این خلاصۀ 180 صفحهای چنان آتشی در من زد که امروز رفتم نسخۀ کامل کتاب رو گرفتم. گرفتار ابوسعید شدم و گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم" "چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم
هم در آن وقت که شیخ ما به نیشابور بود روزی به گورستان حیره میشد، آنجا در زکیه است. به سر تربت مشایخ رسید. جمعی را دید که در آن موضع خمر میخوردند و چیزی میزدند. صوفیان در اضطراب آمدند و خواستند که احتساب کنند و ایشان را برنجانند و بزنند. شیخ اجازت نداد. چون شیخ فرانزدیک ایشان رسید گفت: خدا همچنین که درین جهان خوشدلتان میدارد در آن جهان خوشدلتان داراد! آن جملۀ جماعت برخاستند و در پای اسب شیخ افتادند و خمرها بریختند و سازها بشکستند و توبه کردند و از نیکمردان گشتند، به برکۀ نظر مبارک شیخ ما قدس الله روحه العزیز.
سوای زیبایی و رَوانی متن اسرار التوحید، یکی از لذتهایی که میشه برد، لذت از خوندن مقدمه و نوشتههای استاد شفیعی کدکنی هست حکایتهایِ آمیخته به طنز هم زیبا هستند و یه لبخندِ اینجوری :) با خوندنش میشینه روی لب
بنظرم برای رفتن سراغ این کتاب ها باید دلی نرم داشت. باید سخن دکتر شفیعی رو باور کرد که اینجا قلمرو اقناع است نه نفی و اثبات. اون وقت به جای کنکاش در مورد اینکه چقدر این روایات واقعی ان، میشه از صرف زیبایی روایتشون و شاید معنایی که در پسش هست استفاده کرد.
بسیاری از حکایات برام زیبا بودن و لینکی از برگزیده هام میذارم اما این یکی رو به عنوان برگزیده ترین اینجا می نویسم.
در آنوقت کی خواجه حسن مؤدب بارادت شیخ درآمد در نشابور، و در خدمت شیخ بیستاد، هرچ داشت از مال دنیا در راه شیخ صرف کرد و شیخ او را خدمت درویشان فرمود و او را به تربیت ریاضت میفرمود و از آن خواجگی در باطن خواجه حسن چیزی باقی بود. یک روز شیخ حسن را آواز داد و گفت یا حسن کواره بر باید گرفت و بسر چهارسوی کرمانیان باید شد و هر شکنبۀ و جگر بند که یابی بباید خرید و در آن کواره باید نهادن و در پشت گرفتن و بخانقاه رسانیدن. حسن کواره در پشت گرفت و به حکم اشارت شیخ برفت و آن حرکت بروی سخت میآمد، به ضرورت بسر چهار سوی کرمانیان آمد و هر شکنبه و جگربند کی یافت بخرید و درکواره نهاد و بر پشت گرفت و او از خجالت مردمان حیران کی او را در آن مدت نزدیک با جامهای فاخر دیده بودند و امروز بدین صفت میدیدند. و خود مقصود شیخ ازین فرمان این بود کی آن باقی خواجگی وحب جاه کی در سر اوست از وی فرو ریزد. چون حسن آن کواره در پشت گرفت و برین صفت از سر چهار سوی کرمانیان به خانقاه شیخ آورد به کوی عدنی کویان، و این یک نیمۀ راست بازار شهر نشابور بود، چون از در خانقاه درآمد و پیش شیخ بیستاد شیخ فرمود کی این را همچنان به دروازۀ حیره باید بردن و پاکیزه بشست و بازآوردن، همچنان به درواز حیره شد و آن آلتها پاک کرد و باز آورد. چون بخانقاه رسید از آن خواجگی وحب جاه چیزی باوی نمانده بود، آزاد و خوش دل درآمد. شیخ گفت اکنون این را به مطبخی باید سپرد تا اصحابنا را امشب شکنبه وایی باشد، حسن آنرا بداد و اسباب راست کرد و مطبخی بدان مشغول شد. گفت اکنون ترا غسلی باید آورد و جامهاء نمازی معهود پوشید و بسر چهار سوی کرمانیان باید شد و از آنجا تا به دروازۀ حیره باید شد و از همه اهل بازار پرسید کی هیچ کس را دیدی با کوارۀ در پشت گرفته؟ پس حسن به حکم اشارت برفت و از سر بازار تا آخر بازار کی آمده بود از یک یک دکان پرسید، هیچ کس نگفته بود کی این چنین کس رادیدیم یا آن کس تو بودی. چون حسن پیش شیخ آمد شیخ گفت ای حسن آن تویی کی خود را میبینی والا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست، آن نفس تو است کی ترا در چشم تو میآرد او را قهر باید کرد و چنان بحقّش مشغول کنی کی او را پروای خود و خلق نماند.
من این کتاب رو بعد از ملت عشق شروع کردم و به نظرم گزینه خوبی بود. نکته مهم اینه که قسمت نسبتا زیادی از کتاب درباره کرامات خود ابوسعید هست و این کرامات تقریبا همگی از یک الگو پیروی میکنن اینکه یه کسی میخواسته ی کاری بکنه و ابوسعید از ذهنش اگاه بوده که خوب یه کم تکراری میشه. ولی در کنار اون، خیلی حکایتهای قشنگ و نکته داری داره که من اونا رو واسه خودم مشخص کردم تا بعدا بتونم دوباره بخونم. در کل به نظرم ۳.۵ باید بهش داد.
خود کتاب شیرین است. تصحیح استاد شفیعی هم که حرف ندارد. اما گاهی اوقات به نظر می رسد در ارائه ی توضیحات صرفه جویی شده که احتمالا برای کاهش حجم کتاب بوده است.