Mahya's profile
|
Sign in to Goodreads to learn more about Mahya.
|
Mahya's bookshelves
Mahya is currently reading
|
07/29
Mahya
is currently reading:
تاریخ جامع ادیان by جان بایر ناس bookshelves: currently-reading |
my rating:
|
|
|
||
Mahya's recent updates (rss)
| August 20 | ||||
|
Mahya made a comment on Mehdi's profile:
| |||
| August 19 | ||||
|
Mahya
gave
رباعیات خیام by صادق هدایت |
my rating:
|
||
|
|
||||
|
Mahya
added:
داشآكل by صادق هدایت |
my rating:
|
||
|
|
||||
|
Mahya made a comment in the group یغما گلرویی—شروع روز یک دختر بچّه ی افغان topic:
| |||
| August 18 | ||||
|
Mahya made a comment on Mahdokht's profile:
| |||
|
Mahya made a comment on Mehdi's profile:
| |||
|
Mahya made a comment on mehrdad afzali's profile:
| |||
| August 14 | ||||
|
||||
| August 12 | ||||
|
Mahya
added a quote:
"اهل ِسرزمین ِگلُ بلبلم ! رؤیاهام رو آرزوهام رو خاطره هام ُمصادره کردن دست ِراستم توقیفه! نوک مدادم شکسته! یه خیاط باشی ِناشی با نخ ُسوزن لبام ُدوخته! اما هنوز زنده ام! اگه نفس کشیدن، تنها معنی ِزنده بودن باشه! اگه زندگی همین جون دادن ِدم به دم باشه، هنوز زنده ام" — یغما گلرویی | |||
Mahya's favorite quotes
"عشق را
بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جادهها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست""
— رسول یونان
بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جادهها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست""
— رسول یونان
"آزادی
بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.
"
— پل الوار
بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.
"
— پل الوار
"دو هزار سال تنها بودم
تمام دوران کودکی ام را
هیچ کس مسئول این تنهایی نیست
من سکوت می نوشیدم
از آسمان آبی تغذیه می کردم
و انتظار می کشیدم...
"
— Bobin
تمام دوران کودکی ام را
هیچ کس مسئول این تنهایی نیست
من سکوت می نوشیدم
از آسمان آبی تغذیه می کردم
و انتظار می کشیدم...
"
— Bobin
"ای آزادی
روی دفتر های دانش آموزی خود
روی میز تحریرم،روی درختان
روی ماسه، روی برف
نام ترا مینویسم.
روی همه صفحه های خوانده شده
روی همه صفحه های سفید
روی سنگ وخون وکاغذ یا خاکستر
نام ترا مینویسم
بر شگفتی های شب ها
روی همه تکه پاره های آسمان لاجوردی خود
بر هر جرعه ای سپیده دمان
بر دریا، بر قایق
روی کوه دیوانه
نام ترا مینویسم
روی پناهگاه هی ویران شده ام
روی فانوس های افتاده ام
بر دیوار های غم ودرد خود،
نام تو را مینویسم
وبه نیروی یک واژه
زندگی از سر میگیرم
من برای شناختن و نامیدن تو،
پا به جهان گذاشته ام،
ای آزادی
(پل الوار دفتر شعر و حقیقت 1942)
"
— پل الوار
روی دفتر های دانش آموزی خود
روی میز تحریرم،روی درختان
روی ماسه، روی برف
نام ترا مینویسم.
روی همه صفحه های خوانده شده
روی همه صفحه های سفید
روی سنگ وخون وکاغذ یا خاکستر
نام ترا مینویسم
بر شگفتی های شب ها
روی همه تکه پاره های آسمان لاجوردی خود
بر هر جرعه ای سپیده دمان
بر دریا، بر قایق
روی کوه دیوانه
نام ترا مینویسم
روی پناهگاه هی ویران شده ام
روی فانوس های افتاده ام
بر دیوار های غم ودرد خود،
نام تو را مینویسم
وبه نیروی یک واژه
زندگی از سر میگیرم
من برای شناختن و نامیدن تو،
پا به جهان گذاشته ام،
ای آزادی
(پل الوار دفتر شعر و حقیقت 1942)
"
— پل الوار
Mahya's groups (recent posts)
داستان كوتاه
— 467 members
— last activity 4 minutes ago
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه
اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ،...more
Ahmad Shamlu
— 221 members
— last activity 1 hour, 31 min ago
what can i say?.. we mad about shamlu!
(Ahmad Shamlu was a persian poet, writer, interpreter, and journalist. Born: December 12, 1925 Karaj, Iran. ...more
دکتر علی شریعتی
— 258 members
— last activity 10 hours, 58 min ago
DR Ali Shariati
اگر تنها ترین تنهاها شوم ، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین ...more
سیاوش کسرایی
— 21 members
— last activity 12 hours, 57 min ago
شبي مرغ سپيدي مي شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دريا مي زنم دل را و چون موج
به ...more
Shajarian شجریان
— 216 members
— last activity 16 hours, 8 min ago
گروه دوست داران استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان
Mahya's friend comments
showing 1-22 of 22.
(add a comment |
view all)
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
شهر من کجاست؟
شهر من، در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره
دشتِ بی بهار
انتظار . . . انتظار
کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
سیم خاردار سرنوشت بود
از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق
صبحها : خمار
شب : جنازهای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقالهها
در میان برگه های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....
شب در پس لبان درشت و سياه خويش
دندان فشرده بود بر الماس اختران
الماس هر ستاره به يك ضربه مي شكست
وز هر كدام ، بانگ شكستن بلند بود
در شب ، هزار زنجره فرياد مي كشيد
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سر خم شده بر سينه كه باز
به نكوكاري ، پاكي ، خوبي عشق مي ورزيد
دردهاى من
گرچه مثل دردهاى مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمى كه چين پوستين شان
مردمى كه رنگ روى آستين شان
مردمى كه نام هاى شان
جلد كهنه شناسنامه هاى شان
درد مى كند
من ولى تمام استخوان بودنم
لحظه هاى ساده سرودنم
درد مى كند
هر چند که از آینه بیر نگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
سید حسن حسینی
Hello Mahya,
How are you?
When you have the time, please visit the “Happy & Brainy” and “To the Glory of Man” groups.
I wish you the best. Have a fun day.
مرا به یاد بیاور!
بیدارخوابی ها
و بی قراری هایم،
دلتنگی همیشه گیُ
علاقه ی بی مرزم
و نگاهِ بی وقفه ام
بر قللم موییت
که آزادی جهان را
نقاشی می کرد.
مرا به یاد بیاور!
کبوتری که همه عمر
سر به نرده های قفس می کوبید
و عاشقی
که خوش نداشت
منظرِ تماشایت
خاکستری باشد.
مرا به یاد بیاور
که از یاد نبردمت
تا آن دقیقه که
چشم از نگاه تهی شد
و واپسین ترانه
در گلو یخ بست.
ترانه یی که نام تو را
در خود داشت...
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ
....
....
????
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نميبرد
اين جامها كه در پي هم ميشوند
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گردآب ميربايد و آبم نميبرد
هیچ وقت نقاش خوبی نـخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانـم
در زیر آواری از رنگ ها
...ناپدید ماند
خالي خانه تنهايي
سايه ي خاموش
در شب آينه مي گريد
آه هرگز صد عكس
پر نخواهد كرد
جاي يك زمزمه ساكت پا را بر فرش
اين كه همراه تو مي گريد آيينهست
تو همين چهره تنهايي
سلام
سروده ي زيبا و در عين حال متاثر كننده اي بود
براي اينكه نشان از تنهايي آدمها داشت
خودموون با دستهاي خودمون جنگل و بيشه زار دوستي رو به بيابون تبديل كرديم
سلام
تشبيه قشنگي در مورد انسان قرن بيستمي بود
شايد از اوون شعري هم كه گفتيد فرو تر باشيم
نمي دونم از عالم مثل افلاطون چيزي شنيديد يا نه
كم كم داره باورم مي شه كه انسان عصر جديد تووي دنيايي زندگي مي كنه كه سايه ي خيلي چيزها رو مي بينه نه واقعيت ها رو
تووي دنيايي هستيم كه بعضي دروغ ها رو باور داريم و در مورد خيلي از خرافات تعصب به خرج مي ديم
به هر حال نوشته ي قشنگي بود مهيا خانم
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين غال را براي دلم ديد
ديري ست
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام ولي
مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه ولبخند
خود را به كاروان برسانم
اما
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد
درمورد شعر سهراب سپهري
عجيبه كه سهراب سپهري اينقدر زيبا از مرگ صحبت مي كنه
در ظاهر به نظر مي رسه حال و هواي كاشان و بوي چادر نماز مادر اوون رو از پرداختن به خيلي موضوع ها غافل كرده اما در حقيقت اينطور نيست
مرگ فكر همه ي آدم هاي عميق و با دغدغه رو به خودش مشغول كرده
احساسي كه ما از مرگ توو ايران داريم خيلي متفاوت تر از احساس مرگ تووي يك كشور مدرنه
مي دوني چرا؟چوون ما از مرگ يه شبح ساختيم، يه اتفاق ترسناك، حتي معماري قبرستوون هامون هم همين رو نشون مي ده
اما توو جوامع اروپايي نگاه كن، همه چيز ساده تموم مي شه
مثل همين شعر سهراب
salam mahya.
shaoma daneshjo hastid ?
ketabi ke dari mikhooni konjkav shodam ( albatr jesaratan )
:)
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نهمهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد
شهر من کجاست؟شهر من، در خطوط چشمهای شرقی کدام آشناست؟
با تمام روزها غریبه ام
باغ ِ بی پرنده
موجِ بی کناره
دشتِ بی بهار
انتظار . . . انتظار
کاش سهم من
از تمام کاخ ها و خاک ها
یک وجب بهشت،
یک وجب پریدن از
سیم خاردار سرنوشت بود
از جنوب غرب
تا شمال شرق
این بزرگراههای بی درخت
تیرهای بی پرنده چراغ برق
صبحها : خمار
شب : جنازهای میان شوره زار
صبح تا غروب
کار
کار
کار
روزهای خوب عمر من گذشت
بین این کتابها مقالهها
در میان برگه های خانگی
جستجوی هیچ
در میان صفحه های پوچ....
شب در پس لبان درشت و سياه خويشدندان فشرده بود بر الماس اختران
الماس هر ستاره به يك ضربه مي شكست
وز هر كدام ، بانگ شكستن بلند بود
در شب ، هزار زنجره فرياد مي كشيد
بار ديگر دلم مي خواهد مثل همان پرنده كوچك خودم را به آغوش آسمان پرتاب كنم بي خيال و فارغ از اينكه آيا كسي هست كه مواظب باشد من نيفتم ! ...پرواز موج دار پرنده چقدر بي خيال است و بي غم انگار او هم مي داند كه بهار چقدر آدمها را مست و بي هوش مي كند ... راستي چقدر آزادي خوب است ... حس دوست نداشتن و داشتن همه و هيچ كس .... رها ... فارغ .... آزاد از بند انتظار كسي ... پرنده عزيزم هيچ غصه نخور كه همه از اينجا سفر كرده اند ... سفر قانون زندگي است و مهاجرت تنها راه گريز از خودباختگيست
دلم از نام مسيحا لرزيد
از پس پرده اشك من مسيحا را بالاي صليبش ديدم
با سر خم شده بر سينه كه باز
به نكوكاري ، پاكي ، خوبي عشق مي ورزيد
دردهاى منگرچه مثل دردهاى مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمى كه چين پوستين شان
مردمى كه رنگ روى آستين شان
مردمى كه نام هاى شان
جلد كهنه شناسنامه هاى شان
درد مى كند
من ولى تمام استخوان بودنم
لحظه هاى ساده سرودنم
درد مى كند
هر چند که از آینه بیر نگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بینوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
سید حسن حسینی
Hello Mahya,
How are you?
When you have the time, please visit the “Happy & Brainy” and “To the Glory of Man” groups.
I wish you the best. Have a fun day.
مرا به یاد بیاور!
بیدارخوابی ها
و بی قراری هایم،
دلتنگی همیشه گیُ
علاقه ی بی مرزم
و نگاهِ بی وقفه ام
بر قللم موییت
که آزادی جهان را
نقاشی می کرد.
مرا به یاد بیاور!
کبوتری که همه عمر
سر به نرده های قفس می کوبید
و عاشقی
که خوش نداشت
منظرِ تماشایت
خاکستری باشد.
مرا به یاد بیاور
که از یاد نبردمت
تا آن دقیقه که
چشم از نگاه تهی شد
و واپسین ترانه
در گلو یخ بست.
ترانه یی که نام تو را
در خود داشت...
ابر مي گريدباد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ
....
....
????
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نميبرد
اين جامها كه در پي هم ميشوند
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گردآب ميربايد و آبم نميبرد
هیچ وقت نقاش خوبی نـخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانـم
در زیر آواری از رنگ ها
...ناپدید ماند
خالي خانه تنهاييسايه ي خاموش
در شب آينه مي گريد
آه هرگز صد عكس
پر نخواهد كرد
جاي يك زمزمه ساكت پا را بر فرش
اين كه همراه تو مي گريد آيينهست
تو همين چهره تنهايي
سلام
سروده ي زيبا و در عين حال متاثر كننده اي بود
براي اينكه نشان از تنهايي آدمها داشت
خودموون با دستهاي خودمون جنگل و بيشه زار دوستي رو به بيابون تبديل كرديم
سلام
تشبيه قشنگي در مورد انسان قرن بيستمي بود
شايد از اوون شعري هم كه گفتيد فرو تر باشيم
نمي دونم از عالم مثل افلاطون چيزي شنيديد يا نه
كم كم داره باورم مي شه كه انسان عصر جديد تووي دنيايي زندگي مي كنه كه سايه ي خيلي چيزها رو مي بينه نه واقعيت ها رو
تووي دنيايي هستيم كه بعضي دروغ ها رو باور داريم و در مورد خيلي از خرافات تعصب به خرج مي ديم
به هر حال نوشته ي قشنگي بود مهيا خانم
من عاقبت از اينجا خواهم رفتپروانه اي كه با شب مي رفت
اين غال را براي دلم ديد
ديري ست
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام ولي
مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه ولبخند
خود را به كاروان برسانم
اما
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد
درمورد شعر سهراب سپهري
عجيبه كه سهراب سپهري اينقدر زيبا از مرگ صحبت مي كنه
در ظاهر به نظر مي رسه حال و هواي كاشان و بوي چادر نماز مادر اوون رو از پرداختن به خيلي موضوع ها غافل كرده اما در حقيقت اينطور نيست
مرگ فكر همه ي آدم هاي عميق و با دغدغه رو به خودش مشغول كرده
احساسي كه ما از مرگ توو ايران داريم خيلي متفاوت تر از احساس مرگ تووي يك كشور مدرنه
مي دوني چرا؟چوون ما از مرگ يه شبح ساختيم، يه اتفاق ترسناك، حتي معماري قبرستوون هامون هم همين رو نشون مي ده
اما توو جوامع اروپايي نگاه كن، همه چيز ساده تموم مي شه
مثل همين شعر سهراب
salam mahya.
shaoma daneshjo hastid ?
ketabi ke dari mikhooni konjkav shodam ( albatr jesaratan )
:)
block this member *
Mahya's friends (60)
|
yaser mirzaee 99 books 59 friends |
|
Muthu 21 books 287 friends |
|
Mohammad 100 books 224 friends |
|
ماهور 97 books 214 friends |
|
zoya 23 books, 39 friends Friend details |
|
mohamad saleh 43 books 42 friends |
|
Saman 163 books 102 friends |
|
milad 222 books 118 friends |
|
The Kingdom Hall..No More 13 books 836 friends |
|
Hamid 0 books 75 friends |
|
Mostafa azizi 434 books 66 friends |
|
James 17 books 474 friends |
|
John L. 15 books 2279 friends |
|
تیگلاط 190 books 68 friends |
|
Elmira 232 books 764 friends |
never-ending quiz
| ranking: | 65319 out of 65319 |
| questions answered: | 1 |
| correct: | 0 (0.0%) |
| best streak: | 0 |
| questions added: | 0 |
take the quiz »

























