group discussion


33 views

topic: داستان كوتاه > بودن یا نبودن


Comments (showing 1-12 of 12) (12 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

message 1: by Zainab (new)

1222328 می‌پرسد: " آیا با این مردم می‌مانی؟" کف دست روی چانه می‌گذارم و نوک انگشتانم را فرو می‌کنم در دهانم و با صدای آکنده از اندوه: " آخر بمانم که چه شود؟ چه چیزی از این ماندن به من می‌رسد؟ دلم را به چه چیز زندگی این آدم‌ها خوش کنم؟ با ماندنم فقط زندگی خودم و آن‌ها را به گند می‌کشم."
بعد از گفتن این جملات سر به پایین می‌اندازم و از گوشه ی چشم می‌بینمش که تکانی به سر خود می‌دهد و بعد از درنگ کوتاهی با آرامش می‌پرسد: " پس می‌خواهی تنها زندگی کنی؟" از سر حقارت این فکر، خنده‌ای کوتاه و عصبی می‌کنم و با ناراحتی که تحقیر نیز در آن نمایان است می‌گویم: " تنها زندگی کردن تا کی؟ فکر می‌کنی می‌شود تا آخر عمر تنها ماند و محتاج کسی نشد؟ تا کجا می‌توانم تنها در مقابل این زندگی مقاومت کنم؟ چطور است برای حل مشکلاتم رو کنم به آدم ‌های که خودم روابط‌مان را بر هم زده‌ام... فکر آینده پشتم را می‌لرزاند. حتی مطمئن نیستم وقتی به این تنهایی دست یافتم باز هم خواهانش هستم."
سکوت می کنیم. می‌دانم هر چه به دنبال بهترین راه زندگی بگردد نخواهد یافت. بارها گشته‌ایم و نیافتیم. به خاطر همین درماندگی است که بوی مرگ اتاق را فرا می‌گیرد و نفسم‌هایم عمیق و صدادار می‌شود. به خود می‌لرزم و برای پنهان کردن لرزش بدنم، دستهایم را در جیب شلوار مندرسم فرو می‌کنم. او شروع به صحبت می‌کند: " به مرگ فکر می‌کنی؟ به رها شدن از این زندگی که هدفی ارزشمندی در آن پیدا نمی‌شود؟ به آرامش بعد از مرگ فکر می‌کنی؟" پوزخندی می‌زنم و می‌گویم: "نه، من به استقبال شکوهمند خدا از بنده‌اش فکر می‌کنم...چرا باید بخواهم بمیرم زمانی که حتی نمی‌دانم در بهشت جای دارم یا جهنم. نه تمایلی به زیستن در من است و نه تمایلی به مردن. "
بی درنگ می‌پرسد: " چه چیزی در سر داری؟" از جا بلند می‌شوم و او هم همین طور. نفس عمیقی می‌کشم و با اعتمادی راسخ و صورتی آکنده از نفرت: "ادامه می‌دهم ولی نه از روی علاقه. بلکه چاره‌ای ندارم. به امید این که واقعا نقط‌ی پایانی در کار باشد ادامه می دهم." سکوت فضا را پر می‌کند. من با بی‌توجهی سیگاری از جیب شلوارم برون می‌کشم. آن را روشن می‌کنم و کبریت را فرو می‌کنم در فنجان قهوه. و سر را با آرامش بلند می‌کنم، رو به آینه و به بخش پرسشگر ذهن خود می‌گویم: "بله، همین کار را می‌کنم. و تو دیگر چیزی برای پرسیدن نداری." و من در حالی که دستم را در میان گیسوانم فرو کرده‌ام، اتاق را ترک می کنم و بخش پرسشگر ذهنم را تنها در اتاق رها می‌کنم.



message 2: by Mehdi, مهدی بهروزی (new)

156150 داستان دیالوگی است میان انسان و گوشه ای از خودش. خیلی دلم می خواهد بگویم مونولوگ است اما وقتی خود نویسنده دو شخصیت متفاوت برای گویندگان این گفت و شنود قائل می شود مجبور هستم آن را دیالوگ بنامم.
داستان آنقدر ها خود را درگیر پرداخت و یا روایتگری نمی کند و از دید من که اتفاقا به داستان روایتگر علاقه فراوانی دارد اصلا روایتی را تعریف نمی کند.
اما داستان به شدت در طرح زدن و پرسشگری موفق است اما از این روی نیز جملات درخشانی را خلق نمی کند.
به هر حال نوشتن بهترین معلم برای نوشتن است و از این روی به شما خسته نباشید گفته و طلب توفیق روز افزون می کنم.


10092 شكل و محتواي داستان به گونه اي مبهم پيش مي رود .. گرچه خودم عاشق مبهم نويشتن هستم ولي سعي ميكنم اشخاص داخل داستان را هم در حيرت بگذارم يعني اينكه

هم اشخاص و اشياء متن در هاله اي از بهت قرار مي دم و هم خواننده را


در داستان شما جز اخير كاملا رعايت شده بود و خواننده در پي فهميدن سوالات چيستي و كيسيتي داستان بود

در حقيقت يه نويسنده موفق بايد طوري بنويسيد كه خواننده هيچ وقت سوالاتي نظير

چه كسي؟
چه چيزي؟
چه طوري؟
به كجا؟
كي و چه وقت ؟

و در نهايت علت و چرايي داستان

بايد كاملا جواب بدهد


{ نكته كنكوري !!! حذف هر كدام از اين موارد بالا اگر با مهارت خاص نويسنده انجام شود نوعي تشنگي در مخاطب به دنبال مي اورد كه خواننده داستان را براي فهميدن سوالي كه در مغزش ايجاد شده را به ادامه داستان ترغيب ميكند)

داستاني كه مبهم باشد و به ابهام خود پا فشاري كند اگر با زيركي و قلم با قدرت نوشته نشود باعث ميشود كه خواننده از خواندن داستان خسته شده و جملات را دو تا يكي بخواند


message 4: by Mehdi, مهدی بهروزی (new)

156150 محمد حسین جان می بینم که اون مقاله انگلیسی را فارسی کردی و خلاصه.
ای ول.
;)


10092 اره سر فرصت ترجمه اش رو براي همه مي ذارم خيلي به درد بخوره

راستي نكته كنكوري از خودم بود ها


message 6: by Mehdi, مهدی بهروزی (new)

156150 می دونم که از خودت بود بلا.


message 7: by Hamid, Soltanabadian (new)

35200 نوشته عميقي بود
ذهنو درگير خودش ميكرد
اما من سبك عاميانه نويسي رو به خاطر ارتباط راحت رش با خواننده بيشتر مي پسندم
منظورم از عاميانه بودن تم موضوع نيست
گفتارها و كنش هاي شخصيت منظورمه
اما كلا نگاهت رو به زندگي و مرگ و درگيري هاي ذهني آدم ها در بين اين دو معني تحسين مي كنم



message 8: by Salimeh (new)

1227629 نه تمایلی به زیستن در من است نه تمایلی به مردن!!!
من این داستان خیلی دوست داشتم



message 9: by Farzan (new)

21332 به نظر من جکله ای که با بوی مرگ آغاز می شود کمی بی ربط است اصلا توضیحی برای آن وجد ندارد و مثل آگهی بازرگانی پرید توی داستان و کمی هم مبهم نوشته شد بود


message 10: by Bernadet (new)

1279420 داستان جالبی بود.. اما متأسفانه می شد آخرش رو حدس زد... من هم یک بار در گروه تئاتری که بودم یه داستان مثل این رو به تصویر کشیدم... البته یه کم بیشتر شاخ و برگ داشت....
ولی در کل داستانیه که پر از یأس هست و هیچ امیدی در زندگی رو نمایش نمی ده... در حالی که خوبه به چیزهایی که وجود دارند فکر کنیم تا حداقل اگر هم این زندگی اجباریه راحت تر بگذرونیمش


message 11: by Mohammad Hossein (new)

10092 ...
..
.
هيچ وقتبراي ديگران ننويسيد ! هميشه براي خود بنگاريد .. يادتان باشد كه اولين و پرطرافدار ترين خواننده تان بايد خودتان باشيد !!

اگر خواستيد روزي براي كس ديگري بنويسيد يادتان باشد كه شما هستيد كه تصميم بگيريد كه خوانند ه تان چه بخواند نه اينكه خواننده تصميم بگيرد

موفق باشيد


message 12: by Mehdi, مهدی بهروزی (new)

156150 محمد حسین این از اون مقالهه بود. نه؟


back to top


unread topics | mark unread