پستی رمان تردید است، رمان پستی و بلندی. اثری دربارهٔ اینکه دربارهٔ چیزی نمیشود چیزی نوشت که دربارهاش باشد و اگر نویسنده فکر کند که دربارهٔ چیزی نوشته است، فقط فکر کرده است. پستی رمانی است متشکل از چند داستان به هم پیوسته که همان قدر که میتوان در پیوستگی این داستانها شک کرد، میشود گفت که به هم پیوستهاند.
* شب چراغی در دست، ۱۳۶۸ * فقط به زمین نگاه کن، ۱۳۷۲ * هیس، ۱۳۷۸؛ برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی * پستی، ۱۳۸۱ * وقت تقصیر، ۱۳۸۲ * دوشنبههای آبی ماه، ۱۳۷۴
این سه ستاره هم به اعتبار نیمه ی اول کتاب... واقعا دیگه این میزان از سوررئال نویسی و عجایب غرایب برای من چندان جذاب نبود و دقیقا نفهمیدم فازش چیه و چی میخواد بگه اول تا آخر با این حال گاها جذابیت های خاص خودش رو به واسطه ی داستان عجیبی که خلق کرده بود،داشت
پیشتر توی یکی از شمارههای همشهری خوندهبودم :«کاتب،برای خوانندگانی که در کتاب دنبال آرامش میگردند،نویسندهی مناسبی نیست.»
عاملِ برهمزنندهی آرامش، متن نیست توی این کتاب. متن، متنِ دشوار ولی استانداردی بود. چندبار راوی یا مرجع ضمایر رو گمکردم ولی نمیشه این رو ایرادِ متن دونست افکار نویسنده که به خواننده سرایت میکنه،(ممکنه) آرامشش رو به هم بزنه و آزارش بده افکاری که با هر شیوهی روایی یا نگارشِ دیگهای تبدیل به کتاب بشن، از آزاردهندهبودنشون کم نمیشه
در مقایسه با رمانهای آن زمان،کمتر آثار تقلید از معاصران دَرِش دیده میشد(البته با توجه به دامنهی مطالعاتیِ فقیرِ اینجانب) فقط معلق بودن افکار نویسنده بین مرگ و زندگی-با روایت پستمدرن-،فاکنر رو به یاد میآره کمی
ایدهش رو شخصا خیلی دوست داشتم؛ ذهن و قلم پیچیده،سیال و غیرخطی نویسنده،طوری بود که آزار نمیداد
نه فقط شیوهی روایت،بلکه ماهیتِ محتوا و ایدهی داستان طوری بود که از نوشتن پیرنگ و آغازِ ماجرا عاجزم
بهش پنج ستاره دادم چون حکایتِ پسری بود که انگار خودِ من بود. من هم نمیدونم چطور در یک آن توی چند زمان،مکان و حال و هوا زندگی میکنم. واقعا دیگه نمیدونم کدومشونم،چون چیزی نیست که این رو معلوم کنه. ولی اگه روزی هم معلوم بشه، باز هم میخوام همینطوری باشم که دوستدارم و با سرنوشت اون باقی راه رو برم نزدیکبودن و آشنابودنم به حالاتی که نویسنده توصیف میکنه(همذاتپنداریه اسمش فکر کنم)،صرفا دلیل قانعکنندهای برای پنج ستاره دادن به یه کتاب نیست،ولی سکری بهم میده که باعث میشه بکنم این کار رو.
از متن: گاهی آدم به خاطر عبور از مرحلهای چنان درد میکشد و تغییر میکند که دیگر خودش هم نمیتواند خودش را بشناسد.شاید فقط از نشانههایی که حادثههای مختلف روی آدم جا میگذارند میتوانیم خودمان را بشناسیم : آن نشانهها تنها چیزهایی هستند که فکرهای ما را به هم وصب میکنند و نمیگذارند از هم بپاشیم
اگر تو حصار دور خانهات را برداری همانقدر حیاط و خانهی تو جزئی از دشت میشود که دشت جزئی از باغچه و خانهی تو. با برداشتن این حصار که فقط جزء میتواند بزرگتر از کل بشود، چون تو نه تنها تکهای از همه هستی که که همه تکهی بزرگی از تو هستند. این خیلی مهم است چون این مرزهاست که تعیینکنندهی همهچیز هستند حتی وجود من و ما. اگر نباشند نمیتوانی بفهمی کجا تو منی و کجا ما. اگر این را خوب نفهمی،مطمئن باش یک روز بلاخره گم میشوی چون نشانههای خودت را در دیگران میبینی و نشانههای آن ها را در خودت.آن وقت است که همه چیز باز به هم میریزد