group discussion
topic:
نوشته هاي ديگران >
یوقتی به خدا مراجعه نمی کنیم
Comments
(showing 1-11)
post a comment »
date
newest »
newest »
ماه مرشد
نیمه شبی است از هزاره دوم عشق؛ و ما مرشدی نداریم، جز ماه . او هر شب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است. ماه مرشد سخن نمی گوید، می تابد؛ و کدام مرشد جز اوست که جای گفتن، بتابد!؟...
خاموشی، پند ماه مرشد ماست و نور، نور ذکر اوست. خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است. ماه مرشد اما می گوید: خوابتان مباح ترین کار جهان خواهد بود، اگر در آغوش جهان بخوابید. آن گاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان ، بیداری شود و شب تان، روز.
ماه مرشد می گوید: خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش می گرفتید تا آغوشتان گشاده می شد آن قدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند، در سینه شما می تپیدند.
دیشب ستاره ای می گفت: اگر به مجلس ماه مرشد آمدید، هدیه، آهی بیاورید. آه شما عطر و عود مجلس ماه مرشد است.
ستاره می گفت: اگر به خانه ماه مرشد آمدید، دعایی بیاورید. زیرا که هر دعا چراغی است و این همه چراغ که در آسمان روشن است، دعای بندگان خداست.
امشب نیز مجلس ماه مرشد برپاست. آسمان صاف است و نه غریبه ای و نه ابری. همه محرم اند، هم تو و هم درخت و هم دریا. وعظ ماه مرشد تا سحر ادامه خواهد داشت تا صبح که او آسمان را به شیخ آفتاب خواهد بسپارد.
به مجلس ماه مرشد بیا، مجلس ماه مرشد را عشق است
عرفان نظر آهاری
تشنهام،خورشيد می خواهم
نامهات كه به دستم رسيد،من خواب بودم؛ نامهات بيدارم كرد. نامهات ستارهای بود كه نيمهشب در خوابم چكيد و ناگهان ديدم كه بالشم خيس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اينجا بودهای و نامه را خودت آوردهای. رد پای تو روشن است.
هر جا كه نور هست، تو هستی، خودت گفتهای كه نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشانی. نامت رزاق بود و نشانت روزی و روز.
گفتی كه مهمانی است و گفتی هر كه هنوز دلی در سينه دارد دعوت است.گفتی كه سفره آسمان پهن است و منتظری تا كسی بيايد و از ظرف داغ خورشيد لقمهای برگيرد.
و گفتی هر كس بيايد و جرعهای نور بنوشد، عاشق میشود.
گفتی همين است، آن اكسير، آن معجون آتشين كه خاك را به بهشت می برد. و گفتي كه از دل كوچك من تا آخرين كوچه كهكشان راهی نيست، اما دم غنيمت است و فرصت كوتاه و گفتی اگر دير برسيم شايد سفرهات را برچيده باشی، آن وقت شايد تا ابد گرسنه بمانيم...
آی فرشته، آی فرشته كه روزی دوستم بودی، بلند شو دستم را بگير و راه را نشانم بده، كه سفره پهن است و مهمانی است. مبادا كه دير شود، بيا برويم، من تشنهام، خورشيد می خواهم.
عرفان نظر آهاری
whole the story is good except of second sentence. I think it needs some replacing to be fluent. It could be like this: سکی مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد
که ....
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
وقتی به خدا مراجعه نمی کنیم!
________________________________________
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد، مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
"مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند"
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت:
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد







