<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<GoodreadsResponse>
	<Request>
		<authentication>false</authentication>
		    <method><![CDATA[]]></method>
	</Request>
	<user id="1593215">
  <name><![CDATA[Nabi kamyabi]]></name>
  <user-name><![CDATA[]]></user-name>
  <link><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi]]></link>
  
  
    <updates-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/user/updates_rss/1593215?key=24e56b75238751560c93b26b0d6b1b46d170ca64]]></updates-rss-url>
    <reviews-rss-url><![CDATA[http://www.goodreads.com/review/list_rss/1593215?key=24e56b75238751560c93b26b0d6b1b46d170ca64&shelf=%23ALL%23]]></reviews-rss-url>
    <friends-count type="integer">94</friends-count>
    <reviews-count type="integer">60</reviews-count>
    <user_shelves type="array">
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">46</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">5674277</id>
    <name>read</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">0</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">3517273</id>
    <name>currently-reading</name>
  </user_shelf>
  <user_shelf>
    <book_count type="integer">14</book_count>
    <description nil="true"></description>
    <exclusive_flag type="boolean">true</exclusive_flag>
    <id type="integer">3517272</id>
    <name>to-read</name>
  </user_shelf>
</user_shelves>


        <updates type="array">
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Nabi]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/255756</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	با صابون و سنگ پا جبهه ی جنگی ساختم کنار راه آبی که از وسط حمام رد می شد. راه آبی که با کندن موزائیک های وسط حمام درست شده است. اما آن قدر آب از آن گذشته و جلبگ سفید درونش زده که کاملن صاف و سیقلی بنظر می آید و  سرباز ها می توانند در آن سر سره بازی کنند. با دو انگشت اشاره و بزرگ دست راستم آدمکی ساختم که فرماندهی جبهه را به عهده داشت. فرمانده خودش چادر لیفی سرباز ها را علم کرد، تانک صابونی را به جلو برد و پلی از سنگ پا روی راه آب ساخت. فرمانده نگاهی به اطراف انداخت، همه جا را در این اول صبحی مه پوشانده است. حتی پرنده ای هم پر نمی زند، جز پیرمردی که کنار حوضچه زیر شیر، غنچ شده و پدر من که...<br/><br/>- آی ی ی، بابا یواش تر، پوستم رو کندی...<br/><br/>- باید تمیز بشه یا نه پسرجان؟ ناسلامتی فردا عیده ها. اما دیگه تموم شده. حالا بگیر کیسه رو، اونجاهاتو خودت بشور.<br/><br/>- باشه<br/><br/>- کجا میری؟<br/><br/>- میرم زیر دوش<br/><br/>- اینجا که کسی نیست<br/><br/>- آخه بابا، اون...<br/><br/>- خیلی خب، برو توأم...<br/><br/>رفتم زیر یکی از دوش ها و در را بستم. شیر را ولی باز نکردم. اتاقک تاریکی است با دیوار های دو پهلوی کوتاه که باریکه هایی از نور از بالای آن می آیند. آب دوش از زیر در به راه آبی که از کناره ی بیرونی در می گذشت می ریخت. دستم را بردم توی کیسه و مشغول شدم. سرم ولی عین همیشه بالا را می پاید. اگر کسی ازین آدم بزرگ های قد بلند ویرش بگیرد و سرش را از زیر دوشی خودش بیاورد سمت من؟ اما الآن که کسی جز پدرم توی حمام نیست، آن پیر مرد غنچی هم که اگر راست شود به زور قدش به من می رسد چه رسد به این دیوار.<br/><br/>- مراقب باش پسر ، کف حمام لیزه.<br/><br/>انگار کم کم دارد شلوغ می شود. دوش را وا کردم که بدانند این اتاقک زیر دوشی پر است. چیزی نگذشت که صدای شر شر زیر دوشی های بغلی بلند شد. دست من هم هنوز مشغول است. و سرم به بالا دوخته شده است. صدای شر شر آن ها قطع شد. منم کیسه را انداختم. و صابون را از کف زمین برداشتم و باز مشغول شدم. و باز هم دوش را باز کردم و با طمأنینه آب کشیدم.<br/><br/>- {چطور می شود آن آدامس ها را خرید؟ حتی نمی دانم کجاها می شود آن را خرید؟ از عمار هم که نمی شود پرسید. پولش را چطور جور کنم؟ باید صبر کنم عیدی هایم جمع شوند...}<br/><br/>کیسه و صابون را زیر دوش، آب کشیدم و شیر دوش را چرخاندم. با بند آمدن آب دوش در را باز کردم...<br/><br/>- عمار؟!<br/><br/>زبانم بند آمد. حتی نتوانستم اسمش را بلند بگویم. خط های موازی ران های پایش، در میان به یک خط مشترک می رسیدند که تا حوالی کمر ادامه داشت. و در طرف دیگر از غوزک پا تا شانه ها می رفت. جای جای بدنش هم رد چنگال های پلنگی مانده، که خط هایی بی هدف و لاابالی در بدنش سفید برفی اش کاشته است. او در برابر پدرش، با آن سبیل های خاکستری شارب بلند و لبه چرخان، بحق که میشی بود بدست پلنگ.<br/><br/>پدرش با تاسی در دست، او را چرخاند تا روی پشت شانه اش آب بریزد. که نگاهش به نگاهم گره خورد. خواستم نگاهم را عین همیشه بدزدم و به اطرافش ببرم که دیدم پیش از من سرش را انداخت پایین. انگار که دارد برآمدگی مرده ی میان پایش را می کاود. دیگر عمار مرد. همه اش چند ثانیه هم نکشید... او که همین چند وقت پیش نزدیک بود با دوچرخه اش مرا زیر بگیرد، سر همین پیچ سر کوچه هان، آن هم عمدی، و با لبخندی بر لبش که انگار چیزی در من می گفت: عیبی ندارد، خب زورش می رسد می کند... او که همیشه آرزو می کردم جایش باشم و همه از من فرمان ببرند... او که همه ی اهل مدرسه را به نوک انگشتش می چرخاند، حتی گاهی معاون و مدیر هم بخاطر وجود پدرش حامی خطا کاری هایش می شدند...<br/><br/>کاش فردا عید نبود و من می رفتم مدرسه. عمار سرش را جلویم پایین انداخت. عمار دیگر مرد
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Nabi]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/248859</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/><br/><br/><br/>معما تا موقعی که به همون صورت راز باقی میمونه<br/>هیچ لذتی در پی نداره<br/>البت بعضی ها هستن که ادا در میارن<br/>به هر چی مبهم و گنگه مارک هنر می چسبونن<br/>امّا این منافات داره با اونچه در واقع موجب هنری شدن اثری میشه<br/>در واقع شاید تا جایی بهت حق بدم<br/>اما تا اونجا که راز آلودگی ما رو به تکاپو میندازه تا کشفش کنیم<br/>و این تکاپو لذت بخش است<br/>اما خود معما لذتی ندارد که هیچ، بلکه معمای حل ناشدنی خسته کننده هم هست<br/>هرچند شاید در بیای و بگی همین خستگی هم هنر است<br/>که خب اونوقت جای بحث دارد<br/>;)<br/><br/>راجع به ذات هم باید بگم<br/>شاید اولین چیزی که از این ذات به ذهن می رسه<br/>همون باشه که مرسومه و معنی به روح و ازین قسم میده<br/>اما وقتی در خونه ی روح رو همون اول تخته کردم<br/>دیگه شامل همه چی میشه<br/>من جمله تربیت کودکی<br/>من جمله ژنتیک و وراثت<br/>من جمله محیط و شرایط تاریخی و ...<br/>هر چیزی که شخصیت طرف و تیپش رو می سازه
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Nabi]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/245960</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/><br/><br/><br/>بر دهانم بسته است<br/><br/>عقدی درشت<br/><br/>.<br/><br/>و صدایی می نوازد<br/><br/>آرام آرام<br/><br/>.<br/><br/>بی گمان باز<br/><br/>کرده ست رقاص<br/><br/>هوای رقصی دگر<br/><br/>.<br/><br/>و سفید است<br/><br/>چون پیش<br/><br/>صفحه ی کاغذ ِ پیر<br/><br/>.<br/><br/>و قلم نیز<br/><br/>می خرامد تا دور<br/><br/>تا به مرز رویا<br/><br/>.<br/><br/>می گذرد از فکر:<br/><br/>راستی<br/><br/>از چه روی است<br/><br/>این همه بافتن ما؟<br/><br/>.<br/><br/>می گذرد از عشق:<br/><br/>پس چرا<br/><br/>دخترک زیبا روی<br/><br/>دست در دستی دگر می ساید؟<br/><br/>.<br/><br/>و از کوله باری بر دوش:<br/><br/>امانم ده<br/><br/>تا عقده بگشایم...<br/><br/>آخر کی تواند برد<br/><br/>این حمّال ِ بسته پای<br/><br/>خرده اندوهی حتی؟<br/><br/>.<br/><br/>و صدایی می نوازد<br/><br/>آرام آرام<br/><br/>.<br/><br/>شاید آرمیدن در خیال؟<br/><br/>بی هیچ اعترافی حتی؟<br/><br/>یعنی باید این شب<br/><br/>به سکوتی برسد تا فردا؟<br/><br/>.<br/><br/>راستی آیا<br/><br/>اندیشیده ای تا حال<br/><br/>کاین همه خیال ما<br/><br/>به چه چیز مانندست؟<br/><br/>.<br/><br/>به جنگل؟<br/><br/>که در آن هر چه درخت<br/><br/>خاصه ی خود دارد و<br/><br/>ریشه در حریم خود فرساید؟<br/><br/>.<br/><br/>به آینه؟<br/><br/>که در آن تنها<br/><br/>تنهایی خود می بینم و<br/><br/>همه دیگر<br/><br/>خیمه در پشت آن آینه ام می زنند؟<br/><br/>.<br/><br/>راستی آیا می دانی<br/><br/>چه دلم می خواهد<br/><br/>دست بسایم به وصال<br/><br/>زیر نور مهتاب<br/><br/>زیر خیمه ی قهقه ای از پریان<br/><br/>.<br/><br/>آری<br/><br/>راز من این است<br/><br/>که جولان می دهدم اسب ِ خیال<br/><br/>در ورای امروز<br/><br/>به خیال فردا<br/><br/>.<br/><br/>راز من<br/><br/>خوردن غوطه ست در راز بشر<br/><br/>.<br/><br/>حتی در راز همان خمره ی می<br/><br/>که بی هیچ رحمی<br/><br/>می برد هر چه خیال<br/><br/>به زمانی در پس<br/><br/>به زمانی در پیش<br/><br/>.<br/><br/>به سودای دلی<br/><br/>که فراموش کرده است<br/><br/>راز این خلقت مرد<br/><br/>راز این خلقت زن<br/><br/>.<br/><br/>راز من<br/><br/>فهمیدن است<br/><br/>به هر قیمت<br/><br/>.<br/><br/>حتی افتادن به دام دوزخ<br/><br/>تا ببینم دوزخ<br/><br/>.<br/><br/>حتی با در بند شدن این پای بلند<br/><br/>تا بیابم فرصت<br/><br/>.<br/><br/>آری آری<br/><br/>راز من پوشیدست<br/><br/>نه تو دانی و نه من<br/><br/>که کجا می بردم<br/><br/>پروانه ای با بال ظریف<br/><br/>بی گمان نزدیک است<br/><br/>بوی آن سنبل مست
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Nabi]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/243275</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/><br/><br/>وقتی ابرهای سیاه درآمیختند<br/>و تو گریستی<br/><br/>من خندیدم<br/><br/><br/><br/>وقتی تنفسم باران بود<br/>و اشک بر چین لبخندم نشست<br/><br/>تو شکستی<br/><br/><br/><br/>این گونه بود<br/>ما شدن<br/>من<br/>با تو<br/><br/><br/><br/>این گونه بود<br/>باز شدن<br/>چتری<br/>برای ما<br/>
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="comment">
        
  
  
  

  <title>
  	<![CDATA[new comment from Nabi]]>
  </title>
  <link>http://www.goodreads.com/topic/show/239819</link>
  <description>
  	<![CDATA[
  	<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> made a comment in the <a href="http://www.goodreads.com/group/show/5085._" class="groupTitle">داستان كوتاه </a> group:</span>

  	<br/><br/>				
  	<br/><br/><br/><br/>تلونی دارد بی کران<br/><br/>یا شاید کرانش هم آغوشی رنگ هاست<br/><br/>آنجا که در هم می آمیزند و می خرامند<br/><br/><br/><br/>حیف است فقط حیف<br/><br/>که انگار این بوسه ی رنگ ها جرقه ایست برای انفجار<br/><br/>انفجار حباب<br/><br/>حبابی خالی
  	]]>
  </description>

    

      </update>
            <update type="review">
        
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Nabi added 'فلاسفه بزرگ']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/61923078</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Nabi added:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/169370._" class="bookTitle">فلاسفه بزرگ</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/98704._" class="authorName">بريان مگي</a>
    			<br/>
    			



          
    			  
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

      </update>
            <update type="review">
        
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Nabi added 'نغمه ی غمگین']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/74295575</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Nabi marked as to-read:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/3787172._" class="bookTitle">نغمه ی غمگین</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/819789.J_D_Salinger" class="authorName">J.D. Salinger</a>
    			<br/>
    			

	<span class="userReview">bookshelves: </span>
	
		<a href="http://www.goodreads.com/review/list/1593215?shelf=to-read" class="actionLinkLite">to-read</a>
	
	<br/>



          
    			  
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

      </update>
            <update type="update::updatearray">
        
  
  
  

  	<title>
  		<![CDATA[Nabi joined a group.]]>
  	</title>
  	<link>http://www.goodreads.com/group/show/25273._</link>
  	<description>
  		<![CDATA[
  		<a href="http://www.goodreads.com/user/show/1593215-nabi-kamyabi">Nabi</a> joined the 
  		
  		
  			<a href="http://www.goodreads.com/group/show/25273._" class="groupNameRegular">كارگاه شعر</a>
  			
  			
  		
  		group.
  		]]>
  	</description>

    

      </update>
            <update type="review">
        
  
  
  
    
    	<title>
    		<![CDATA[Nabi added 'Animal Farm']]>
    	</title>
  	  	<link>http://www.goodreads.com/review/show/70142959</link>
  	
    	<description>
    		<![CDATA[
    			Nabi marked as to-read:	<a href="http://www.goodreads.com/book/show/7613.Animal_Farm" class="bookTitle">Animal Farm (Paperback)</a>
    			<span class="by">by</span>
    			<a href="http://www.goodreads.com/author/show/3706.George_Orwell" class="authorName">George Orwell</a>
    			<br/>
    			

	<span class="userReview">bookshelves: </span>
	
		<a href="http://www.goodreads.com/review/list/1593215?shelf=to-read" class="actionLinkLite">to-read</a>
	
	<br/>



          
    			  
    			
    		]]>
    	</description>
  	
    

      </update>
          </updates>
      
</user>

</GoodreadsResponse>