داستان كوتاه discussion

70 views
نوشته هاي ديگران > داستانِ من و تو

Comments (showing 1-10 of 10) (10 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

message 1: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1322 comments Mod
.
.
.
داستانِ من و تو افسانه ء قشنگی است؛

یادت هست از گربه ی باغچه مان ترسیدی‌؟
یادم هست گربه را ترساندم ؛
و به تو قول دادم ،
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
یادم هست با چشمان سیاهت
- که به زیبایی ِ یک رُمانِ غمگین بود -
به من نگاه کردی ، و به من خندیدی.

یادت هست مجنون شدم؟ یا فرهاد ؟
از روزی که یادم هست تو لیلی بودی؛
و هنوز هم هستی ، و تا ابد خواهی ماند.
یادم هست ظرفم را که شکستی ،
بر بیستونِ دلم حک کردم :
عشق را باید کُشت،
یا با دروغ ، از روبرو ، یا با خیانت ، از پُشت.
پس از آن روز،
صلاح مملکتم را در دست خسروان دیدم؛
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » ارزشی داشت، و نه عشق معنی می داد.

یادت هست وقتی اشکهایم را دیدی بازگشتی ؟
دیگر درست یادم نیست؛ من تمساح نبودم ، یا بودم ؟
یادم هست که یک بار خیانت کردم ،
و یک عمر دروغ گفتم ،
و تو فهمیدی ،
و دلت نشکست ،
خُرد شد ، ریز ریز شد و زمین ریخت.
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » هایم را دوست داشتی ، نه به چشمانم اعتماد داشتی.

یادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسیدی؟
و به من گفتی که منتظر می مانی ؛ یا نگفتی؟ یادم نیست.
یادم هست سیمهای تلفن گرمی صدایت را می خوردند ،
و بوسه هایی که با حروف تایپ شده می فرستادی در راه می مُردند.
اشکهایم که تمام شد، دلم پر از خالی شد، خام شد.
می دانی ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدی راحت می شود.
یادم هست خیانت غیر ممکن می نمود ،
ولی آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت می شود.
شاید نتوانم بهترین روز زندگی ام را به یاد بیاورم ،
ولی تا ابد می دانم ،
بد ترین روز زندگی ام همان روزی بود که تصادف کردم ،
و به تقدیر ایمان آوردم ،
وقتی تو دقیقا در همان روز همه چیز را فهمیدی.

یادت هست روزی که به دیدنم آمدی پیرهن سفیدت را پوشیدی؟
من هنوز از دیدن اقیانوس آرام سرمست بودم ؛ یا از دیدن چشمان تو؟ یادم نیست.
یادم هست گذشته ام را به یادم نیاوردی ،
و برایم بهترین آرزوها را کردی ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
و باز مرا بوسیدی ، و به سوی اقیانوس دیگری رفتی.
شاید اگر داستان ما افسانه نبود،
همین جا پیش من می ماندی ، و دیگر نه دوری بود و نه درد و نه دلتنگی.
ولی در افسانه ء ما، دوری شرط لازم بود ،
و تو - فرشته ء زیبای من - باز هم زشتی های مرا دیدی.

یادت هست چند ماهی حرفهای مرا از دهان دیگری شنیدی؟
و من از دست خودم بسیار رنجیدم؛ یا از دست تو هم؟ یادم نیست.
یادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و دیوار کجی که هیچ گاه به ثریا نرساندم.
و چه مرزهایی که شکست ،
و چه حرفهایی که روزی هزار بار آرزو می کنم هرگز نمی شنیدی.

اقیانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسیده است ،
و دیروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را ندیده است ،
ولی امروز تو باز هم به من رسیدی ، یا من به تو رسیدم ، واقعا نمی دانم.

حس می کنی؟
که اینبار همدیگر را جور دیگری می بوسیم؟
می بینی؟
که اینبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را می گوییم؟
دقت می کنی؟
که اینبار دیگر از گذشته هیچ چیزی نمی گوییم؟
می دانی،
داشتم فکر می کردم نکند بزرگ شده ایم؟
نکند زمانش رسیده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنویسیم؟

داستان من و تو ، افسانه ء قشنگی است.
یک افسانه قشنگ ، پایان قشنگی دارد؛ یا ندارد؟ یادم نیست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم می داند.
برایش صبر می کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پایان برساند.
می دانی،
من می دانم- هر چه که پیش آید -
هر کسی هر روز هر جایی داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگی است.


Nader - نادر هر دیدار عاشقانه ای عشق را قدمی به نابودیش نزدیکتر میکند۰
عاشق باشی و برقرار۰


Ashkan Ansari | 2143 comments بسیار خوب بود. پیروز باشی


(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 108 comments روزهاي معطر از ياس را كه چه مستانه از پيچ قلبت گذشت
و جوانه اي از روي كلمات قد كشيد و
شاخه هايش به خورشيد رسيد
يادت هست
از آسمان گفتيم
كه آنقدر سبك هست كه مي توانيم
با هم تا نزديكي نفس هاي ستاره پرواز كنيم
حرفهاي خوبمان كه از برف سپيدتر و از شعله گرمتر
كه فصل ها مي روند و مي آيند و خاطره ها مي مانند
خاطره ها مي روند و ما مي مانيم و جاده ها
...
راه دراز و وقت كم
كه برخي چيزها با برخي چيز ها جمع نمي شوند
كه حرفها و باورمان با فراموشي و از ياد بردن و
جا گذاشتن و خداحافظي جمع نمي شود
تورا در رويش گلبرگ هايي كه بر سر انگشتانمان روييد
سهيم مي دانم
يافتن بهانه و راهي براي ديداري دوباره
سخت نبود

....!!!


Nader - نادر setareh wrote: "روزهاي معطر از ياس را كه چه مستانه از پيچ قلبت گذشت
و جوانه اي از روي كلمات قد كشيد و
شاخه هايش به خورشيد رسيد
يادت هست
از آسمان گفتيم
كه آنقدر سبك هست كه مي توانيم
با هم تا نزديكي نفس هاي ستاره پر..."


برخی چیزها با برخی چیزها جمع نمی شوند۰۰۰

افسوس!۰


Faeze | 489 comments داستانِ من و تو افسانه ء قشنگی است
ولی در افسانه ء ما، دوری شرط لازم بود

بسیار عالی، به دل نشست


ArEzO.... Es | 1266 comments بدلم نشست ..
درست همانقدر بود که می توانستی توصیف کنی
و من تجسم

.
.
.


Moein | 72 comments افسانه ی قشنگی است


سارا hourand | 207 comments سپاس


message 10: by Behzad, دیوونه (last edited Feb 07, 2012 05:08PM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1322 comments Mod
نامه ی گمشده: تعلق خاطر
نازنین
یادت هست؟ جایی میان کودکی و نوجوانی آینده را ورق میزدیم. به چشمان هم زل میزدیم و سکوت میکردیم. بوسه هامان ... عاشقانه بود.
یادت هست؟

هنگام صبح ، تمام شبی را که با هم سپری نکرده بودیم ، لحظه لحظه اش را ، به خاطر و به جان لمس میکردیم. دنیاهامان کوچک بود. صبحانه ی مجازی و ملافه ی سفید و کلمه پاره های کوتاه و بلند و زمینی که خاکواره بود و خرابه ای که تمثیل عشق.
نازنین . یادت هست؟

تب داشته باش. تنت را داغ میخواهم. و خواستنت ..
چه میشد اگر میشد دوباره وضو گرفت و بودنت را ... و نبودنت را ... پرستید؟ چه میشد؟
پرستش ایمان میخواهد.
و من کافرم.
مبعوثم کن.
باید بپرستمت تا زنده بمانم.
میدانم میدانم میدانم، نامه هایم دیگر سه نقطه ندارند و همه چیز نقطه نقطه است و هذیان هایم وایه گویه های چشمان هراسان و بی خانمان هر روزم نیستند. میدانم که نمیدانی، ولی کاش بدانی که زندگی بی رحم بود. زندگانی ولی تنها. و پر رنگ. رنگ به رنگ میدوید و از هر رنگ به هر رنگ و از هر طرح به هر طرح تا قصه گو حکایت نگفته اش را فراموش کرد و کاغذ بی خط و قلم بی رنگ. تا که رنگ نبود و طرح نبود و خط رفته بود و معنی بی معنی.
...
و لب هایمان، که بوسه هایشان طعم عاشقی داشت،
و تب هامان ، که داغی بودنمان بر هم بودند،
و کودکانمان ، که از دور دست تاریک درونمان سالها پیش از زائیده شدن نامه مینوشتند،
و صدای زنگ ساعت که نهیب میزند، امروز آخرین روز خواهد بود.

کاش مرا میبخشیدی
کاش تو را میبخشیدم.


back to top

unread topics | mark unread