<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<GoodreadsResponse>
	<Request>
		<authentication>false</authentication>
		    <method><![CDATA[]]></method>
	</Request>
	<user id="2031905">
  <name><![CDATA[Zohreh gh]]></name>
  <user-name><![CDATA[]]></user-name>
  <link><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh]]></link>
  
  
    <updates-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/updates_rss/2031905?key=dce777a1b916541223ff14525b4df5190a2ae1d7]]></updates-rss-url>
    <reviews-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/review/list_rss/2031905?key=dce777a1b916541223ff14525b4df5190a2ae1d7&shelf=%23ALL%23]]></reviews-rss-url>
    <friends-count type="integer">15</friends-count>
    <reviews-count type="integer">15</reviews-count>
    <user_shelves type="array">
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">15</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">6250134</id>
    <name>read</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">0</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">4424339</id>
    <name>currently-reading</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">0</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">4424338</id>
    <name>to-read</name>
  </user_shelf>
</user_shelves>


        <updates type="array">
            <update type="comment">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Zohreh made a comment on Solmaz's profile]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/user/show/2326763-solmaz</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="/user/show/2031905-zohreh-gh" only_path="false">Zohreh</a> made a comment on <a href="http://www.goodreads.com/user/show/2326763-solmaz" only_path="false">Solmaz</a>'s profile:

  		<br/><br/>				
  		مي بيني سولماز جان عجب دنيايي شده به آدما كه رحم نمي كنه هيچ، به حيوونا هم رحم نمي كنه :DDDDDDDDDDD
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="userquote">
        
  
  
  

    <title>
    	<![CDATA[Zohreh gh added a quote]]>
    </title>
    <link>http://www.goodreads.com/quotes/show/124651</link>
    <description>
    	<![CDATA[
    	<table>
    		<tr><td>
    		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/124651"><img alt="Quote_tiny" src="http://www.goodreads.com/images/quote/quote_tiny.jpg?1259952500" /></a>
</td>
<td valign="top" colspan="2">
  <div class="updateContent">
    <span class="userReview">
      
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh" title="Zohreh gh">Zohreh gh</a>
  	 added a <a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/124651" class="userLink">quote</a>:
  	</span>
  	<br/>
  	<span class="quoteText">&quot;وصیتنامه کوروش <br/>من در طول مدت عمر خود هر آرزویی كه داشتم برآورده شد ، دست به هر كاری كه زدم پیروز شدم. دوستان و یارانم از تدبیر من برخوردار بودند . دشمنانم جملگی فرمانم را با رقبت گردن نهادند. قبل از من وطنم سرزمین كوچك و گمنامی بود كه هر سال مورد تاخت و تاز و تجاوز قرار می گرفت و حالا درآستانه مرگ من ، آنرا بزرگترین و مقتدرترین و شریف ترین كشور آسیا به دست شما می سپارم . من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت ، سربلندی و كسب افتخار برای ایران زمین مغلوب شده باشم . جمله آرزوهایم برآورده شد و سیر زمان پیوسته به كام من بود . اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم . حتی در پیروزیهای بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم . حال كه مرگ من نزدیك است خود را بسی خوشبخت میدانم زیرا : فرزندانی كه خداوند بر من عطا فرمود همگی سالم و در عین حال عاقل هستند و وطنم ایران از همه جهات مقتدر و پرشكوه می باشد و آیندگان مرا مردی خوشبخت و كامیاب خواهند شمرد . من پیوسته معتقد هستم كه روح انسان پس از خروج از كالبد خاكی ، محو و فناپذیر نمی گردد . مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا میكند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود كه من اندیشیدم به آنچه كه گفتم عمل كنید و بدانید كه من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید كه در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. <br/>از كژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد. من عمر خود را در یاری به مردم سپری كردم . نیكی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت كه از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود . دیگر بس است ، پس از مرگ بدنم را مومیایی نكنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاك ایران را تشكیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینكه بدنش در خاكی مثل ایران دفن شود.<br/>&quot;</span>
  	&mdash; وصیتنامه کوروش 

  	<div style="float: left; text-align: right; width: 90%;">
  		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/add/124651?return_url=%2Fquotes%2Flist" class="actionLinkLite">add this quote &raquo;</a>
  	</div>
  </div>

    		</td></tr></table>
    		]]>
    </description>

    

      </update>
            <update type="update::updatearray">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Zohreh joined a group.]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/group/show/5085._</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh">Zohreh</a> joined the 
  		
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupNameRegular">داستان كوتاه </a>
  			
  			
  		
  		group.
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Zohreh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/218643</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh">Zohreh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/21368._" class="groupTitle">عاشقانه ها</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته ست/ تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="userquote">
        
  
  
  

    <title>
    	<![CDATA[Zohreh gh added a quote]]>
    </title>
    <link>http://www.goodreads.com/quotes/show/96439</link>
    <description>
    	<![CDATA[
    	<table>
    		<tr><td>
    		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/96439"><img alt="Quote_tiny" src="http://www.goodreads.com/images/quote/quote_tiny.jpg?1259952500" /></a>
</td>
<td valign="top" colspan="2">
  <div class="updateContent">
    <span class="userReview">
      
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh" title="Zohreh gh">Zohreh gh</a>
  	 added a <a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/96439" class="userLink">quote</a>:
  	</span>
  	<br/>
  	<span class="quoteText">&quot;زندگی رسم خوشایندی است <br/>زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ <br/>پرشی دارد اندازه عشق <br/> زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود <br/>زندگی جذبه دستی است که می چیند <br/>زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است <br/>زندگی بعد درخت است به چشم حشره<br/>زندگی تجربه شب پره در تاریکی است <br/> زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد <br/>زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد <br/>زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست <br/>خبر رفتن موشک به فضا <br/>لمس تنهایی ماه <br/>فکر بوییدن گل در کره ای دیگر <br/>زندگی شستن یک بشقاب است <br/> زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است <br/>زندگی مجذور اینه است<br/> زندگی گل به توان ابدیت <br/>زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما <br/>زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست&quot;</span>
  	&mdash; <a href="http://www.goodreads.com/author/quotes/938695._Sohrab_Sepehri" class="authorNameRegular">سهراب سپهری</a>

  	<div style="float: left; text-align: right; width: 90%;">
  		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/add/96439?return_url=%2Fquotes%2Flist" class="actionLinkLite">add this quote &raquo;</a>
  	</div>
  </div>

    		</td></tr></table>
    		]]>
    </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Zohreh made a comment on saina ahmadi ساينا احمدي's profile]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/user/show/2562976-saina-ahmadi</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="/user/show/2031905-zohreh-gh" only_path="false">Zohreh</a> made a comment on <a href="http://www.goodreads.com/user/show/2562976-saina-ahmadi" only_path="false">saina ahmadi ساينا احمدي</a>'s profile:

  		<br/><br/>				
  		روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!<br/><br/><br/><br/>_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. <br/><br/>_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه. <br/><br/>_خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. <br/><br/>خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: ( عجب! اينجا چقدر مرطوب است!) و فرشته تاسف خورد. <br/><br/>_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند. <br/><br/>و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود. کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد. <br/><br/>در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله! قاسم!... <br/><br/>_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم! <br/><br/>فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند. <br/><br/>_اعراب؟! <br/><br/>_بله. تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند. <br/><br/>کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟! <br/><br/>فرشته بسيار تاسف خورد. <br/><br/>سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟<br/><br/>_در ظاهر بله! <br/><br/>کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟<br/><br/>_اسلام<br/><br/>_چگونه آييني است؟<br/><br/>_نيک است<br/><br/>وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد. ... <br/><br/>_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده. <br/>وفرشته چنين کرد. <br/><br/>_همين؟! <br/><br/>کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست. <br/><br/>_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟! <br/><br/>و فرشته بسيار زياد تاسف خورد. <br/><br/>_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد. <br/><br/>فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:<br/><br/>ايران! <br/><br/>لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است! <br/><br/>عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست. <br/><br/>_مرا به آرامگاهم باز گردان. <br/><br/>فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن. ... <br/><br/>کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم. <br/>و فرشته گريست.<br/><br/><br/>
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Zohreh made a comment on Ramin_lion's profile]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/user/show/1476017-ramin-lion</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="/user/show/2031905-zohreh-gh" only_path="false">Zohreh</a> made a comment on <a href="http://www.goodreads.com/user/show/1476017-ramin-lion" only_path="false">Ramin_lion</a>'s profile:

  		<br/><br/>				
  		روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!<br/><br/><br/><br/>_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. <br/><br/>_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه. <br/><br/>_خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. <br/><br/>خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: ( عجب! اينجا چقدر مرطوب است!) و فرشته تاسف خورد. <br/><br/>_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند. <br/><br/>و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود. کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد. <br/><br/>در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله! قاسم!... <br/><br/>_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم! <br/><br/>فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند. <br/><br/>_اعراب؟! <br/><br/>_بله. تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند. <br/><br/>کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟! <br/><br/>فرشته بسيار تاسف خورد. <br/><br/>سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟<br/><br/>_در ظاهر بله! <br/><br/>کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟<br/><br/>_اسلام<br/><br/>_چگونه آييني است؟<br/><br/>_نيک است<br/><br/>وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد. ... <br/><br/>_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده. <br/>وفرشته چنين کرد. <br/><br/>_همين؟! <br/><br/>کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست. <br/><br/>_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟! <br/><br/>و فرشته بسيار زياد تاسف خورد. <br/><br/>_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد. <br/><br/>فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:<br/><br/>ايران! <br/><br/>لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است! <br/><br/>عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست. <br/><br/>_مرا به آرامگاهم باز گردان. <br/><br/>فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن. ... <br/><br/>کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم. <br/>و فرشته گريست.<br/><br/><br/>
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Zohreh made a comment on Mahsa's profile]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/user/show/1407967-mahsa</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="/user/show/2031905-zohreh-gh" only_path="false">Zohreh</a> made a comment on <a href="http://www.goodreads.com/user/show/1407967-mahsa" only_path="false">Mahsa</a>'s profile:

  		<br/><br/>				
  		روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!<br/><br/><br/><br/>_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم. سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. <br/><br/>_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه. <br/><br/>_خواهش ميکنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. <br/><br/>خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت. کوروش گفت: ( عجب! اينجا چقدر مرطوب است!) و فرشته تاسف خورد. <br/><br/>_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند. <br/><br/>و فرشته چنين کرد. کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت. به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود. کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد. خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند. فرشته تاسف خورد. <br/><br/>در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله! قاسم!... <br/><br/>_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم! <br/><br/>فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند. <br/><br/>_اعراب؟! <br/><br/>_بله. تو آنها را نميشناسي. آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند. <br/><br/>کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟! پس پادشاهان چه ميکردند؟! <br/><br/>فرشته بسيار تاسف خورد. <br/><br/>سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود. بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم. مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟<br/><br/>_در ظاهر بله! <br/><br/>کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟<br/><br/>_اسلام<br/><br/>_چگونه آييني است؟<br/><br/>_نيک است<br/><br/>وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد. ... <br/><br/>_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده. <br/>وفرشته چنين کرد. <br/><br/>_همين؟! <br/><br/>کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست. <br/><br/>_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟! <br/><br/>و فرشته بسيار زياد تاسف خورد. <br/><br/>_خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد. <br/><br/>فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:<br/><br/>ايران! <br/><br/>لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است! <br/><br/>عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست. <br/><br/>_مرا به آرامگاهم باز گردان. <br/><br/>فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن. ... <br/><br/>کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم. <br/>و فرشته گريست.<br/><br/><br/>
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="userquote">
        
  
  
  

    <title>
    	<![CDATA[Zohreh gh added a quote]]>
    </title>
    <link>http://www.goodreads.com/quotes/show/204402</link>
    <description>
    	<![CDATA[
    	<table>
    		<tr><td>
    		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/204402"><img alt="Quote_tiny" src="http://www.goodreads.com/images/quote/quote_tiny.jpg?1259952500" /></a>
</td>
<td valign="top" colspan="2">
  <div class="updateContent">
    <span class="userReview">
      
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2031905-zohreh-gh" title="Zohreh gh">Zohreh gh</a>
  	 added a <a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/204402" class="userLink">quote</a>:
  	</span>
  	<br/>
  	<span class="quoteText">&quot;از من رمیده ای و من ساده دل هنوز<br/>بی مهری و جفای تو باور نمی کنم<br/>دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این<br/>دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم<br/><br/>رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید<br/>دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم<br/>دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا<br/>دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم<br/><br/>یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت<br/>یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز<br/>لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس<br/>خندید در نگاه گریزنده اش نیاز<br/><br/>لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد<br/>افسانه های شوق تو را گفت با نگاه<br/>پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت<br/>آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه<br/><br/>هر قصه ایی که ز عشق خواندی<br/>به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است<br/>دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت<br/>آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است<br/><br/>با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد<br/>می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت<br/>ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز<br/>بر سینه پر آتش خود می فشارمت<br/>&quot;</span>
  	&mdash; <a href="http://www.goodreads.com/author/quotes/1385686._" class="authorNameRegular">فروغ فرخزاد </a>

  	<div style="float: left; text-align: right; width: 90%;">
  		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/add/204402?return_url=%2Fquotes%2Flist" class="actionLinkLite">add this quote &raquo;</a>
  	</div>
  </div>

    		</td></tr></table>
    		]]>
    </description>

    

      </update>
            <update type="fanship">
        
  
  
  
    <title><![CDATA[New Fanship update]]></title>
    

      </update>
          </updates>
      
</user>

</GoodreadsResponse>