<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<GoodreadsResponse>
	<Request>
		<authentication>false</authentication>
		    <method><![CDATA[]]></method>
	</Request>
	<user id="2915626">
  <name><![CDATA[Mohsen Sad]]></name>
  <user-name><![CDATA[]]></user-name>
	<link><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad]]></link>
	<updates-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/updates_rss/2915626?key=cac0156c3dde4e3516136021d69240c83198e1df]]></updates-rss-url>
	<reviews-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/review/list_rss/2915626?key=cac0156c3dde4e3516136021d69240c83198e1df&shelf=%23ALL%23]]></reviews-rss-url>
  <friends-count type="integer">31</friends-count>
  <reviews-count type="integer">10</reviews-count>
  <user_shelves type="array">
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">10</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">8000231</id>
    <name>read</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">0</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">8000230</id>
    <name>currently-reading</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">0</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">8000229</id>
    <name>to-read</name>
  </user_shelf>
</user_shelves>

  
    <updates type="array">
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Mohsen]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/245234</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	فکر میکنم این نوشته را در قسمت نوشته های کوتاه بزارید بهتره .ربطی به داستان کوتاه نداره<br/>مگه نه مهیار؟؟؟؟
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Mohsen]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/245073</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	ساعت یازده و پنجاه و پنج دقیقه بود.زل زده بود به سی ام اسفند سال شصت و یک.خیلی وقت بود نتوانسته بود تولد بگیرد.همیشه تولدش را بیست و نه اسفند می گرفتند.ولی مزه ی سی ام اسفند را نمیداد.فقط پنج دقیقه وقت داشت تا وارد بیست و هفت سالگی شود. به همه دوستاش گفته بود که امسال ، سال  سیصد و شصت وشش روز است و او میتونه بعد از سال ها  تولد و هدیه بگیره.تو همین فکرا بود که یه دف ساعت چهار بار نواخت و  رفت توی  بیست و هفت سالگی.همیشه وقتی انتظارِ یه لحظه را میکشید دقیقا همون لحظه ، اون لحظه را یادش میرفت.به خاطر رویاهایی بود که پشت اتاق انتظار اون لحظه تو ذهنش رِژه میرفتند . بالشت را گرفت توی بغل و با هزار امید وآرزو به خواب رفت.<br/> صبحش را با خِنگ بازی شروع کرد که یعنی من نمی دونم امروز تولدمِ و هر کی دوست داره و دوستم داره میتونه منو غافل گیر کنه.با اینکه روزِ به این مهمی خوا ب را از کلش پرونده بود ولی چشماش را کوری شکل کرده بود که یعنی من فوق العاده خوابم میاد و امروز به زور بیدارشدم.مامانش چند بار صداش کرد که بیا صبحونه بخور ولی با صدای شِلخته جواب داد مامانی دیرم میشه.همه وجودش را خوشحالی فرا گرفته بود.دوست داشت تو خیابون برقصه.بعد از چند سال امروز تولدش بود.تنها روزی بود که تو محیط کارش اینقدر با انرژی کار میکرد.تو  ذهنش پر بود از ثانیه هایی که لحظه شماری میکردن بره خونه و با غافل گیری های دوستدارانش مواجه بشه.از همکاراش هیچ توقعی نداشت ولی یه تولد  خشک و خالی هم بهش نگفتند.ساعت چهار شد.زود خسته گی رو گذاشت کنار و با یه عالمه ذوق و شوق رفت سمت منزل.<br/>تا رسید جلوی در یه نفس عمیق کشید و از ته دل یه خدایا دوست دارم گفت.در رو باز کرد.همه جا ساکت بود.از خودش سر و صدا در آورد تا اهالی خونه بفهمند اصل مطلب داره وارد میشه.از سرفه بگیر تا آوازهای بی مورد.در هال را محکم باز کرد و دید همه جا تاریکه.این تاریکی خبر از غافل گیری میداد.مامان و صدا کرد.جوابی نشنید.فهمید که باید چند قدمی برداره تا برنامه شروع بشه.قدم اول و برداشت ولی انکار همه جا ساکت تر از قبل شد.قدم دوم برداشت و صدای جیریق جروق پاهاش تنین انداز شدند.به وجد اوومده بود.قدم سوم با نیت پرواز برداشت.کف پاهاش از خوشحالی زمین را می بوسید. هیچ خبری از آن هیا هو ها نبود.حالا وقت ترانه ی تولدت مبارک بود.چشمانش را درشت کرد و به تاریکی خیره شده بود.خبری نشد.سنگ مفت گنجشکم مفت اومد تو ذهنش و قدم چهارم  را برداشت. انگار وارد قبرستان شده بود اونقدر قدم برداشت که به انتهای تاریکی رسید.هیچ کس نبود.هنوز یه جای مجهول باقی مانده  بود.اتاق بالا.آروم از پله ها بالا رفت.کسی نبود.دستش یخ شده بود.دسته درِ اتاقش را محکم گرفت و کشید پایین.تیلیقی کرد ودر باز شد.سرک کشید ، انگار اتاقِ غریبه است.اتاقش تنهای تنها بود.تداعی قول های پدر را میکرد. عمل به آن قول ها روز تولدش بود . پدر همیشه بد قول بود.<br/>شروع کرد به توجیه سازی.به مثبت اندیشی.فکر کرد زود اومده خونه.شاید اونا از عَمد از خونه رفتن بیرون تا واسش اون چیزی را که دوست داره بخرن.هزار تا فکر دیگه داشت میکرد که صدای آمیزش قفل و کلید اومد.از بالای پله ها پایین را نگاه کرد.مامان بود با یه بغل نون و گِلایه.گِلایه از اینکه آدم دختر بزرگ کنه و خودش بره نون بخره؟ از دوست داشتن مامان خیالش راحت شد.شب شد ساعت نه بود که پدر آمد.رفت جلوی بابایی و با لحن جیغ  آلود گفت سلام.منتظر آغوش پدر بود.منتظر تولدت مبارک و اینم اون چیزی که بهت قول داده بودم. بابا حوصله نداشت . پدر به زور سلام خشک و خالی گفت رفت سر یخچال.ناخن هایش خورده میشدن به خاطر آشفتگیش.فهمید پدر هم خیلی دوستش دارد.رفت به اتاقش و با یه باز دم عمیق به خدا گفت از همتون متنفرم.دستاشو باز کرد و خودش را ولو کرد روی تخت.سال تحویل شد و تولدش به چند سال بعد موکول شد.<br/>زمزمه میکرد     تَ وَ لُدم    م ُ با رَک<br/>محسن ص<br/>
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Mohsen]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/241637-200</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<em>Ahmad wrote: &quot;Mohsen wrote: &quot;تعداد کبوترهای سمت راست عدد زوج است و این بزرگترین درد این تصویر&quot;<br/>.<br/>اولا تبریک به عکاس خوش ذوق، ثانیا همانطور که استاد عکاسی گروه جناب سلطان آبادیان فرمودند: عکس هم ریتم، هم حس خوب...&quot;</em><br/><br/>تا کی قرار دنیا را اون جوری که هست نبینیم.من منفی گرا نیستم ولی دنیا با تمام زیبا یی هاش صحنه های خیلی کثیف و زشت هم داره.ولی بر چشم.خاستگارند.کاش ثمین یه عکس هم بعد از خاستگاری می گرفت
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Mohsen]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/244585</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	خیلی خوش سلیقه ای.ممنون بابت انتخاب این شعر
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="comment">
      
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Mohsen]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/237258</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	به دلم میگم هر چی میخوای بگو تا واست تایپ کنم.میدونی چی گفت؟<br/>گفت :<br/>دلم ، دلش پروانه ی بی پروا میخواهد<br/>پروانه هیچ بی پروایی را چه کنم؟
  	]]>
  </description>

    

    </update>
        <update type="review">
      
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Mohsen added 'آیدا در آینه']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/78550432</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Mohsen gave <img alt="3 of 5 stars" class="star" height="15" src="http://www.goodreads.com/images/layout/stars/red_star_3_of_5.gif?1259023464" title="3 of 5 stars" width="75" /> to:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/146503._" class="bookTitle">آیدا در آینه (Paperback)</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/644242._Ahmad_Shamlou" class="authorName">احمد شاملو / Ahmad Shamlou</a>
    			<br/>
    			



          
    			  بوسه های تو گنجشگان پر گوی باغند و پستانهایت کندوی کوهستان است وتن ات رازی است جاودانه که در خلوتی عظیم با من اش در میان میگذارند
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

    </update>
        <update type="review">
      
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Mohsen added 'انگار گفته بودی لیلی']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/78524161</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Mohsen gave <img alt="4 of 5 stars" class="star" height="15" src="http://www.goodreads.com/images/layout/stars/red_star_4_of_5.gif?1259023464" title="4 of 5 stars" width="75" /> to:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/145713._" class="bookTitle">انگار گفته بودی لیلی</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/84288._Sepideh_Shamloo" class="authorName">سپیده شاملو / Sepideh Shamloo</a>
    			<br/>
    			



          
    			  بلد نیستم زندگی کنم<br/><br/>نمیتوانست راه برود.دمپایی دستش میکرد و خودش را به زور به زمین میکشید<br/><br/><br/>داستان آرام پیش میرود و در حالی که آرام میگیری نیشت میزند و زهرش را با تمام وجود حس میکنی.<br/><br/>خواندنی است
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

    </update>
        <update type="review">
      
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Mohsen added 'رباعيات خيام']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/78229401</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Mohsen gave <img alt="5 of 5 stars" class="star" height="15" src="http://www.goodreads.com/images/layout/stars/red_star_5_of_5.gif?1259023464" title="5 of 5 stars" width="75" /> to:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/716696._" class="bookTitle">رباعيات خيام (Hardcover)</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/2917617._" class="authorName">حكيم عمر خيام نيشابوري</a>
    			<br/>
    			



          
    			  این کوزه چو من عاشق یاری بو داست
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

    </update>
        <update type="update::updatearray">
      
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Mohsen joined a group.]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/group/show/21368._</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2915626-mohsen-sad">Mohsen</a> joined the 
  		
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupNameRegular">عاشقانه ها</a>
  			
  			
  		
  		group.
  		]]>
  	</description>

    

    </update>
      </updates>
  </user>

</GoodreadsResponse>