داستان كوتاه discussion

82 views
نوشته هاي كوتاه > عشق شکنجه وار

Comments (showing 1-11 of 11) (11 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

Farzan | 1391 comments گلویم را فشار می داد و به من می گفت : بگو دوست دارم. فشار دستانش بیشتر می شد و چشمان که انگار می خواست روحم را سوراخ کند به من زل زده بود .
فشار دستانش را بیشتر کرد حس کردم روحم از سوراخ هایی که در بدنم با چشمانش ایجاد کرده بود بیرون آمد . فقط گریه می کردم و هیچ کلمه ای از گلویم که انگار در لای منگنه گیر کرده بود بیرون نمی آمد . فریاد زد بگو دوست دارم
سرم را تکان دادم
کلمات از دهانم خارج شد اما هیچ کدام معنی دوست داشتن او را نداشت .
گفتم : از تو متنفرم با تمام وجود
از تو حیوان آدم نما متنفرم
از تو و همه ی دنیای تو متنفرم
خنده ی عصبی بلندی سر داد
گفت : خوشحالم که احساست را گفتی
من خندیدم مثل او بلند و بی انتها


Farzan | 1391 comments دوستاع عزیز نمی دونم چی شد که این متن زجرآور به ذهنم رسید ، خودمم که خوندم اعصابم ریخت بهم اما باید می نوشتمش


mohammad (irani_1313) | 1509 comments اما من که خوندم خیلی هم خوشم اومد.


Farzan | 1391 comments خب خدارو شکر ، میدونی یک کم حس مازوخیستی داشتم گفتم بهتره اینو بنویسم تا این حس نرفته


Ashkan Ansari | 2143 comments برادر سیاه بینی پیدا کردی! خبریه؟


message 6: by [deleted user] (new)

خود آزاری و همینطور سادیسم یا دیگر آزاری با هم دیده میشه.
فرزان این روزا ترسناک می نویسی. به نظرم حس قوی و همینطور غمگینی داشت این نوشته


Farzan | 1391 comments اشکان ، نه خبری نیست نمی دونم داشتم یکی از شعرها رو توی این گروه می خوندم این حس بهم وارد شد
شما تماس بگیرید ، و اعلام حضور کنید


Farzan | 1391 comments مریم ، ممنون که خوندی
آره درسته ، حس خودآزاری ، دیگر آزاری و هر چیزی که توش آزار داشت را توی ای نوشته ، نوشتم
نه من حالم خوبه ، خبری هم نیست


Mohsen Sad | 2260 comments شده تا حالا یه نوشته را اون قدر درک کنی که اصلن درک نکنی
حکایت همون عقب عقب رفتن و از اون طرف پشت بوم افتادن
من دقیقن همینطوری شدم
اونقدر درکش کردم که آخرش اصلن یادم نیومد چی گفت
والا


message 10: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1322 comments Mod
فرزان جان
واسه اینطور نوشتن فکر کنم اگه از لحن عامیانه استفاده کنی بهتر باشه و انتقال حس و اون حالت هایپر اکتیو اون لحظه بهتر بیان میشه و حس قوی تری به خواننده القا میشه
بر خلاف بقیه من اصلا برچسب سیاهی به این نوشته نمی زنم
چون راوی میگه از تو و دنیای تو متنفرم
این دلیل نمیشه نگاهش به زندگی خودش هم اینگونه باشه


رؤیا | 430 comments خیلی‌ هم زجر آور نبود فرزان که آخرش به خوبی‌ و خوشی‌ گذشت که هر دو خندیدید و اما که چه شجاع هستید شما که گلویتان را فشار میدهند و به جای دوستت دارم میگویید متنفرم ازت.

جالبه که گاهی آدم دچار احساساتی‌ میشود که لزوماً نشانگر حال بد نیست فقط هست که باشد و این نوشته به نظر من یکی از همان احساسات هست چرا که من فکر نکردم که حالت بده.


back to top

unread topics | mark unread