علیرضا قزوه's Blog, page 13

February 16, 2011

افهم یا شیخ افهم...

 


تو پشیمان می شوی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />


و گریه خواهی کرد


روزی که دیر شده ست


به میر... افهم هم نخواهم گفت


که دیر شده ست برایش...


افهم! یا شیخ افهم...


 


نه مصریان به خانه باز نمی گردند


که خانه تمامی آنان میدان التحریر است


بمبی به نام فیس بوک گذاشتند 


خنثی شد


بمبی به نام تویتر


ترکید


بمبی به نام تو  و میر


 بمبی به نام 25 بهمن


ترکیدید


 در سطل آشغال!


حالا دنبال بمب های دیگرند


اما  دوستان محمد عبده


و جمال عبدالناصر


و خالد اسلامبولی


نیاز به فیس بوک ندارند


و مصر


بدون اینترنت هم اموراتش را می گذراند


و بی نیاز به شیخ فضول و میر ذلول


همچنان که غزه و لبنان


با آن شعار مبارک پسندتان تا حال


ایستاد


و حال شان را گرفت


و مصر


هیچ نیازی به شیخ فتنه گر ندارد


خلاف رای شما


 مصر به انقلاب ایران افتخار کرد


 آقای سید ابراهام السلطنه


آقای اسرائیل زاده


آقای محملباف


صدای مرا دارید؟  


و از شجاعت ایران تعریف کرد


حتی گفت امام خامنه ای


اما نگفت خرت به چند شیخ بیسوات


دیدی


خلاف رای شما


نصرالله تنها با یک سخنرانی


 اشک سعد حریری را درآورد


و سارکوزی و شما را


سرجایش نشاند.


حالا در مصر


تنها باید لانه خرس و زنبور اشغال شود


وگرنه دستگاه های جاسوسی


کارشان را می کنند


باید مواظب سفیر انگلستان باشند


 در تمام جهان


مواظب بی بی سی


وگرنه سی سال عقب می افتند


اگرچه مصر فهیم


مصر بزرگ


تمام این چیزها را می داند


 


 


"من تیغ رویارو زنم ..."


شما هیچ غلطی نمی توانید کرد


نه با هزار نفر


نه با صد هزار نفر


نه حتی با یک میلیون نفر


که ما شصت میلیون نفریم


و از لج تان ساندیس های ایرانی می خریم و می خوریم


 اما به پپسی کولا رای نخواهیم داد


و هیچ نیازی به مک دونالد و کی اف سی نداریم


و هیچ نیازی به بی بی سی و صدای امریکا


شما شب را در استودیوی بی بی سی بخوابید


و صبحانه تان را در استودیوی صدای امریکا بخورید


شما برای خنده ما خوبید


گیرم که برلوسکنی فاحشه هایش را فرستاد


محملباف دوستان بازیگر امریکایی اش را


نوری زاده خواهران اسرائیلی اش را


گیرم که به نفع شیخ کروبی


خانوم هیلاری لشکر کشید


گیرم که با  دروغ


طفلان معصوم را به خیابان کشیدید


باز هم شما کمترید


نه مولای ما به شما باج خواهد داد


نه ما


حسین(ع) با یک جبهه جنگید


علی(ع) با دو جبهه


مولای ما با چهار جبهه  می جنگد


اما باکی نیست


من دیده ام پسران رهبر را


یک لاقبا و ساده


در میان همین مردم


و دیده ام بچه های فتنه گران را


سوار اسب و یله در انگلستان و دوبی


و دیده ام کدام شیخ


از شهرام خان پول گرفت


و دختر کدام  شیخ


مربی اسکی و اسب داشت


و در محله لیان شانپو رای می خریدند


من تمام اینها را دیده ام


و فرش کهنه و ساده خانه آقا  گواه است


و شام های ساده آقا را دیده بودم


 در کرمان


من دیده ام کدام تان راست می گویید...


**


امشب ولنتاین نازنازی هاست


بادا بادا مبارک بادا


آن روز هم عاشورا بود


و والانتیان شیخ و تو بود


شیخ و گوگوش


میر و سروش


والانتین است


شیمون پرز و نوری زاده


خانوم هیلاری و فائزه


 مریم قجر با آن یکی شیخ فتنه گر 


والانتین است و همه دست بزنند


 


جنگ ساندیس و کوکاکولاست


لطفا دست بزنید


باشد شما با شمشیرها و سلاح های عجیب غریب هالیوود بیایید


ما با همین نی ساندیس می آییم


و با همین بچه های بسیجی


و با موتورهای دو ترک و سه ترک ساخت وطن


و با همین پیرزنان و پیرمردانی که هر سپیده شما را نفرین می کنند


 


افهم یا شیخ مهدی دیروز


افهم یا شیخ مینی جوبها و گوگوشها


یا شیخ گوگوش و داریوش


تو پشیمان می شوی


و گریه خواهی کرد


روزی که دیر شده ست


به میر افهم هم نخواهم گفت


که دیر شده ست برایش ...


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 16, 2011 23:33

February 3, 2011

فقط برادران خالد ... همراه با ترجمه انگلیسی شعر

                                    به انتفاضه بزرگ مردم مصر


ترجمه اردوی این شعر را هم در این سایت ببینید:


http://www.abna.ir


 


 



نه مومیایی  مبارک


نه زنده ی عمر سلیمان


حتی نه البرادعی مسلمان


که ممکن است فردا با امریکا به تفاهم برسد


فقط برادران خالد اسلامبولی


فقط عاشقان خمینی


فقط دست های خالی مردم


فقط کتاب خدا


 و وعده های الهی...


 


رابرت گییز برای خودش ور می زند


و کاخ سفید برای عمه جانش ملکه بریطانیای دسته دار  اطلاعیه صادر می کند


حتی سران فتنه ی ایران


برادران جبهه سبز بی بی سی


برای خودشان تحلیل می کنند


آقای اوباما


دیوانه شده است


- مبارک باشد


- مبارک برود


- الان برود دقیقا الان...


- االان یعنی دیشب بی بی سی


الان یعنی امشب لباس شخصی ها و شعبان های امریکایی


در سایه ی تانکها در خیابان


الان یعنی هواداران مبارک با شلوار جین اسرائیلی


سوار بر شتران و اسبان عرب


در خیابان های قاهره جنگ جمل راه انداخته اند


الان یعنی که کیش و مات


آقای پریزی دنت


سی سال دیر آمدی!


 


فقط برادران خالد باید باشند


کسی به الان تو فکر نمی کند


الان درست نیمه شب است


الان دقیقا دوازده شب امریکایی هاست


و دوازده شب بی بی سی


و دوازده شب فتنه گران ایرانی


که می خواهند جای مبارک را با اسد عوض کنند


که مانده اند چطور ساندیس را جاسازی کنند در جایی که بیشتر خیط نشوند!


که مانده اند چطور بیانیه بدهند فردا


فقط برادران خالد می دانند که من چه می گویم


**


حالا اخبار


از یک بدل به نام مبارک می گوید


تو از ابتدا بدل بودی


قبل از آن که شک کنند مرده ای


در ژوئن 2004 در آلمان


در هند مرده های فقیر را


با برق های فشار قوی می سوزانند و پودر می کنند


تو را نیز فقیران مصر  


در میدان التحریر پودر کردند


حالا جنازه بدلت  مانده در خیابان


و بدل کاران هالیوود


دارند نقشه می کشند


- او الان باید برود


الان یعنی دیشب


و مهره های سوخته در فتنه


دارند جانشین تو را انتخاب می کنند


حالا رسیده اند به البرادعی


و کلت های اسرائیلی و چاقوهای فرانسوی


با تانک های امریکایی و جاسوس های انگلیسی به خیابان ریخته اند


کسی خاکستر این بدل را جمع کند از خیابان و به نیل بریزد


کسی عرق پیشانی برلوسکنی را پاک کند با پیراهن خواب رقاصه ای


که نطق کند


کسی تسلیت بگوید به آن خولو مرکل


دستمال کاغذی ببرد برای شاه عربستان


یکی قهوه تلخ درست کند برای بن علی


یکی زیر بازوی اوباما را بگیرد که سرگیجه می رود


که نطق کرده همین الان


الان یعنی دیشب


دیشب یعنی سی سال پیش


**


 


الان برادران خالد 


رادیوهای بی بی سی را شکسته اند


شترها و شلوارهای جین را فراری داده اند


و دارند


سرود دسته جمعی پیروزی می خوانند.


الان ساعت دقیقا


صبح پیروزی ست


و روز وداع با دیکتاتورها...


 


Translated by Mohsen K. Rahjerdi 


For the Great Intifada of Egyptians


Not Mubarak mummy
Not Omar Suleiman alive
Even not Elbaradei the Muslim
Who may tomorrow compromise with USA
Just the brothers of Khalid Islambouli
Only the lovers of Khomeini
just people's empty hands
just the book of God
And the Godly promises…
 
Robert Gates bull shits; alone
And the white house renders announcements for its scepter Auntie the Britain's queen
Even the heads of intrigue in Iran
brothers of BBC's green movement
analyze alone
Mr. Obama
's gone crazy
-Mubarak to be?
-Mubarak to go?
-goes at this very moment…
This very moment means last night for BBC
This very moment means tonight for civil mobs
under the shadow of tanks in the streets
This very moment means Mubarak backers on jeans made in Israel
Riding on Arab camels and horses
There is a Jamal war in Qahira streets
check mate
Mister Presi Dent
You're 30 years late!
 
Only brothers to Khalid Islambouli
None thinks about you tonight
Now it's midnight
Exactly 12 mid night for Americans
12 midnight for BBC
12 mid night for Iranian intriguers
Who they want to replace Mubarak with Assad
Wondering how to render an announcement tomorrow
Only brothers of Khalid Islambouli know what I mean
**
Now the News
Tell of a stunt-puppet called Mubarak
A stunt-puppet you were from the beginning
Before anyone doubts if you are alive
In June of 2004
In India poor dead people
Are turned into powder by electrocution
Poor people of Egypt also
Turned you to powder in Al Tahrir square
now your puppet carcass is left in the street
 Hollywood stunts now
Are planning
-He must go now…
Now means last night
And the burned pawns of intrigue
Are choosing your successor


And now have found Elbaradei
And Israeli Colts and French Knives
With American Tanks and British spies in the streets
Someone should gather the ashes of this puppet and pour it in the Nile
Someone should clean Berlusconi's forehead off sweat using a dancer's sleep gown
He should give a speech
Someone should send condolences to Merkhel or
give a paper tissue to king of Arabia
Someone should make a bitter coffee for Bin Ali
Someone should help Obama; he is dizzy
He just gave a speech right at this very moment
This very moment means last night
Last night means 30 years go
**
Now brothers of Khalid
Have crashed BBC radios
Have perished camels and Israeli jeans
And are
Singing together the song of victory
This very moment is exactly the hour
Of the dawn of victory
And is the day of farewell to dictators…
 


 


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 03, 2011 05:02

فقط برادران خالد ...

                                    به انتفاضه بزرگ مردم مصر

نه مومیایی  مبارک


نه زنده ی عمر سلیمان


حتی نه البرادعی مسلمان


که ممکن است فردا با امریکا به تفاهم برسد


فقط برادران خالد استانبولی


فقط اخوان المسلمین


فقط عاشقان خمینی


فقط دست های خالی مردم


فقط کتاب خدا


 و وعده های الهی...


 


رابرت گییز برای خودش ور می زند


و کاخ سفید برای عمه جانش ملکه بریطانیای دسته دار  اطلاعیه صادر می کند


حتی سران فتنه ی ایران


برادران جبهه سبز بی بی سی


برای خودشان تحلیل می کنند


آقای اوباما


دیوانه شده است


- مبارک باشد


- مبارک برود


- الان برود دقیقا الان...


- االان یعنی دیشب بی بی سی


الان یعنی امشب لباس شخصی ها و شعبان های امریکایی


در سایه ی تانکها در خیابان


الان یعنی هواداران مبارک با شلوار جین اسرائیلی


سوار بر شتران و اسبان عرب


الان یعنی که کیش و مات


آقای پریزی دنت


سی سال دیر آمدی!


 


فقط برادران خالد باید باشند


کسی به الان تو فکر نمی کند


الان درست نیمه شب است


الان دقیقا دوازده شب امریکایی هاست


و دوازده شب بی بی سی


و دوازده شب فتنه گران ایرانی


که می خواهند جای مبارک را با اسد عوض کنند


که مانده اند چطور ساندیس را جاسازی کنند در جایی که بیشتر خیط نشوند!


که مانده اند چطور بیانیه بدهند فردا


فقط برادران خالد می دانند که من چه می گویم


**


حالا اخبار


از یک بدل به نام مبارک می گوید


تو از ابتدا بدل بودی


قبل از آن که شک کنند مرده ای


در ژوئن 2004 در آلمان


در هند مرده های فقیر را


با برق های فشار قوی می سوزانند و پودر می کنند


تو را نیز فقیران مصر  


در میدان التحریر پودر کردند


حالا جنازه بدلت  مانده در خیابان


و بدل کاران هالیوود


دارند نقشه می کشند


- او الان باید برود


الان یعنی دیشب


و مهره های سوخته در فتنه


دارند جانشین تو را انتخاب می کنند


حالا رسیده اند به البرادعی


و کلت های اسرائیلی و چاقوهای فرانسوی


با تانک های امریکایی و جاسوس های انگلیسی به خیابان ریخته اند


کسی خاکستر این بدل را جمع کند از خیابان و به نیل بریزد


کسی عرق پیشانی برلوسکنی را پاک کند با پیراهن خواب رقاصه ای


که نطق کند


کسی تسلیت بگوید به آن خولو مرکل


دستمال کاغذی ببرد برای شاه عربستان


یکی قهوه تلخ درست کند برای بن علی


یکی زیر بازوی اوباما را بگیرد که سرگیجه می رود


که نطق کرده همین الان


الان یعنی دیشب


دیشب یعنی سی سال پیش


**


 


الان برادران خالد 


رادیوهای بی بی سی را شکسته اند


شترها و شلوارهای جین را فراری داده اند


و دارند


سرود دسته جمعی پیروزی می خوانند.


الان ساعت دقیقا


صبح پیروزی ست


و روز وداع با دیکتاتورها...


 


 


 


 

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 03, 2011 05:01

February 1, 2011

قصیدۀ خورشید بطحا

 


                             به امام علی ابن موسی الرضا(ع)


 


السلام ای موسی طوس تجلّی السلام


یوسف افتاده در چاه خلافت ای امام


از مدینه تا خراسان کعبه دنبال تو بود


مرو را کردی مدینه، طوس را بیت الحرام


ای شبستان همیشه، ای نماز دائمی


ای خمستان مداوم، ای بهشت مستدام


باد و باران اند فرّاشان صحن ات روز و شب


ماه و خورشیدند دربانان کویت صبح و شام


در خراسان خور اگر آسان برآید لطف توست


ماه با شوق تماشای تو می آید به بام


خانه ات دارالسرور و قبله ات دارالقرار


کعبه ات دارالخلود و مشهدت دارالسلام


هر که خاکت را نبوید امن عیش او تباه


هر که صحن ات را نبوسد زندگی بر او حرام


سعی در صحن صفایت نیست کم از هروله


بوسه بر صحن شهیدت نیست کم از استلام


در حقیقت جمله عالم از رضا دم می زنند


صوفیان با هوی هوی و هندوان با رام رام


هر کجا هر سلسله بی نام تو یک مشت ننگ


هر کجا هر هروله بی شور تو یک مشت نام


اسوۀ عشقی و اسطوره سلامت می کند


زایر کوی تو فردوسی و رستم- پور سام-


این طرف مست کلامت ساقیان حیدری


آن طرف از تربت پاک تو می سازند جام


ای نماز ابرها در معبد چشمان تو


ای که باران های عاشق از تو دارند احترام


آسمان صبح نیشابور از انفاس توست


ای که در منظومۀ مشرق تویی ماه تمام


از خلافت ها خلافی ماند و خلف وعده ای


کو معاویه؟ کجا رفتند مامون و هشام؟


کس نمی گوید که بغدادا کجا شد معتضد


کس نمی پرسد هشامی داشتی ای شهر شام


قرن ها بگذشت و جمع عاشقان اینجاست جمع


روز و شب برپاست اینجا بار خاص و بار عام


نسل آهوهای تنها نیست جز مدیون تو


در سناباد غریبی صید آهو شد حرام 


پابرهنه چون علی (ع) رفتی به صحرایی غریب


تا نماز ناتمام جمعه را کردی تمام


آن نماز کامل کامل، نماز اعتراض


آن نماز حرکت و شور و قیامت، آن قیام


دیدی آن بازیگران هیچ اند پیش معجزت


دیدی آن جادوگران را شیرحق بردی به کام


ای که تو روح کلام اللهی و جان کتاب


ای که موسای کلیم اللهی و اصل کلام


از تو باید با تو گفتن، از تو و از درد تو


وقت شرح درد می مانم بگویم از کدام


آه ای خورشید بطحا، شوکران نوش غریب!


آفریدی کربلای دیگری در ارض شام


آن شبی که سرکشیدی شوکران درد  را


بال و پر دادی به عشق و عقل را بستی لگام


یاد آن شب های عاشق آن سحرگاهان سِحر


صبحگاهان نیایش، شام های گریه فام


هر که شب را با تو قسمت کرد پاداشش بهشت


هر که روزش با تو سر شد باد ایامش به کام


کیستم من تا شهیدان تو را باشم مرید؟


کیستم من تا غلامان تو را باشم غلام؟


جمعه ها جمع اند در جان جهان، ای جان جان


 جمعه های انتظار و جمعه های انتقام


یا علی موسی الرضا دست من و دامان تو


ما تو را داریم تنها السلام و والسلام


 


                                          سروده شد در یوم الله ۱۲ بهمن ماه ۱۳۸۹- دهلی نو

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on February 01, 2011 01:09

January 24, 2011

قصیده خون خدا

نمي‌دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي، در ني، تو را در‌هاي و هو، در هي
تو را در بند بند ناله‌هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي‌هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه‌ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع‌ها، قنديل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانه‌ها ديدم

تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه‌هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي‌چرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم

شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ ‌اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب‌ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را‌ اي بي‌كفن، در كسوت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز «انما» ديدم

هجوم نيزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه‌ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي‌بخشد گل خونت
تو را ‌اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي‌تاب در بي‌تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده، در غزل،‌اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم

تمام راه را بر نيزه‌ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم

دل و دست از پليدي‌هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on January 24, 2011 02:04

January 19, 2011

بگو من هم ملک بودم

رسیدم تا اجل، امّا رسیدن شد فراموشم
دمیدم در نی  دنیا، دمیدن شد فراموشم

سرم با خندۀ گل گرم شد در فصل گل‌چینی
دلم چون سیب سرخ افتاد، چیدن شد فراموشم

ندای ارجعی گل کرد، برگشتم دمی تا خود
همین که پر در آوردم پریدن شد فراموشم

مرید غیرتم، از خود گذشتن رفت از یادم
شهید حیرتم در خون تپیدن شد فراموشم
 
صدای سرمۀ چشمت گلوی دیده‌ام را سوخت
که  از شرم تماشایت شنیدن شد فراموشم

چنان از آخرت گفتم که دنیا گشت عقبایم
چنان گرم تماشایم که  دیدن شد فراموشم

به تعقیب نمازی بی‌اذان درخود فرو رفتم
رکوعم، سجده‌ام  کج شد، خمیدن شد فراموشم

شب جان کندن آمد باز دل بستم به دل دادن
تب دل بردن آمد، دل بریدن شد فراموشم

دگر زیر سر من بالشی از گریه بگذارید
چهل سال است راحت آرمیدن شد فراموشم

اگر گفتند نامت چیست در غوغای من ربّک
بگو من هم ملک بودم، پریدن شد فراموشم
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on January 19, 2011 23:41

January 16, 2011

این روزها

مرگ در جانم تلاطم می کند این روزها
زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من
درد می آید تبسّم می کند این روزها

گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض
سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی
مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام
جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور
کوزه گر خاک مرا خُم می کند این روزها ... 
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on January 16, 2011 06:38

January 9, 2011

عاشق علی

خاطرات چند سال اقامت در هند شاید خودش کتابی باشد خواندنی. اگرچه این سال ها کمتر تن به خاطره نوشتن داده ام و بیشتر سر و کارم با نوشته های این و آن بوده . از نسخه های خطی گرفته تا تحقیق و تا شرکت در سمینارهای زبان فارسی . خاطره ای را که می خواهم برایتان نقل کنم از پیرمردی ایرانی مقیم هند است. مرشدآباد جایی است در مرز هند و بنگلادش و در ایالت بنگال فعلی و روزگاری از مراکز مهم زبان فارسی بوده است. دو سال قبل با تنی چند از استادان برای شرکت در سمینار استادان زبان فارسی هند به مرشداباد رفتیم. در انجا جالب ترین چیزی که توجهم را جلب کرد دیدن هموطنان ایرانی ام بود که از نزدیک به یکصد و پنجاه سال قبل از ایران به هند کوچ کرده بودند. بیشترشان از لار شیراز بودند و با سختی و دشواری در بیغوله هایی در کنار کاخ هزاردواری- هزار دروازه - که از موزه های نسبتا معروف هند است زندگی می کردند. به قول خودشان چشمی می فروختند و خاتم و هم انگشترهاشان انگشتر نبود و هم عینک شان عینک. هرچه بود امورات را می گذراند و با چاشنی طلب پول از این و ان زندگی شان می گذشت و تحقیق که کردم دیدم حدود چندصد نفرند و همه شان آداب و رسوم و زبان شان را این همه سال نگه داشته اند و جز با خودشان ازدواج نکرده اند و هنوز با همان شیرینی زبان جنوبی ها و شیرازی ها حرف می زدند. اقا بی ما کومک نمی کونید! و پسرک خواهرش را هل می داد که تو برو حرف نزن بذار مو حرف بزنوم. از جمع ان همه جوان و نوجوان و پیر که احاطه مان کرده بودند تنها یک نفرشان توانسته بود درس بخواند و وارد دانشگاه شود. کلونی دیگری از این ایرانی ها هم بودند که در نزدیکی انجا و در شهری دیگر به نام پندیشور  زندگی می کردند و رییس قبیله شان پیرمردی بود به نام عاشق علی.


 در همان سال های جنگ صبحی زود جماعتی از جوانان اینها آمده بودند به رایزنی فرهنگی ایران که اعزام بشوند برای حمایت از رزمندگان و جنگ. اینها هم در چادر زندگی می کردند تا همین چند ماه قبل که آقای نجفی و حضرت آیت الله امامی کاشانی کمکی کردند تا از این وضع اسفناک نجات پیدا کنند. اما همچنان وضع خوبی ندارند و بدتر از آنها همین ایرانی های مرشدآبادند.


عاشق علی چند سال پیش توانست به ایران برود و مشهد و امام رضا را زیارت کند. به لار هم رفته بود و نشانی قبیله شان را داده بود و کسی نمانده بود که به این غریبه در وطن بگوید خوش آمدی . فقط مشتی از خاک وطن را برداشته بود و اورده بود با خودش به پندیشور.


عاشق علی حالا دیگر پیر شده و نمی تواند با این قطارهای کمتر از درجه سه از آن طرف کلکته بکوبد و بیاید دهلی اما هفته ای یک بار لااقل گوشی تلفن من زنگ می خورد و ان طرف خط پیرمردی ست که با لهچه ی غلیظ شیرازی می گوید : خوبی بابا! سفیر خوبه؟ رهبر خوبه؟ این محرم خیلی عزاداری ها خوب گذشت بابا. کی می ایی پندیشور؟

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on January 09, 2011 07:27

January 2, 2011

قصه ی گیسو

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر


دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر


 


چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست


چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر



 


قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر


هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر



 


گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت


چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر



 


چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت


چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر


 


از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -


جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر


 


آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود


گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on January 02, 2011 00:24

December 25, 2010

عرض حال

چند روز پیش برای شرکت و سخنرانی در سمینار بزرگداشت علامه اقبال به حیدرآباد رفته بودم و  این غزل را در همانجا نوشتم.


شب و روزم گذشت به هزار آرزو


نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او


نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام


نه نمازم نماز، نه وضویم وضو


دل اگر نشکند به چه ارزد نماز


نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو


نه به جانم شرر، نه به حالم نظر


نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو


نه به خود آمدم، نه ز خود می روم


نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو


همه جا زمزمه ست، همه جا همهمه ست


همه جا "لاشریک..."،  همه جا " وحده..."


نبرد غیر اشک ، دل ما را به راه


نکند غیر آه، دل ما را رفو


نشوی تا حزین هله با می نشین


هله سر کن غزل، هله تر کن گلو


به سر آمد اجل، نسرودم غزل


همه اش هوی و های همه اش های و هو


هله امشب ببر به حبیبم خبر


که غمش مال من ، که دلم  مال او


هله از جان جان چه نوشتی؟ بخوان !


هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !


ببریدم به دوش، به کوی می  فروش


که شرابم شراب، که سبویم سبو


                             اول دی ماه 1389- حیدرآباد هند

 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on December 25, 2010 09:43

علیرضا قزوه's Blog

علیرضا قزوه
علیرضا قزوه isn't a Goodreads Author (yet), but they do have a blog, so here are some recent posts imported from their feed.
Follow علیرضا قزوه's blog with rss.