group discussion


372 views

topic: اشعار و نثرهای شاعرانه شهید دکتر علی شریعتی





Comments (showing 1-17)    post a comment »
dateUp_arrow    newest »

message 17: by sahar (new)

Nophoto-f-25x33 هی به این فکر میکنم که ما در اینجا عرق میریزیم و وضعمان این است و انها در انجا عرق میخورند و وضعشان آن ...
نمیدانم مشکل در نوع عرق هاست یا در خوردن و ریختن ما!!!


message 16: by Leila (new)

2444732 - زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي" زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ... براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباش




message 15: by Maryam (new)

2966725 مرا كسی نساخت، خدا ساخت؛ نه آنچنان كه «كسی میخواست»، كه من كسی نداشتم، كسم خدا بود. كس بی كسان. او بود كه مرا ساخت، آنچنان كه خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن «منِ دیگر» م. من یك گل بیصاحب بودم. مرا از روح خود، در آن دمید و بر روی خاك و در زیر آفتاب، تنها رهایم كرد. مرا به خودم واگذاشت. عاق آسمان!


message 14: by Maryam (new)

2966725 سال ها پیش دل من به عشق ایمان داشت
تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید
واندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی
بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من
که تو کی می خوانی؟


message 13: by siamak (new)

2983310 خدايا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان، اضطرابهاي بزرگ، غم هاي ارجمند، و حيرت هاي عظيم به روحم عطا كن. لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز.



message 12: by ye.qaribeh (new)

2025849
با لاله که گفت ...

از دیـده به جای اشـک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد ازاین غصّه که از قصّه عشق
می دیـد که آهنـگ جنـون مـی آیـد

می رفت و دو چشـم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته، باز چون می آید؟

با لاله که گفـت حال مـا را که چنین
دل سـوخـته و غرقـه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحـبت تو ، بوی جنون می آید

« دکتر علی شریعتی »
دفتر های سبز



message 11: by Fateme (last edited Mar 14, 2009 12:35PM) (new)

81020 آفتاب من غروب نکنی که شاخه ی آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است



message 10: by Mahsa (new)

1407967 با انرژی عشق است که انسان ها تاریخ و انقلاب های بزرگ ساختند.


message 9: by Mahsa (new)

1407967 من نیامده ام که همه را راحت کنم،من آمده ام تا راحت ها را ناراحت کنم مگر من تریاک و هروئینم که همه را راحت کنم.
اگر کسی می خواهد واقعا خدمت کند باید انسان های آرام را نا آرام کند و در میان انسان های منجمد تضاد و درگیری ایجاد کند.به خدا ایجاد کردن شک در میان بعضی از این مردم خدمتی است هزار مرتبه بالا تر از ایجاد یقین.زیرا آن یقینی که اینطور به مردم تلقین شود مانند مواد مخدر است و ارزش ندارد.آنکه بعد از شک و دلهره و اضطراب و درد به وجود می آید ارزش دارد،ایمان بعد از کفر.و آیه ی(کان الناس امة واحده)به یقین حمله می کند....
از متن عرفان برابری آزادی



message 8: by mahdi (new)

18515 زن عشق می کارد و کینه درو می کند… دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی… برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی…در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی… او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی… او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد… او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی… او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر…. و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد… و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد…!


message 7: by deleted member (new)

"اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند. " "



message 6: by deleted member (last edited Jan 09, 2009 01:17PM) (new)

خدایا رشد عقلی و علمی، مرا از فضیلت " تعصب " " احساس " و " اشراق " محروم نسازد


message 5: by Maria (new)

1565195 ... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم



message 4: by Maria (last edited Jan 21, 2009 05:04AM) (new)

1565195 نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم چموش اش را بفشارد
بی هیچ فریادی
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
و بشکاند سکوت مرگبارم را...


message 3: by Majid (new)

1326845 روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هرچه دیرتر بیفتم


message 2: by Hoda (new)

872212 آزادی
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غصب بیدار می شود...
های این سرنوشت آزادی است!


message 1: by Hoda (new)

872212 عشق تنها کار بی چرای عالم است.
چه آفرینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به 0بودن0 نیالوده است
که اگر جامه وجود بر تن میکرد
نه معشوق من بود


back to top

unread topics | mark unread