group discussion
topic:
داستان كوتاه >
قاب عکس خالی/ پگاه.ق
Comments
(showing 1-15)
post a comment »
date
newest »
newest »
پگاه عزیز از این که به یادداشت من اهمیت دادی و آن را لایق جواب دانستی ممنونم. به نظر من عنوان مینت فیکشن تنها به تصاویر کوتاه و لحظه ای گفته نمی شود.همان طور که حتمن می دانی داستان های مینیمال فلش فیکشن، فست فود فیکشن، مینت فیکشن، داستان های کف دستی و... چند خصوصیت کلی دارند. مهم ترین این خصوصیات موقعیت داستانی آن هاست. دومین خصوصیت آن ها که اغلب دارای آن هستند ضربه و شوک در انتهای متن است. نمی توان گفت این ها تنها تصویرند. تا آن جا که من می دانم این ها همه داستان اند و نیز دارای قصه ای برای روایت؛ اما هم موقعیت در آن ها بسیار موجز است و هم روایت و عناصر داستانی.
ميلاد جان در واقع اين نوشته ي من داستان نبود
شايد لفظ مينت فيكشن يا همون داستان يك دقيقه اي عنوان مناسبتري براي اين نوشته باشه كه فقط شرح يك تصوير كوتاه و لحظه اي رو بيان مي كنه
به نظر من داستان خوبی نبود. استفاده از راوی اول شخص جدا از این که باعث روانی روایت می شود و در مخاطب نوعی همذات پنداری ایجاد می کند کارکردهای دیگری هم دارد. تا حالا از خودت پرسیده ای چرا راوی اول شخص؟ به نظر من می توانستی با گفتن درونیات راوی و دست کم احساسات او داستان را بپرورانی. اما حالا صرفن داستان تو به سوگواره ای با فضاسازی خوب تبدیل شده. شاید اتفاقات ساده بتوانند به داستان تبدیل شوند اما هر اتفاق ساده ای داستان نیست. این هنر نویسنده است که از این اتفاق یک موقعیت داستانی بسازد.
داستان کوتاه است، این یعنی حسن اما به خط سوم نرسیده مشت داستان باز شده. نخوانده می شود فهمید که تاکید بر هست بودگی پیرزن خبر از نیستی اش خواهد داشت. بورخس بخوانید، کمکتان می کند تا خواننده را بیشتر به دنبالتان بکشید.شاد باشید و پیروز
یک تصویر مینیمال خوب. یک لحظه. اما پرداختش بیش از مینیمال هست. منظور کمیت نیست. منظور نوع نگاه غیر مینیمالیه. اگر خالی قاب رو به روز بعد نکشونید. اگر روایت رو از ابتدا با خالی قاب و ذهن راوی که پر بودن قاب رو میپرورونه شروع کنید فکر میکنم لحظه ی نابتون رو در این تصویر کشف کنید. البته باید بازنویسی کرد و کشفش کرد.
آن روز هم مثل روزهای دیگر بود. مثل همیشه وقتی از زیر پنجره ی خانه ی پیرزن عبور میکردم، سرم را بلند کردم تا نگاهم با نگاه پیرزن که از فاصله ی تنگ پلکها ساعتها به گذر آدم های کوچه خیره می شد، تلاقی پیدا کند.
پیرزن با آن صورت چروک خورده و لبخند محو بی پایانش مثل هر روز در قاب پنجره نشسته بود. درست مثل قاب عکس کهنه ای که سالهای سال بی هیچ تغییری روی دیوار خانه ای نصب شده باشد.
آن روز هم مثل روزهای دیگر بود. شاید هم نبود!... سرم را که بلند کردم تا نگاهی به آن عکس میان قاب پنجره بیندازم، هزار قطره ی باران از آسمان به پایین بارید.
قطره های درشت باران روی شیشه ی پنجره ی خانه ی پیرزن می غلتیدند و چهره ی پیرزن همچنان خیره و تاریک پشت قطره های درشت باران محو میشد.
روز بعد، که مثل روزهای قبل بود، سرم را بلند کردم تا به پنجره ی خانه ی پیرزن نگاهی بیندازم؛ قاب عکس خالی، سرد و خاموش روی دیوار خانه ی پیرزن کوچه را نگاه می کرد.











