group discussion
topic:
داستان كوتاه >
شلیک - مهدی بهروزی
date
newest »
newest »
می گویند آدم با تردیدهایش زندگی می کند.نمیدانم این جمله را کجا شنیده ام یا كجا خوانده ام. كدام ترديد مي تواند در زندگي من تاثير داشته باشد؟؟ اصلا مهم نيست كه ترديد داشته باشم يا نه. مهم اين است كه حالا تصميمم را گرفته ام. بايد ماشه را بچكانم. همه چيز از همان ترديد شروع شده بود. كي، نمي دانم ولي بالاخره يك روزي، يك ساعتي توي همين شهر، و شايد وسط يك جلسه حزبي آغاز شده بود. ترديد هميشه وجود داشته است.
- نه ، نبايد اين كار را بكني. من به حزب و انديشه هاي آن وفادار بوده ام. حزب همه چيز من بوده است. براي آن از همه چيزم گذشته ام. از تحصيلات، از عشق، از كار. حالا شما حق نداريد اينطوري با من رفتار كنيد. آرمان هاي من با آرمان هاي حزب هيچ منافاتي ندارد، فقط به ترديد رسيده ام، ترديد دارم كه رده هاي بالا و رهبران، ارزشي براي آرمان هاي آن قائل باشند.
آغاز هر چيزي مي تواند ساده و بي تكلف باشد. مي تواند هم خيلي پيچيده و با برنامه ريزي روي بدهد. اما من عاشق اتفاقم، از آنهايي كه وقتي داري توي خيابان راه مي روي يكدفعه بگويند بليطي كه چند دقيقه قبل وسط جوي آب پيدا كرده اي برنده شده است.
- اما باور كن وقتي به رفتار مديران حزب نگاه مي كنم به پارادوكس عجيبي مي رسم. پس آرمان هاي ما در هنگام مقاومت و مبارزه چه شده است؟ مگر قرار نبود يك جامعه بدون طبقه ايجاد كنيم. روزهاي اول پيروزي هرچه سرمايه دار پيدا مي كرديم مي گذاشتيم سينه كش ديوار و خونش را روي ديوارهاي سيماني كميته مجازات پخش و پلا مي كرديم تا اموالش به نفع كميته انقلاب ضبظ شده باشد.
چقدر آن اتفاق ساده دارد براي من گران تمام مي شود. ديگر حالم از اتفاق هاي ساده هم به هم مي خورد، همانطوري كه از برنامه ريزي هاي بلند مدت و حساب شده متنفر بودم.
بايد توي آن قهوه خانه كثيف و دودگرفته قديمي كنار آن مرد سبيلوي اخمو مي نشستم و از ظلمهاي بي حد و حصر جماعت سرمايه دار آنقدر نق مي زدم تا بعد از گذر از هزارتوهاي ايدئولوژيكي امروز به اينجا برسم.
اين عنوان و اين همه قدرت از صدقه سري همان چايي است كه با آن مرد قد بلندي كه باراني سياه پوشيده بود و سبيلهاي سياه بلندي داشت، نصيبم شده است.
اما خودم هم خيلي زحمت كشيده ام. معلمي را رها كردم و توي كارخانه نساجي مثل يك كارگر ساده مشغول به كار شدم. مجبور بودم تنها عشقم را براي هميشه فراموش كنم تا حدي كه خبر خودكشي نافرجام و يك جا نشيني هميشگي اش حتي باعث نشد براي لحظه اي لبم را هم بجوم. توي شبهاي سرد زمستان اعلاميه هاي حزب را زير لباسم قايم مي كردم و يكي يكي آنها را بين آدمهاي مورد اعتماد پخش مي كردم. 3 سال توي زندان بدترين شكنجه ها و تحقيرها را تحمل كردم. براي حزب هركاري كه خواسته بودند مي كردم. همين كه توي زندان دهنم را بستم و خودم را به فراموشي زدم و هيچ اسمي از زير زبانم در نيامد خودش بزرگترين كمك بود.
- اما تو متوجه نيستي. تو كه اسم خودت را يك مبارز انقلابي زندان رفته و زجر كشيده گذاشته اي چرا نمي خواهي بفهمي كه حزب از آرمانهايش عدول كرده است. يعني تو نمي بيني كه رده بالاها هر روز شيك پوش تر از روزهاي قبل سركارشان حاضر مي شوند. از حساب هاي بانكيشان خبر نداري. تو كه بهتر از من مي داني كه آنها شبها را توي قصرهاي مصادره شده توسط كميته انقلاب تا صبح با دختران خوشگل هرجايي مي گذرانند. خريدن كارخانه هاي ذوب فلز و ريخته گري، نساجي، چيت سازي، قالب سازي و ايجاد كارگاههاي ساختماني توسط رهبران حزب تو را به ياد چه چيزي مي اندازد. مي تواني باور كني رفقاي ما كه همراه با ما و دوشادوش ما با امپرياليسم سرمايه دار مبارزه كرده اند حالا خودشان هم دارند تبديل مي شوند به مولتي ميليونرهاي نوظهور. رفيق پس ما انقلاب كرديم براي چه؟
ادامه در کامنت بعدی...
ادامه ....------------------
گذشته من بسيار سخت و دشوار گذشت. چه روزها و شبهاي هراسناكي كه توي كارخانه سپري نشد. براي جذب يك كارگر به سمت حزب مجبور مي شدم چند شيفت پشت سر هم كار كنم. همه ما مثل هم بوديم. توي كثيف ترين محلات شهر زندگي مي كرديم. فقر و بيسوادي درد مشترك خيلي از ماها بود. چقدر بايد مي گشتم تا بدبخت ترين آدمي را پيدا كنم كه به سرنوشت و آينده اش اعتقاد داشته باشد.
چقدر بايد تلاش مي كردم تا يك ناراضي بي تفاوت را به يك انقلابي تمام عيار تبديل كنم. آرمان ما دست يافتن به يك جامعه بدون طبقه بود. جامعه اي كه در آن عدالت اجتماعي و اقتصادي وجود داشته باشد. همه مردم به اندازه هم از منابع و درآمد كشور بهره مند باشند. در جامعه اي كه به حقوق همه شهروندان آن احترام گذارده شود و برخي محترم تر از ديگران نباشند. جامعه اي كه در آن كارگران و كارمندان و بازاريان و صنعتگران و دانشگاهي ها در يك سطح از زندگي قرار بگيرند و براي يك لقمه نان مجبور نباشند چند شيفت پشت سر هم كار كنند و استخوانهايشان را فرسوده سازند.
كار مي كرديم. مبارزه مي كرديم. اعتقاد داشتيم تا تشكيلات وجود دارد و تا رهبري هاي بزرگان حزب هست روزي اين مردم بيچاره رنگ آزادي و عدالت را خواهند ديد. ما مي خواستيم به گرسنگان نان بدهيم، به دربند شدگان آزادی عطا كنيم و براي همه بي خانمان ها سرپناهي مطابق با شان شهرونديشان بنا سازيم. ما به مبارزه اعتقاد داشتيم. ما پيروزي را دست يافتني مي دانستيم.
كارخانه بهترين جاي ممكن براي تماس با توده هاي مردم بود. هزاران زن و مرد خسته از همه شلاق هاي ظلم و بي عدالتي موجود در جامعه مجبور بودند صبح تا شب در محيطهايي كثيف و بدون امنيت كار كنند تا آخر ماه شندرغازي كف دستشان بگذارند تا بدهي هايشان را به صندوق وام كارخانه يا طلبكاران ريز و درشتشان بپردازند.
چقدر ديدن زندگي حقيرانه مردمان محروم و ستمديده جامعه ام برايم ناگوار و تلخ بود. توده هاي كارگري بايد آماده مي شدند تا يك تحول بزرگ را در اين سرزمين بزرگ و با اصالت رقم بزنيم.
- آقاي آرمان، آقاي انقلاب، تو كه سالهاست هم من را مي شناسي و هم همه رهبران بلند پايه حزب را، تو توي اين چند سال متوجه تغيير سياستهاي رهبران چطور نشده اي ، مرد! مگر يادت رفته درست چند ماه بعد از پيروزي انقلاب و تشكيل حكومت توسط حزب بسياري ار رفقاي انقلابي مان غيبشان زد. ما قرار نبود بعد از استقرار جكومت آنقدر كشتار كنيم، قرار بود؟ چرا چشمت را روي حقايق بسته اي، لباس و مقام و ميز و پول حزب چشمهايت را كور كرده ، گوشهايت مثل روزهاي سخت سالهاي قبل از پيروزيمان نمي شنوند. با خودت چكار كرده اي رفيق!
انقلاب آغاز شده بود ، وقتي پرچم سرخ را توي دالان زندان ديدم متوجه شدم كه پيروزي نزديك است. پادگانها و قصرها يكي يكي مقاومت خود را مي شكستند و سر تسليم در مقابل اراده مردم فرود مي آوردند. از فرداي پيروزي بايد كارهايي را كه سالها برايش برنامه ريزي شده بود آغاز مي كرديم.
بايد سرمايه داران امپرياليست هرچه زودتر محاكمه مي شدند تا اموالشان بين فقرا و زحمت كشان تقسيم مي شد. بايد منابع كشور را ملي اعلام مي كرديم، صنايع و كارخانه ها را ملي اعلام مي كرديم تا همه مردم بتوانند از عوايد توليد و گردش چرخهاي اقتصادي كشور به اندازه همسان بهره مند شوند.
ادامه در کامنت بعد.....
ادامه ....------
بايد به سرعت براي عمران و آباداني ويراني ها دست به كار مي شديم. چهره كريه فقر را بايد براي هميشه از صفحه شهرها و روستاهايمان فراري مي داديم. براي كارگران كارخانه ها و معادن تسهيلات جديد ايجاد مي كرديم، محيط كاريشان را ايمن مي كرديم و آنان را به واسطه سنديكاهايشان از دست نزولخواران سمج و بي رحم رهايي مي بخشيديم.
به راستي همه آن كارها را ما بايد انجام مي داديم؟ به تنهايي ؟ اصلا نيروي لازم را براي انجام آن همه كار داشتيم؟ نمي فهمم چرا خيلي از آن كارها انجام نشد؟ به غير از چند كارخانه بزرگ و معروف كه همه آنها را مي شناختند بقيه ملي نشدند، خداي من حالا كه خوب فكر مي كنم انقلاب از بعد از ظهر پيروزيش شكست خورده بود.
- ما هركاري كه كرديم در جهت منافع رهبران بود نه در جهت رفاه و آسايش مردم، مطمئن باش ما يك طبقه جديد ايجاد كرديم. سرمايه دارهاي سالهاي گذشته را اعدام كرديم و پول هايشان را به جاي واريز به حسابهاي ملي به حساب شخصي آقايان رهبران ريختيم. رفيق من و تو به مردم خيانت كرديم نه به حزب.
مطمئن باش حالا كه نوبت من شده نوبت تو هم از راه خواهد رسيد. آنها تا زماني كه در مقابل منافع شان ايستادگي نكني با تو كاري ندارند اما اگر مثل من كلمه اي از دهانت خارج شود نزديكترين هم حزبي ات را براي كشتنت مامور خواهند كرد، مي بيني كه حالا هم تو را براي كشتن من فرستاده اند. باور كن من و تو بازيچه بوده ايم ، بازيچه ، مي فهمي؟
دو سال از انقلاب گذشته است، حالا ديگر چهره سرمايه داري ليبرال امپرياليستي از كشور ما رخت بر بسته است. همه مردم لااقل هركدام سرپناهي براي زندگي پيدا كرده اند كه لازم نيست اجاره اش را آخر ماه با زحمت و بدبختي بپردازند.
همه مردم كار مي كنند اما نه مثل گذشته چند شيفت و با حضور بچه هاي قد و نيم قدشان. هركسي مي تواند به اندازه نيازش از فروشگاههاي بزرگ شهر و روستا خريد كند، كلوپ هاي كارگري هر شب تا صبح باز هستند و توده هاي زحمت كش براي خوش گذراني اوقات بيكاريشان را به آنجا مي روند.
دانشمندان ما دارند در جهت منافع مردم و انقلاب دست به اكتشاف و اختراع مي زنند، ادبيات ما نمونه بارز يك ادبيات انقلابي ناب است از همان هايي كه مي تواند يك جامعه ايده آل و يك اتوپياي آرماني راايجاد كند. انقلاب كار خودش را توي اين كشور كرده است. ما داريم به يك جهش مثبت اقتصادي نزديك مي شويم. همه مردم دارند رفاه را با چشمهايشان لمس مي كنند. كسي حق بهره كشي از ديگري را در جهت منافع اقتصادي شخصيش ندارد.
ما به همه آن چيزهايي كه خواسته بوديم و برايش مبارزه كرده ايم دست يافته ايم و همه اين موفقيتها ناشي از تلاشهاي اعضا و رهبران حزب بوده است.
- رهبران حزب دارند مملكت را به سوي يك ديكتاتوري جديد سوق مي دهند. من و تو از اولين ساعتهاي تشكيل حكومت با همه رهبران در تماس بوده ايم. تو را تبديل به يكي از بلندگوهاي تبليغاتيشان كردند و به من مسئوليت جوخه هاي مرگ را سپردند. رفيق انقلاب سرخ ما نتوانسته است دستاورد مناسبي براي مردم داشته باشد.
من در هنگام رياست كميته هاي مجازات به وضوح مشاهده كردم كه تلقي ما از مديران صنايع و برخي سرمايه داران در دوران گذشته اشتباه بوده است. همه مديران و صاحبان كارخانه ها وابسته به امپرياليست نبودند اما به گناه داشتن سرمايه هاي ميليوني شان مجبور بودم براي تحكيم پايه هاي انقلاب سرخ آنان را به جوخه هاي مجازات بسپارم و اموالشان را صورتجلسه كرده و در اختيار حزب قرار دهم. در حقيقت فكر مي كردم تمام آنچه را كه من مصادره مي كنم به حسابهاي ملي واريز خواهند كرد اما به مرور دريافتم كه اموال و پول هاي مصادره شده فقط به حسابهاي شخصي برخي رهبران سرازير مي شود.
گارد انقلاب از همين پول هايي كه بايد توي جيب هاي مردم مي رفت تشكيل شد. گارد انقلاب به هيچ آرماني اعتقاد نداشت رفيق. آنها فقط حرفهاي رهبران را گوش مي كردند و دستورات آن ها را اجرا مي كردند، آن هم نه به خاطر ايدئولوژي بلكه به خاطر پول.
به نظر من گارد انقلاب يكي از قويترين ابزارهاي حزب براي تثبيت و تحكيم انقلاب بود. ما بايد از اين قدرت جديد استفاده مي كرديم تا جلوي خرابكاري جرثومه هاي پليد امپرياليسم و ضد انقلاب را بگيريم. گارد انقلاب واقعا قوي و موثر عمل مي كرد. آنها همانند چشم ها و گوشهاي بيدار و آگاه حزب بودند. اصلا باور كردني نبود كه امپرياليسم از سالهاي پيش از پيروزي انقلاب نيروهاي نفوذي اش را وارد حزب كرده باشد و اين گارد انقلاب بود كه چنين توطئه دروني را افشا ساخت و چهره واقعي خيلي ها را كه فكر مي كرديم دوستان ما هستند برايمان نمايان ساخت.
بيش از 17000 نفر در رده هاي مختلف حزب از كادر مركزي تا بخش هاي شهري و روستايي عوامل شناسايي شده امپرياليسم سرمايه داري بودند كه گارد انقلاب با دقت و هوشياري اش آنها را شناسايي كرد و رسوا ساخت. انقلاب براي پيروزيش شاهد ريخته شدن خون هزاران تن از توده هاي فقير و زجر كشيده اين كشور بود و حالا 17000 نفر زن و مرد خائن مي خواستند از داخل اين درخت تازه بار گرفته را مضمحل كنند.
ادامه در کامنت بعد....
ادامه ....---------------
- اصلا هيچ وقت فكر كردي كه گارد انقلاب چگونه در يك مدت زمان كوتاه توانست 17000 جاسوس را درون حزب شناسايي كند؟ با كدام اطلاعات، با كدام عمليات تعقيب و مراقبت آنها توانستند در مدت 6 ماه 17000 تن را به جرم جاسوسي شناسايي كنند و به جوخه هاي مرگ بسپارند. هيچ وقت به حقيقت اين موضوع فكر نكردي كه يك بخش اطلاعاتي – امنيتي تازه تاسيس و تنها با داشتن 5000 نفر پرسنل چگونه مي تواند در تمامي كشور دست به يك عمليات ضد جاسوسي به آن وسعت بزند؟
اين قدرت نمايي رهبران حزب بود تا علاوه بر حذف مخالفان حزبي شان قدرت مانور نظامي و امنيتي خودشان را به رخ همه هم حزبي ها و مردم بكشند و هرگونه اعتراض يا ترديدي را در نطفه خفه نمايند تا فضاي كشور را به سمت يك ميليتاريسم خودكامه پيش ببرند. رفيق، چگونه مي شود كه همرزمان سابقمان در 6 ماه تبديل به جاسوس بشوند و به همين اتهام توسط گارد انقلابي كه خودشان براي ايجادش مرارتهاي بسيار ديده بودند به كام نابودي و نيستي فرستاده شوند؟
رفيق ، مردم اگر از ما حمايت مي كنند از روي ترس است. ترس از بيهوده مردن، ترس از كشته شدن توسط حكومتي كه خودشان سركار آورده اند.
اگر مي بيني مردم در مقابل حزب و رهبران آن اعتراضي انجام نمي دهند اين نشانه رضايت آنها نيست، نشانه ترس است نه فقط ترس از مرگ كه ترس از بيهوده مردن است.
ما به اسم عدالت و تساوي حقوق آزادي را از آنها گرفته ايم و حتي عدالت را هم در ميانشان تقسيم نكرده ايم. قرار بود وضع زندگي آنان با مسئولين كشور يكي باشد، خودت قضاوت كن كه اينگونه است؟ ما طبقه سرمايه داري قديم را حذف كرديم تا همه در يك سطح باشند اما رهبران بلند پايه حزب حالا خودشان تبديل به يك طبقه جديد غير پاسخگو شده اند.
رفيق، مردم مجبورند آنچه را كه ما مي گوييم بشنوند، آنچه را كه ما مي گوييم بپوشند، آنچه را كه ما عرضه مي كنيم بخورند، كتابهايي را كه از كانال فكري حزب عبور كرده اند بخوانند، ما همه چيز اين مردم را در قالب يك كانال حزبي داريم به آنها عرضه مي كنيم و آنها را مجبور مي سازيم تا از آنها به زور استفاده كنند.
رفيق ما آنها را از يك چاله هولناك به نام امپرياليسم و ليبرال سرمايه داري بيرون آورديم و در چاهي مخوف كه نام عدالت را يدك مي كشد و ملغمه اي از ديكتاتوري، سوسياليسم و كمونيسم است پرتاب كرديم. من در مقابل اين مردم احساس مسئوليت مي كنم. من حق ندارم به خاطر منافع خودم و رهبران حزبم آنها را از حق اساسيشان يعني حق انتخاب و آزادي محروم كنم هرچند كه درباره عدالت هم به آنها دروغ گفته ام و نتوانسته ام عدالتي به آنها ارزاني كنم.
حالا به همين جرم مجبورم شاهرگم را به تو كه نزديكترين دوست و همرزمم بوده اي بسپارم تا از رسوايي عضويت در اين حكومت خودكامه خلاصي يابم.
اما با آن وجدان و آگاهي ضميري كه از تو سراغ دارم مطمئنم كه تو نيز دير يا زود به همين نتيجه اي كه من رسيده ام خواهي رسيد و بالاخره به راي كميته مركزي مجازات به مردن به دست يكي از نزديكترين رفقايت محكوم خواهي شد.
آدم با ترديدهايش زندگي كرده است. سفيد يا سياه ، مساله اين نيست. مساله اين است كه من اكنون مي بايست ماشه را بچكانم. او به خيانت متهم شده است و به مرگ محكوم. اما خيانت به چه كسي، مردم، حزب، رهبران حزب؟
- تو نبايد اين كار را با خودت مي كردي. تو مامور بودي كه من را خلاص كني. تو حق نداشتي با خودت اين كار را بكني. مردم به توانايي هاي تو احتياج داشتند، تو مي توانستي بزرگترين وسيله مردم براي مقابله با انحصار گرايي هاي رهبران حزب باشي. تو حق نداشتي خودت را بكشي، آن گلوله بايد توي شقيقه من مي نشست ، نه تو.
26 / 10 / 84
شيراز
مهدی داستان حزب توده نوشتی ؟ یا من فکر می کنم برگشتیم به سال 1340 یا 1342
الان 22 بهمن نیست باید داستان را برای جشن 22 بهمن بفرستی بهت جایزه خوبی هم میدن
فرزان تو چرا اصل مطلبو نگرفتی؟اصلا هم به اون مناسبتی که فکر کردی نوشته نشده ها.
ولی مرسی که خوندی و نظر دادی.
خوب...
داستان را خواندم
ترديد از حزب راوي مرا بياد ابراهيم گلستان انداخت
همان وقت كه با ترديدش از گروه خارج شد
گاهي از خودم مي پرسم آيا كريستوفر فرانك هم از گروه حزبي جدا شده بود كه ميرا را نوشت؟
و ليلي گلستان با ياد پدرش آنرا ترجمه كرد؟
بهرحال
داستان شما
داستاني در خور توجه بود
اينكه چه پيامي داشت؟
هر خواننده اي پيامي جذب خواهد كرد
يا نخواهد كرد
اما لفظ ابزار كار نويسنده است
و شما داراي لفظ هستيد
داستان را خواندم
ترديد از حزب راوي مرا بياد ابراهيم گلستان انداخت
همان وقت كه با ترديدش از گروه خارج شد
گاهي از خودم مي پرسم آيا كريستوفر فرانك هم از گروه حزبي جدا شده بود كه ميرا را نوشت؟
و ليلي گلستان با ياد پدرش آنرا ترجمه كرد؟
بهرحال
داستان شما
داستاني در خور توجه بود
اينكه چه پيامي داشت؟
هر خواننده اي پيامي جذب خواهد كرد
يا نخواهد كرد
اما لفظ ابزار كار نويسنده است
و شما داراي لفظ هستيد
مرسی آرزو خانم.واقعا به مطلب جالبی در مورد لفظ اشاره کردید.
اما در مورد تردیدها
تردید واقعا سازنده است.
اما مهم نیست که ابراهیم گلستان بر اساس چه تردیدی جدا شد و یا کریستفوفر فرانک اصلا واقعا جدا شد یا نه.
اما لیلی گلستان حتما دلیل دیگری داشته است.
چون او یک مترجم است.
ممنون از نظرت واقعا خوشحالم کرد.
حقيقتش مهدي جان در مورد اين داستانت كاملا بي نظرم
چرا ؟
چون اولا به طور كلي از هر چيزي كه در اون سياست دخيل باشه متنفرم
دوما از حزب و مزب و اين چيزا هم ايضا مانند اولا
سوما يه زماني كتابايي مي خوندم كه پر بود از همين واژه هاي سياسي امپرياليسم و ليبرال و دموكرات و چپي و راستي و هيچي ازشون سر در نمي آوردم و الانم با اينكه نميشه سردرنياورد اما نمي خوام سردر بيارم
حالا شايد بگي اصلا بحث داستانت چيز ديگه ايه اما به هر حال واژه ها كه هميناست
منم ميونه خوبي با اينا ندارم
بذار توي همون دنياي خودم باشم
منو از خوندن كامل اين داستانت معاف كن برادر
چون تا نيمه هاي اون بيشتر نتونستم بخونم
قربانت
هر جور دوست داری حمید جان.به هر حال این چیزها هم جزئی از زندگیه.
اما خوب کاری می کنی که از این برخی اجزاء زندگی دوری می کنی.
ظاهرا از این داستان چندان استقبالی صورت نگرفت.
آخرین داستان رو هم همین امروز پست می کنم اگر اون هم ازش استقبال نشد دیگه داستان نمی نویسم.
مرسی از همه.
مهدي جان اينكه نظرات در مورد داستان هات كمه نشون دهندهء اين نيست كه استقبالي ازش نميشه
خيلي از اعضاء فعلا به خوندن مطالب بسنده مي كنن و هنوز كامل در جو گروه قرار نگرفتن
اين رو به اين خاطر ميگم كه ايميل هاي متعددي دريافت مي كنم از چگونگي فعاليت اعضاء و شرايطش و اينكه خيليا هم ميگن بيشتر دوست دارن بخونن و نظرشون رو نمي مينويسن
عمر اين گروه خيلي كوتاهه
شايد هنوز يك ماه هم از شروعش نگذشته باشه
بايد به همه اعضاء فرصت داد تا در مسير همراه بشن
و من مطمئنم كم كم حضور پررنگ تر اعضاء رو خواهيم ديد
شما هم ما رو از داستان هاي خوبت بي نصيب نذار
فقط خواهشا داستان سياسي ننويس كه به مذاق من يكي خوش نمياد
حمید جان اینارو که می گی می فهمم.ولی تعداد بازدیدها از هر تاپیک هم مشخصه خوب.
وقتی می بینم تعداد بازدید ها هم کمه دلیلی نداره که بیام خودم و سنگ روی یخ کنم و هی داستان بذارمکه.
واسه تو که عزیز دلمی داستان رو ایمیل می کنم نگفتم که دیگه داستان نمی نویسم که.
بالاخره آدم اگر وقت می ذاره می خواد نتیجه داشته باشه واسش.
من نظر واسم اونقدرها که فکر می کنی مهم نیست ولی دیدن و خوندن داستانی که نوشتم برام واقعا اهمیت داره.
نخیر زینب خانم این حرفهایی که می زنی نیست.
من خودم همه نوشته هات رو اینجل خوندم و نظر هم دادم.
من فكر نمي كردم شما اين قدر زود رنج باشيد و فقط به اين خاطر كه واستون كامنت كم گذاشته شده تصميم بگيريد ديگه داستانهاتون رو اينجا نذاريد
اگر كامنت كمه دليلي بر نخوندن نيست
من خودم خيلي داستان ها رو مي خونم ولي ميبينم حرفي كه مي خوام بزنم رو ديگران گفتن پس كامنت نميذارم( كه
البته فكر كنم خيلي كار خوبي نيست
يا اينكه نظري راجع به نوشته ندارم يعني نسبت به اون نه حس خوبي دارم و نه حس بدو نمي دونم راجع به اون چي بنويسم
به نظر من شما منتقد ونويسنده خوب و آگاهي هستيد
زود تصميم نگيريد
منتظر داستان هاي ديگه اي از شما هستيم
الناز خانم اصلا زود رنج نیستم.الناز خانم اصلا هم بحث بحث کامنت گذاشتن نیست. بحث خوانده نشدن داستان توسط ذوستان هست.
چشم حتما به توصیتون عمل می کنم در رابطه با نذاشتن داستان.
ممنون.
در ضمن در سیستم گودریدز کاملا مشخصه که یک تاپیک چند بار بازدید شده و خوبیش هم این هست که آی پی خود کاربر رو ثبت نمی کنه و آمار بازدید واقعی رو نشون می ده.
سلام محمد عارف جان خوبی؟از این طرفا؟
بابا خیلی دلت خوشه ها مگه نمی بینی همه اینو فقط یک داستان سیاسی می دونن پس دوباره نویسی اش کنم که چی؟
البته قبول دارم باید هم اصلاح نگارشی بشه و هم اینکه یک سری پرداخت های ظریف روش انجام بشه. ممنون از نظرت.
منم به خاطر همین گفتم؛ الان داستان فقط سیاسی نشون میده در حالی که اصلا سیاسی نیست، لا اقل من اون رو سیاسی نمی بینم، و برای ایکه یک داستان با ابعاد مختلف بشه (که توان بالقوه ش رو داره) باید دوباره نویسی بشه... حس اضطراب ، تردید و شلیک! هم خوب منتقل نمی شه برای همین راحتترین نقد این می شه که بگی این داستان سیاسیه... البته می تونه تبدیل به یک داستان سیاسی بشه... خوندن داستان من رو به یاد "دستهای آلوده" انداخت ، اما چون خیلی وقت پیش اون رو خوندم نمی تونم بگم از فضا های اون تاثیر گرفتی یا نه... شاید به همین خاطر باشه که همه فقط یک داستان سیاسی می بیننش. به هر حال اگه این داستان رو خودت دوست داری حتما دوباره جدی یه تغییراتی توش بده. موفق باشی




