group discussion


11 views

topic: miras...





Comments (showing 1-1)    post a comment »
dateUp_arrow    newest »

message 1: by deleted member (new)

ببين ميرآقا، آدم يا از چيزهايي مي‌ترسه كه اونا رو مي‌شناسه، مثل چاقو، مثل تنهايي، يا از چيزهايي كه اصلا نمي‌شناسه، مثل تاريكي، مثل وقتي كه با هر صداي در خيال كني اومدن بگيرنت، مثل مرگ... ولي مرض ِ طاهر اين جور ترس‌ها نيست. اون داءالصدف گرفته، يه ترس ِ ارثي...داء الصدف ترس‌هاييه كه نسل به نسل به آدم مي‌رسه. فكرش رو بكن پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدربزرگ ِ تو يه‌روز از خونه‌ش مياد بيرون؛ مي‌بينه سر ِ گذر، يه تپه از جمجمه، از دست و پاي مردم، توي محله‌ش درست كردن...خيال مي‌كني اون چي‌كار مي‌كنه؟ داد مي‌كشه چرا؟ مي‌زنه خودشو مي‌كُشه؟ نه، رنگش مي‌پره، شايد هم مي‌ره يه گوشه، شكمشو مشت مي‌كنه و بالا مياره، چشماش پر ِ اشك مي‌شه، اما اون اصلا نمي‌فهمه كه مال ِ استفراغشه يا گريه‌س ...بعد وقتي بچه‌دار مي‌شه فقط خوشگليش نيست كه به بچه‌ش ارث مي‌رسه، ترسش هم هس، آره... ارث، ارثيه، ارثيه، از اين بچه به اون بچه، از اين نسل به نسل ديگه... تا اين‌كه يهو، يه طاهري پيدا مي‌شه كه اين‌طوري ميفته روي زمين و زخم‌هاشو مي‌خارونه... زخم‌هاي ترس رو...
ميرآقا گفت: حالا من چي‌كار كنم؟
_ هيچي، نگاش كن. بشين و فقط نگاش كن.



back to top

unread topics | mark unread