group discussion


81 views

topic: داستان كوتاه > اتاقی ساده/ زینب الوندی





Comments (showing 1-8)    post a comment »
dateUp_arrow    newest »

message 8: by Medad Rangi (new)

1840050 بیشتر نمایشنامه بود تا داستان
دیالوگ ها قویه اما خیلی بیشتر از دیالوگ
می تونست پرداخت بیشتر ی بشه و حتی چند داستان و یا چند فصل از یک داستان بشن
موفق باشی


message 7: by Mahsa (new)

Nophoto-f-25x33 سلام


یاد شکسپیر افتادم.


چرا ساده نمی نویسید.
من فکی می کنم هر چه ساده تر نوشته بشه خواننده های بیشتری جذب میشن. هرچی با زندگی آدمای عادی نزدیک باشه بیشتر خواننده پیدا می کنه.
این دیالوگا در 2 حالت اتفاق می افته یا باید قرن18باشه یا این هر سه نفر فیلسوف باشن.

نیست؟


message 6: by Persia (new)

1238493 داستان نسبتا خوبي بود.اما نحوه پرداخت شما به سوژه تا حدودي كليشه اي وباسمه ايه.به دليل نوع ديالوگ ها وزباني كه براي شخصيت ها انتخاب كردين همذات پنداري با شخصيت هاي داستان تقريبابرام غيرممكن بود.ادم بيشتر احساس مي كنه داره يه مانيفست مي خونه تا يه داستان.مي تونستين ديالوگ ها رو خيلي راحت تروبه زبان امروزي بنويسين ويه چيز ديگه اين كه اگه زاويه ديدش اول شخص بود مثلا اززبان مرد اولي بهتر بود.


message 5: by Hamid, Soltanabadian (new)

35200 داستاني نيست كه بتونم راحت بپذيرم و تصورش كنم
بيشتر شبيه تئاتره تا داستان
ديلوگ ها خيلي رسميه
خيلي هم فلسفيه
امابا فضا همخوني نداره
مرگ موضوعيه كه شما در داستاناتون دستاويز قرارش دادين
موضوع خيلي خوبيه و جا مانور زيادي داره
اما هنوز بهترين داستاني كه خوندم از شما همون اوليه
البته طبع من در مورد داستان ها ساده نويسيه
وگرنه مشكل از نوع نگارش شما نيست



message 4: by M.H.R (last edited Jul 10, 2008 04:15AM) (new)

544023 ديالوگ ها داستان خيلي جالب و خوبه و فكر مي كنم اتفاقات داستان و عكس العمل هاي زن پس از مواجهه با يك مرد اسلحه به دست كاملاً طبيعي هستش

با اين حال در آخر داستان مانند بعضي از فيلم ها، يك قهرمان مياد و همه چيز رو عوض مي كنه
در واقع من فكر مي كنم آخر داستانت كمي به داستان لطمه زده اما از نظر من ديالوگ ها نقطه قوت داستانت هستش


message 3: by Salimeh (new)

1227629 salam dastano khondam vali chera inghad zede zan(misoginistic)? ye dastane zede zan az ye nevisandeye zan?tahlili ke man az in dastan mikonam tahlile fiministie. dastanet mesle hemasehaye ghadimiye gharbe ke ye naji ke ghaedatan onam ye marde yeho varede dastan mishe(mesle filmay hendi), bavar paziram nist chenin bardasht mishe ke zan hich shenakhti az mard nadare vali mard kamelan zano mishnase(man tavane darke tafavote beyne eshg va tavahome eshgo dar to nemibinam), inke zan be divar chasbide yani be noghte payan reside ke in payan tavasote characteri shekaste mishe ke onam ye marde. dar vage zan beyne 2ta charactere mard gharar gerefte ke avali ghodrate tasmimgiri dare onam bozorgtarin tasmim ke che kasi haghe hayat dare?,dovomi ham ghodrate tasmimgiri dare ham tafakor o andishe vali zan na ghodrate tasmimgiri dare va na andishe javabayiam ke mide az nazare mard kamelan ablahane va bacheganas. ??????


message 2: by Zainab (new)

1222328 کسی نیست نظر بده؟


message 1: by Zainab (new)

1222328 اتاق ساده‌ای است اتاقی که زن وارد آن می‌شود. با میز و صندلی که می‌توان آن را در هر اتاقی یافت. صحنه‌ای ساده. اینجا نیازی به تشکیلات نیست. افکار هستند که اهمیت دارند.
زن وارد می‌شود بی هیچ نگاهی به در، آن را با نوک انگشتان خویش می‌فشارد تا بسته شود. با بسته شدن در، مردی آسوده چهره حضور خود را در پشت آن اعلام می‌کند با سرفه‌ای اندک. مردی با سیگاری در میان انگشتان دست و همان دست در میان موههای سر.
زن از فکر وجود یک ناشناس در اتاق، با چشمانی گشاد شده رو به مرد می‌کند. مرد دست خود را به منظور آرامش بخشیدن به او بلند می‌کند. گویی که فراموش کرده است اسلحه‌ای در میان انگشتان خویش دارد. زن با دیدن اسلحه تا جایی از او دور می‌شود که کمرش به دیوار برخورد کند. و بر روی زانوانش بر زمین می‌لغزد.
مرد با دیدن ضعف او، که از نشستنش و چگونه نشستنش نمایان است، لبخندی می‌زند و اسلحه‌ را به طرفش نشانه می‌گیرد. زن از ترس نزدیکی مرگ خویش لب به سخن می‌گشاید: "چرا می‌خواهی مرا بکشی؟ "
مرد با نگاهی بی روح: "در مقابل هر آنچه که می‌دانی وظیفه‌ای داری. این انسان، بیش از این لایق زیستن نیست."
بدیهی است که زن با آن دهان نیمه باز چنین چیزی را دلیلی کافی برای مرگ خویش نمی‌داند ولی سخنی نمی‌گوید. مرد با دیدن دهان باز از تعجب او، که نماد یک ابله در اوج بلاهت است، لبخندی می‌زند. که دهن کج کردنی بیش نیست. همین لبخند اوست که زن را وامی‌دارد خود را به دیوار بفشارد. زن به آرامی: "زندگی حق هر انسانی است."
مرد به او خیره می‌شود ولی این زن است که دوباره سخن می‌گوید: "چرا من؟ " مرد در حالی که دست آزادش را بر صورتش می‌کشد به آرامی: "هر کار نقطه‌ی آغازی دارد."
"چرا من؟ "
مرد این بار به تندی: " تو بهترین نقطه‌ی آغاز هستی، با پدر و مادری عاری از نیاز به وجودت. مرگ آنها را بی‌نیاز کرده است. و دوستانی در سطح خودت. به همان اندازه بی‌اهمیت. هیچ انسان دانایی دوستی با نادان را نمی‌پسندد. رنجی هم از مرگت برای معشوقت نیست چون عشقی نیست."
زن خود را از زمین بالا می‌کشد و به تندی: "تو از کجا می‌دانی؟ "
مرد با خونسردی توهین آمیز: "من توان درک تفاوت بین عشق و توهم عشق را در تو نمی‌بینم."
زن این بار همچون مرد با خونسردی و آرامش: " تمام جوانب کار را برسی کرده‌ای اما صدمه‌ی که از عمل تو بر من وارد خواهد شد چه؟ "
مرد با بی‌توجهی اسلحه را اندکی پایین می‌آورد: " بله، هیچ کسی به اندازه‌ی خود انسان به زندگی خویش دل نمی‌بندد. ولی پای اهداف والاتری در میان است."
"‌چه چیزی والاتر از زندگی بشر."
مرد لبخند خویش را باری دیگر نمایان می‌سازد: "مشکل همین بشر است و گند‌های که بالا می‌آورد."
"پس امید کجا می‌رود امید به بهبودی"
مرد با چهره‌ای آکنده از چندش: "امید دروغی است که انسان ابله برای راحت زیستن به خود می‌گوید"
"پس بگو چرا خداوند چنین انسانی را خلق کرد که سزاوار زیستن نیست"
" خداوند در ذهن هر کسی به گونه‌ی متفاوتی جلوه می‌کند"
زن با نا امیدی: "سخنان من هیچ تغییری در نگرش تو نخواهد داشت"
مرد با چهره‌ای متعجب: "آنکه تمام طول عمر در یک نگرش باقی بماند نادان است."
زن با هجوم تمایلی برای یافتن دلیل ادامه‌ی حیات بشر:‌ " زیبایی. چیزی که به زندگی انسان ارزش می‌بخشد." مرد با صدای اکنده از ناخوشنودی: "این ها حقه‌های طبیعت هستند. برای بقا برای تولید مثل." و بعد از اندک درنگی: "شاید هم این هستی زیبا باشد اما نه به اندازه‌ی که ارزش مبارزه کردن را داشته باشد."
زن در عجب و خشم خود را به طرف او می‌کشد و با کنایه: "ای انسان خردمند، خود مبارزه هم زیباست."
"ولی من زیبایی را نه در مبارزه بلکه در رخوت می‌بینم، در ملال" و سپس با لبخندی از نوع لبخندان خویش: "و در کاستن جمعیت ابله‌های همچون تو" پس اسلحه‌ را بلند می‌کند. زن خود را عقب می‌کشد. مرد با اندک هیجانی نهفته در صدا: "من زیبایی را نه در تماشای صحنه بلکه در تماشای تماشاگران آن می‌بینم"
در اتاق به تندی باز می‌شود. معشوق زن به درون وارد می‌شود. مچ دست مرد را گرفته و می‌پیچاند. چنان که او به ناچار اسلحه را رها می‌کند. تازه وارد با برداشتن اسلحه و گرفتن آن به سوی مرد شروع به صحبت می‌کند: "ولی من زیبایی را چیزی نسبی می‌دانم." و با خیره شدن در چهره‌ی مرد می‌افزاید: "و عشق از آن همه‌ی مردم است چه خواص و چه عوام."
مرد بی اسلحه مچ دست دردناکش را نوازش می‌کند و می‌گوید: "در نگاه تو هوشمندی می‌بینم. چرا این زن ابله را برگزیده‌ای او که حتی زیبا هم نیست."
صورت زن در هم کشیده می‌شود و معشوقش بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: "زیبایی، به چیزی که انتخاب نکرده‌ای افتخار مکن و شرمنده نشو که هر دو به یک اندازه برخواسته از نادانی است."
"آیا بلاهتش هم از عدم تواناییش در انتخاب سرچشمه می‌گیرد"
"این سادگی است و فرو نرفتن در لجن افکار که هرچه بیشتر تلاش کنی بیشتر به گند کشیده خواهی شد."
زن با صدایی آکنده از ناخوشنودی: " مرگت رضایت مرا به دنبال خواهد داشت."
این معشوق اوست که در پاسخ می‌گوید: "هیچ کس سزاوار کشته شدن نیست." و از حد ایمان انسان به خود تعجب می‌کند.
همه حق مطرح شدن داریم.




back to top

unread topics | mark unread