Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following سارا قدیانی.

سارا قدیانی سارا قدیانی > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-12 of 12
“از تخت پایین پرید و به سرعت لباس پوشید. او به طرف یکی از پنجره‌ها رفت، بعد به سمت دیگری و سعی کرد با کنار زدن پرده‌ها فضای بیرون را ببیند. پرده‌ها سنگین بودند و او نتوانست آن‌ها را کنار بزند. به همین خاطر، از زیرشان رد شد، اما پنجره‌ها هم به قدری بالا بودند که فقط می‌توانست منظره کوچکی را از پشت آن‌ها ببیند. به هر حال، مشغول تماشا شد، اما به جز دیوار و پنجره، چیز دیگری ندید. کم‌کم ترس برش داشت. در خانه پدربزرگ، اولین کاری که او صبح‌ها انجام می‌داد این بود که بیرون بدود تا اطراف را تماشا کند و آسمان آبی و خورشید درخشان را ببیند و به درختان و گل‌ها صبح به خیر بگوید. او دیوانه‌وار از یک پنجره به طرف پنجره‌ای دیگر می‌دوید و سعی می‌کرد بازشان کند -مثل پرنده‌ای وحشی در قفس که از میان میله‌ها به دنبال راه فرار بگردد. او مطمئن بود که اگر بتواند بیرون را ببیند، حتما می‌تواند کمی سبزه و چمن پیدا کند؛ چمن‌هایی سبز که برف‌های روی آن‌ها در حال آب شدن هستند.
دخترک پنجره را هل داد و خیلی تلاش کرد، اما انگشتان کوچکش به چارچوب و قفل نرسیدند و پنجره‌ها همان‌طور بسته باقی ماندند. پس از مدتی، با خود گفت: «شاید اگر از همه درها بگذرم و خودم را به پشت خانه برسانم، بتوانم کمی سبزه و چمن پیدا کنم. می‌دانم که این جلو فقط سنگ وجود دارد.»”
سارا قدیانی, Heidi
“- زمستان آینده بچه باید به مدرسه برود.
کشیش ادامه داد: «معلم به تو گفته بود، اما تو توجه نکردی. قصد داری با دخترک چه کار کنی، همسایه؟»
- قصد ندارم او را به مدرسه بفرستم.
کشیش به دایی آلپ خیره شد، به همان کسی که دست‌به‌سینه روبه‌رویش نشسته بود و از چهره‌اش می‌شد فهمید که چه‌قدر کله‌شق و یک‌دنده است. او پرسید: «پس دخترک چه خواهد کرد؟»
- او کنار بزها و پرندگان بزرگ می‌شود و آن‌ها هیچ‌چیز بدی به او یاد نمی‌دهند. به این ترتیب، او همین‌طور خوش‌حال و شاد باقی می‌ماند.”
سارا قدیانی, Heidi
“هایدی بلافاصله به طرف پیرمرد برگشت و گفت: «اوه، پدربزرگ! آن بالا خیلی قشنگ بود. مخصوصاً به خاطر گل‌ها و آتش و سنگ‌های سرخش. راستی ببینید برای‌تان چه آورده‌ام.»
او محتویات پیش‌بندش را جلوی پیرمرد ریخت. اما گل‌های بیچاره کاملا پژمرده و شبیه یک دست یونجه شده بودند. دخترک خیلی ناراحت شد.
- چه بلایی سرشان آمده؟ وقتی آن‌ها را می‌چیدم، این شکلی نبودند.
پیرمرد توضیح داد: «آن‌ها دوست دارند زیر آفتاب باشند، نه این‌که در پیش‌بند تو زندانی شوند.»
- پس من دیگر هرگز آن‌ها را نمی‌چینم.”
سارا قدیانی, Heidi
“خانم رتن‌مایر با لحنی خشن گفت: «آدلهاید، فکر می‌کنم که فقط یک نوع تنبیه برای وحشی کوچولویی مثل تو مفید باشد. شاید زندانی شدن در یک زیرزمین تاریک میان خفاش‌ها و موش‌ها بتواند تو را رام کند تا دیگر از این فکرها به سرت نزند.»
هایدی از شنیدن روش تنبیه خانم رتن‌مایر شگفت‌زده شد. تنها مکانی که او به اسم زیرزمین می‌شناخت، اتاقک کوچکی بود که پدربزرگش ظرف‌های پنیر و شیر را در آن می‌گذاشت، جایی که او همیشه از بودن در آن لذت می‌برد و هرگز هیچ خفاش یا موشی در آن ندیده بود.”
سارا قدیانی, Heidi
“[...] مادربزرگ بعد از آن‌که کمی سرحال شد، به تالار پذیرایی رفت تا خانم رتن‌مایر رفت و محکم در زد. چند لحظه بعد، او در را باز کرد و از دیدن خانم سسمان حسابی جا خورد.
خانم سسمان گفت: «فقط می‌خواستم بدانم که هایدی کجاست و بعدازظهرها تنهایی چه کار می‌کند.»
خانم رتن‌مایر جواب داد: «در اتاقش می‌ماند. او اگر کمی استعداد داشت، می‌توانست کارهای مفیدی انجام دهد. اما به جای آن، معمولا نقشه‌های مسخره‌ای می‌کشد و آن‌ها را اجرا می‌کند - چیزهایی که من واقعا نمی‌‌توانم برای کسی تعریف کنم.»
- اگر من هم مثل او تنها می‌ماندم، دقیقا همین کار را می‌کردم و حتما شما عقاید مرا هم نمی‌توانید برای کسی شرح دهید. بروید و غو را به اتاق من بیاورید. می‌خواهم کتاب‌هایی را که با خودم آورده‌ام به او بدهم.
خانم رتن‌مایر در حالی که دستانش را به هم قلاب کرده بود، گفت: «کتاب! کتاب به درد او نمی‌خورد! در مدتی که او این‌جا بوده، یک کلمه هم یاد نگرفته. درس دادن به او، همان‌طور که آقای آشر به شما خواهد گفت، غیرممکن است. اگر ایشان صبر ایوب نداشتند، مسلما مدت‌ها پیش ایم دخترک را به حال خود رها کرده بودند.»
- عجیب است! به نظر بچه بی‌استعدادی نمی‌آید. به هر حال بروید و او را بیاورید. حداقل می‌تواند عکس‌های کتاب‌ها را تماشا کند.
[...]”
سارا قدیانی, Heidi
“به محض این‌که آن‌ها به خانه رسیدند و پتو از دور هایدی باز شد، او شروع کرد: «فردا ما باید یک چکش و چند میخ بزرگ برداریم و به خانه پیتر برویم تا شما بتوانید حفاظ چوبی پنجره گرانی و خیلی چیزهای دیگر را تعمیر کنید! چون همه‌جای خانه او صدا می‌دهد و می‌لرزد.»
- اوه! باید، ما برویم؟ چه کسی این‌ها را به تو گفته؟
- هیچ‌کس به من نگفته. خودم فهمیدم. تمام حفاظ‌ها و درها و چیزهای دیگر شل شده‌اند و سروصدا می‌کنند. به همین خاطر، گرانی می‌ترسد و نمی‌تواند بخوابد. او می‌ترسد که خانه روی سرشان خراب شود. تازه او نمی‌تواند ببیند و می‌گوید هیچ‌کس نمی‌تواند او را بهتر کند. اما من مطمئنم که شما می‌توانید، پدربزرگ. بیچاره، هم نمی‌بیند و هم خیلی می‌ترسد! ما فردا برای کمک به او می‌رویم. این‌طور نیست؟
دخترک به پیرمرد چسبیده بود و با اطمینان به او نگاه می‌کرد. پیرمرد برای لحظاتی به او خیره شد و بعد گفت: «خیلی خب، ما فردا به آن‌جا می‌رویم و سروصداها را از بین می‌بریم.»”
سارا قدیانی, Heidi
“[...] به یاد آورد که خاله‌اش به او گفته بود هر وقت دلش بخواهد، می‌تواند برگردد. به همین خاطر، یک روز بعدازظهر، نان‌ها را در روسری بزرگ و قرمزرنگش پیچید، کلاه کهنه‌اش را بر سر گذاشت و از پله‌ها پایین رفت. اما فقط توانست تا جلوی در برود؛ چون همان موقع با خانم رتن‌مایر روبه‌رو شد که از بیرون برمی‌گشت. چشمان تیزبین آن زن اخمو، که با تعجب به هایدی خیره شده بود، روی بسته قرمز ثابت ماند.
- معنی این کار چیست؟ چرا این‌طوری لباس پوشیده‌ای؟ مگر من نگفته بودم حق نداری تنهایی در خیابان بگردی یا اصلا بدون اجازه از خانه خارج شوی؟ اما حالا می‌بینم که دوباره قصد چنین کاری را داری و خودت را شبیه بچه‌گداها کرده‌ای.
هایدی، که کمی ترسیده بود، گفت: «من نمی‌خواستم به گردش بروم. فقط می‌خواهم به خانه بروم تا پدربزرگ و گرانی را ببینم.»
خانم رتن‌مایر با وحشت دست‌هایش را بالا برد و گفت: «چی؟ می‌خواهی به خانه‌ات بروی؟ به همین سادگی؟ آقای سسمان چه خواهد گفت؟ امیدوارم این موضوع هرگز به گوشش نرسد. مگر این خانه چه اشکالی دارد؟ مگر هیچ‌وقت در جایی به این خوبی زندگی کرده بودی یا تختی به این نرمی و غذایی به این خوش‌مزگی نصیبت شده بود؟ جواب بده!»
هایدی گفت: «نه.»
- تو هر چه بخواهی اینجا داری. تو دختر قدرنشناسی هستی که نمی‌داند چه کاری به صلاحش است.
هایدی با شنیدن این حرف دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و اشک‌هایش جاری شدند.
- من می‌خواهم به خانه بروم؛ چون تا وقتی که این‌جا هستم، برف‌دونه گریه می‌کند و گرانی هم منتظر من می‌ماند. این‌جا من نمی‌توانم خداحافظی خورشید با کوه‌ها را ببینم و اگر روزی شاهین پرواز کند و به فرانکفورت بیاید، مطمئناً بلندتر از همیشه فریاد می‌زند؛ چون خیلی از مردم این‌جا جرأت بالا رفتن از کوه و رسیدن به جاهای قشنگ را ندارند.
خانم رتن‌مایر فریاد زد: «خدا خودش رحم کند! بچه دیوانه شده.» [...]”
سارا قدیانی, Heidi
“هوا کم‌کم تاریک می‌شد. خورشید در حال غروب، پرتوهای زیبا و طلایی خود را روی زمین و گل‌ها می‌تاباند و قله‌های مرتفع در زیر این نور می‌درخشیدند.
هایدی نشسته بود و در سکوت از تماشای غروب زیبا لذت می‌برد. اما ناگهان از جا پرید و فریاد زد: «پیتر، پیتر، آتش! آتش! کوه‌ها آتش گرفته‌اند و برف‌ها و همین‌طور آسمان. نگاه کن. درخت‌ها و سنگ‌ها دارند می‌سوزند! حتی آن بالا آشیانه شاهین هم آتش گرفته. همه‌چیز آتش گرفته!»
پیتر، که چوبش را می‌تراشید، با خون‌سردی گفت: «همیشه موقع عصر همین‌طور است. این آتش نیست.»
دخترک، که به مناظر شگفت‌انگیز اطراف چشم دوخته بود، گفت: «پس این چیست؟ این چیست، پیتر؟»
پسر گفت: «یک اتفاق ساده.»”
سارا قدیانی, Heidi
“- [...] راستی پدربزرگ، چرا شاهین آن‌قدر بلند فریاد می‌زد؟
[...]
- او آدم‌هایی را که در روستاهای پایین زندگی می‌کنند و باعث دردسر یک‌دیگر می‌شوند مسخره می‌کند. می‌توانی تصور کنی که او می‌گوید: «اگر شما حتی در فکر این هستید که مثل من تا بلندترین نقطه کوه بالا بیایید، به نفع‌تان است که این فکر را از مغزتان بیرون کنید.»
پیرمرد این جملات را آن‌قدر محکم و خشمگین ادا کرد که هایدی فریادهای آن پرنده بزرگ را دوباره به یاد آورد.”
سارا قدیانی, Heidi
“[...] هایدی به اطراف اتاق نگاه کرد و با چشم‌های تیزبینش همه‌چیز را از نظر گذراند. بعد گفت: «حفاظ چوبی یکی از پنجره‌های شما شل شده، گرانی. پدربزرگ باید خیلی سریع تعمیرش کند؛ چون اگر همین‌طور بماند، به زودی می‌شکند. ببین چه‌طور به جلو و عقب کوبیده می‌شود!»
- من نمی‌توانم آن را ببینم، عزیزم. اما صدایش را به خوبی می‌شنوم؛ همین‌طور صدای تمام چیزهای دیگری را که این‌جا با وزیدن باد شروع به سروصدا و غیژغیژ می‌کنند. این خانه هر لحظه ممکن است فرو بریزد و تکه‌تکه شود. شب‌ها، وقتی می‌خوابیم من اغلب می‌ترسم که سقف روی سرمان خراب شود و همه ما را بکشد. این‌جا کسی نیست که بتواند کاری برای‌مان بکند. پیتر هم راهش را بلد نیست.
هایدی با اشاره به پنجره پرسید: «چرا نمی‌توانی حفاظ را ببینی؟ نگاه کن، دوباره به این طرف برگشت.»
پیرزن آهی کشید و گفت: «تنها حفاظ نیست، کوچولو. من هیچ‌چیز را نمی‌بینم.»
- اگر من بیرون بروم و حفاظ‌ها را کاملاً کنار بزنم تا این‌جا روشن‌تر شود، آن‌وقت تو می‌توانی ببینی. این‌طور نیست؟
- نه، باز هم نمی‌توانم. تاریک یا روشن برای من فرقی نمی‌کند.
- اما اگر تو بیرون بیایی و روی برف‌های سفید و براق بایستی، من مطمئنم که می‌بینی. بیا و خودت ببین.
هایدی دست پیرزن را گرفت و سعی کرد او را جایش بلند کند؛ چون برایش خیلی ناراحت‌کننده بود که قبول کند او هرگز چیزی را نمی‌بیند.
- فایده‌ای ندارد، کوچولو. من نمی‌توانم ببینم، حتی اگر در روشنایی برف‌ها بایستم. من همیشه در تاریکی هستم.
هایدی با ناراحتی ادامه داد: «حتی در تابستان، گرانی؟ مطمئناً تو می‌توانی غروب خورشید را ببینی و و او را هنگام خداحافظی با کوه‌ها و پاشیدن رنگ قرمز روی آن‌ها تماشا کنی. مگر نه؟»
- نه کوچولو. آن موقع هم نمی‌توانم. من هرگز دوباره آن‌ها را نمی‌بینم.
چشمان هایدی پر از اشک شد و هق‌هق‌کنان گفت: «هیچ‌کس نمی‌تواند کاری کند که تو دوباره ببینی؟ هیچ‌کس نیست که بتواند؟»
گرانی سعی کرد دخترک را آرام کند، اما بی‌فایده بود. هایدی خیلی کم گریه می‌کرد، اما وقتی اشک‌هایش جاری می‌شد، دیگر ساکت کردنش کار مشکلی بود. پیرزن خیلی نگران شده بود و بالاخره گفت: «بیا این‌جا عزیزم و به من گوش کن. من نمی‌توانم ببینم، اما می‌توانم بشنوم. وقتی یک نفر کور است، بهترین چیز برایش شنیدن یک صدای مهربان است و من هم عاشق صدای تو هستم. بیا و کنار من بنشین و بگو که تو و پدربزرگت بالای کوه چه کار می‌کنید. من قبلا او را خیلی خوب می‌شناختم، اما الان چند سالی است که چیزی در موردش نشنیده‌ام. البته به جز حرف‌های پیتر که آن‌ها هم خیلی مفصل نیستند.»
هایدی اشک‌هایش را پاک کرد و کمی امیدوار شد.
- فقط کمی صبر کن تا من راجع به تو با پدربزرگ صحبت کنم. او می‌تواند بینایی را به تو برگرداند. کلبه را هم تعمیر می‌کند. او همه کاری می‌تواند بکند.
گرانی دیگر چیزی نگفت[...]”
سارا قدیانی
“زن جوان به محض دیدن آن‌ها به تندی فریاد زد: «این کار تو چه معنی دارد، هایدی؟ این چه قیافه‌ای‌ست که برای خودت درست کرده‌ای؟ پیراهن‌هایت را چه کار کردی؟ و روسری را؟ و پوتین‌های نو و قشنگی را که برایت خریده بودم تا با آن‌ها به این‌جا بیایی و جوراب‌هایی را که برایت بافته بودم؟ آن‌ها را کجا گذاشتی؟»
هایدی با خونسردی به محلی اشاره کرد که لباس‌هایش را در آورده بود و گفت: «آن‌جا هستند.»
خاله‌اش چیزهایی را که آن‌جا افتاده بودند دید و با عصبانیت گفت: «اوه، تو یک دختر کوچولوی شیطان هستی! چه چیزی باعث شد که ناگهان لباس‌هایت را در بیاوری؟ منظورت از این کار چه بود؟»
هایدی جواب داد: «من دیگر لازم‌شان نداشتم.» و به نظرش آمد که همین توضیح کافی است.”
سارا قدیانی, Heidi
“[...] هایدی را جلو در و در حالی پیدا کرد که حیرت‌زده از بالا تا پایین خیابان را تماشا می‌کرد. خانم رتن‌مایر سرزنش‌کنان گفت: «به چه فکر می‌کنی؟ برای چه از کلاس درست فرار کردی؟»
هایدی جواب داد: «من صدای خش‌خش درختان کاج را شنیدم، اما نمی‌توانم ببینم‌شان. الان دیگر صدای‌شان را هم نمی‌توانم بشنوم.»
دخترک صدای چرخ‌های درشکه‌ای را که از خیابان گذشته بود با صدای پیچیدن باد میان درختان اشتباه گرفته بود و همین باعث شده بود که با خوش‌حالی از پله‌ها پایین بدود تا از این بابت مطمئن شود، اما درشکه قبل از رسیدن او از آن‌جا رد شده بود.
- درختان کاج! تو فکر کردی که فرانکفورت وسط جنگل قرار دارد؟ فقط با من بیا و ببین که چه وضعی درست کرده‌ای.”
سارا قدیانی, Heidi

All Quotes | Add A Quote
Anne of Green Gables (Anne of Green Gables, #1) Anne of Green Gables
1,138,318 ratings
Open Preview
Anne of Avonlea (Anne of Green Gables, #2) Anne of Avonlea
231,588 ratings
Anne of the Island (Anne of Green Gables, #3) Anne of the Island
198,001 ratings
Anne of Windy Poplars (Anne of Green Gables, #4) Anne of Windy Poplars
113,320 ratings