داستان كوتاه discussion

17 views

Comments (showing 1-1 of 1) (1 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (PersianGuy1983) | 1376 comments سر میز سفالگریم نشستم و فکری که توی ذهنم داشتم بهش می خواستم روح ببخشم پس گل رو گذاشتم روی صفحه و در چند چشم به هم زدن شیلان را ساختم
شیلان بهم چشمکی زد منم لبخندی تحویلش دادم بعد سروناز را ساختم چشم غره ای بهم رفت منم اخم کردم بعد سپیده را ساختم حرف فلسفی زد فقط سری تکون دادم آخر سر هم صدف را ساختم روم آب ریخت گریه کردم اما بعد هیچکدوم هیچی نگفتن و منو با رویاهام تنها گذاشتن


back to top

unread topics | mark unread