقل حکایاتی میپردازد. شاید جالب باشد که خواننده این حکایات را شنیده باشد ولی قلم روان شجاعی به تو اجازه بستن کتاب و ادامه ندادن مطلب را نمیدهد. حکایاتی از علامه مجلسی، علامه حلی و کربلایی محمد قفل ساز.
شاید بتوان جذابیت این کتاب را به یک تابع تصاعدی تشبیه کرد. شروع داستان اشتیاق زیادی را در ادامه خواندنش برنمی انگیزد و به نوعی روند و سوژه آن در ابتدا برای خواننده لو می رود, اما چیرگی سید مهدی شجاعی در نویسندگی و دست �� دل بازیش در استفاده از کلمات, تمثیل ها و توصیفات, خواننده را همچنان مشتاق و کنجکاو نگه می دارد. از اواسط کتاب که نویسنده به همراه اسد به سیر وسلوک در فضا و زمان می پردازند, روند داستان جذاب و گیرا می شود. از دیدگاه موضوعی, در فضای غبار آلود کنونی کتابی به قلم نویسنده ای مذهبی همچون سید مهدی شجاعی شاید لازم و ضروری مینمود. این کتاب نگاهیست منتقدانه به مساله ظهور در جامعه کنونی ما. سید مهدی شجاعی با آوردن کارکترهای متفاوت با موقعیت های اجتماعی مختلف, نشان می دهد که تمامی این اشخاص که به ظاهر بسیار مشتاق ظهور "آقا" هستند, زبان و دلشان با هم یکسو نیست. آنها هنگامی که در موقعیت دیدار ایشان قرار می گیرند هر کدام به بهانه و به نوعی این ملاقات را زود ارزیابی کرده و "کمی دیرتر" را برای دیدار یا ظهور درخواست دارند. این گونه است که نویسنده با قلم زیبای خویش پرده از ریاکاری هر یک از این افراد ,که ما می توانیم خود را در موقعیتی نزدیک به یکی از آنها قرار دهیم, بر می دارد.
میدونی وقتی کتابی میخونی که با روحیات تو سازگار نیست البته در موضوع برای ادامه دادنش سست میشی اما انققققدر قلم نویسنده روان هست که تو تا بخوای بگی من ازین دست موضوعات نمیخونم و مذهب چیه و دین چیه میبنی 40 الی 50 صفحه رو رفتیو دلت میخواد با کنجکاوی تا انتها بری !! به نظرم حتی اگه بشه فقط از هر کتابی که میخونیم یه جمله یاد بگیریم یعنی مسیرو خوب پیش میریم یاد گرفتم چقققدر حساب و کتاب میتونه سخت باشه چقدر ترازوی محبت و عفو خدا سنگین تر از ترازوی عدلشه و چقدر ما توهم خوب بودن خودمونو کارامونو داریم !! چقدر فکر میکنیم این راه درسته و این کار با اجره اما ..... همون حال خوشی که بعد از کار خوب نصیبمون میشه یعنی اجرشو گرفتیم و کاری نزد خدا به چشم میاد که از ته ته ته قلبت باشه بی منت و بی چشمداشت صواب و نگاه خدا... کارم سخت شد چون اعتقادی به مذهب ندارم اما نظر خدا برام خیلی مهمه و من ادم کار خوب بدون اجر و نگاه نیستم .. لعنتی همیشه حواسم هست واسه این کار خوب، خدا داره نگام میکنه دیگه !!! الهی توکل
This entire review has been hidden because of spoilers.
از دید افراد مختلف جامعه به موضوع انتظار نگاه میکنه که جالبه؛ مثلا از دید یک دانشجو: «من حتی برای اینکه مدت رهایی و آزادیمو طولانیتر کنم٬ دوره چهارساله دانشگاه رو هشت سال کش دادم. به عشق اینکه اگر تو این سالها آقا تشریف آوردن٬ در قید و بند و تعهد هیچ بنیبشری نباشم. میدونی که دوره دانشجویی یعنی دوره بیقیدی و بیخیالی... به هر حال عقل ما تا اینجا قد میداد. هر جور دیگه خودت صلاح میدونی!»
- کتاب با طنزی تلخ و گزنده به جنگ با مدعیان انتظار رفته... -بخش هایی از کتاب : " خوشبختانه مواضع ما کاملا روشن و شفافه. ما قواعد و معیارها و چارچوبهای تعریف شده و مشخصی داریم.اگر ایشون در چاچوب ما بگنجن از حمایت ما برخوردار میشن و الا ... البته جایگاه امامت محل مناقشه نیست.ما در احوالات شخصی و امور فردی از ایشون تبعیت خواهیم کرد ولی دین در عرصه سیاسی و اجتماعی معیارها و مناسبات خاص خودش رو داره. مطمئنا ایشون هم توقع ندارن که ما خلاف مواضع سیاسیمون که مبتنی بر معتقدات دینی مونه عمل کنیم یا خدای نکرده دین و سیاستمون رو از هم جدا کنیم ..."ص125
"مگه قصد و نیت مبرکتون پیاده کردن احکام الهی نیست؟ خب ما داریم همین کار رو می کنیم.شان شما اجل از اینه که شخصا وارد کارهای اجرایی بشین حضرتعالی از همون پشت پرده غیب همه اوامرتون مطاعه دستور بدین ما اجرا می کنیم..." ص147
کتاب را در چند ساعت یکجا خواندم. راستش داستان اوایل کتاب به اندازه سید مهدی شجاعی قشنگ نیود و عموما مستقیم حرف میزد ولی نیمه دوم کتاب که صرفا روایت دو داستان بود، بسیار زیبا بود.
دیگر داستان دینی نمیخوانم. بویژه داستانهایی که مستقیما مربوط میشود به ائمه. به این دلیل که اساسا داستان دینی وجود ندارد! داستان ملازم است با خیالانگیزی و من دوست ندارم گزارههای دینی از کانال تخیلات فردی که هیچ تخصصی در دین ندارد، به من منتقل شود. هرچند حتی متخصصین در این زمینه هم روایت خود را از دین ارائه میدهند و حتیتر برساخت میکنند اما به هر حال اعتبار بیشتری میتوان برای آراء آنها قائل بود. کمی دیرتر، بنظرم دچار سیاستزدگی و زبان بیانیهگوست. بنظر میرسد که حتی موافقان و مخالفانش هم سیاستزده امتیاز دادهاند. من بهخاطر طرح و پرداخت پیشرو در مورد مسئله انتظار دو امتیاز به آن میدهم. و پنج نمره منفی به خاطر غلو در شأن و جایگاه سیادت. اگر نویسنده خود سید نبود، قابل تحملتر بود. اما حالا!
دوست داشتم مثل قبل آخر ماه نظرمو درباره کتابایی که توی ماه خوندم بگم ولی «کمی دیرتر» نه مثل کتابای دیگه برام بود، نه میتونم برای گفتن ازش تا آخر این شهریور زیبا صبر کنم. «کمی دیرتر» داستان منتظران آقا امام زمانِ(عج) بود، اما نه اونجوری که همیشه دیده بودم. مدام منو یاد کربلا مینداخت، یاد کوفیانی که نامه نوشتن و به امام حسین(ع) گفتن، آقا بیا.
کمی دیرتر یکی از زیباترین کتابایی بود که خوندم:) پر از بغض و غم بود، پر از سیلی به صورتم؛ ولی، همزمان، قشنگ ترین بود.
بهار بالاخره میاد، شاید بعد از یک زمستون سخت، یا یک تابستون گرم و سوزان، یا حتی یک پاییز بارونی باشه، ولی، بهار بالاخره میاد:)
دو شب پیش تمومش کردم و فکر میکردم طبق معمول پنج ستاره رو بهش نخواهم داد ! ولی وقتی تحلیلهام رو روی کاغذ آوردم، دیدم نقدهایی که داشتم شاید خیلی هم وارد نباشه :) قلم خوب سیدمهدیشجاعی توی این کتاب روانتر از همیشه است و نقاطی که حس میشه پرشدار کردن کتاب رو؛ به نظر من در درستترین جا و مکان اتفاق افتادن و خب برای تلنگر واسه هرکسی که یکم تم مذهبی داره خوبه ... ! اگر سیدمهدیشجاعی رسالت اصلی خودش رو در نوشتن این کتاب تلنگر زدن و یادآوری کردن یکسری مسائل به شکل واضحتر میدونسته؛ موفق شده.