group discussion
topic:
Poetry / شعر و ادب >
1- Ezra Pound - ازرا پاند
date
newest »
newest »
A Girl
by: Ezra Pound (1885-1972)
The tree has entered my hands,
The sap has ascended my arms,
The tree has grown in my breast--
Downward,
The branches grow out of me, like arms.
Tree you are,
Moss you are,
You are violets with wind above them.
A child -- so high -- you are,
And all this is folly to the world
دختري
درخت به دستانم درآمده
شيره از بازوانم بالا كشيده
درخت در سينهام روييده
سر به زير
شاخهها ،چون بازوان، از درونم ميرويند
درخت تويي
خزه تويي
تو بنفشههايي كه باد بر بالايشان
كودكي هستي رعناء
و جهان این همه را حماقت می داند
سرانجام پس از بحث با حافظ موسوی و اسدالله امرایی برگردان نهایی شعر را به شکل زیر ویرایش کردم
دختر
درختی به دستانم سبز شده
شيره بر بازوانم جوشیده
درخت در سينهام شکفته
سر به زير
شاخهها ،چون بازوان، از درونم ميبالند
درخت هستی تو
خزهای تو
بنفشههایی که باد در او میپیچد
كودكي هستي بلند بالا
و جهان این همه را حماقت میداند
In a Station of the metro
The apparition of these faces in the crowd;
Petals on a wet, black bough.
در ایستگاه مترو
حلول چند صورت میان جمعیت
گلبرگ هایی بر شاخسار خیس و كبود
شعر در ایستگاه مترو هر چند هایکوست و بسیار کوتاه اما شرح و تفضیل زیاد دارد که در ادامه آن را از زبان خود ازرا پاند ترجمه کرده و می آورم
1- پيرامون در ايستگاه مترو
( ازرا پاند (گودير برزسكا - ١٩١۶
سه سال پيش در ايستگاه متروي لا آنكورد از قطار پياده شدم و ناگهان صورت زيبايي را ديدم، و آنگاه يكي ديگر و باز يكي ديگر و آنگاه يك صورت زيباي کودکانه و بعد صورت زيباي زني ديگر. من تمام آن روز کوشيدم کلماتي براي آنچه در سر داشتم بيابم ، اما نتوانستم هيچ کلمه اي که به نظرم ارزشمند آيد، پيدا کنم يا چيزي عاشاقانه مانند آن حس آني. عصر آن روز در امتداد رو رينورد سوي خانه مي رفتم و هنوز داشتم کوشش مي کردم که ناگهان عبارتي يافتم. مقصودم آن نيست که کلماتي يافته باشم اما معادله اي به ذهنم خطور کرد.... نه در کلام که به صورت لكه هاي کوچك رنگ. تنها "يك الگو" وجود داشت . يا به بيان ديگر اگر از الگو چيزي به معني "تكرار" در آن مد نظر باشد به دشواري چنين الگويي بود. اما اين کلمه در ابتدا برايم در زبان رنگ ها تحقق يافت. مقصودم آن نيست که با داستا نهاي مهدکودکانه درباره رنگ هايي که مثل آهنگ در موسيقي هستند بيگانه باشم. بلكه فكر مي کنم چنين چيزي اصلن بي معني است. اگر بكوشيد نت هايي پيوسته هماهنگ با رنگ هاي خاص بسازيد ، مانند آن است که بكوشيد معنايي محدود به نمادها بچسبانيد
آن بعدازظهر در رو رينورد کاملن به وضوح دريافتم که اگر نقاش بودم يا چنين حسي داشتم يا حتي اگر انرژي کافي براي برداشتن رنگ و قلمو و حفظ آن داشتم، ممكن بود سبك جديدي در نقاشي ابداع کنم که تنها با آرايش رنگ ها سخن مي گفت
بعد وقتي فصلي ازکاندينسكي را درباره ي زبان فرم و رنگ خواندم ، نكاتي يافتم که برايم جديد بود. دريافتم که شخص ديگري چيزي را که من فهميده ام او نيز دريافته و آن را به روشني نوشته است
برايم کاملن طبيعي به نظر مي رسيد که يك هنرمند بايد چنان ذوقي در آرايش طرح ها يا در الگوي اشكال داشته باشد که انگار چهره زناني ظريف را مي کشد يا آنكه چهره مادر مقدس ،چنانكه نمادگرایان فرموده اند، را رسم مي کند
2- پيرامون در ايستگاه مترو ( ازرا پاند (گودير برزسكا - ١٩١۶
وقتي ميبينم مردم هنرهاي جديد را مسخره ميكنند يا به
ريش اصطلاحات عجيب و زمخت كه ما بين خودمان به كار ميبريم، ميخندند و باز به گفتههاي ما درباره "كيفيت بلوك-يخ" در سبك پيكاسو ميخندند، فكر كنم تنها دليلش آن باشد كه آنان نميدانند انديشه چيست و فقط با مشاجره و طعنه و اظهار فضل آشنا هستند به بيان ديگر آنان فقط ميتوانند از آنچه براي لذت بردن ساخته شده باشد لذت ببرند يا از عبارات شيريني كه مقاله نويسان ميپردازند. چنانكه دي گورموند آنان را خطاب كرده تنها "پوستههاي انديشه" را ميانديشند. انديشههايي كه ديگران از قبل انديشيدهاند
هر ذهني كه شايسته ذهن ناميدن باشد بايستي نيازهايي را ، ماوراي دستهبنديهاي رايج زباني احساس كند، درست چنانكه براي نقاش رنگينهها و سايهها ، بسيار بيش از نام رايج رنگها وجود دارند.
شايد كفايت كند تا كلمات را در "صورخيال (ورتكس)" خودم شرح دهم
"هر مفهوم و هر حس خودش را در قالب يك آگاهي روشن نمايان ميسازد ، به فرمي اوليه كه متعلق به هنر آن فرم است."
لازم به ذكر است كه تجربه من در پاريس بايستي تبديل به نقاشي ميشد. اگر به جاي رنگ، صدا درك كرده بودم يا متناظرن يك طرح ، بايستي آن را با زبان موسيقي يا مجسمهسازي بيان ميكردم. رنگ در اين نمونه "رنگينه اوليه" بود ، مقصودم آن است كه اولين معادله به خودآگاه آمدهام، بدين شكل بود. دورانگرايان (ورتيكيستها) "رنگينه اوليه" را به كار ميبرند . دورانگرايي (مترجم - كوبيسم ادبي) پيش از آنكه به ورطهي آويختگي ، پيچيدگي و كاركردهاي دسته چندم بيافتد، يك هنر است
آنچه من پيرامون يك هنر دورانگرا (ورتيستيك) گفتهام ميتواند براي هر هنر دورانگراي ديگري هم به كار رود. با اين حال بگذاريد تا در شاخهي دورانگري (ورتيسيزم) خودم پيش بروم كه احتمالن با روشني بيشتري سخن خواهم گفت. زبان شاعرانه در كل زبان اكتشاف ميباشد. از آغاز نوشتار بد، نويسندگان تصاوير را به عنوان جنبه تزئيني به كار بردهاند. نكته تصويرگرايي(ايماژيزم) آن است از تصوير به عنوان وجه تزئيني استفاده نشود. تصوير خودِِِِِِِِ كلام است. تصوير كلمهايست كه ماوراي زبان فرمول شده وجود دارد
يكبار كودك خردسالي را ديدم كه سوي كليد چراغ روشنايي رفت و در همان هنگام گفت "مامان ميشه روشني رو وا كنم؟" (مترجم - در زبان انگليسي روشنايي و چراغ يك كلمه هستند) اون دختر كوچولو زبان با قدمت اكتشاف را به كار ميبرد، زبان هنر را. نوعي از استعاره كه آن را به عنوان جنبه تزئيني به كار نميبرد
همه از جنبههاي تزئيني بيزارند چون حقههايي بيش نيستند و هر شخص زيركي ميتواند آنها را بياموزد
3- پيرامون در ايستگاه مترو
( ازرا پاند (گودير برزسكا - ١٩١۶
ژاپنيها چنين طبع اكتشافي دارند. آنان زيبايي اين نوع ادراك را ميفهمند.خيلي قبلها يك مردچيني گفته است كه اگر مردي نتواند آنچه را ميخواهد در دوازده خط بيان كند بهتر است خاموش بماند. ژاپنيها فرم كوتاه تري به نام هوكو دارند
"شكوفهي فرو افتاده سوي شاخهاش پر ميكشد:
پروانه"
هوكوي بسيار معروف با اين مضمون وجود دارد. يكبار ويكتور پلار به من گفت كه روزي هنگام پياده روري به روي برف همراه يك افسر نيوري دريايي ژاپني، به جايي رسيدند كه گربهاي از آن مسير عبور كرده بود ، و افسر گفت "بايست ميخوام يه شعر بگم" كه شعر چيزي شبيه به اين بود:
"ردپاي گربه روي برف:
همچون، شكوفهي آلو"
كلمه "همچون" در اصل شعر وجود نداشت كه من آن را براي روشن شدن موضوع اضافه كردم
"يك شعر تصويري" فرمي از موقيعت والا ميباشد و لازم است بگويم ايدهايست كه بر ايده ديگر قرار ميگيرد. كه من آنرا براي خروج از بنبستي كه حسم در مترو ايجاد كرده بود سودمند يافتم. ابتدا شعري سي سطري گفتم بعد آنرا از بين بردم چون از نوعي بود كه "نيروي ثانويه" ميناميم. شش ماه بعد شعري به اندازه نصف قبلي گفتم. يك سال بعد هوكو-واره زير را سرودم
"حلول چند صورت ميان جمعيت:
گلبرگهايي بر شاخسار خيس و كبود"
شجاعانه اعتراف ميكنم اين شعر تا وقتي رگهاي از انديشه در آن دميده نشود بيمعنا خواهد بود. شعري از اين دست ميكوشد لحظهاي مشخص را ثبت كند كه امري بيروني و عيني خودش را به امري دروني و ذهني نشانه رفته و تبديل مييابد
A Pact - by Ezra PoundI make a pact with you, Walt Whitman--
I have detested you long enough.
I come to you as a grown child
Who has had a pig-headed father;
I am old enough now to make friends.
It was you that broke the new wood,
Now is a time for carving.
We have one sap and one root--
Let there be commerce between us
عهد – اثر ازرا پاند
با تو عهد می بندم ، والت ويتمن -
به قدر کافی از تو بيزار بودهام
چون فرزندی رشيد پيشات میآيم
که پدری خوک-سر داشته است
حالا آن قدر بزرگ شدهام که دوستانی بگيرم
تو بودی که چوب تازه را شکستی
حالا زمان تراش است
ما يک شيره و يک ريشه داريم
بگذار ميان ما داد و ستد باشد
همچنان که میبینید در این شعر پاند احساسات پیچیده و متناقضی را نسبت به والت ویتمن نشان میدهد. برای درک بهتر این احساس نقل قولی از خود پاند در همین رابطه میآورم . در نوشتهی " چه احساسی نسبت به والت ویتمن دارم" پاند میگوید "بخش حیاتی پیام من ، مانند او از شیره و ساقهی آمریکاست. در فکر خود ، من والت ویتمنی هستم که آموخته پیراهن پوشیده و یقهدار به تن کند (اگرچه همیشه از این کار خوشم نمی آید) " و در جای دیگر گفته "ویتمن هنرمند نبود" و یا "نمیتوان مردی را هنرمند نامید که خود را شایسته سکوت و خودداری نشان دهد" میبینید که در گفتار پاند پیرامون ویلتمن چندگانگی و تضاد به چشم میخورد و این چندگانگی در شعر "عهد" تجلی یافته است. در حقیقت منظور پاند از "چوب تازه" شعر آزاد است که اکنون باید با ظرافتِ قلم وزن و آهنگ روی آن کار کرد. و در نهایت آزادی ویتمن را با ظرافت سایر سبکها درآمیخت. همچنان که در شعر "عهد" به این داد و ستد و رابطه شاعرانه آن دو اشاره میکند. پاند، والت ویتمن را پدری وحشی و خوک-سر دانسته که به هر حال فرزند اوست. اینک از پدر که چوب تاره را برایش آورده، میخواهد تراش را به فرزند رشیدش واگذارد.
A Girl - by: Ezra Pound (1885-1972)The tree has entered my hands,
The sap has ascended my arms,
The tree has grown in my breast--
Downward,
The branches grow out of me, like arms.
Tree you are,
Moss you are,
You are violets with wind above them.
A child -- so high -- you are,
And all this is folly to the world
دختر - اثر ازرا پاند
درختي به دستانم سبز شده،
شيره بر بازوانم جوشيده،
درخت در سينهام شكفته --
سر به زير،
شاخهها ،چون بازوان، از درونم ميبالند.
درخت هستي تو ،
خزهاي تو ،
بنفشههايي كه باد در او ميپيچد،
كودكي هستي بلند بالا ،
و جهان اين همه را حماقت ميداند
با در نظر گرفتن اشارات پیوستهای که ازرا پاند در آثارش به اسطورهها دارد ، باید این شعر را با یادآوری افسانهی دافنه و آپولو خواند (در شعر "درخت" پاند دقیقا همین صحنه را با ذکر نامهای دافنه و آپولو ترسیم کرده است). در بند اول شعر از زبان دافنه (و به تعبیر همزمان طبیعت و یا دختر در حال رشد) است. او به زیبایی فرآیند بلوغ و تبدیل خود به درخت غار را (آنچنان که در اصل افسانه آمده) شرح میدهد و در بند دوم آپولو که شاهد این اتفاق است (و میتوان او را نماد ناظر خارجی یا دنیا دانست) این حالت را به زبان خود بازگو میکند و این زیبایی و بلندبالایی را میستاید و حتی این زیبایی را به پیچیدن باد در گل بنفشه مانند میکند اما در آخرین عبارت همه چیز را در هم میشکند و شیرینی این تصویر را با حقیقتی تلخ که "این همه برای جهان حماقت است" در هم میآمیزد.



