عنوان: دریاروندگان جزیرهی آبیتر؛ نویسنده: عباس معروفی؛ تهران، ققنوس، 1382، در 359 ص؛ شابک: 9643113922؛ شابک چاپ چهارم: 9789643113926؛ مجموعه ای از داستانهای کوتاه عباس معروفی صدای دریا از دور میآید. هابیل و قابیل پایان سرنوشت خود را در خلیج پررمز و راز آغاز میکنند و دریاروندگانِ جزیرهٔ آبیتر، صید مروارید را از یاد میبرند. آنچه میماند، غروب خورشید بر فراز کپرهاست
Abbas Maroufi (عباس معروفی) was an Iranian novelist and journalist.
Raised and educated in Tehran, Abbas Maroufi studied dramatic arts at Tehran University while teaching at schools and writing for the newspapers. He served as the editor in chief of the literary Gardun magazine from 1990 to 1995. His first published work was a collection of short stories entitled Into the Sun. He also wrote a few plays which were performed on stage. In his The Last Superior Generation, he touched on social themes. His last collection of short stories, The Scent of the Jasmine was published in the United States.
Maroufi came to prominence with the publication of Symphony of the Dead (1989) which is narrated in the form of a symphony.
Maroufi currently resides in Germany where he has opened a book-store, He also Holds writing classes and teaches Students who show interest in writing and story-telling.
بالاخره این کتاب رو تموم کردم و احساس میکنم بعد از مدت طولانی دارم به میادین برمیگردم.
سرعت کتاب خوندنم به شدت پایین اومده و تو این تایمی که وقت درست و حسابی برای خوندن ندارم ،انتخابات ضعیفی هم داشتم که مزید بر علت میشد.
شاید نیاز به چند تا کتاب راحت خوان دارم که دوباره عشقم به کتابا برگرده .هرچند که این عشق هیچ وقت خاموش نشده اما انگار خیلی داره بی جون میشه و واسه همین احساس گناه دارم . البته این ناراحتی رو با اینکه دارم یه زبان جدید یاد میگیرم توجیه میکنم.
برگردیم به خود کتاب دیگه خوندش انگار تا ابد طول کشید و واسه همین خیلی یادم نمیاد تو داستانا چه اتفاقی میافته اما چیزی که یادم مونده اینه که خیلی حس خاصی به این کتاب نداشتم شاید حتی بتونم بگم یکم داستانا آبکی بود و برای تاثیرگذار بودن خیلی تلاش میکنه که این یه حالتی مصنوعی به کتاب و دیالوگ ها میده. واقعیتش به غیر از فصل های آخر چیزی ازش یادم نیس و شاید منصفانه نباشه با این چند فصل ,کل کتاب رو قضاوت کنم .اما خوب در کل میتونم بگم ضعیف ترین کار معروفی بود .که البته حتی ضعیف ترین کارش هم از بهترین بعضی نویسنده ها بهتره.
این طور که به نظر میآید امسالم چالش کتاب خوانی ام تموم نمیشه .🥲
مجموعه ۳۳ داستان کوتاه از چهار کتاب مختلف که توی این کتاب گردآوری شده ان کیفیت داستان ها متنوعه،داستان ها هرچی بلند ترن، جذابترن و بیشتر شبیه کتاب های بلند معروفی ان اصولا معروفی رمان رو بهتر مینویسه
کتاب رو اسفند 94 خریده بودم. اما چون زیاد داستان کوتاه دوست ندارم تا الان نخونده مونده بود. وقتی شروع به خوندنش کردم، دیدم که چقدر داستانهاش عالی ان و چقدر تک تک داستانهاش حرف واسه گفتن دارن. اوج کتاب، به نظرم اواسط فصل دوم هست. قسمتی که با نام آخرین نسل برتر به صورت جداگانه هم منتشر شده.
بازگشت به دنیای داستان ها.... شاید یه وجه ادبیات داستانای هر کشور با بعد فرهنگی و مسائل و مشکلات مربوط به اون جغرافیا تعریف بشه... اسانس و جانمایه داستان های ایرانی، شاید دقیقا همون چیزی باشه عباس معروفی به تصویر می کشه... غصه های واقعی ولی عادت شده، یکمی خوشی ساده وسط گرفتاری های زندگی، و دوباره مشکلات واقعی.... خوبی داستان های کوتاه اینه که زندگی های زیادی رو می تونی زندگی کنی و داستان های از جنس مرگ و اعدام سیاسی برای من این روزها یک ضربه ی فراموش نشدنی به روح و روانم می زنه... باز هم برام این سوال تکرار می شه : "چرخه ی داستان های بی رحمانه تا کی قراره تو این جبر جغرافیایی تکرار بشه؟"
من هم داستان کوتاه و هم قلم عباس معروفی رو خیلی دوست دارم و از این مجموعه داستان لذت بردم، اما عباس معروفی، عباس معروفی رمانهاشه و سبکش جوریه که لازم داری مدتها توی فضاسازی و شخصیتپروریهاش گم بشی. البته بخشهای ''آخرین نسل برتر'' و ''چند داستان دیگر'' به نسبت قویتر بودند.
کتابهای عباس معروفی برام به شدت عجیب هستند. اولش که میخونم هیچی نمیفهمم. ولی وقتی اجازه میدم مغزم داستان رو تحلیل کنه نفهمیدن جاش رو با متوجه شدن عوض میکنه. کافیه یه داستان کوتاه رو دو دفعه بخونی تا بیشتر متوجهش بشی یا حتی باهاشون همزاد پنداری کنی. کاش خود عباس معروفی بود. هرجوری میشد سعی میکردم باهاش دربارهی داستان کوتاهاش صحبت کنم و بفهممش. ولی آدمها میرن و ازشون فقط خاطراتشون (آثارشون) میمونه.
روزگارِ نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش می خواهد مدام به خاطره هاش چنگ بیندازد و آن جاها دنبالِ چیزی بگردد. -------------------------------------- بذار مردم تو رو مسخره کنن، از چیزی که نمی شناسی، نترس. -------------------------------------- انتظار است دیگر، لعنتی، مثلِ بی خوابی، دلت می خواهد بنشینی، خسته ای اما نمی توانی.دلت می خواهد هی آب بخوری،اما جا نداری. دلت می خواهد بایستی، ولی مگر می شود همه اش ایستاد. و اگر بخواهی قدم بزنی، کجا بروی؟! -------------------------------------- آدم گاهی دلش برای خودش تنگ می شود. می خواهد آن جا باشد و از این جا خودش را نگاه کند که سرگردان و خسته، راه به جایی نمی برد.
اولین تجربه خوندن داستان کوتاه من از نویسنده محبوبم بود.داستان های کوتاهی از زندگی و رنچ و غصه های قشر های مختلف چامعه و مثل همیشه لذتبخش. نوع نگاه و روایت ریزبینانه ای که همیشه تو اثار معروفی دوست داشتم این جا هم تکرار شده بود.خوبیش این بود که داستان کوتاهه کمی وقت میذاری و یه داستان از عباس معروفی خوندی ولی بدیش هم اینه که داستان کوتاهه تا میای به داستان و شخصیت ها خو بگیری و بری تو بحر زندگیشون می بینی داستان تموم شده و باید بری سراغ بقیه ادما و داستانای کتاب...این کتاب شامل چهار مجموعه داستانه و بغضی هاشون واقعن برای من فراموش نکردنی و تکان دهنده بودن
من زیاد داستان کوتاه دوست ندارم، چون فرصتی نیست به شخصیتا زیاد پرداخته بشه و منم وقت زیادی ندارم که باهاشون انس بگیرم و تو کتاب حل شم =)) برای همین با وجود روان بودن کتاب، طول کشید تا تمومش کنم؛ من سال بلوا یا سمفونی مردگان عباس معروفی رو شدیداً دوس دارم و این کتاب ! بهترین بخشش از نظرم " آخرین نسل برتر " بود؛ نسبت به بقیهی کتاب خیلییی قویتر بود و پیشنهاد میکنم حتی اگه خواستید نصفه رهاش کنید هم باز این یه بخشو از دست ندید. :دی
مجموعه داستانهایی از عباس معروفی که در دهه ۶۰ نوشته شدهاند. دهه ۶۰ شاید به نوعی در تاریخ معاصر ایران استثنایی باشد: ملتی که هنوز از شوک انقلاب بیرون نیامده به شوک جنگ دچار میشود. اما در این داستانها (کیفیت داستانها یکسان نیست) هیچ اثر مستقیمی از جنگ نمیبینیم ولی سنگینی سایهاش همه جا حس میشود. مثلا در هر دو داستان با شخصیتهای زن و و شوهر- آرامش قشنگ و بُهت- فضاهای نوستالژیکی از دهه ۶۰ و روابط تصویر میشود که هیچ وقت قابل تکرار در عصر اینترنت نیست. این که معلم خستهای در آرامش قشنگ چطور زندگی خود را ویران میبیند و زن که راوی داستان است در آن فضای اقتصادی چطور با مساله مواجه میشود. داستان قشنگ شبه عاشقانه دیگر یک گل سرخ است: جایی که شخصیت اصلی داستان -باز هم در یک فضای دهه شصتی- مردد است که زری دختر داییاش را می خواهد یا نه و این کشمکش درونی درست پس از مرگ پدر زری اتفاق میافتد. داستان مورد علاقه من با شیوه روایی فوقالعاده جشن دلتنگی- آهنگی با همین نام را داریوش خوانده- است. زمان روایت بعد از مرگ خواهر راوی (برادر کوچک) است، اما روایت به شکل خطی از خواهری که زمانی بود و اکنون نیست و واکنشهای مادر، دایی متعصب و بقیه فامیل به مرگ این خواهر که در ایتالیا میمیرد و به ایران باز گردانده میشود. دو داستان فوقالعاده این مجموعه عطر یاس و آب دریاها هستند. اگر به بازیهای زمانی عباس معروفی در رمانهایش علاقمندید، عطر یاس با تصویرسازی فوقالعاده -خانه مادر راوی خانه مادربزرگ خودم را به یاد میآورد و آنت دختر یهودی، همکلاسی ندیده مادرم- داستان شماست. آب دریاها فراز و فرود خوانندهای را تصویر میکند که در یک شب بارانی در میدان انقلاب به خانه خواستگار سالها پیش میرود، چیزی میخورد و بر میگردد و با پلاتی به همین سادگی- با فلشبک- داستانی نوستالژیک تصویر میشود. سه داستان در مورد روایت نویسنده از دوران سربازیاش به پیش از انقلاب باز میگردد، شخصیتهایی به شدت رئالیستیک، که در سه داستان یکیاند اما داستانها متفاوت: شخصا آن داستانی را دوست داشتم که راوی و دوستش دختر فالگیر را راضی میکنند به آسایشگاه بیاید و دختر مسیحوار به آسمان میرود- دختر در فال راوی ناتوانی او را دیده بود. اینکه سه داستان سربازی این قدر زنده هستند و آیا واقعا برای معروفی اتفاق افتادهاند سوالی بود که شخصا از او پرسیدم و پاسخ درستی نداد. خیلی از داستانهای دیگر جذابیت چندانی ندارند، اما همین چند داستان کوتاه برای خواندن این کتاب کافی است- در فضاهای نوستالژیک غیرقابل تکرار، در عصری که خبری از دهکده جهانی نبود و راویِ عطر یاس برای یافتن زن و دخترش مجبور است با فروش خانه بزرگش در همسایگی پارک ساعی به آن سر دنیا برود، تا بفهمد که زن انتقام سختی از او گرفته است و وقتی با دل و تن و وطن زخمی به خانه مادر میرسد او نیست و عطر یاس فضا را پر کرده است.
مجموعه داستان كوتاه هاي عباس معروفي كه عمدتا دردهه ي ٦٠نوشته شده اند. عباس معروفي از نويسندگان مورد علاقه ي من هستند و از خواندن اين كتاب بسيار لذت بردم.
ص٢٠٢ حضور بي صدايي داشت و چشم هاي جستجوگرش از پنجره بيرون را مي پاييد. مربي با حضور او آرامش را به خوبي احساس مي كرد، همان طور كه آدمي تنها در يك بيابان به ماه دل ببندد؛ سرد و روشن و ساده، بي آن كه روشنايي اش چشم را بزند، با چهره اي كاملا مصري، به نجابت يك اسب.
ص٢٤٧ بروببين آن طرف دنيا چه خبر است، آن جا كه پر است از كشيش و اسقف و راهبه، آن جا كه آلت قتل حضرت مسيح را مقدس مي شمرند و به گردن مي آويزند، آن جا كه فقط يكشنبه ها در رحمت باز است...
این کتاب به طور سخاوتمندانهای پر است از داستان کوتاه به قلم عباس معروفی. وقتی تعداد زیاد داستانها را در فهرست کتاب دیدم ناخودآگاه سطح توقعم نسبت به کیفیت آنها پایین آمد. اما اشتباه میکردم. داستانها واقعا خوب بودند. با بیشترشان میتوانستم به خوبی ارتباط برقرار کنم. قصهی «عدل پدر و پسر» شاید تاثیرگذارترین داستان کوتاهی باشد که تابحال خواندهام و به قدری دوستش داشتم که تا چندین روز بعد از خواندنش به آن فکر میکردم. به دنبال تبلور «عباس» داستان در خودم و اطرافیانم میگشتم و شگفت این که چه پرشمار بودند.
گذشته، حال ، آینده سرباز بومی این دو داستان کتاب واقعاً عالی بود. در مورد دیگر داستان ها نظرم اینه که معروفی مرد داستان کوتاه نویسی نیست. و وقتی می خواد کمتر وارد جزئیات بشه و توصیفات رو کنار بذاره (دنبال یه کلمه میگردم که به ذهنم نمیاد.) کار خراب میشه. و همین باعث شده یک جاهایی بدنه داستان ها گنگ از آب در بیاد. با شروع و پایانی نامشخص. به نظرم هرچی داستان ها بلندتر بود این گنگی داستانها کمتر بود. شاید به همین خاطره که سال بلوا و سمفونی مردگان رو بیشتر از این کتاب دوست داشتم.
در حال اگه روزی دنبال کتابی بودید که بشه از انتها به ابتدا خوندش!(کی گفته همیشه باید کتاب ها رو از ابتدا به انتها خوند؟) این کتاب کتاب خوبیه. ایضا اگه دنبال کتابی هستید که بشه شب ها قبل از خواب خوندش بازهم این کتاب کتاب خوبیه.
اولین داستان کتاب رو فکر کنم تابستون دو سال پیش بود که خوندم. و بعد تبعید شده بود به کنج کتابخونه. شاید به این خاطر بوده که اون روزا درگیر نوشتن پایان نامه بودم.
شاید نسبت به کتابهای دیگه ای که از ع.معروفی خوندم اونقدرها چشم گیر نبود، اما هم زمانی اش با این روزها به یاد موندنی اش کرد... داستان مهندسی که حکومتی ها می کشندش و از لگد پرونی به جنازه اش هم نمیگذرن... درحالیکه ربطی به اجرای وظیفه نداره... در نهایت هم اجازه آروم گرفتن توی یه گور رو هم نمی دن... یه صفحه "باسی" پسر کوچیک داستان میپرسه که اونا کی ان؟ و جواب میگیره: لباس شخصی ها...
داستانی هم داره که من بیشتر پسندیدم داستان کارگر پادوی یه عسل فروشی
این اوّلین کتابیست که از معروفی خواندم. بهراستی داستاننویس است و این کار را میشناسد. سانتیمانتالیسمِ بیخودی و پُستمدرنیسمِ بولد در داستانهایش نبود. به عنوانِ یک «مَرد» تن به ابتذال یا تصنّعِ روایت از زبانِ «زن» نداده بود. داستانهایش جملهمحور نبوده و بیشتر معنامحور بودند. یک فصلِ کتاب قروقاتی بود در نسخهی من از نظرِ چاپّی.
اول كه اي كتاب شروع كردم، به نظرم داستانا خيلي بي معني و پوچ تموم ميشدن كه باعث شد علاقم رو از خوندنش از دست بدم ولي بعد كه ادامش دادم كم كم شروع كردم به درك كردنش ، وقتي كلي نگاه كني به كتاب يك مجموعه از آدم هاي مختلف، احساسات گوناگون و موقعيت هاي متفاوت جلوت ميبيني...به نظر من واقعا ارزش خوندن داشت.
به نظرم کتاب ضعیفی بود، بعضا فقط به امید اینکه داستان بعد بهتره به خوندن ادامه میدادم. تعداد انگشت شماری داستان خوب داشت اما اکثرا بی سر و ته بودند. لحن بعضا به شکا آزاردهنده ای گیج کننده میشد و توصیفها مثل یک وصله ی ناجور بودند. اگرچه ستایشگر روایت رنج و تلخی ام اما به عنوان داستان رئال بعضا غیرقابل باور میشد و مخاطب رو در پایان هر داستان با مرگی بدرقه میکرد. واقعا سخت بود تموم کردن این کتاب...
.آنچه می ماندغروب خورشیدبرفرازکپرهاست .آخر داستان ها خیلی خالی بود.انگارمیخواست خودت آخرشونوانتخاب کنی. بیشتربه بیان احساس وافکارشخصیت های داستان دررابطه بازندگیشون پرداخته بودنه نه خودزندگیشون وهمین باعث متفاوت بودن این کتاب شده جوری که بهت اجازه ی قضاوت نمیده خوب بود
اسم داستانهای این کتاب را میگذارم «غمباد». معروفی در مورد بیماری اخیرش نوشت:
"سیمین دانشور به من گفت: «غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یکوقت، معروفی!» و من غصه خوردم. اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشتهام، از دوشنبه وارد مرحله پرتودرمانی میشوم؛ در تونلی تاریک به نقطههای روشنی فکر میکنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمهکارهام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت.» گفتم: «در طب ایرانی به این بدبیاری میگویند غمباد.» خندید."
این کتاب عملاً جمعآوری سه کتاب قبلتر عباس معروفی است. داستانها در بازهٔ طولانی 1357 تا ۱۳۷۵ نوشته شدهاند و به همین خاطر کیفیت داستانها همبستگی واضحی با پختگی نویسنده دارد. این مجموعه برخلاف بسیاری دیگر از داستانهای کوتاه ایرانی که خواندهام «ادا درآور» نیست، با زیست بومی ایرانی نزدیک است، و مهمتر از همه غماش به نظر اصیل میآید. برخی از داستانها گویا مستندهای خاطرات معروفی از کودکیاش در سنگسر و پدربزرگاش است. برخی دیگر فضای دههٔ شصت و تهرانِ زیر فشار جنگ را تصویر میکند. او دل خوشی از سربازی ندارد و در چند داستان از جمله «سرباز بومی» فضای رقتانگیز سربازی را تصویر میکند (که البته مربوط به زمان شاه است و الان سربازی ساماندهی شده است و استعداد جوانان در سربازی شکوفا میشود). او خوب مینویسد، اما همانطور که گفتم همهٔ داستانها از یک سطح کیفیت برخوردار نیستند کما این که داستان «شبانهٔ ۱» که به اکبر رادی تقدیم شده به واضح به دورهای تعلق دارد که معروفی قرار است غربتنشین بشود و درد تمام وجودش را گرفته است. گفتم که: این کتاب خود غمباد است.
پ.ن. هنوزاهنوز «یوزپلنگانی که با من دویدهاند» از «بیژن نجدی» بهترین مجموعه داستان فارسیای است که خواندهام.