<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<GoodreadsResponse>
	<Request>
		<authentication>false</authentication>
		    <method><![CDATA[]]></method>
	</Request>
	<user id="2025849">
  <name><![CDATA[ye.qaribeh]]></name>
  <user-name><![CDATA[]]></user-name>
  <link><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh]]></link>
  
  
    <updates-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/updates_rss/2025849?key=4b18a3ac2f27dc05c355e81613b1930fc0578a0a]]></updates-rss-url>
    <reviews-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/review/list_rss/2025849?key=4b18a3ac2f27dc05c355e81613b1930fc0578a0a&shelf=%23ALL%23]]></reviews-rss-url>
    <friends-count type="integer">1</friends-count>
    <reviews-count type="integer">23</reviews-count>
    <user_shelves type="array">
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">18</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">5705790</id>
    <name>read</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">2</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">4412418</id>
    <name>currently-reading</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">3</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">4412417</id>
    <name>to-read</name>
  </user_shelf>
</user_shelves>


        <updates type="array">
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from ye.qaribeh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/11501</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/2104._" class="groupTitle">دکتر علی شریعتی</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/>چه خانه ی سرد و بی رو حی است طبیعت، که خدا از آن رفته باشد.<br/>چه شب و دراز و تاریک و زمستانی است تاریخ، که علی در آن مرده باشد.<br/>و چه قبرستان عزادار و غم زده ایست زمین، که در آن معبد نباشد
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from ye.qaribeh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/48592</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/867._" class="groupTitle">سهراب سپهري </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/>زندگی<br/>-----<br/><br/>زندگی رسم خوشایندی است<br/>زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ<br/>پرشی دارد اندازه عشق<br/>زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود<br/>زندگی جذبه دستی است که می چیند<br/>زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است<br/>زندگی بعد درخت است به چشم حشره<br/>زندگی تجربه شب پره در تاریکی است<br/>زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد<br/>زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد<br/>زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست<br/>خبر رفتن موشک به فضا<br/>لمس تنهایی ماه<br/>فکر بوییدن گل در کره ای دیگر<br/>زندگی شستن یک بشقاب است<br/>زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است<br/>زندگی مجذور اینه است<br/>زندگی گل به توان ابدیت<br/>زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما<br/>زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست<br/><br/>
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from ye.qaribeh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/180462</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/1003._" class="groupTitle">صمد بهرنگی</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	ادامه از پست قبلی<br/>.<br/>.<br/>.<br/>مردک راه افتاد. بلند بلند می گفت: اول آخری شه، دیدید دیگه نبینید!.. اول آخری شه، دیدید دیگه نبینید!.. به جماعتی رسید که عروس به خانه ی داماد می بردند.<br/>ورد مردک را که شنیدند یکی جلو اسب عروس را گرفت و باقی ریختند به سرش و تا می خورد زدندش. باز به سر مردک زد که نکند همه ی این کارها زیر سر زنش باشد. پیش خودش گفت:<br/>اگه پام به خونه برسه، می دونم چکار کنم. این دفعه حقشه آش کشک با نون بیات بخوره. هشت تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود. آدمهای عروس گفتند: دیگه از این غلط ها نکنی. نگی دیدید دیگه نبینید.<br/>مرد گفت: پس چی بگم؟<br/>گفتند: سوت بزن، کلاهت را هوا بینداز، شادی کن، بخند، فریاد بکش، آن قدر شادی کن که مردم به حالت حسرت بخورند. یه کم اخم کنی وای به حال و روزگارت. باید بخندی. باید شادی کنی، بازی کنی، می فهمی؟ مگه نمی بینی همه شادی می کنن؟ خوب گوش هات رو باز کن، یه کم اخم کنی وای بحالت. باید بخندی و شادی کنی. می فهمی که؟<br/>مردک خون لبهایش را پاک کرد. دندان های جلویش را که در اثر مشت لق شده بود کند و دور انداخت و گفت: خیلی هم خوب می فهمم.<br/>سپس راه افتاد. در حالیکه خون سرش از نوک بینی اش چکه می کرد، اما لب هایش می خندید. خودش شادی می کرد. فریاد می زد. اخم نمی کرد. جست و خیز می کرد و کلاهش را بهوا می انداخت. و سوت هم می زد. وقتی سوت می زد خون از دهانش می جست. وقتی می خندید اشک از چشمانش می پرید. وقتی می پرید پاره های لباسش بلند می شد. وقتی کلاهش را بالا می انداخت از سوراخ وسط کلاهش آسمان را می دید. در این هنگام به کفتربازی برخورد که کفترهایش را ردیف هم لب بام نشانده بود و داشت دانه می پاشید که کفترهای همسایه را بگیرد.<br/>کفترها به هوای داد و فریاد مردک پریدند و تا دوردست رفتند. کفترباز سخت عصبانی شد و بکوچه آمد و مردک را تا می خورد کتک زد. بسر مردک زد که همه ی این کارها زیر سر زنش است.<br/>پیش خود گفت: منو مسخره خودش کرده، می دونه که همه چیز زندگیش از منه. نمی خواد کاریم بکنه همین جوری سر می دونه. شانزده تا بد و بیراه نثار زنش کرد و پا شد که برود.<br/>کفتر باز گفت: دیگه از این غلط ها نکنی!<br/>مردک گفت: پس چی بگم؟<br/>کفتر باز گفت: هیچی نگو. کمرت را خم می کنی، صدات رو میبری، کلاهت رو محکم می چسبی، نفس هم نمی کشی، دست و پاتو جمع می کنی، پاورچین پاورچین از کنار دیوار راه می ری. نفس هم نمی کشی. می فهمی که!<br/>مردک گفت: می فهمم! خیلی هم خوب می فهمم. کمرم باس خم بشه صدام بریده، کلاهم رو محکم می چسبم، نفس هم نمی کشم از کنار دیوار یواشکی رد میشم، مث اینکه نیستم. و راه افتاد. کمرش خم شده بود و نفسش بریده.<br/>و... این دفعه پی در پی می گفت: همه ی این کارها زیر سر زنمه... همه ی کارها زیر سر زنمه... به جماعتی برخورد که جلو دکان جواهر سازی جمع شده بودند. وقت ظهر، روز روشن دکانش را دزد زده بود و جماعت در جستجوی دزد بودند.<br/>مردک را که با آن حال دیدند، دزدش پنداشتند آنقدر کتکش زدند که نگو. خون خوشرنگ مردک از نوک بینیش چکه می کرد. سی و دو تا بد و بیراه نثار زنش کرد و خواست که برود، گفتند:<br/>اگر تو دزد نیستی نباید این جوری راه بری – پس از آنکه جیب هایش را نگاه کرده، سر و وضعش را دیده بودند، او را دیوانه پنداشته بودند. مردک گفت: پس چکار کنم؟<br/>گفتند: سرتو بالا بگیر، کمرت را راست کن و برو. مردک راه افتاد.<br/>سر را بالا نگاه داشته بود و قد راست کرده بود. از این حالتش خوشش می آمد گویی سالها در جستجوی چیزی بود و حالا آنرا پیدا کرده بود. فکر کرد: از بس خم شده بودم داشتم قوز در می آوردم.<br/>در همین فکر بود که نردبانی جلوش سبز شد. نردبان از در خانه ای بیرون می آمد و در خانه ی روبرویی وارد می شد.<br/>مردم خم می شدند که بگذرند.<br/>مردک خم نشد. نمی خواست این حالت خوش آیندش را از دست بدهد. راست راست پیش رفت.<br/>مردم در کارش حیران ماندند. او را دیوانه خواندند. سر مردک سخت خورد به نردبان و عقب برگشت. نردبان انتها نداشت. هی پله بود که از یک در بیرون می آمد و در دیگری می رفت.<br/>مردک بار دیگر پیش رفت. و بار دیگر پیشانی و سرش زخم برداشت. این کار چند بار تکرار شد. جماعت مسخره اش کردند، آخر دیوونه، می خواهی بگویی یک تنه نردبان باین کلفتی را خواهی شکست و به آن طرف خواهی رفت؟ بیخود است. خودکشی است، دیوونه! مردک این حرف ها را از یک گوش می گرفت و از گوش دیگر بیرون می کرد.<br/>زیر لب زمزمه ای داشت. ناگهان همه دیدند مردک عقب عقب رفت، رسید به آخر کوچه، آنوقت شروع کرد به دویدن. نردبان از حرکت نایستاده بود. چند نفری ایستاده بودند و نگاه می کردند، می گفتند: خوب، عجله ای نداریم. می ایستیم. وقتی نردبان را بردند می رویم. حرکت نردبان تندتر شد و این ها گفتند: آخرها شه. مردک تند می دوید، اگر بزمین می خورد هزار تکه می شد، رسید پای نردبان. جست زد پرید، نردبان زودی بالا رفت، پای مردک گیر کرد و افتاد به آن طرف به رو. چند نفری از زیر نردبان گذشتند و نردبان ایستاد. مردک خون آلود برخاست نشست و چهل بد و بیراه نثار زنش کرد و پا بدو گذاشت.<br/>هیاهو از دو سو برخاست. از پشت سر مردک شنید: ترو خدا برگرد، اگر مسلمونی نرو، یه نگاه به پشت سرت بکن، قاقات میدیم برگرد!.. مردک دوید و دوید تا بخانه شان رسید. در زد باز نشد. باز هم زد. باز هم باز نشد. بسرش زد و دو لگد بدر کوبید آجری از بالا افتاد و سرش بیشتر شکست. چیزی نگفت. خون رنگینش از نوک بینیش چکه می کرد. باز هم دو لگد بدر زد. سرش را گرفت که آجر رویش بیفتد. می خواست زنش را تحقیر کند. نشان دهد که او نمی تواند نگذارد که شوهرش تحقیرش کند. آجر افتاد دریچه باز شد.<br/>صدایی گفت: کیه؟ مردک گفت منم. زنش گفت: ترو نمی شناسم. مردک گفت: شوهرت. زن گفت: باشه. اسمت چیه؟<br/>راستی اسمش چه بود؟ این را دیگر نخوانده بود. زنش هیچوقت این بهانه را نیاورده بود. فکر کرد که در گذشته ها چطور صدایش می زدند. چیزی بیادش نیامد. وقتی به آن جوان شیک پوش خوش هیکل برخورد، او را «بی سر و پا» صدا کرد. می شد گفت اسمش «بی سر و پا» ست؟<br/>اگر این طور بود پس چرا در بازار دیزی فروش ها او را «خل» گفته بودند؟ نکند اسمش «خل» باشد! نه. اگر خل بود پس چرا پهلوی آن نردبان تمام نشدنی «دیوانه» اش خوانده بودند! اسمش یادش رفته بود. شاید هم از نخست نامی نداشته است. کاش اینطور بود، آنوقت آسوده می شد و بخود می گفت: خر ما از کرگی دم نداشت. اما می دانست که روزی اسمی داشته است. زنش فریاد زد: خوب نگفتی اسمت چیه؟ تا نگی در خونه واشدنی نیس. رهگذری گفت: اسمتو می پرسه؟ این که چیزی نشد. بگو بهروز، بگو افتخار، بگو. مرد بر هم نگشت که رهگذر را نگاه کند. زنش گفت: ها؟ مرد گفت: یادم رفته. برم پیدا کنم برگردم، برگشت که برود. صدای خنده هایی شنید. رو برگردانید. تمام دیزی فروش ها در چارچوب دریچه جمع شده بودند و قاه قاه می خندیدند. مردک بدستش نگاه کرد دیزی دستش بود. خون تویش جمع بود. دیزی را پرت کرد طرف دریچه. دیزی برگشت و خورد بسر خودش. صدای خنده بلندتر شد.<br/>دیزی فروشی در خانه اش قد برافراشته بود و قندیل خانه را از سقف می کند، این ها همه اش در چارچوب دریچه بود.<br/>مرد زیر لب گفت: باشد! و راه افتاد.<br/>تنگ غروب مرد بیرون شهر دم دروازه نشسته بود روی کپه خاکروبه ای و از آیندگان و روندگان اسمش را می پرسید.<br/>حس می کرد زنجیری را که بنافش بسته شده از آسمان آویخته اند و ستارگان در دوردست ها سوسو می زنند.<br/><br/><br/>اردیبهشت 42<br/>
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="chapter">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[ye.qaribeh wrote a story]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/story/show/48952._?chapter=1</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  			<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> wrote <a href="http://www.goodreads.com/story/show/48952._?chapter=1" class="storyTitle">سرزمین من کجاست؟: سرزمین من کجاست؟</a>.
  			<br/><br/>
  			<div class="reviewText">
  				&quot;<br/><br/>دوباره دل پر از نگفته هاست<br/>سکوت شب به کنج سینه &quot;
  				<a href="http://www.goodreads.com/story/show/48952._?chapter=1">...more</a>
  			</div>
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from ye.qaribeh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/197521</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/867._" class="groupTitle">سهراب سپهري </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/>ممنون از این که این شعر رو گذاشتید،<br/>شعر زیبایی بود،<br/>و تا حالا نخونده بودمش
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from ye.qaribeh]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/180460</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/2104._" class="groupTitle">دکتر علی شریعتی</a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/>كوير<br/><br/>خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر<br/>این هبوط بی دليل، این سقوط ناگـزیر<br/><br/>آسمان بي هـدف، بادهای بی طرف<br/>ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر<br/><br/>ای نظاره شگـرف ، ای  نگاه    ناگهان<br/>ای   هماره    در   نظر   ،  ای  هنوز  بی نظیر<br/><br/>آیه آیه ات صریح  ، سوره  سوره ات  فصیح<br/>مثل خطی از هبوط،مثـل سطری از کویر<br/><br/>مثـل شعر   ناگهان ، مثل گریه   بی امان<br/>مثل  لحظه هـای  وحی  ،  اجتناب   ناپذیر<br/><br/>ای  مسـافر    غریب ،  در    دیار   خویشتن<br/>با  تو  آشنا  شدم،  با تو  در  همین مسیـر<br/><br/>از کویر سوت و کور، تا مرا صـدا زدی<br/>دیدمت   ولی  چه  دور ،   دیدمت  ولی  چه  دیر<br/><br/>این   تویی   در   آنطرف  ،  پشت  میله ها   رها<br/>این منم در اینطرف،پشت میله ها اسیـر<br/><br/>دست خسته مـرا،مثـل کودکی بگیر<br/>با خودت  مرا  ببر   ،  خسته ام از این کویـر<br/><br/><br/>مرحوم قیصر امین پور<br/><br/>
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="update::updatearray">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[ye.qaribeh joined a group.]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/group/show/867._</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh">ye.qaribeh</a> joined the 
  		
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/867._" class="groupNameRegular">سهراب سپهري </a>
  			 and 
  			
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupNameRegular">داستان كوتاه </a>
  			
  			
  		
  		groups.
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="review">
        
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[ye.qaribeh added 'قصه حسن و محبوبه']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/64680455</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			ye.qaribeh gave <img alt="4 of 5 stars" class="star" height="15" src="http://www.goodreads.com/images/layout/stars/red_star_4_of_5.gif?1260324363" title="4 of 5 stars" width="75" /> to:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/3491997._" class="bookTitle">قصه حسن و محبوبه</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/801874._" class="authorName">علي شريعتي</a>
    			<br/>
    			



          
    			  <br/>زیبا ، دلنشین و پرمعنا
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

      </update>
            <update type="userquote">
        
  
  
  

    <title>
    	<![CDATA[ye.qaribeh added a quote]]>
    </title>
    <link>http://www.goodreads.com/quotes/show/164899</link>
    <description>
    	<![CDATA[
    	<table>
    		<tr><td>
    		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/164899"><img alt="Quote_tiny" src="http://www.goodreads.com/images/quote/quote_tiny.jpg?1260324363" /></a>
</td>
<td valign="top" colspan="2">
  <div class="updateContent">
    <span class="userReview">
      
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/2025849-ye-qaribeh" title="ye.qaribeh">ye.qaribeh</a>
  	 added a <a href="http://www.goodreads.com/quotes/show/164899" class="userLink">quote</a>:
  	</span>
  	<br/>
  	<span class="quoteText">&quot;چه خیال انگیز و جان بخش است، &quot;اینجا نبودن&quot; !&quot;</span>
  	&mdash; <a href="http://www.goodreads.com/author/quotes/2148288._Ali_Shariati" class="authorNameRegular">دکتر علی شریعتی</a>

  	<div style="float: left; text-align: right; width: 90%;">
  		<a href="http://www.goodreads.com/quotes/add/164899?return_url=%2Fquotes%2Flist" class="actionLinkLite">add this quote &raquo;</a>
  	</div>
  </div>

    		</td></tr></table>
    		]]>
    </description>

    

      </update>
          </updates>
      
</user>

</GoodreadsResponse>