<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<GoodreadsResponse>
	<Request>
		<authentication>false</authentication>
		    <method><![CDATA[]]></method>
	</Request>
	<user id="903852">
  <name><![CDATA[Ali َAshini]]></name>
  <user-name><![CDATA[aliashini]]></user-name>
	<link><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini]]></link>
	<updates-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/updates_rss/903852?key=437cfccbeb5cd521d7efb2f024c2082952968485]]></updates-rss-url>
	<reviews-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/review/list_rss/903852?key=437cfccbeb5cd521d7efb2f024c2082952968485&shelf=%23ALL%23]]></reviews-rss-url>
  <friends-count type="integer">26</friends-count>
  <reviews-count type="integer">106</reviews-count>
  <user_shelves type="array">
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">96</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">7020009</id>
    <name>read</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">1</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">2189890</id>
    <name>currently-reading</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">9</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">2189889</id>
    <name>to-read</name>
  </user_shelf>
</user_shelves>

  
    <updates type="array">
        <update type="review">
      
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Ali added 'در نيمه راه برزخ']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/73314473</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Ali gave <img alt="4 of 5 stars" class="star" height="15" src="http://www.goodreads.com/images/layout/stars/red_star_4_of_5.gif?1259200097" title="4 of 5 stars" width="75" /> to:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/2564404._" class="bookTitle">در نيمه راه برزخ</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/832290._" class="authorName">پل ورلن</a>
    			<br/>
    			



          
    			  
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

    </update>
        <update type="photo">
      
  
  
  
    <title><![CDATA[New Photo update]]></title>
    

    </update>
        <update type="photo">
      
  
  
  
    <title><![CDATA[New Photo update]]></title>
    

    </update>
        <update type="photo">
      
  
  
  
    <title><![CDATA[New Photo update]]></title>
    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Ali]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/246667</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	ساعت از یازده شب گذشته بود این رو ساعت انتهای راهرو بهم گوشزد می کنه. اینجا زندانه. سلول انفرادی و همین دلیل تاریکشه. یاد فیلم هتل میلیون دلاری افتادم اونجا که شخصیت دیوانه ی اصلی فیلم خود کشی کرد ولی من نمی تونم، چون نه دیوونه ام نه وجود خودکشی دارم... یادم نمی آید چی به سر من اومده بود، اما خوب یادمه چه اتفاقی برای تو افتاده بود.<br/>پشت این میله های خاکستری که هر لحظه، اون صحنه ی لعنتی رو به یادم میاره و می خوام تمام روحمو روی دیوارهاش بالا بیارم فقط چهره ی توئه که نقاشی شده.<br/><br/>چرا این اتفاق افتاد؟ این اولین سئوالی بود که وقتی اومدم اینجا اسی هم سلولی سابقم (پیش از اینکه بیام اینجا و انفرادی) ازم پرسید.<br/><br/>نمی دونم چرا. ولی می دونم مربوط به آخرین باری بود که دیدمت. دستات سرد تر از همیشه بود، نگاهت رو به زمین دوخته بودی و بدون اینکه حالمو بپرسی مثله هر روز که میامدم دنبالت جلوی درب دانشگاه، بهم گفتی بهتره منو فراموش کنی.<br/><br/>یه لحظه پنج سال و نیم گذشته رو توی ذهنم مرور کردم، بی اختیار گفتم یادته کمی بیماری قلبی داشتی؟ من یک سال مرخصی گرفتم از دانشگاه و رفتم عسلویه و کاری رو کردم که همه می گفتن خیلی خطر داره ولی پول خوبی داره، جوشکاری آرگون..  بعد برگشتم قبل از اینکه تو حالت بدتر از قبل بشه، همه ی پولایی که جمع کرده بودم دادم بهت و گفتم برو لندن و این بیماریه لعنتی رو خوب کن و بیا.<br/><br/>گفتم یادته پدرت اصلا براش مهم نبود که هستی یا نه؟ یادته وقتی بعد سه ماه برگشتی گفتی تو هم پدرم بودی هم برادرم هم رفیقم...یادته گفتی اگه من نبودم امیدی برای زندگی نداشتی؟ بی اختیار داد زدم...چرا؟ چرا؟ چرا؟ <br/><br/>و تو به داشبورد خیره شده بودی و گفتی همینی که گفتم... اینم عادت بدی بود که گفتی باید باهاش کنار بیام، یادته؟ گفتی باید حرف حرف من باشه؟ چقدر سخت بودم برام که این موضوع رو قبول کنم ولی بخاطر تو ... اشک داشت از گونه هام می آمد که گفتی استادتون برای پسرش که تو امریکا و شرکت ماکروسافت کار می کنه وعده ی ازدواج گرفته.. گفتم همین؟ به همین سادگی؟ توام قبول کردی؟ گفتی استاد روی پایان نامه ی فوق لیسانسم هم گفته ارائه به داشنگا ههای اونور می دم و ... <br/><br/>دیگه نمی خوام حرفای اون روزتو به یاد بیارم.. گفتم یادته کی شرایط تحصیلتو فراهم کرد؟ وقتی بخاطر یه سری چیزا (نمی خواستم به اسی بگم اوضاع مالیتون خراب بود) نمی تونستی بری دانشگاه؟ حالا داری فوق لسانس دانشگاه آزاد می خوانی؟ گفتم یادته کی به اینجا رسوندت؟  نه، نه...نه... این حرفا رو وقتی دستامو دور گردنت حلقه کرده بود بهت گفتم.. فکر نمی کنم شنیده باشی آخه صورتت کبود شده بود و به صورتم چنگ می زدی، ولی، چرا... شنیدی چون داشتی گریه می کردی.... مثله الان ِ من که ساعت چهار و نیم صبح قراره تو محوطه برم بالای دار تا شاید بتونم اون دنیا تمام این 4 سال حرفایی که تو زندان رو دیوار نوشتم رو بهت بگم... شاید بخاط دیدن توئه که گونه هام خیسه... شاید...<br/>
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Ali]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/245606</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	خواهش می کنم ساینای عزیز.<br/>مهیار عزیز اشتباهات را بگذار به حساب ذهن خراب من.
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Ali]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/242895</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<em>Mahyar wrote: &quot;یک کم اون دو جمله ی « بره های آزادی .... » و « بر سر جوانکان .... » اگر کوتاه تر بشه بهتر نیست؟&quot;</em><br/><br/>شاید کوتاهی آن جملات مهیار عزیز مفهوم کامل مد نظر را نرساند. شاید البته
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Ali]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/242494</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<em>saina ahmadi wrote: &quot;باید بروم...<br/><br/>یادت هست گفتم بعضی وقتها باید گذاشت و رفت؟<br/><br/>چیزی برای گذاشتن نمانده اما باز هم باید رفت<br/><br/>یادت هست گفتم دلم برای خودم تنگ شده است؟<br/><br/>آری<br/><br/>خودم را گم کرده ام<br/><br/>باید پیدایش کنم<br/><br/>این شای...&quot;</em><br/><br/><br/>ساینای عزیز سوته دلی در ایم دوره و زمانه از یک مد دهه چهل به یک اپیدمی دهه 80 تبدیل شده . هر روز سوته دل تر و محتاج تر از دیروز در پس رفتن و رفتن و نرسیدن و این قصه ی تکراری شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون و ویس و رامین است...حال خراب من نه از خرابی زمانه که از خرابی دلهای کاغذی است که هر روز تیری وارد آنمی شود.<br/><br/>و باید رفت، گاهی باید همه چیز! را گذاشت و رفت <br/><br/><br/>
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Ali]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/218643</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<em>ارمـغــــان wrote: &quot;علی(ع) می فرماید : من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا !!<br/>از ایشان پرسیدند : مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟<br/>فرمود: دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگی ، نگریستن در چشم کودک یتیمی ...&quot;</em><br/><br/>علی شوق نگریستن آن یتیم را به امت گوشزد می کند ولی شخصی مثل من با دیدن چشمهای یک یتیم به یک فقیر هزار و یک دلیل برای چه شدن که این شدن می بینم و از خلقت و زندگی و .. بیزار میشوم.<br/>این فرق من و علی
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="update::updatearray">
      
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Ali joined a group.]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/group/show/26966._</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="http://www.goodreads.com/user/show/903852-ali-ashini">Ali</a> joined the 
  		
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/26966._" class="groupNameRegular">نويسندگان بزرگ</a>
  			
  			
  		
  		group.
  		]]>
  	</description>

    

    </update>
      </updates>
  </user>

</GoodreadsResponse>