group discussion
topic:
داستان كوتاه >
گورت را گم کن- زینب الوندی
Comments
(showing 1-17)
post a comment »
date
newest »
newest »
فضاي داستان را ميشود تجسم كرد
شيوه روايت هم بسيار جالب است
با كمي ويرايش در داستان
داستان بسيار قوي و قابل توجهي مي شود
من از خواندنش لذت بردم
شادكام باشيد
داستان زیبایی بود، مخصوصا شیوه روایت رو خیلی دوست داشتم.
این جای داستان واقعا قشنگ بود:
میگفتد: "ذکر میگوید." اما من به فحش هایی می اندیشیدم که بی صدا نثار تو می کند.و پدر تو نگاهم را بر لبانش دیدی و فریاد زدی برو گورت را گم کن.
البته خودکشی آخر این جور داستانا واقعا کلیشه ای شده، شایدم نمی شه کاریش کرد ولی آخر داستان به خواننده مشت نمی زنه!
شاید اگر پایانش به این زیبایی به تره های مادر گره نخورده بود من هم چیزی برای گفتن نداشتم. ولی خیلی گره خوبی زدی .
حقیقتش اینه که من این داستان رو دوست دارم
و به همین خاطر اندک ضعف هایی هم که داره به چشمم نمیاد که بتونم براش چیزی بنویسم
چند بار دیگه هم خوندمش اما هربار بیشتر به دلم می نشست
نوع نگارش اینچنینی رو خیلی می پسندم
تنها نکته ای که به ذهنم میرسه در خصوص پایان داستانه
پایانش جای کار بیشتری داره به نظرم
البته اون اتفاق برای پایان داستان ختم خوبیه
ولی به نظرم خوب بیان نشده
موفق باشید
سلام
جدا از موضوع خوبی که انتخاب کرده بودید، صحنه ها هم به خوبی توصیف شده بود.
قبلآ هم عرض کرده بودم که از داستانهای با موضوع مرگ استقبال می کنم. خودکشی که جای خود دارد.
من هم موافقم که گاه کوتاه بودن جملات موجب سر در گمی خواننده میشد؛ مثل این قسمت:
پسرت که از شهر برگشت...
سلام
داستان خوبی بود .. ولی به نظرم سلیس تر هم می شد نوشته بشه .. شرمنده که بیش از این نمی تونم نقد کنم .. چند وقته ای جوهر نقدم خشکیده
ممنونم. احساس کسی رو دارم که به حد قابل قبولی رسیده. مثل اینکه "داستانی خوب" بهترین حالت برای این نوشته است. به نظر من تغییر چندانی نداشتم فقط خواستم با یک شیوه ی متفاوتی بنویسم و احتمال اینکه در نوشته های بعدیم دوباره به حالت قبلی برگردم وجود داره و البته هیچ وقت نمی شه گفت. در کل ممنونم.
می خواستم بدونم آیا توصیفات داستان کامل نبود؟ کدوم قسمت ها؟
داستان جالبی بود و متفاوت به نظرم لحن داستان با داستان های قبلی یه کم فرق داشت ولی واقعا میشه یه داستان که مرگ و خودکشی توش نباشه از شما دید؟:)ولی من صبر کردم و نگاه خیره ام را دوختم به صورت چروک و آفتاب سوخته ات
پسرت که از شهر برگشت پا گذاشت روی پشتیها و دست کشید به صورت چروک و آفتاب سوخته اش
صورت پسر و پدر هر دو چروک تصویر شده در حالی که پسر جوان نشون داده شده !!!!
داستان زبان روايي زيبايي دارد. حالا نه شايد مثل عباس معروفي اما شبيه زبان مندني پور است در شرق بنوفشه.داستان سياه است و داستان سياه پايان سياه مي خواهد پايان سياهت داستانت در باطن سياه بود اما افتادن روي تره ها بي آنكه ارتفاع را ذكر كند چندان سياه نيست.
داستان سياه نمايي نمي كند كه فضاي خانه سياه است. تشك كنج اتاق. عجوزه. كمربند و از همه سياه تر فقر.
در كل نوشته خوبي.
اما كوتاهي برخي از جملات بيش از آنكه به رواني داستان كمك كند آن را از توصيفات خالي كرده بود.
با مطالعه نوشته هاي ديگرتان در گروه با نظر حميد توافق كامل دارم.
كار اخيرتان خيلي خيلي بهتر بود و اين يعني رشد و حركت.
موفق باشيد.
خیلی وقته منتظر خوندن داستان تازه ای از شما بودم
انتظارم هم بی دلیل نبوده
تغییر محسوسی در نوع نگارشتون می بینم که خیلی به دلم نشست
فعلا یکبار خوندمش
ترجیح میدم بقیه هم ابراز نظر کنن و بعد نظر کلیمو در مورد داستانتون بگم
به محمد آقا هم پیشنهاد می کنم داستان های قبلی زینب خانوم رو حتما بخونن
تکرار شده بود برای اینکه صحنه ی دوم مکمل صحنه ی اول بود. در اولین قسمت فقط حالت مرد بیان شده ولی در قسمت دوم دلیل چنین حالتی رو هم مطرح کردم.
گفتی بروم گورم را گم کنم و نگاهت را چرخاندی به طرف زمین و نیم رخت را رو به من کردی : این جمله 2 بار تکرار شده بود و جمله ی زن با نوک انگشت اشاره به من کرد باز هم تکرار شده بود اما داستان خوبی بود و تلخ و تاریک
سلام زینب جان
این اولین داستانی بود که از شما خوندم
داستانتون تلخ و تاریکه ولی به هیچ وجه مایوس کننده نیست
نثرتون منو یاد نثر بی مانند عباس معروفی میندازه
ببینید من به این اعتقاد دارم که یک داستان کوتاه باید سرد باشه و احساس رو حاضر و آماده به خواننده تقدیم نکنه بلکه اونو با یه حجابی تو داستان بزاره و برداشتن این حجاب رو بسپره به خواننده.
اینکه ما داستانو می خونیم و بدون هیچ فکری به شخصیت پدر تفو نفرین می فرستیم یه دلیل خوبیه که شما تو داستان کوتاه(البته رمان بحثش جداس) موفق نبودید این نشون میده که داستان بر ضد پدره و داستان نویسی که بی طرف نباشه یه داستان نویس خوب نیست.
شما باید شخصیت پدر و کارهایی که می کنه رو بدون نفرت و با خونسردی تمام و همینطور شخصیت مادر رو بدون لحن مهربانی که را جع بهش داشتید معرفی کنید اون موقع خواننده ای که اونو بشناسه واقعا یک خوانندس .
شما اینجا برای پدر یه دادستان دو آتیشه و برای مادر یه وکیل دلسوزید
در حالی که باید فقط یه شاهد بی طرف باشید و اون موقع خواننده میتونه قاضی خوبی باشه.
بی صبرانه منتظر کار بعدیتون هستم
موفق باشید.
پدر، ژست خوبی بود. گفتی بروم گورم را گم کنم و نگاهت را چرخاندی به طرف زمین و نیم رخت را رو به من کردی. میدانم به چه چیز می اندیشیدی، به ژستی که گرفته بودی. ولی من صبر کردم و نگاه خیره ام را دوختم به صورت چروک و آفتاب سوخته ات. اما تو سر بلند نکردی و من به ناچار گورم را گم کردم و فرو رفتم در تاریک، در پستوهای نمناک خانه.
پدر، یادت هست زن بیوهی همسایه مرا به تو نشان داد، و تو کمربندت را به من. آنجا ایستاده بودم، کنار پنجرهی اتاق مادر. زن با نوک انگشت اشاره به من کرد و رفت. من امتداد چادر سیاهش را دیدم که پشت چهار چوب در از نظر پنهان شد. و تو روی پاشنهی پا چرخیدی و تف غلیظت را روانهی باغچهای کردی که مادر تره در آن کاشته بود. چقدر از بوی تره بدت میآمد. حالا همه پوسیدهاند و مادر هم.
گور کن که گور مادر را میکند, من هم گور خود را کندم.
مادر که لحظات پایانی عمرش را روی تشک کلفت قرمز رنگ کنج دیوار سپری میکرد، لباننش بیامان میجنبید. همه میگفتد: "ذکر میگوید." اما من به فحش هایی می اندیشیدم که بی صدا نثار تو می کند. و پدر تو نگاهم را بر لبانش دیدی و فریاد زدی برو گورت را گم کن. و نگاهت را چرخاندی به طرف زمین و نیم روخت را رو به من کردی و من رفتم.
پسرت که از شهر برگشت پا گذاشت روی پشتیها و دست کشید به صورت چروک و آفتاب سوخته اش: "این دختر عجوزه را نمیخواهم." مادر خنده ی تلخی کرد و زیر لب گفت: " آره، چه کار داری این دختر زشت را." و من به عجوزه ی همسایه فکر کردم و به مادرش که مرا به تو نشان داد. می دانم، مادر هم به زن همسایه فکر می کرد.
هنوز مادر نمرده بود که پنهانی عقدش کردی. و من از پنجرهی اتاق دیدمتان. و زن بیوهی همسایه، که دیگر به لطف تو دیگر بیوه نبود، مرا به تو نشان داد و تو کمربندت را به من. او خندید و رفت و مرا با تو و کمربندت تنها گذاشت. از درد تمام طول آن شب را روی شکم خوابیدم. می دانم چرا پسرت دختر نو عروست را عجوزه نامید. او هم تمام طول شب روی شکم خوابیده بود.
فردای آن روز بود که مادر روی تشک قرمز دراز کشیده بود و فحشت میداد و تو نگاه مرا بر لبانش دیدی.
من آنجا ایستاده بودم. گورکن گور زنت را میکند. چشم دوخته بودم به بیل که فرو مییرد در خاک. پدر میدانی اگر بیماری مادر شدید نبود بیشک به جای آن فحشهای بیصدا، تشک قرمز رنگ کنج دیوار را رها میکرد، بلند میشد، دهانش را از بزاق پر میکرد و همه را روانهی صورت چروک و آفتاب سوختهات میکرد. خوب که کفرت را در می آورد چادر سیاهش را به دور خود میپیچید و به تو که با شانههای عریض مانع رفتنش شدهای یک گورت را گم کن میگفت. و برای همیشه ما را ترک می کرد. همهی ما را. فقر فرزند نمیشناسد. کاش بیش از آبستن شدن به فقر میاندیشیدید.
و من گورم را گم کردم با اینکه کسی از من نخواسته بود. ولی آدم باید شعور داشته باشد و بفهمد همه چیز را که نمیگویند.
میدانی پدر، گور کن که گور مادر را می کند من هم گور خود را کندم. پا گذاشتم روی پلههای تنگ و تاریک پشت بام. آن بالا خورشید چسبیده بود به سقف آسمان و من خود را رها کردم توی حیات. فکر کنم افتادم روی ترهها.



