علیرضا قزوه's Blog, page 14
December 16, 2010
قصيدهي آب
محرم آمده از شهر غم علم در دست
براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست
محرم آمد و خمخانه ي ازل وا شد
وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش
که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست
حسين آمده تا شرح شقشقيه کند
حسين آمده با خطبهي پدر در دست
چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند :
به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست
چو ذوالفقار علي چرخ ميزند، بي تاب
چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست ؟
ز خيمه گاه مي آيد چو گردباد عطش
حسين را بنگر پارهي جگر در دست !
چه روز بود که ديديم ما به کرب وبلا !
چه حال بود به ما داد روز محشر دست !
بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد
به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست
نشستهام به تماشاي زير و رو شدنم
به لحظهاي که برد شمر، سوي خنجر، دست
به خويش مينگرم با دو چشم خونآلود
نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست
به رود علقمه بنگر که ميزند بر سر
به دستگيري مان موج شد سراسر دست !
نميتوانم بر روي عشق، بندم چشم
نميتوانم بردارم از برادر، دست
[image error]
تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش
ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست
به پاي دست تو سر ميدهند، سرداران
به احترام تو با چشم شد برابر، دست !
به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين !
چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست
تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت
نميرسيد وگرنه به آن صنوبر، دست
قنوت پر زدن دستهاي مشتاق است
به احترام ابوالفضل ميکشد، پر، دست !
مگر تو دست بگيري که دستگير تويي
به آستان شفاعت نميرسد هر دست !
اگر چه پيش قدت شد قصيدهام کوتاه
به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست
حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت
مگر به روز قيامت رود به منبر، دست !
December 6, 2010
قصیده ی حُر
از جان من امروز چه می خواهی یا حر!
هر بار کسی آمد و پیکی ز بلا داشت
این بار چه آورده ای از معرکه، ها! حر!
در دست تو شمشیرنمی بینم انگار
بی اسب و سلاح آمده ای جانب ما، حر!
سردار نباید که فرود آید از اسب
افتاده مگر کار تو امروز به ما، حر!
من تشنه ترم از همه حتّی از خورشید
تو سرخ شده چهره ات از شرم چرا، حر!
دنبال که ای؟ ما همه آنیم که بودیم
شاداب نمی بینم امروز تو را، حر!
تو آب شدی، آب وجودش همه دریاست
جاری شدی و روی به ما کردی تا حر!
دیر آمده ای، امّا شیر آمدی ای مرد
دیر آمده ای ، زود بیا، زود بیا، حر!
دیر آمدی و شور جنون داری، این راه
این راه پر است ازعطش و زخم و بلا، حر!
وسواس مبادا که به جان تو بیفتد
بسم الله آن کوفه و این کرببلا، حر!
بسم الله بسم الله این جاده ی خون است
من غیرت بسم الله، من نقطه ی با، حر!
جز کرببلا مشعر شوریده دلان نیست
این جا عرفات است ، همین جاست منا حر!
از قلب یزیدیت برون آ و برآ زود
حرّ ابن شهیدا، همه حر باش، هلا حر!
حرّ ابن شهیدا، همه حر باش از این پس
حر باش، رها باش، رهاتر باش، یا حر
آیینه منم، راه منم، ماه منم، من
من خون خدا، خون خدا، خون خدا، حر!
خورشیدم و منظومه ی شمسیّ شهادت
ای سر زده در آینه ی شمس و ضحی ، حر!
از قبله چه می پرسی، راه حرم این جاست
من خود حرمم، قبله ام و قبله نما، حر!
تو پنجره ای بودی سمت عطش باغ
تو آینه ای بودی ، دیدی همه را، حر!
تو نیستی از اهل ریا ، اهل فنایی
اینک تو و اینک کرم آل کسا ، حر!
من آمده ام نور بپاشم به شب تو
تقصیر مکن، آینه برگیر و بیا، حر!
**
- مولا ! نظری! گفت و دل سنگ فرو ریخت
موج ادب و شرم شد و غرق حیا، حر
تو اهل نجاتی و شهید ادب عشق
بو برده ای از معرفت آل عبا، حر!
انگار دعا کرده تو را مادر سادات
انگار خبر داری از اسرار دعا، حر!
تاریک دلان را شتر شب به عدم برد
از روشنی خویش چشاندیم تو را ، حر!
کورآمدگان جرعه ی رؤیت نچشیدند
نور آمده بودی تو و ما عین بقا، حر!
آن قوم ستم پیشه همه اهل چرایند
ای جانب ما آمده بی چون و چرا، حر!
یک لحظه ببین با تو تب عشق چها کرد
یکسان شده اجر تو و اجر شهدا ، حر!
این طوف نخست است، ببینید، ببینید!
این بار امام شهدا آمده با حر
از بس شده ای دوست، سرت آینه ی اوست
تا روز حساب است حساب تو جدا، حر!
آن روز که سر بر قدم عشق نهادی
هر آینه فریاد زدی : صل ّ علی حر
تا نور هوالله به جان و دلت افتاد
دیدم همه جا آینه ، دیدم همه جا حر
در تابش یک پلک تماشا چه شهودی ست
دیروز کجا بودی و امروز کجا؟ حر!
فردا عطش و تشت و تنور است و خرابه
فردا علیِ اصغر و لا حول و لا... حر!
سروده شد در روز اول ماه محرّم سال ۱۴۳۲ برابر با ۱۶آذرماه ۱۳۸۹ خورشیدی
December 1, 2010
قصیده ی انگشتری سوّم خاتم
هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله ها ، سلسله ها ، سلسله ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید ؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین اید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های
***
از کوفه خبر می رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می چرخد و می چرخد و می چرخد، گریان
هفتاد قمر گردِ سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های
***
طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا ، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست ؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما ،های...
***
من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده ام اتش نوشان منا، هوی
عنقا شده ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حیّ غزا می زد و من "حیّ علی" های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های
بر حنجره ی تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا ؟ های
این کودک معصوم چه می خواست ؟ چه می گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های
***
هر راه که رفتید همه خبط و خطا بود
هر کار که کردید هدر بود و هبا، های
این قوم نبودند مگر نامه نبشتند
گفتند که ما منتظرانیم بیا! های
گفتند اگر رو به سوی کوفه کنی، نَک
از مقدم تو می رسد این سر به سما، های
گفتند به شکرانه ی دیدار شما شهر
آذین شده با آینه و نور و صدا، های
آیینه تان پر شده از زنگ و دورویی
چشمان شما پر شده از روی و ریا، های
مختار، به حبس اندر و میثم، به سر دار
در کوفه ندیدیم بجز حرمله ها، های
این بود سرانجام وفا؟ رسم امانت؟
ای اف به شما، اف به شما، اف به شما، های
ای اف به شمایان که سرم بر سر نیزه ست
بس نیست تماشای شهیدان مرا؟ های!
در جان شما مرده دلان زمزمه ای نیست
در شهر شما سنگدلان مرده صدا، های
ای قوم تماشاگر افسونگر بی روح!
یک تن ز شمایان بنمانید به جا، های
***
یک تن ز شما دم نزد آن روز که می رفت
از کوفه سوی شام سر کشته ی ما، های
یک مشت دل سوخته پاشیدم زی عرش
یعنی که ببینید، منم خون خدا، های
آن شام که از کوفه گذشتند اسیران
از هلهله، از هی هی و هی های شما، های
دیروز تنی بودم زیر سم اسبان
امروز سری هستم در طشت طلا، های
ما این همه با یاد شماییم و شما حیف
ما این همه دلتنگ شماییم و شما... های
***
از کرببلا هروله کردیم سوی شام
از مروه رسیدیم دوباره به صفا، های
خورشید فراز آمده از عرش به نیزه
جبریل فرود آمده از غار حرا، های
این هیات بی سر شدگان قافله ی کیست؟
شد نوبت تو، قافله سالار منا! های
من قافله سالارم و ما قافله ی تو
ای بَرشده بر نیزه، تویی راهنما ، های
ما آمده بودیم بمیریم و بمانیم
ما آمده بودیم به پابوس فنا، های
***
یا سید شوریده سران! کوفه چه می خواست؟
آن روز در آن هروله ی هول و ولا ، های
منظومه ی خونین جگران! کوفه چه دارد؟
از کوفه چه مانده ست بجز گریه به جا؟ های
خون نامه ی بی سرشدگان! کوفه نفهمید
سطری ز سفرنامه ی دلتنگ تو را، های
پیراهن یوسف نفسان! کوفه چه داند؟
منظومه ی هفتاد و دو گیسوی رها! های
***
در مشعر زخم تو رسیدم به تشهّد
تا از عرفات تو رسیدم به منا ، های
با گریه و با نذر کجا را که نگشتیم
حیران تو ای آینه ی غیب نما، های
در غربت این سینه برافروز چراغی
در خلوت این دیده جمالی بنما، های
آن شاعر شوریده که می گفت کجایید
اینجاست بیایید شهیدان بلا! های
من حنجره ام نذر شهیدان خدایی ست
من حنجره ام وقف تمام شهدا، های
از خویش بپرسیم کجاییم و چه داریم
از خویش برون می زنی امشب به کجا؟ های
ماندیم در این خاک و پری باز نکردیم
مُردیم در این درد و ندیدیم دوا، های
های ای عطش آغشته ترینان! عطشم کُشت
آبی برسانید به این تشنه هلا، های
یک بار بپرسید ز حالم که چرا هوی
تا پاسخ تان گویم یاران که چرا های ...
***
هفتاد و دو دف هر صبح می کوبد در من
هفتاد و دو نی هر شب در من به نوا، های
این جاده همان جاده ی خون است بپویید
این در، در دهلیز بهشت است، درآ، های
ای عاشق دل باخته، آهی بکش از جان
ای شاعر دلسوخته، اشکی بسرا، های
حالی چه کنم گر نکنم شکوه و فریاد
در منقبت و مرثیت آل عبا، های...
در استقبال از ماه محرّم سروده شد روز چهارشنبه 24 ذی الحجه 1431 برابر با 10 آذرماه 1389
November 29, 2010
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟
راه عقل از آن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا
سال ۱۳۸۶
November 23, 2010
مستتر شو تا غدير از عيد قربان بگذرد
راه بيتالله اگر از هند و ايران بگذرد
مهربانا يك دو جامي بيشتر از خود برآ
مستتر شو تا غدير از عيد قربان بگذرد
«خون نميخوابد» چنين گفتند رندان پيش از اين
كيست ميخواهد كه از خون شهيدان بگذرد؟
نغمهاش در عين كثرت، جوش وحدت ميزند
هر كه از مجموع آن زلف پريشان بگذرد
پردة عشّاق حاشا بيترنّم گل كند
شام دلتنگان مبادا در غم نان بگذرد
واي روز ما كه در اندوه و حرمان سر شود
حيف عمر ما كه در دعوا و بهتان بگذرد
خون سهراب و سياوش سنگفرش كوچههاست
رستمي بايد كه از اين آخرين خوان بگذرد
كاشكي اين روزها بر ما نميآمد فرود
حسرت اين روزها بر ما فراوان بگذرد
كافر از كافر گذشت و گبر يار گبر شد
كاش ميشد تا مسلمان از مسلمان بگذرد
حال و روز عاشقان امروز بارانيتر است
نازنينا اندكي بنشين كه باران بگذرد
از شراب مشرق توحيد خواهد مست شد
گر نسيم هند از خاك خراسان بگذرد
November 14, 2010
هر که ما را یار بود ایزد مر او را یار باد...
شاعر روحانی و ارزشمند سرزمین بوشهر جناب محمدحسین انصاری نژاد چندی قبل این شعر را برایم فرستاد و من در همان یادداشت های وبلاگ آن را با زیرنوشتی درج کردم و گذشت تا آن که دوست عزیز سالیان دور جناب آقای حسین دارند شاعر پیش کسوت جنوب و غزلسرای ارزشمند در یادداشتی برایم نوشت که حیف نبود آن غزل را زندانی کردی...حق با دارند عزیز بود. چرا که اخوانیه در ادب فارسی آدابی دارد و دست کم باید به رسم جوانمردی غزل را با غزل پاسخ گفت. با این یادآوری که ارزش یک شعر گاهی به قوت و زیبایی آن شعر است نه به پیشانی نوشتش. اگرچه بر پیشانی اش نوشته شده باشد:
به: علیرضا قزوه و شکوه عارفانه غزل های به یادماندنی اش
شاعر تو چه می بینی، در معبد هندوها؟!
پژواک وداها را، با چرخش گیسوها
از تاج محل بنویس، از سند غزل بنویس
از ساحل جمنا بین، دریاچه ای از قوها!
داری چه می اندیشی؟ شوری ازلی در کوه!
از قله فرود آ با، موسیقی کندوها!
از جلوه ی طاووسی، در جنگل رنگارنگ
خشکش زده نقاش و ، افتاده قلم موها!
با خویش تو را بر دست، این حلقه ی دست افشان
از دور چه می بینی در برق النگوها؟!
گسترده تر از پیشی، اندوه تو دیگرتر!
یک هند شکر داری، از سیر در آن سوها!
در پچ پچ درناها، یک مبحث اشراقی ست!
آن سمت کجا رفتی، با حق حق و هوهوها؟!
این باغچه بودایی ست، این خلسه تماشایی ست
محو کلماتی از، شبخوانی شب بوها!
از آتش زرتشتی ،نیلوفر بودایی!
یک شهر می آشوبی، بی ترس هیاهوها!
درجاده ی کشمیری، از شهر سرازیری
هی قافیه می گیری، از ردّ پرستوها!
در شعر تو می چرخد، یک قونیه مولانا
بنویس حسام الدین! از این شب و سوسوها!
از فلسفه ی مستی، یک جرعه به هوشم ریز
من هیچ نمی فهمم، از درس ارسطوها!!
بر بام معابد بین، اشراق مذاهب را
در جنگل دور از دست، از طوطی و کوکوها!...
یک روز می آشوبی، با شعر به این مستی
هم خاک خراسان را، هم معبد هندوها!
این تکه را نیز در همان یادداشت در پیام های وبلاگ نوشته بودم که:
به قول آن بزرگمرد:
هر که ما را یار بود ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد
در روزگار قحطی وجدان و کرور کرور تهمت که نثار آدم می شود این شعر تو آیینه ی زلال مهربانی و دوستی ست. حیف که من به همان فحش خوردن ها بیشتر عادت کرده ام و هوش و حواس جمع کردن این گونه اشعار و نشر آن را ندارم. پاسخ اخوانیه ات همین دست مریزاد باشد تا روزی که ببینمت و پیشانی ات را ببوسم.
November 8, 2010
تا علم فنا نیست همان بحث و همان بحث
محمدكاظم كاظمي
حس ميكردم كه ادّعايم در مورد غلطهاي تايپي كتاب «بيدل به انتخاب بيدل» بايد منتج به نتيجهاي روشن شود، چون من هم در روزنامه و هم در وبلاگ خودم ـ آن هم با شمارگان بالا و خوانندههاي بسيار ـ مدعي فراوان بودن غلطهاي تايپي و استنساخي اين كتاب شده بودم و اين چيزي است كه جناب قزوه بدين باور ندارند و كلّ غلطهاي كتاب (از هر نوع) را كمتر از صد مورد ميدانند، چنان كه ميفرمايند: «اگر ايشان (کاظمی) توانستند از اين نسخة چاپي هزارصفحهاي تنها صد غلط پيدا كنند، يعني هر ده صفحه يك غلط، بنده بيست سي دي خطي بيدل را به ايشان جايزه ميدهم تا با خيال راحت بنشينند و كل ديوان بيدل را كار كنند.»
من در آن نوبت كه نقدي بر اين كتاب نوشتم، ده صفحة ابتدايي كتاب، يعني صفحات شماره 57 تا 66 كتاب را خواندم و در آنجا، شش غلط محرز يافتم. اما اكنون بر آن شدم كه يك دهم كل كتاب، يعني حدود هشتاد صفحه از آن را بخوانم تا نتيجهاي كه ميگيرم دقيقتر باشد. اين هشتاد صفحه را هم از يك جاي كتاب انتخاب نكردم، بلكه صفحات 101 تا 110، 201 تا 210 و همين طور... 801 تا 810 از اين كتاب را مرور كردم و نتيجهاش را اينك تقديم حضور ميكنم.
البته اكنون و با خوانش يك دهم كتاب، به اين نتيجه رسيدم كه تخمين اولية من دقيق نبوده است، چون ميزان غلطها در صفحات بعدي، به ميزان آن ده صفحة اول نيست. ولي همينها هم در حدّي هست كه جناب قزوه يافتنش را ناممكن دانسته بودند و يابندهاش را مستحق جايزه.
ابتدا خوب است كه غلطها را نقل كنم. در هر مورد ابتدا ضبط موجود و در كنار آن با علامت «/» صورت درست يا صورتي را كه حدس ميزنم درست باشد نوشتهام.
ص 57. مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان كن / مصراع دوم اين بيت افتاده است.
ص 57. ز جيب پا سري بايد كشيدن گاهگاه آنجا / مصراع اول اين بيت افتاده است.
ص 58. مغتنم داري شرر جولانگه آغوش سنگ / مغتنم دار، اي شرر
ص 58. مدعا از دل طلب نگذشته ميسوزد نفس / از دل به لب نگذشته
ص 59. ترشرويي ندارد عين جمعيت در اين محفل / يمن جمعيت
ص 60. مژه بر هم مزن تا نشكني زنگ تماشا را / رنگ تماشا را
ص 201. عمر بگذشت و همان با قدردان جلوهايم / ناقدردان جلوهايم
ص 205. بر ميان او نچربيد از ضغيفي پيكرم / ضعيفي
ص 206. دانهاي تا كي به چندين خط شاعر ريشه كرد / دانة تاكي... خط ساغر
ص 210. عيب جنونم فكن، ناله به فرمان كيست / عيب جنونم مكن
ص 310. در نفس رفته است فرصت عرضة جولان صبح / عرصة جولان
ص 401. كه ضبط آه بر آيينة زنگ ميبارد / بر آيينه زنگ
ص 401. شكسته حال ضعيفان چه رنگ ميبارد / شكست حال
ص 403. عنقاييام از شهرت خود گشت فسردن / گشت فزونتر
ص 503. شبنم دمطينتم، بيدل! گر افسردم چه باك / شبنم رمطينتم
ص 505. از جيب هزاز آينه سر بر زدهاي باز / از جيب هزار آينه
ص 506. غارت سرشتة نگة كافر توايم / نگه كافر
ص 603. ما و بيدل يا پر پروانه يكجا سوختيم / با پر پروانه
ص 709. يك نفس پيدايات از عالمي دارد نشان / پيداييات
ص 710. از حلاوت بگذري ني قدردان درد باش / بگذر، اي ني
ص 802. چون كنم يارش، مقابل ميشوم با عالمي / چون كنم يادش
ص 804. جهانگردي است طوفان پردة جولان آهويي / جهان، گردي است طوفانبردة جولان آهويي
ص 806. پري زير بغل ميكردم از ميناي محسوسي / ميگردم
ص 809. دليل عافيت شمع عرض سوفار است / عرض زنهار است
ص 809. تو نيز جز به سرانگشت كام نشماري / گام نشماري
حال چند يادآوري را لازم ميدانم.
ممكن است بعضي از اين موارد واقعاً مطابق نسخة اساس ايشان باشد و در آن صورت از جناب قزوه خواهشمندم كه آنها را از فهرست من خارج كنند، تا بر ايشان جفايي نرفته باشد.
از جانبي ديگر، اين هم قابل يادكرد است كه من اين غلطها را بدون دسترسي به نسخة اساس جناب قزوه و بر اساس محفوظات و مختصر آشنايياي كه با شعر بيدل دارم يافتم. اگر امكان مقابله با اصل نسخه وجود داشت، شايد (و تأكيد ميكنم شايد) موارد ديگري نيز به اين فهرست افزوده ميشد.
من در همه جایها، متن كتاب «بيدل به انتخاب بيدل» را خواندم و فقط در مواردي كه كلمه به نظرم بيربط آمد، به نسخة كابل مراجعه كردم (از جمله موارد صفحة 804 و صفحة 809). شايد ضبط نسخة اساس آقاي قزوه همين چيزي باشد كه چاپ كردهاند، ولي در آن صورت ذكر اختلاف با نسخة كابل در پاورقي ضروري مينمود تا دانسته شود كه اينها اختلاف نسخه است، نه اشتباه تايپي، چنان كه در ديگر موارد اختلاف با نسخة كابل پاورقي زدهاند.
جناب قزوه فرموده بودند كه «غلطهاي اين تصحيح از هر نوع چاپي و دستوري و عدم رعايت فواصل يا بدخواندن متن، همه را اگر غلط تصور كنيم و خطاي تايپيست و نمونهخوان را هم به حساب مصححان بگذاريم، باز آن قدر نيست كه دوست بزرگوار من ادعا ميكنند.»
چنان كه ميبينيد، ايشان با گشادهدستي تمام به من اجازه دادهاند كه حتي رعايت فواصل ميان كلمات را هم غلط به حساب آورم. ولي من فقط به غلطهاي تايپي و استنساخي بسنده كردم و با مرور يك دهم كتاب، 25 مورد يعني يك چهارم حد نصاب براي آن جايزة موعود را فراهم آوردم.
با اين وصف، تعداد كل غلطها را ميتوان 250 مورد تخمين زد. اما اگر طبق فرمودة ايشان، خطاهاي نقطهگذاري و فاصلة كلمات را به اينها بيفزاييم، اين رقم خيلي بالا ميرود. من از اين نظر كاوش دقيق نكردم، ولي در حين همين بررسي، موارد برجستهتر را يادداشت كردم كه اينك مينويسم.
اين موارد، مربوط به اعرابگذاري و نقطهگذاري است:
ص 66. حيرت، آيينة با خويش دوچار است اينجا / حيرتِ آينه، با خويش دوچار است اينجا
ص 306. توان به ضبط نفس معني دل، انشا كرد / توان به ضبط نفس، معني دل انشا كرد
ص 306. چو عجز دست، به سررشتة نفس زدهايم / چو عجز، دست به سررشتة نفس زدهايم
ص 307. در نالة ني ميزند امروز شكر، موج / در نالة ني ميزند امروز، شكر موج
ص 308. حسن پنهان نيست، اما عشق راحت، دشمن است / حسن پنهان نيست، اما عشق، راحتدشمن است
ص 404. به چشم بسته مژگان، دستگاه خواب ميگردد / به چشم بسته، مژگان دستگاه خواب ميگردد
ص 807. اي شيشه نجوشيده عبث، سنگ نگردي / اي شيشه نجوشيده، عبث سنگ نگردي
(من براي هر يك از اين موارد، دليل دارم. ولي طرح دلايل، سخن را به درازا خواهد كشانيد. باز هم اگر ضرور باشد، در خدمت هستم.)
اما نابسامانيهاي رسمالخط و فاصلة كلمات هم قابل توجه است. تقريباً در همة اين كتاب، حرف اضافة «به» نزديك به كلمة بعدي (يعني با نيمفاصله) نوشته شده است و اين نادرست است. در بسيار جايها كلمة «يأس» به صورت «ياس» نوشته شده است. اين همه، كار را نيازمند يك ويرايش دقيق ميكند.
با اين همه اين را هم ميپذيرم كه كار ايشان نسبت به اغلب ديوانهاي موجود از آثار بيدل كه در اين سالها چاپ شده است، پاكيزهتر است، چون مثلاً من در دیوان بیدل عباسی ـ بهداروند، بدون كاوش و تفحص دقيق، در چهارصد غزل حرف الف و ب، حدود يكصد غلط محرز يافتهام.
از اين گذشته هرچند اعرابگذاري و نقطهگذاري جناب قزوه در مواردي ناصواب مينمايد، در موارد بسياري كارگشاست و سبب سهولت بيشتر در خواندن كتاب.
سخن آخر اين كه اميدوارم كه اين كارم از نوع «شوخِ خلق پيش رويشان آوردن» (به قول ابوسعيد ابوالخير) نباشد و جناب قزوه اگر هم اين كتاب را به بازپيرايي نميسپارند، براي كارهاي آينده ـ كه اميدوارم اين خدماتشان تداوم داشته باشد ـ اين ملاحظات را در نظر داشته باشند.
***************************************
تا علم فنا نیست همان بحث و همان بحث
نوشته ی علی رضا قزوه
کاظمی عزیز!
بیدل ما و شما می گوید:
در نسخه ی مرگ است گر انصاف توان یافت
و اتفاقا بنده می خواهم از این علم فنای بیدل استفاده کنم و بحث را تمام کنم.
جناب کاظمی عزیز! همین که به زحمت افتادی و یک دهم کتاب را خواندی و به آمار 250 غلط در نزدیک به 1000 صفحه رسیدی دستت درد نکند و باز از این نظر که این کار را پاکیزه تر از نسخه های دیگر دیدی باز هم مرامت را شکر. رفیق نازنین من! قبول دارم برخی از غلط ها را و همان طور که قبلا هم توضیح دادم نسخه در مواردی ناخوانا بود و در برخی موارد هم صفحات را روی هم انداخته بودند و رصد کردن درست یک نقطه یا عدم آن کار حضرت کرام الکاتبین است و به هر حال مواردی هم هست که خودت می دانی در نسخه قدیم سرکج نمی گذاشتند و گاف و کاف را یک جور می نوشتند و ممکن است مواردی هم از چشم افتاده باشد. برخی موارد در مصراع با جابجایی ویرگول ها معنا کم و بیش فرق می کند اما به دو شکل خوانده می شود و من در این موارد دقت داشتم که لااقل بیت بی معنا نشود و اگر دو معنا بود یکی را انتخاب کردم و می توانستم اعراب گذاری هم نکنم و خودت می دانی که خیلی ها تن به این سختی نمی دهند و اعراب نمی گذارند پس لطفا اغلاط اعراب گذاری را بی خیال شو که هنر بیدل آن است که با اعراب هم بازی می کند و چون نیست خواجه بیدل معذور دار ما را. برخی موارد هم هست که در نسخه اساس اینطور نوشته شده و مبنای قضاوت شما بر مبنای نسخه های دیگر و یا ذوق خودتان است. (نمی گویم کابل که حساس نشوید. )
مثلا آنجاهایی که نوشتید مصراع اول و دوم افتاده این مطابق نسخه ی ماست و همین است. خودت می دانی که بیدل در یک غزل با یک وزن و یک قافیه ی مشخص دو تا سه و گاهی چهار غزل مثل هم دارد و در برخی نسخه ها ابیات با هم فرق می کند. در این موارد اجازه بدهید پس از دیدن اصل نسخه قضاوت کنید.
غلط هایی از جنس فسردن و فزون تر و سوفار و زنهار و ... مربوط به نسخه است. آنقدر هم چشم مان ضعیف نشده مه دو را چهار ببینیم کاظمی جان!
در مواردی مثل آن رنگ ها و زنگ ها به نظرم هر دو درست می آید و زنگ در حوزه ی حس آمیزی های بیدل معنا پیدا می کند و یا لااقل غلط نیست. به هر حال من وقتی با چشمم زنگ را می بینم گوشم رنگ را هم می بیند و شم نکن که نسخه ی بیدل هم در کنارم بوده و دو تا چشم دیگر از نوع هندی و دهلوی اش.
برخی موارد هم اصلا غلط نیست. درست مثل این که من با حساسیت زیاد بخواهم بگردم از پاراگراف اول همین صحبت شما غلط هایی را بگیرم که اگر هم نمی گرفتم آسمان به زمین نمی آمد و اصلا خیلی ها اینجوری می نویسند. مثلا در سطر اول و سوم و پنجم بگویم غلطها غلط است و غلط ها درست است. یا چرا برای مدعی و خطی و کل تشدید نگذاشته اید. مواردی هم هست که چشم صاحب مرده ی ما ندیده مثل همین همزه های کوچک که چند تایش را هم به رخ کشیدی و یکی هم همین آیینه از میان هزار آیینه ای که گاه آینه می شود و گاه آیینه و ما در همه جا آن را با دقت رصد کرده بودیم. اما خداوکیلی به انصافت رجوع کن و بگو کتابی اگر از اشعار بیدل در دست تو باشد که هر چهار پنج صفحه اش یک غلط از این نوع باشد که تو غلط را علط نوشته باشی به این می گویند پر غلط؟ هر چند وجدانت بعد از خواندن صفحات بیشتر این کتاب با ما همنواتر شده ، با این همه شما برنده ی خوش شانس آن ده نسخه خطی هستید و من هم آن را به همراه یک دستگاه سلام و یک مرسدس دعا تقدیم تان می کنم. به هر حال همین که بعد از قطعنامه 598 بنده توانستم با شما نیز به صلح نسبی برسم خدا را باید شکر کرد. البته برنده ی واقعی این گفتگوها من بودم که تو را حسابی سرکار گذاشتم تا هشتاد صفحه را بخوانی و اگر بدجنسی می کردم و می گفتم الا و بالله که همین تعداد بیشتر غلط ندارد لابد تو همه ی کتاب را ورق می زدی. اما همان طور که یک بار تعداد را زیاد کردی و آمارت پایین آمد مطمئن باش این بار آمارت پایین تر هم می آید. راستی آقای کاظمی عزیز! یک سوال دارم و آن این که تو چرا همه اش طرف غلط ها غش می کنی. آن همه پیشنهاد تازه در این نسخه هست و آن همه اختلاف اساسی با نسخه ی کابل دو کلمه هم من باب رضایت خدا و خلق خدا از این مطالب هم می گفتی. می دانم که الان در صدد نوشتن یک مقاله ی دیگری که من کلی خوبی تو را گفتم و ....
به هر حال تو تلاش کردی چیزی را ثابت کنی که هر عقل سالمی می داند. باز هم می گویم که همه ی کتاب ها ناموس دارند و ناموس کتابها هم همین تعداد کم و بیش غلط است. عیبی ندارد وقتی تو کتاب بیدلت چاپ شد من هم جبران می کنم و همین تعداد نقطه ی افتاده و همزه اضافه و ... پیدا می کنم تا سرمان گرم باشد و دلمان خوش که ...
آن دفعه رویت را بوسیدم. این دفعه به خاطر رعایت قافیه مویت را می بوسم. حق نگهبانت باد.
November 6, 2010
نبود نقطه ای از علم این کتاب غلط
نبود نقطه ای از علم این کتاب غلط
شعور ناقص ما کرد انتخاب غلط
یادداشت تازه ی دوست شاعر و منتقد و بیدل شناسم جناب محمدکاظم کاظمی الساعه از طریق ایمیل دریافت شد طبق سفارش حضرتشان بدون فوت وقت در وبلاگم می آید. البته من در حواشی این نکات هم سخنانی دارم اما می گذارم برای بعد. فقط بگویم که این دغدغه ها که جناب کاظمی از آن حرف می زنند دغدغه های زلال و پاکی ست اما عین گفتگوی ایشان آن چیزی که در چندین سایت و خبرگزاری انعکاس یافت همان چیزی است که کامل آن را در پست قبلی ام آورده ام. من البته من باب تذکر عرض کردم که خوب بود از این بزرگواران هم نامی به میان می آمد و اتفاقا چند تن از دوستانی که این گفتگو را در سایت بازتاب خوانده بودند کاملا برداشتشان از این گفتگو این بود که دوستان ایرانی انگار نمی توانند و به ناچار فلانی باید وارد گود شود. دیگر آن که عده ای نسخه ها را منحصر به خود کرده اند. بنده در همین جا عرض می کنم که هر کدام از استادانی که نسخه خواستند برایشان ارسال کردم. استاد دکتر موذنی و استاد دکتر نصیری در فرهنگستان زبان شاهدند. و ایضا جناب آقای ایمانی و عبدالرضا موسوی و هادی سعیدی کیاسری و مرتضی امیری اسفندفه و استاد گرمارودی و ... گواهند که بنده در ارسال سی دی های نسخ خطی هیچ دریغی نداشته ام. البته شاید این گفتگوی جناب کاظمی را به شکل ناقص زده باشند. این را هم بگویم که شیطنت برخی خبرگزاری ها و اصحاب مطبوعات را هم نباید نادیده گرفت. بخصوص که خود آقای کاظمی گفتند که در روزنامه ای تیترشان را عوض کرده اند و با این همه امر جناب کاظمی مطاع است و لحن صمیمی و خودمانی شان را هم می گذارم به حساب رفاقت های دوستانه و اگر باز هم نکته ای بود به روی چشم وبلاگ من در اختیار ایشان است و مطالب شان و مطمئنم که نکات خوبی خواهند گفت. من تنها از حیثیت کار خودم و آن دوست هندی ام دفاع کردم و اتفاقا می خواهم از همان نسخه ی کابل هم دفاع کنم و اگر کاظمی عزیز وکیل مدافعش نیست من هستم اما می خواهم بگویم که تعداد اندکی غلط در هر کتاب هست. حتی نسخه ای که کاظمی آن را وعده داده است در آینده انجام بدهد. ما چهار بار این نسخه را با دقت خوانده ایم. حتی اصل دست نویس بیدل هم گاهی اوقات غلط دارد چرا که بیدل هم مثل ما انسان بوده و انسان ها هر قدر هم که تلاش کنند خطاهای جزئی دارند. گمان می کنم که جناب کاطمی تا ارسال اصل آن نسخه کمی تحمل کنند. متن یادداشت تازه ایشان را می خوانیم:
"سلام بر جناب قزوه عزیز.
وبلاگتان را دیدم. متأسفانه در آن یادداشت، باز همان گونه نسنجیده نوشتهاید و سخنهایی به من نسبت دادهاید که حقیقت ندارد، مثل آن عنوان «بیدل به انتخاب قزوه» که من باری به شما توضیح دادم که این «بیدل به سعی قزوه» بوده است نه «به انتخاب قزوه» و تازه این مربوط به آن کتاب دیگر تان است. ولی شما باز همان «بیدل به انتخاب قزوه» را که بر حسب توهم خودتان است، تکرار کردهاید و به کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» خود نسبت دادهاید.
آخر چرا این کار را میکنید؟ مگر من در یک نامه دیگر این را برایتان روشن نکردم؟ شاید هیچ آن نامه را نخواندید.
باز در بعضی جایها از سخن روشن و واضح من تفسیری واژگونه کردهاید. باز هم مرا وکیل مدافع نسخه کابل قلمداد کردهاید. باز هم بحث افغانی و ایرانی را پیش کشیدهاید. آخر چرا این کارها را میکنید؟ من کجا مدعی صحت نسخه کابل شدم؟ من کجا بیدلپژوهان افغانستان را بر ایرانیان ترجیح دادم؟
پس مثل این که باز باید این دور باطل را ادامه داد. من این یادداشت را نوشتم و برایتان میفرستم که ببینید. اگر آن را منصفانه یافتید، در وبلاگتان درج کنید، تا آن کسان که در پیامها از انصاف و صبوری تان ستایش کردهاند، ستایششان مبنایی درست بیابد.
اگر هم درج آن را در وبلاگتان به صلاح ندانستید، بگویید تا من خود یک فکری کنم. فقط امیدوارم که در پاسخ دادن به این ایمیل آن قدر تعلل نکنید که باز هم مثل نوبت قبل سررشتة کار از دست برود.
با احترام
کاظمی."
November 2, 2010
نبری گمان که مفتی به خدا رسیده باشی (حرف هایی در حاشیه ی یک گفتگو)
كتاب - محمد كاظم كاظمي، شاعر شناختهشده افغاني بعد از چاپ سه عنوان كتاب درباره بيدل تصميم به تصحيح ديوان بيدل گرفته است.
محمد كاظم كاظمي، بيدل شناس و شاعر درباره تصحيح ديوان بيدل به خبرآنلاين گفت: تصحيح ديوان بيدل با وجود مشكلاتي كه در پيدا كردن نسخههاي خطي وجود دارد كار دشواري است و از آنجايي كه من به دليل شرايط كار و زندگيام دسترسي به نسخه هاي موجود در شبه قاره ندارم، كار دشوارتر نيز شده است.
وي با اشاره به اينكه نسخه هاي خطي بيدل در دست افراد خاصي است كه تلاش ميكنند اين نسخه ها را منتشر كنند، ادامه داد: اين امر سبب شده كه نسخه هايي كه از بيدل منتشر مي شود با غلط هاي فراوان چاپ شود چرا كه معمولا اين افراد دانش كافي و مراقبت لازم را ندارند.
وي به عرصه رقابت در حوزه بيدل شناسي اشاره كرد و گفت: از آنجايي كه بيدل چند سالي است كه در ايران مطرح شده است عده اي براي رسيدن به شهرت وارد اين عرصه شده اند تا خودي نشان دهد و اين نيز به مشكلات كار مي افزايد.
وي ضمن تقديراز كار عليرضا قزوه درباره بيدل گفت: «قزوه» نسخه خطي بيدل را به همراه عكس منتشر كرد كه اين خود براي بيدل شناسان قابل تقدير است البته نسخهاي كه وي به عنوان تصحيح بيدل به همراه دكتر شرف الدين قاسمي منتشر كرده از غلط هاي بسياري برخودار است.
وي گفت: براي تصحيح يك ديوان نياز به دانشهاي گسترده اي است و من ادعايي در اينكه به همه اين دانشها وقوف دارم، ندارم اما بر اين باورم با توجه به مطالعتي كه در حوزه بيدل شناسي انجام داده ام كاري كه ارايه مي دهم در نهايت دقت و مراقبت خواهد بود.
.....................
نبری گمان که مفتی به خدا رسیده باشی
(حرف هایی در حاشیه ی یک گفتگو)
آنچه خواندید گفتگوی دوست شاعر و منتقدم جناب آقای کاظمی بود که اشاره ای نیز به دو کتاب بیدل به کوشش من داشت و از یک کتاب تشکر کرد و در باره کتاب دیگر تا حدی گلایه. اول از همه بگویم که حرف کاظمی در باره چاپ پرغلط دیوان بیدل در ایران تا حد زیادی درست است و نمونه اش هم کار فردی به نام م. آثارجوی که حتی روی جلد دیوان غزلیات بیدل را با اغلاط فاحشی چاپ کرده و کار آقای آثارجوی آنطور که من تحقیق کردم و دیدم رونویسی از نسخه کابل است با مقداری اغلاط تایپی بیشتر که با این حساب بخشی از این اغلاط به نسخه کابل برمی گردد. حتما دوست بزرگوارم این نکته را قبول دارند که دیوان چهارجلدی بیدل کابل هم اگر نگوییم در هر صفحه یک غلط دارد لااقل در دو سه صفحه یک غلط دارد. اما دوست بزرگوارم در باره نسخه بیدل به انتخاب بیدل در همان صفحه اول مصاحبه خودشان یک غلط دارند و آن نام مصحح هندی ست که به اتفاق در طول سه ماه این کار را به انجام رسانده ایم و نام ایشان شریف حسین است نه شرف الدین. غلط های این تصحیح از هر نوع چاپی و دستوری و عدم رعایت فواصل یا بد خواندن متن همه را اگر غلط تصور کنیم و خطای تایپیست و نمونه خوان را هم به حساب مصححان بگذاریم باز آن قدر نیست که دوست بزرگوار من ادعا می کنند. یعنی اگر ایشان توانستند از این نسخه چاپی هزار صفحه ای تنها صد غلط پیدا کنند. یعنی هر ده صفحه یک غلط بنده بیست سی دی خطی بیدل را به ایشان جایزه می دهم تا با خیال راحت بنشینند و کل دیوان بیدل را کار کنند. حتی اگر ثابت هم نکردند باز من در دادن این نسخه ها به ایشان بخیل نیستم و نسخه هایی را که با زحمت و سفر به دورترین نقاط و کتابخانه ها به دست آورده ام مجانی در اختیار ایشان می گذارم. البته در حاشیه نسخه بیدل به انتخاب بیدل خود حضرتشان قبلا نیز حرفهایی زده اند از جمله مطلبی با تیتر بیدل به انتخاب قزوه که قبل از همه چیز به ایشان عرض می کنم که این نسخه انتخاب بیدل است و ۵۱ غزل با خط خود بیدل دارد و ما با سه سال صرف وقت و زحمت زیاد تنها توانستیم نسخه فتوکپی آن را به دست آوریم و حتی چند برگ کاغذ را به عمد طوری سیاه و کمرنگ کرده بودند که نتوانیم چاپ کنیم . ما با کمک ذره بین و با صرف وقت فراوان توانستیم این نسخه را تصحیح کنیم. حدود پانصد اختلاف با نسخه کابل دارد و تفاوت ها را هم نوشته ایم. دوست عزیز ما تنها در مقاله خود یکی دو مورد را اشاره کرده اند و تازه باید قضاوتشان نه بر مبنای نسخه کابل که بر مبنای متن مورد اشاره باشد. اصل نسخه در کتابخانه سالارجنگ حیدرآباد موجود است و نسخه فتوکپی ما هم موجود است. با این همه بنده ادعا نمی کنم که همه متن را درست خوانده باشم اما چشم سر ما و عقل و هوش ما درست کار می کند و یحتمل قضاوت ایشان بیشتر بر مبنای متن چاپ شده نسخه کابل است. حتی جناب کاظمی در همان نقد یادآور شدند که مثلا اگر این نسخه به انتخاب بیدل است چرا فلان غزل در آن نیست؟ حرفی که کاملا با علم نسخه شناسی بیگانه است چرا که اولا این می شود ذوق محمد کاظم کاظمی و نه بیدل عظیم آبادی و مگر قرار است بیدل کاملا انتخابش مطابق انتخاب شما باشد. دوم آن که بیدل در زمان انتخاب این نسخه از غزلیاتش برای آصفجاه حیدرآباد هنوز زنده بوده و ممکن است همان غزلی را که شما دوست دارید در زمان دیگر و بعد از کتابت این نسخه سروده باشد. دوست عزیز من! اگر امکان دادن اصل آن نسخه و عکس با کیفیتی از آن نسخه بود مطمئن باش که ما وقت چند ماهه را صرف تصحیح و مطابقت با نسخه کابل نمی کردیم و علمی ترین کار آن بود که عین نسخه را چاپ کنیم. البته در چاپ بعد اگر ناشر قبول کند من صفحات خوانا را می دهم به شکل فاکسیمیل چاپ کنند و خودتان قضاوت کنید. به هر حال این کار را با مشورت بزرگان بیدل شناس انجام دادیم و مطمئنم که نسخه بیدل به انتخاب بیدل بسیاری از گره ها بر سر راه بیدل پژوهی را باز می کند و مطمئن باش آدمی که دسترسی به هزاران نسخه خطی دارد و در طول دوران چند ساله اقامتش در هند تنها یک نسخه فاکسیمیل را چاپ می کند شهوت چاپ کتاب و کسب نام ندارد.
نکته دیگر آن که دستخط تازه ای از رباعیات بیدل را توانستم به تازگی پیدا کنم و جالب آن که صاحبان آن کتاب حتی نمی دانند که این دستخط بیدل است و نسخه منحصر به فرد صائب که در سفر اولش به هند آن را تقدیم به ظفرخان احسن والی کشمیر کرده بود را نیز در گوشه ی یکی از کتابخانه های هند یافتم. فقط بگویم که بزرگترین صائب پژوه هند استاد جعفری و همین استاد شریف حسین قاسمی نیز از وجود این نسخه بی اطلاع بودند. اینها بخش کوچکی از کارهای نسخه پژوهی من است. من نه فرصت کار تصحیح بیدل را دارم و نه داعیه ای که اینجا بیشتر روزهای من در ویراستاری و کمک به تصحیح نسخ خطی یی می گذرد که نام دیگران بر پیشانی آن کتابهاست نه من. و بیش از سی کتاب نسخه خطی و پژوهشی را تاکنون در همین سه سال نشر کرده ایم و یا برایشان مقدمه نوشته ام و بگذریم... مطمئن باش اگر روزی تصمیم به تصحیح دیوان بیدل گرفتی تازه می فهمی که این دو نسخه چاپ شده و نسخه های دیگری که جمع کرده ام چقدر مشکلات پیش پای بیدل پژوهی را هموار می کند. و تازه بعد از چاپ متوجه می شوی که کجای کاری. حرف آخر آن که اگر روزی نسخه را برایت فرستادم و حوصله کردی و آن را با دقت خواندی جرات و جسارت نوشتن نقدی مجدد را نیز داشته باش. مطمئن باش این کتاب از بهترین کتاب چاپ شده آثار بیدل در افغانستان به مراتب کم غلط تر است. با این همه من همیشه برای پژوهشگران سرزمین افغانستان عزیز و برای شما احترام قائل بوده ام و تلاش های بیدل پژوهان افغانی را از جدی ترین و قدیمی ترین تلاش های بیدل شناسی می دانم. البته ای کاش کاظمی عزیز به برخی بیدل پژوهان بزرگ سرزمین ایران نیز اشاره می کردند از جمله به سید حسن حسینی و علی معلم دامغانی و یوسفعلی میرشکاک و ... با همه این احوال جناب کاظمی عزیز! اگر هم به فرض توانستی در این کتاب تعدادی غلط پیدا کنی مطمئن باش بنده و همکار هندی ام آنقدر جرات و جسارت داریم که آن را با اصل نسخه مطابقت بدهیم و اگر نیاز به تصحیح باشد با حفظ امانتداری و تقدیر از تلاش شما آن را اعمال کنیم. اما تفاوت بیشتر در اصل نسخه است. مثلا در نسخه کابل آمده:
نبری گمان که یعنی به خدا رسیده باشی
و در دو نسخه چاپ شده توسط ما آمده:
نبری گمان که مفتی به خدا رسیده باشی.
کاظمی عزیز! شاید غلط های شما از نوع همین یعنی ها و مفتی ها باشد. به هر حال قبول کن که مفتی مفتی نمی توان فتوا صادر کرد. علم نسخه شناسی به ما می گوید قبل از هر چیز نسخه را نگاه کن. شاید بگویی چون نیست خواجه حافظ معذور دار ما را ... اتفاقا نسخه هست. اصلش - که زندانی است - و تصویرش که برایت می فرستمش. پیشاپیش از وقتی که برای این مصاحبه و دو نقد قبلی گذاشتی متشکرم. لابد متوجه شدی که در مقدمه آن کتابی که اصلش را دفتر فنی ناشر برایت ایمیل کرد و پاورقی ها را حذف کرده بودند و کمی حروف به هم ریخته شده بود بنده مقصر نبودم. و شما هم لطف کردید و مقدمه را نگاهی کردید و نکاتی را اصلاح کردید و من هم همان را برای ناشر فرستادم.آن روزها یک بار خواستم جواب بنویسم و برخی نکته های مغفول در باره آن مقدمه را بنویسم که راستش نوشتم اما چون تا حد زیادی عصبانی بودم آن مطلب را برداشتم. اما این بار با نهایت آرامش می نویسم و روی ماهت را هم می بوسم.
سه شنبه ۱۱ آبان ماه ۱۳۸۹- دهلی نو
October 30, 2010
داغ داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
امروز سالروز کوچ مظلومانه ی قیصر عزیز است. مردی که دردهای بزرگ داشت و کمتر بر زبان آورد و کمتر از زندگی شکوه کرد و مرگ با مهربانی بر پیشانی اش بوسه زد و رفت. داغی که فراموش نمی شود.
در وبلاگ شعر فارسی زبانان هم چند شمع شعر به یاد قیصر عزیز روشن کرده ایم و هم نیایج هفته اول مسابقه ی شعر فارسی زبانان را اعلام کرده ایم. این هم نشانی اش:

قیصر بلند شو ...
شعری از دوست شاعرم رضا اسماعیلی
قیصر ! به خواب رفتی و حال زمین بد است
حال زمین بدون تو ای نازنین بد است
صبح سه شنبه و همه ی روزنامه ها
زل می زنند روی نگاهت٬ و این بد است !
رفتی درون قاب و فقط می کنی نگاه
مهر سکوت بر لب تو ٬ بیش ازین بد است
یادت نمی رود که بخندی٬ ولی چرا
آنجا بدون خنده نشستی ؟! همین بد است
قیصر! به خواب رفته ای آیا و یا ...؟! بگو
اما مگو که مرده ای و بعد از این...! بد است
مردن کجا و شعر تو؟! قیصر بلند شو
شوخی بس است ٬قافیه هایی چنین بد است
قیصر ! هنوز اول عشق است و ... نازنین
بزم عزا برای تو عاشق ترین بد است
شاعر ! پیاده شو ز قطاری که رفته است
حال غزل٬ بدون تو٬ ای نازنین بد است
این هم شعری از من. این شعر را در همان روزهای کوچ قیصر سروده بودم.
گرچه من میشکنم در خود یکسر، قیصر!
مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
مرگ، پایان کبوتر نیست، وقتی بی بال
تا خدا پل زدهای مثل کبوتر، قیصر!
نام تو شهره تر از قاف شده ست ای سیمرغ
باز هم پر بگشا در خود بی پر، قیصر!
مرگ مرگ است ولی مرگ تو مرگی دگر است
داغ ، داغ است ولی داغ برادر... قیصر!
راستی مرگ چه جوری ست؟ مرا میبینی؟
چه خبرداری از عالم دیگر، قیصر!؟
نقدهایت همه غوغا بود غوغا، "سید"!
شعرهایت همه محشر بود ، محشر، قیصر!
جامة خاک به تن کردی و یادم آمد
از شب خون، شب آتش، شب سنگر، قیصر!
شعرهای تو همه معنی قرآن بودند
"آیه" ای داری چون سورة کوثر، قیصر!
تیغ میچرخد و من سینه زنان میگریم
در دلم هلهلة حیدر حیدر، قیصر!
پیش تر از من دلتنگ گذشتی ، بگذر
ما همه میگذریم آخر از این در، قیصر!
علیرضا قزوه's Blog
- علیرضا قزوه's profile
- 25 followers

