Homayun’s Profile

Sign in to Goodreads to learn more about Homayun.





Homayun's Recent Updates

Homayun is now friends with Saj Irani
22122037
Homayun rated a book 5 of 5 stars
بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم by نادر ابراهیمی
Rate this book
Clear rating
Homayun wants to read
مرگ در می‌زند by Woody Allen
Rate this book
Clear rating
Homayun rated a book 5 of 5 stars
Annie Hall by Woody Allen
Rate this book
Clear rating
Homayun rated a book 3 of 5 stars
Getting Even by Woody Allen
Rate this book
Clear rating
Homayun is now a fan of Woody Allen
10356
Homayun rated a book 4 of 5 stars
Romeo and Juliet by William Shakespeare
Rate this book
Clear rating
Homayun rated a book 4 of 5 stars
Pride and Prejudice by Jane Austen
Rate this book
Clear rating
Homayun rated a book 2 of 5 stars
بی بی یون by حسین پناهی
Rate this book
Clear rating
Homayun liked a quote
203623
هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
یکی می آید به زور
یکی می رود به انتخاب
حسین پناهی
More of Homayun's books…
حسین پناهی
“هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
یکی می آید به زور
یکی می رود به انتخاب”
حسین پناهی

فاضل نظری
“ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی”
فاضل نظری

حسین پناهی
“و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم”
حسین پناهی

فاضل نظری
“بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند ”
فاضل نظری