عرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است. نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
"جوانمرد نام دیگر تو"کتابی جذاب و خلاقانه از بانو عرفان نظرآهاری است که به بازآفرینی زندگی عارف و صوفی نامدار ایرانی"ابوالحسن خرقانی"می پردازد... توالی مطالعه این کتاب و تذکره ی اندوهگینان برام بسیار لذت بخش بود. در تذکره ی اندوهگینان با ابوالحسن خرقانی آشنا شدم و زندگی کردم:) و "جوانمرد نام دیگر تو"زوایایی دیگر از زندگی این بزرگ مرد عارف یا شاید بهتره بگم'عاشقِ واصل' رو برام تصویر کرد;به سبکی خلاقانه که مخصوص شخص عرفان بانوست...! بریده ای از کتاب: می رفتند و می گفتند از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام. جوانمرد اما برخاست و گفت:از اینجا تا خدا سه گام بیشتر نیست. تعجب کردند و شوریدند و فریاد زدند و گفتند:عمری است می رویم و هنوز نرسیده ایم،چگونه است که تو می گویی سه گام بیشتر نیست؟ جوانمرد گفت:گام اول این است که بگویی خدا;و دیگر هیچ،گام دوم انس است و سومین گام سوختن. و خود گفت:خدا و انس گرفت و سوخت. آنها اما همچنان می رفتند و همچنان می گفتند: از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.
به دخترکم و شاید پسرکم توی حوالی سن راهنمایی، کتابهای عرفان نظرآهاری رو میدم بخونن! اگرچه بعضی کتابهاش خیلی شبیه هم شده ن و به تکرار افتاده، ولی خب جوانمرد از اون دسته نیست، کاملاً متمایز و یکتاست از باقی کتابهای نظرآهاری. من با این کتاب عاشق شخصیت شیخ خرقانی شدم و هرجا به اسمش میخورم یاد این کتاب میفتم
از پشت دیوارهای ملکوت هنوز هم صدای مناجات جوانمرد به گوش می رسد. صدای جوانمردی که به خدایش می گفت: الهی اگر اندامم درد کند شفا تو دهی،چون توام درد کنی،شفا که دهد؟ الهی مرا برای خویش آفریدی،از مادر برای تو زاده شدم،مرا صید هیچ آفریده مکن. الهی از بندگان بعضی نماز و روزه دوست دارند و بعضی حج و غزا و بعضی علم و سجاده،مرا از همه این ها باز کن که زندگانی و دوستی ام جز برای تو نباشد.
چهل روایت از مردی عارف به نام ابوالحسن خرقانی که با سبکی ادبی بوسیله نویسنده به رشته تحریر در آمده است . از معروفترین روایاتی که از این عارف همه شنیده ایم داستان معروف مردی است که به دنبالش به خانه می رود و زنی بد اخلاق در را بروی او می گشاید و دشنام به مرد و خود ابوالحسن می دهد ، مرد در راه بازگشت کسی را می بیند که بر پشت شیری نشسته و کمندی از مار در دست دارد نام او را جویا می شود و مرد پاسخ می دهد که ابوالحسن هستم . مرد به شگفتی موضوع پیش آمده در خانه را تعریف می کند ، عارف لبخندی می زند و هدر آنچه را که از علم و فضل دارد را ، پاداش مدارا با همچون زنی عنوان می کند . روایت های کوتاه ، صمیمی ، عرفانی و عاشقانه، به همراه نوع خاص طراحی جلد کتاب و جنس خاص برگ برگ آن من را ترغیب به خواندن چهل باره این چهل روایت نمود .
جوانمرد بر چرخ و فلک زندگی سوار بود ، می چرخید و ذوق می کرد. می گرید و ذوق می کرد.بالا می رفت و ذوق می کرد. پائین می آمد و ذوق می ورزید. گفتند: پائین بیا ، ای مرد ، برازنده نیست مردی و این همه ذوق ، مردی واین همه شور و مردی واین همه کودکی. جوانمرد تردید کرد ، می خواست پائین بیاید ، که خدا دستش را گرفت و گفت : همین جا بمان، دنیا چرخ و فلکی بزرگ است که تنها کودکی می تواند بر آن سوار شوند. دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ی به تماشا نشسته اند. و بدان! کسی که پیش ما مرد است ، پیش مردم ، کودک است و کسی که پیش مردم ، مرد است ، پیش ما نامرد! جوانمرد خندید و کودکی را برگزید! و من هم کودکی را برگزیدم!
● دو سال پیش ی عزیزی این کتاب و برام سوغاتی آورد ورق زدمش زیاد خوشم نیومد ●تا اینکه امروز اتفاقی ورش داشتم ی نگاهی دوباره بزنم ●از ۴۰ روایت کوتاهی که داشت هفتاش و دوست داشتم ●البته نظر واقعیم بیشتر ۳.۵ بود ولی دلم نیومد ۳ بدم . ●یکی از ۴۰ روایت: آن مرد طبیب بود و میگفت : جهان بیمارستانی است بی سر و سامان . هرکس بیماریی دارد و هر کس دوایی می خواهد. هزاران هزار بیماری ، افسوس ، اما هزاران هزار دوا را چطور می توان یافت ؟ جوانمرد می گفت : ما همه تنها یک بیماری داریم : خواب؛ و دوایی نیست، جز بیداری. بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد
چهل روایت عارفانه است برگرفته از زندگانی شیخ ابوالحسن خرقانی، عارف صوفی مسلکی که تمامی عمرش را به دنبال خدا میگشت. به سبک نثر کهن نوشته شده ولی با قلمی روان و خالی از عبارات سخت ترجمه، که حتی هرنوجوانی به راحتی میتواند آن را بخواند. تنها نقدم به کتاب این است که سخنی از اهل بیت به میان نیاورده. در صورتی که رسیدن به خدا بدون عبور از مسیر قرآن و اهل بیت ممکنه نیست، به قول سعدی که گفت: سعدیاگر عاشقی کنی و جوانی | عشق محمد بس است و آل محمد... ولی خب معارف آموزنده این کتاب در معارف اهل بیت نیز مشترک است و یافت میشود....
روایت بیست و یکم به جوانمرد گفتند: از این دنیا چه با خود ببریم که انجا نباشد و چه به خداوند پیشکش کنیم که نداشته باشد؟چوانمرد گفت: هیچ چیز نیست که انجا نباشد و هیچ چیز نیست که بتوان به خدا هدیه کرد.اما از اینجا با خود -نیستی- ببرید و به خدا -نیاز- پیشکش کنید تا خدا به شما -بی نیازی- ببخشد و -هستی- هدیه تان دهد.
راهی که به بهشت میرود،نزدیک است من به آن راه ِ دور دست می روم راهی کِ تنها به خدا می رسد
و من قرن هاست که گریه می کنم، نه به خاطر گوگرد پارسی و دیبای رومی و آبگینه ی حلبی،و نه به خاطر پدرم،به خاطر عیاران و جوانردان که نامشان سارقان شد و دزدان و راهزنان .هرچند مرامشان ستاندن از توانگران بود و بخشیدن به فقرا.
حجم کم کتاب آن را از نظرها پنهان کرده بود. رحمت وجود مادرم در منزل ما باعث شد این کتاب از لابلای انبوهی کتاب قطور با جلدهای ضخیم بیرون کشیده شود. پیامهای عارفانه شیخ ابولحسن خرقانی، صوفی ایرانی بسیار آموزنده و زنده است. این آموزه ها همیشگی و جاودانه اند. دوست دارم تمام این حکایتهای ناب را با خط درشت نوشته و بر دیوار منزلم نصب کنم. ممنون بانوی عزیز
این جوانمرد شاید جوانی خسته باشد که زنگار غم،قلبش را تیره کرده و شاید مجنونی که در فراق لیلی می گرید.شاید پیرمردی فرتوت که چشم انتظار مرگ است و شاید کودکی ناتوان که امید در عمق نگاه منتظرش موج می زند. شاید نوزادی باشد که هنوز به دنیا نیامده و شاید مادری که تو فرزند آنی
اين كتاب براي من يك ذهنيتِ خوبي رو به جا گذاشته بدون در نظر گرفتن معايبِ كوچك كتاب خوبي بود و لذت بردم چون برام جذابيت داشت هم نوع قلم نوشتن كتاب هم لطيف بودنش با اينكه كتاب جنبه ي عرفاني هم داره...
من این کتاب رو سالها پیش خونده بودم وقتی ۱۲ ساله بودم. الان ۱۰ سال از اون روزا میگذره با خوندن دوبارهش فهمیدم تو اون سن هیچی از این کتاب نفهمیده بودم. نمیدونم شاید ۱۰ سال دیگه هم بگم، که ۱۰ سال پیش چیزی نفهمیده بودم. ولی خیلی زیباست. نثر دلانگیزش، تشبیهای زیباش، اینکه توی هر داستان و روایت ذهن رو به چالش میکشه و باید فکر کنی.... خیلی زیباست :)
اين نويسنده رو يكي از دوستانم معرفي كرد. چند تا از كتابهايش را هم خوندم. تو همون مايهها و نثر مستور و روي ماه خدا را ببوس منتها زنانهاش. البته اين كتاب از صدقهسر نام حضرت ابوالحسن خرقاني وجههاي به خودش گرفته
این کتاب رو از دوستی هدیه گرفتم، با اینکه نثر حکایت های قدیمی معمولا یک مقدار سخته برای من حداقل، ولی این یکی به نظرم جذاب بود. همونطور که از قلم عرفان نظر آهاری انتظار میره ..
زمین وزمان را میگردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی جادههای سنگی و کوچههای خاکی را میگردم، در جستجوی جوانمرد. سر محلهها و زیر گذر بازارچهها و گود زورخانهها و پستوی خانهها را میگردم در جستجوی جوانمرد. حجره پیشه وران و خانقاه صوفیان و خیمه سپاهیان را میگردم، در جستجوی جوانمرد. میگردم و میروم، آنقدر تا به عیاران میرسم؛ نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است؛ به آن«ایار» میرسم که نامش از یار میآید و مرامش از یاری. آن ایار که به نار سوگند میخورد و به مهر و به ماه. آن ایار برخاسته از آیین مهر و میترا. شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است. پدرم مردی بازارگان بود. گوگرد پارسی به چین میبرد و کاسه چینی به روم. دیبای رومی به هند میبرد و پولادهندی به حلب. آبگینه حلبی به یمن میبرد و برد یمانی به پارس. در نیمه شعبان دشت، عیاران به کاروانش زدند، سکههایش را بردند، گوگردش را به باد دادند، دیبای رومیاش را دریدند و آبگینههایش را شکستند. دست و دهانش را بستند و برهنه رهایش کردند.