داستان كوتاه discussion

109 views

Comments (showing 1-13 of 13) (13 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

زبل‌خان | 2 comments تلفن رو قطع کردم و چشم دوختم به تقاطع خیابان. اول فکر نمی‌کردم خودش باشد. با قد نسبتا بلند چادر عربی‌اش را مثل بادبان سیاهی در هوا افراشته بود و خرامان به‌طرف من می‌آمد.
سلام کردیم. دستم را دراز کردم. گفت صبر کن؛ دستکشش را درآورد. دستش سرد سرد بود.
گفتم پارکه که می‌گفتی کجاست؟
- یه خرده از اینجا بالاتره
- باید سوار شیم؟
- پیاده هم می‌شه رفت
پاکت سیگار رو از جیبم کاپشنم درآوردم. درش رو باز کردم. خیابان سربالایی بود و حتما نفس کم می‌آوردم. پاکت سیگار رو دوباره گذاشتم توی جیبم و دستهامو کردم تو جیب شلوارم.
گفت: همون شکلیم که فکر می‌کردی؟
- تقریبا
- ولی تو بهت می‌خوره 30 سالت باشه نه 25 سال
- واقعا؟
- واقعا
دیگه تا برسیم به پارک چیزی نگفتم.
گفت: همیشه اینقدر ساکتی؟
- تقریبا
فکر می‌کنی ما بتونیم با هم دوست شیم؟
- برای فهمیدنش خیلی زوده
- اوهوم
سوال مسخره‌ای بود. بیشتر برای این پرسیدمش که حرفی زده باشم.
گفتم تو چرا ساکتی؟
گفت دارم فکر می کنم.
- به چی؟
- به اینکه بالاخره دیدمت
- خوب؟
- اگه نامزدم بفهمه یه لحظه تو رفتن تردید نمی‌کنه.
- مگه تو همینو نمی‌خوای؟
- چرا ولی نمی‌خوام داغون شه
- پس می‌خوای چیکار کنی؟
- نمی‌دونم.
سیگاری آتش زدم و دوباره ساکت شدم.



زبل‌خان | 2 comments ممنون از لطف و توجهت دوست عزیز


mohammad (irani_1313) | 1514 comments خیلی خیلی خوب بود من که خیلی خوشم اومد مثل داستانهای کارور بود هیچ چیز اضافه ای نداشت.
خونسردی داستان نویس تحسین برانگیزه. فقط اگه از من میشنوید کلمه خرامان رو حذف کنید . به فضای داستان نمیخوره.
موفق باشید.


message 4: by Hamid, Soltanabadian (new)

Hamid (soltanabadian) | 1239 comments Mod



به نظرم دیالوگها زیاد بود
من ترجیح میدم در اینگونه نوشته ها بیشتر روایتگرانه عمل کنم و به جای دیالوگهای زیاد احساسات درونی رو هم تا حد ممکن در قالب توصیف حالات درونی و برونی بیان کنم
به طور کلی اگه بخوام این صحنه رو ساکت تر از این دوست دارم
چون فضای خاصی بر این صحنه و برخورد حاکمه که دیالوگها اون فضا رو دچار سکته و خلل می کنه
موفق باشی


ArEzO.... Es | 1266 comments حرفي براي گفتن داشت
اين خيلي مهمه
اگه ادامه پيدا كنه
روايت بشه
داستان خوبيه
موفق باشيد


Farbod (littlefarbod) | 1 comments وری گود دی یر زبل خان، وری گود


message 7: by [deleted user] (new)

انقدر قصه هاي خوشگل فسقلي مي نويسيد اسمتونو گذاشتيد زبل خان؟
الهي ..


mohammad (irani_1313) | 1514 comments من بار دهم که داستانتو خوندم حظ کردم عالیه
زبل خان یا هر کی مهم اینه که چی میگه.



Vafadar (Vafarda) | 2 comments خوب بود، مرسی آقا محمد بابت معرفی.


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments اصلا خوب نبود. خیلی قوی بشه همچین داستان هایی تازه میشه مثل مصطفی مستور


mohammad (irani_1313) | 1514 comments علیرضای عزیز
مشتاقم دلایل خوب نبودن این داستان رو بدونم
فکر کنم مباحثه ی خوبی بشه


طيبه تيموري | 659 comments داستان خوبی بود
خیلی هم خوب بود
از یک نقطه شروع شد و به جایی که باید رسید
زبان روایت زیرکانه بود و بی خیال

و ت
ل
خ

موفق باشید


میرزا قشمشم (mirzaghashamsham) | 81 comments هوم... من نظر خاصی درمورد این نوشته ندارم ولی برام جالب بود که دو مدل نظر درمورد این نوشته دادن ... یه عده خیلی ازش تعریف کردن (که البته این عده عموما از بزرگان این گروه هم بودند و دلایلشون رو هم بیان کردن) یه عده ای (البته دو نفر بیشتر نبودند) انگاری اصلا با این نوشته حال نکردند.. جالب بود این دو تا عکس العمل متفاوت


back to top

unread topics | mark unread