MahtaBi KhaNooM's Profile
MahtaBi KhaNooM's Recent Updates
|
"بیست و پنج تابستان و تیرماه را دیدی.... بس نبود سارا!؟"
|
|
|
MahtaBi KhaNooM
made a comment in the group
داستان كوتاه
—
خلقيات "آن" ايرانيان -از زبان رضا کيانيان
topic
":) دلم برات تنگ شده بود اشکان خان... چه خوبه که یار باوفای گودریدز و داستان کوتاهی :)
ممنون دوستم" |
|
|
"لیونل : هنوز روی حرف "و" لکنت داری
جرج ششم : خب ، پس در سخنرانی ام باید چند بار از این حرف استفاده کنم تا مردم بفهمند من هستم که دارم حرف می زنم The Kin...more" |
|
|
|
|
Apr 30, 2011 05:15am
· see group
|
|
|
MahtaBi KhaNooM
made a comment in the group
داستان كوتاه
—
دیوانه عاشق است ؛ بلد نیست بگذرد...
topic
"ممنونم اشکان خیلی خیلی عزیز :)"
|
|
|
"Ashkan wrote: "مهتابی خانم، داشتیم؟
:P" هان....با منی الان :D!؟ والا قبلا که چیز خاصی نداشتیم..االانو نمیدونم :D :D Mohsen Sad wrote: "MahtaBi Kha...more" |
|
|
MahtaBi KhaNooM
marked as to-read:
|
|
|
MahtaBi KhaNooM
added:
|
|
|
MahtaBi KhaNooM
marked as to-read:
|
|
“ايستگاه خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري.”
― Paulo Coelho
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري.”
― Paulo Coelho
“« يک اتفاق ساده »
هميشه انتظار يک چيز فوقالعاده را میکشيد. نمیدانست كى اتفاق خواهد افتاد، نمیدانست چگونه آن را خواهد يافت، و حتا نمیدانست چه است. تنها منتظر بود.
هميشه فكر میکرد روزى زندگى گمشدهاش را به او خواهد بخشيد. نمیدانست گمشدهاش چيست، تنها میدانست چيزى كم دارد، میدانست منتظر است. میدانست وقتى گمشدهاش را بيابد، اتفاقى خارقالعاده رخ داده است.
هر روز از خواب بلند میشد، كار میكرد، غذا میخورد و میخوابيد. هر روز تلويزيون تماشا میكرد، با تلفن حرف میزد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندانهايش را مسواک میزد، در آينه به صورتش نگاه میكرد و فكر میكرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
يکبار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را میبرند. شب وقتى بچههايش با هم سر تلويزيون دعوا میكردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمیيافت؟
به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند...”
― جی.دی.سلینجر
هميشه انتظار يک چيز فوقالعاده را میکشيد. نمیدانست كى اتفاق خواهد افتاد، نمیدانست چگونه آن را خواهد يافت، و حتا نمیدانست چه است. تنها منتظر بود.
هميشه فكر میکرد روزى زندگى گمشدهاش را به او خواهد بخشيد. نمیدانست گمشدهاش چيست، تنها میدانست چيزى كم دارد، میدانست منتظر است. میدانست وقتى گمشدهاش را بيابد، اتفاقى خارقالعاده رخ داده است.
هر روز از خواب بلند میشد، كار میكرد، غذا میخورد و میخوابيد. هر روز تلويزيون تماشا میكرد، با تلفن حرف میزد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندانهايش را مسواک میزد، در آينه به صورتش نگاه میكرد و فكر میكرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
يکبار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را میبرند. شب وقتى بچههايش با هم سر تلويزيون دعوا میكردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمیيافت؟
به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند...”
― جی.دی.سلینجر
داستان كوتاه
— 1712 members
— last activity 53 minutes ago
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه
اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دل...more
عاشقانه هاي پاك- Pure Love
— 503 members
— last activity 6 hours, 41 min ago
اين گروه در خصوص كتابها ،مقالات و نوشته هايي است كه همه افراد در خصوص برقراري روابط انساني ، عاشقانه ،ادبي وهنري با هم ردوبدل مي كنند
اين گروه شم...more
انجمن شعر
— 406 members
— last activity Jan 12, 2012 10:34am
درون هر چيزي رازي است و شعر، راز تمام چيزهاست
لوركا
Shajarian شجریان
— 335 members
— last activity Jun 21, 2010 02:50pm
گروه دوست داران استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان
More friends…
Quizzes and Trivia
questions answered:
0 (0.0%)
correct:
0 (0.0%)
skipped:
0 (0.0%)
872557 out of 872557
streak:
0
best streak:
0
questions added:
0
polls voted on by this member






















