داستان كوتاه discussion

93 views
داستان كوتاه > یُبس / محسن ص

Comments (showing 1-42 of 42) (42 new)    post a comment »
dateDown_arrow    newest »

message 1: by Mohsen Sad (last edited Jul 05, 2010 11:03PM) (new)

Mohsen Sad | 2230 comments .


خودش را به نزدیکیِ صندلی مخصوص بیمارکشاند و دست هایش را روی دسته های صندلی اهرم کرد و با احتیاط نشست.دکتر طوری شروع به سلام و احوال پرسی کرد که انگار چندین شب را با او صبح کرده، در صورتی که جواد اولین بار بود که به مطب دکتر آمده بود. همینطور که به زور جواب احوال پرسی را می داد ، محو گونه های وا رفته ی دکتر شده بود،گونه هایی که شبیه سیرابی گوسفند از آرواره هایش کش آمده بودند و با هر تکلم دکتر تا ثانیه ها بعد تکان می خوردند.
بعد از خوش و بش چند دقیقه ای، دکتر رو به جواد کرد که حالا دو دستش را طوری بین زانواش گذاشته بودکه انگار کاغذی را بین صفحه های کتابی قرار داده تا بعد مطالعه کند و پرسید: عزیزم چی شده؟
جواد مِن مِن کرد و گفت: دُکی جون قربونت، ما یه چند روزیه نرفتیم خِلا...
دکتر: دقیقا چند روز؟
جواد به ترک های سقف خیر شد و زیر لب شمرد؛دوشنبه تا دوشنبه هشت روز، تا جمعه دوازده روز... بعد بلند گفت: یه دوازده روزی میشه...
دکتر ابروهایش را در هم کشید و عدد دوازد ه را بیش از چند ثانیه کشید و گفت: دوااااازده روزه نرفتی دستشویی بعد حالا اومدی؟ تا حالا کجا بودی؟
جواد سرخ و سفید شد و گفت: خدایی کاروبار زیاد بود، به مولا وخت سر خاروندن نداشتم دُکی جون...
دکتر چانه اش را غضب آلود خاراند و با غیض گفت: کارت مهمتر از سلامتیته؟ خیلی بی فکری آقایِ... ؟؟؟
جواد جمله دکتر را کامل کرد و گفت: مخلصت جوات.تو کار ساختمونم، بم میگن جوات بنا. خلاصه اگه گیری گرفتاری چیزی تو ساختمون داشتی نوکرتیم.
دکتر به جواد نگاهی انداخت و بعد به تخت معاینه اشاره کرد: کمر بندتو را شل کن، پیرهنتم بزن بالا.
دکتر مشغول معاینه شکم جواد شد.شکمش بیش از حد باد داشت و رگهای سیاه مثل ریشه های درخت از شکمش بیرون زده بودند.دکتر که به وخامت حال جواد پی برده بود،پرسید:" ازدواج کردی؟"
جواد سرخ شد و با صدای خجالت بار گفت:" آره... "
دکتر گفت:"پس خانومت هم بی فکر تر از خودته"
جواد گفت: "آهان نه دکی جون.صدیقه تقصیری نداره.تازه امروز بهش گفتم اومدم مریض خونه.یه سه سالی هست عقدیم ولی پول جورنمیشه که عروسی کنیم.ایشالله تا اخر امسال میبرمش"
دکتر دستی روی شکم جواد کشید و سفتی شکم جواد را سنجید،بعد رفت و پشت میز نشست ودرحالیکه خودنویسش روی کاغذ می رقصید،گفت:"خوب گوش کن ببین چی میگم آقا جواد.روزی دویست و پنجاه گرم بامیه آب پزمی کنی و بدون نمک می خوری.حواست باشه بدون نمک! چیز سنگین بلند نمی کنی، مایعات زیاد می خوری، باید مدت بیشتری سر توالت بشینی و حتما حتما باید سر توالت فرنگی بشینی تا به زانو هات فشار نیاد. آقا جواد حتما حتما روزی شش ساعت را باید بشینی سر توالت تا ماهیچه هات منبسط بشن...! دو هفته دیگه بیا ببینمت."
جواد که تا اینجا دستورالعمل دکتر را بی هیچ حرف و اعتراضی گوش کرده بود با شنیدن "شش ساعت"درحالیکه داشت به زور کمربندش را میبست، از روی تخت پایین پرید و گفت: " فرنگی؟شیــــــــش ساعـــــــت!چطوری؟ دَمِت گرم دکی، عَف کن.از کار و زندگی می افتم هیچ آخه شیش ساعت سر خلا چه گهی بخورم؟"
دکتر که از لحن جواد دل خوشی نداشت با بی حوصلگی از بالای عینکش به شکم جواد چشم دوخت و گفت: "ببین آقا جواد اگه این نسخه را مو به مو اجرا نکنی کارت به عمل جراحی می رسه.کسی هم که تیغ جراحی به بدنش خورد دیگه آدم قبلی نیست. اونجوری بیشتر ضرر می کنی،مطمئن باش. سلامتیت مهمتر از هر چیزیه.روزی شش ساعت هم می تونی یه کار مفید و سبک بکنی، برو مطالعه کن. چه میدونم روزنامه ای کتابی چیزی بخون..."
جواد نیشش باز شد و گفت:"با دو متر قد بشینم حسن کچل بخونم؟ دمت گرم دُکی، واسه ما اُفت داره کتاب دست بگیریم.مردم چی میگن آخه؟ جوات بنا کتابخون شده." بعد از این حرفش شلیک خنده را به سمت دکتر نشانه رفت.
دکتر احساس دلسوزی نسبت به جهالت جواد کرد. به سمت قفسه ی کتاب کنار پنجره رفت و دست بر پشت کمر گذاشت و در صدد انتخاب کتابی تاثیرگذار برای جواد بر آمد. بعد از گشت و گذاری میان انبوه کتاب ها "بوف کور" را بیرون کشید وگفت :"آقا جواد این جوری که فکر می کنی نیست.کتاب کوچیک و بزرگ نمی شناسه. حالا شما کتاب آدم بزرگا را بخون تا شخصیتت اُفت نکنه."
نسخه را لای برگه های کتاب گذاشت و به جواد تعارف کرد.جواد با دو دلی کتاب را همراه نسخه از دکتر گرفت ودرحالیکه عرق شرم و درد از سر و صورتش فرو میریخت، از مطب بیرون آمد.به بهانه ی پیچاندن نسخه به نزدیک ترین داروخانه رفت و از دکتر داروخانه تقاضای پلاستیک کرد تا کتاب را درون رنگ مشکی آن پنهان و آبرویش را حفظ کند.
تمامی پس انداز چند ساله اش از ششصد هزار تومان بالا نمی زد که دویست و هشتاد هزار تومن آن خرج خرید یک توالت فرنگی شد.
جواد به خوبی در کار گذاشتن توالت چه فرنگی چه ایرانی مهارت داشت.آن زمان هیچ فکر نمی کرد که روزی مجبور باشد برای خودش هم توالت فرنگی کار بگذارد.همیشه نشستگان بر توالت فرنگی را مورد تمسخر قرار می داد.
توالت فرنگی را نصب کرد و اضافه گچ ها را در همان پلاستیک سیاهی که صبح از داروخانه خریده بود ریخت و پشت در توالت گذاشت تا سر فرصت آنها ا را جمع و جور کند.
ظاهر و باطن جواد یکی بود و این یکی بودن را در چیدمان خانه ی پنجاه متری اش به خوبی میشد دریافت، به جز آن توالت فرنگی. در خانه ی او، ضرب المثل کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد به خوبی مصداق داشت، چون ترک های دیوار و سقف آن قدر عمیق بودند که با زور باد هم امکان آوار شدنشان بود.پوستری بزرگی از لیلا فروهر را که آفتاب رنگش را زرد و پوسیده اش کرده بود،با چهار چسب نواری روی بزرگترین دیوار خانه اش چسبانده بود. کنار پوستر ساعتی قدیمی خودنمایی می کرد و زیرساعت عکسی از بروسلی که از روزنامه بریده شده بود، آویزان بود.تلویزیون سیاه سفید قرمز رنگی روی صندوق خالی میوه قرار داشت، خبری از دو شاخه نبود و دو سیم تلویزیون توسط دو چوب کبریت در پریز برق فرو رفته بود.
بعد از خلاص شدن از کار و آب پز کردن بامیه ها،نوبت افتتاح توالت فرنگی فرا رسید. کمربندش را هچون روبان افتتاحیه باز کرد و با خجالتی افت برانگیز بر توالت نشست. چند دقیقه ای گذشت. راحتی جا و انبساط عضلاتش به او آنچنان احساس خوبی داده بود که حاضر نبود آن را از دست بدهد. امازنگ تلفن او را از عوالمش بیرون کشید و جواد برای اینکه از لذت خلسه محروم نشود مجبور شد تلفن را به نزدیکترین جای ممکن بیاورد.
پشت خط صدای صدیقه سوت میکشید: "جوات آقا؟ رفتی دکتر؟ چی شد؟"
:"هیچی گفت یُبس شدی باس بیشینی سر خلا چند ساعت، غذا هم فقط بامیه بخوری."
صدیقه:"خاک تو سرم!یبس شدی؟ وااای... می خوای بیام برات بامیه بپزم؟"
جواد:"نه نمی خواد بیای.به آقات بگی میای اینجا دوباره یاد عروسی دخترشو و بدبختی من می افته، اوقاتمون را تلخ می کنه.صدیق یه وخ نری بگی جواد یبس شده ها که دیگه دست بردار نیست."
بعد از چند دقیقه غش و ضعف های عاشقانه ی صدیقه،خداحافظی کردند.
جواد گوشی تلفن را گذاشت و کتاب را باز کرد. همچنان که با صدای بلند و شمرده میخواند، انگشت اش را زیر جملات می کشید و قید کلمات و جملات ناآشنا را میزد.جملات کتاب در عمق ذهنش نفوذ می کرد.
"در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که ايندردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارندو اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند..."
جواد با این جمله ها احساس همزاد پنداری میکرد و کلمات به جانش مینشست، یاد درد شکمش افتاد که مثل خوره روحش را می خورد و او نمی تواند به کسی بگوید که چه دردناک است درد یبوست.دکتر شش ساعت را برای نشستن جواد بر سر توالت تجویز کرد ولی تا تمام شدن کتاب دوازده ساعت طول کشید و جواد متوجه گذر زمان نشد.هدایت در ذهن جواد جولان می داد و جواد دوست داشت باز هم از او بخواند. جواد با جملاتی که در ذهنش رژه می رفتند به رختخواب رفت.
صبح روز بعد هوا روشن تر از صبح های دیگر بود و جواد بعد از خرید بامیه، سی و هفت هزار تومان پس اندازش را خرج خرید کلیه آثار هدایت کرد.با هدایت روزانه شانزده ساعت بر سر توالت می نشست و از نوشته های کوچه بازاری اش لذت می برد. در این بین تنها صدیقه بود که اندکی از حال جواد خبر داشت.
جواد فهمیده بود که فهم ظاهر جملات حس آگاهی اش را ارضا نمی کند. دو هفته طول کشید تا کل آثار هدایت را بخواند و اندکی از فهم باطن جملات بهره ببرد.دو هفته گذشت و زمان ملاقات با دکتر فرا رسید.جواد با متانت و وقار داخل اتاق دکتر شد. دکتربا دیدن جواد دستی بر سیرابی های صورتش کشید و گفت:"چه طوری آقا جواد؟ وضع روده هات چه طوره؟" و با دست اشاره کرد تا روی تخت دراز بکشد.
جواد گلویش را صاف کرد و گفت:"هر چهار روز، اونم به زور شکمم کار می کنه."
دکتر گفت:" عیبی نداره." دکتر از جا برخاست.جواد پیرهنش را بالا زد.سفتی شکمش از قبل کمتر و کمی هم کوچکتر شده بود. بعد از چند دقیقه دکتر معایناتش را به پایان رساند و گفت:"این بار باید لبنیات زیاد بخوری، بامیه رو هم ادامه بده"
وقت آن بود که جواد مطب را ترک کند. به آرامی سمت در رفت اما پرسش هایی که در ذهن جواد طغیان کرده بود، آتشفشانی را می مانست که آماده ی انفجار بود.
نزدیک در که رسید به طرف دکتر برگشت و گفت:"دکتر جان این هدایت چه جور آدمیه؟" دکتر گفت: "راستی یادم رفته بود.خوندیش؟" جواد جواب داد: " علاوه بر بوف کور کتاب های دیگشم خوندم." دکتر تعجبش را با تنظیم کردن جای عینک روی دماغش نشان داد و گفت: "همشو؟ آفرین! چه طور بود؟" جواد خجالت زده بی آنکه به پرسش دکتر جواب دهد از دکتر پرسید:"کتاب دیگه ای ندارید بخونم؟"
دکتر لبخندی زدو قفسه ی کتابها را نشان داد و گفت: " چرا، هر کدومو که میخوای بردار"
در منطق جواد این قانون نقش بست که کتاب هر چه کلفت تر بهتر و میان انبوه کتابها، کتابی قطور "چنین گفت زرتشت"را برداشت.دکتر که حالا پشت جواد ایستاده بود،با قاطعیت گفت:"این متنش سخته، نمی فهمی" و خواست تا کتاب دیگری را به او پیشنهاد بدهد اما جواد گفت: "یه کاریش می کنم. می تونم یکی دیگه هم بردارم؟ "
دکتر چشمکی زد و جواد کتابی به نام "صد انسان صد مرگ"را گزینش کرد. دکترکه از تغییرات جواد متعجب شده بود شانه ای بالا انداخت و کتاب "دجال "نیچه را به او داد و گفت: " حالا که اینطوره اینم بگیر. میوه ممنوعه است، یه گاز ازش بزنی بد نیست." جواد که از کنایه دکتر چیزی نفهمیده بود از مطب خارج شد و به سمت خانه رفت بدون اینکه راهش را در پی کیسه ی مشکی به سمت داروخانه کج کند.
عبارت میوه ی ممنوعه تا سر توالت جواد را رها نکرد، جواد کمر بند را باز کرد و با اشتیاق دجال را ورق زد.چند صفحه ی اول کتاب باعث شد جواد از خواند کتاب دست بکشد.زیرا احساسی که به او منتقل میشد حسی بود که در دوران کودکی اش وقتی به آرامی سر بر پشتی نهاده بود و به خواب لذیذی فرو رفته بود، برادر بزرگش پشتی را از زیر سر او می کشید و سر جواد محکم به زمین می خوردو برادرش بی خیال بی آنکه متوجهسکته ی روحی جواد شود به او می گفت: "پا شو یه پشتی واسه خودت بیار."درد روحی جواد بسیار بیشتر از درد سرش بود.
جواد اعتقاداتش را که بیست و هشت سال با آنها بزرگ شده بود دوست داشت و آن کتاب نقش مسلسلی را بازی می کرد که عقایدش را به گلوله می بست. چنین گفت زرتشت را بی آنکه دست به زیر جملات بکشد یا طنین صدایش بلند شود تنها با چشم خواند. خواندن که او را آرام و حس آگاهی اش را ارضا می کرد.
در آشفته بازار مطالعه، با کتاب های زیادی آشنا شد.وقتی که کتاب چندانی برای مطالعه باقی نمانده بود، تصمیم گرفت دجال نیچه را از نو بخواند.ترسی در وجودش رخنه کرده بود. ترس کفر و گناه. ولی جواد کتاب را تا آخر با چشمانش خواند بی آنکه لب تکان دهد.
کتاب تمام شد و زنگ تلفن مثل پتکی بر سر جواد فرود آمد. جواد گوشی را برداشت و گفت:"بله؟"
صدیقه بود: " جواد آقا حالت خوبه؟"
جواد با خشم گفت: " به دیدار زنان اگر می روید با تازیانه روید" گوشی تلفن را گذاشت، رفت و پوستری که روی بزرگترین دیوار زندگی اش جاخوش کرده بود پاره کرد و مشتش را برچهره ی بروسلی کوبید و دوباره به دستشویی برگشت.
نشستن بر سر توالت به او حس آگاهی میداد.توالت فرنگی بهترین جای دنیا بود که جواد تا به حال آنجا نشسته بود. بعد از چند دقیقه زمانی که سرش گرم تفکر بود، شکمش با سر و صدایی زیاد به کار افتاد و جواد بی توجه به این اتفاق خوش یوم، کتاب "صد انسان صد مرگ" را باز کرد. کتاب درباره صد راه خلاصی از معرکه ی دنیا بود که انسان های بزرگی آن را تجربه کرده و انسان های دیگری آن را توصیه کرده بودند.
آگاهی پشتی زیر سر جواد را کشیده بود. او دیگر مجال ناآگاه ماندن را به خود نمی داد. مدام جملاتی را در ذهنش تکرار میکرد.
تلفن زنگ زد. این بار هم صدیقه بود.با صدایی که سوت میکشید، التماس می کرد:"جواد آقا تورو امام زمان بگو چت شده." از گذشته ها می گفت: "جواد آقا یادته تا میومدی خونمون یه هندونه زیر بغلت بود.عاشق آبگوشتای من بودی.تا کاسه ی آبگوشتت را تا ته لیس میزدی با همون قاشق آبگوشتی میرفتی سراغ هندونه و می تراشیدی و می تراشیدی تا برسی به پوستش بعدم همونجا کنار سفره خر و پفت بالا میرفت. به نیم ساعت نمی خورد که پاشنه در توالتو می کندی تا من بیام بیرون.می گفتی شاش داره خفت می کنه. اون روزا که یبس نبودی.کاش دوباره خوب شی.جواد آقا یبوستت خوب نشد؟"
جواد سکوتش را با نفس عمیقی شکست و گفت:"به راستی که زندگی چیزی نیست به جز جویدن و ریدن ما."
صدای هق هق گریه صدیقه، پشت بوق اشغال تلفن خفه شد.
***
در آخرین برگ کتاب صد انسان صد مرگ برگه ی سفید به چشم می خورد.جواد لیوان آب سرد را روی سیفون گذاشت و قلم به دست گرفت و نوشت: "نوشت انسان صد و یکم مرگ صد و یکم."
"سه قاشق گچ و یک لیوان آب سرد."
بعد سه قاشق گچ را از پلاستیک سیاه پشت در برداشت و در لیوان ریخت.
هم زد و نوشت: "گچ بعد از تماس با آب به مدت دو تا سه دقیقه سفت می شود."
و امضا کرد:"جواد بنا. "
و لیوان را نوشید.


محسن ص
تابستان هشتاد و نه


Amin (gharibehichestan) | 266 comments درود محسن
اول اینکه دو تا ایراد املایی داری یکی رومان افتتاحیه بود که درستش روبان افتتاحیه ست و دومیش هم خوش یوم که خوش یمن درسته
ایده خوبی پشت داستان بود ولی پرداخت به این ایده بعضی جاها غیرواقعی بود
ببین محسن دکتری که توی مطبش یه کتابخونه داره(اونم یه دکتر عمومی نه مثلا روانشناس) و توی کتابخونشم کتابایی مثل چنین گفت زرتشت و صدانسان صدمرگ و این جور کتاباست باید خیلی ناشی باشه که به بنایی که حتی درست حرف زدن خودشم بلد نیست و کتاب خوندنو افت میدونه بوف کور رو پیشنهاد کنهکه صد در صد اینطوری نیست و یه همچین کسی این کارو نمیکنه چون میدونه اصلا مغز طرف نمیکشه و کتاب زده میشهو این سهل انگاری نویسنده جایی کامل میشه که آقا جواد ما تا انتهای کتابو میخونه و تحت تاثیر قرار میگیره چرا؟
چون بوف کور یه کتابیه که در لایه های زیرینش تاثیر گزاره و اونم به خاطر رگه های پوچ انگاری توی داستانه و اگر کسی بخواد از ظاهر داستان تاثیر بگیره فقط میتونه تحت تاثیر اصول داستان نویسی قرار بگیره که بوف کورو حتی در حد خوانش یه آدم معمولی هم جذاب میکنه ولی این آقا جواد که اصلا کتاب نخونده مطمئنا نمیتونه این زیبایی رو حتی در سطح داستانم ببینه چون اصلا کتاب خون نیست چه برسه خوندن داستان حرفه ای چون بوف کور
جالب اینه میره بقیه کتابارم میخره یعنی بوف کور انقدر تاثیر گذاره رو یه آدم امی این محاله و منو یاد افسانه بابا طاهر عریان میندازه که میپره تو آب میاد بیرون عالم میشه که البته دروغه
داستان یه جورایی عین مقاله های معرفی کتاب شده انقدر که اسم کتاب آوردی شاید کم باشه ولی واسه داستان کوتاه زیاده و تو ذوق میزنه اگه رمان بود و به مرور اسم کتابا میومد باز قابل هضم بود ولی اینجا احساس میشه راوی داره میگه ببینید من چقدر کتاب میشناسم
آقا کسی که پول نداره میره یدونه از این خلافرنگی های پلاستیکی میخره که نهایتا 20 تومن براش در میاد کار همونارم میکنه چرا بره سرامیکی بخره چه کاریه آدمی که انقدر احمقه پول نداره زنشو بیاره بعد میره توالت میخره 280 تومن واقعا از خوندن کتاب بوف کور زده نمیشه؟ این بنده خدا حتی عقل معاش نداره چه برسه به رتبه های بعدی عقل(رجوع شود به فلسفه اولی تا رتبه بندی های عقل را کاملا در آنجا بخوانید) و این هم سهل انگاریه
نامزدش این همه زنگ زده یارو اونطوری جواب داده یعنی پا نمیشه یه سر بیاد ببینه جواد چشه آدم اینو باور کنه یا اینکه میگه بیام بامیه بپزم برات
فضاسازی یه خورده میلنگید شاید بهتر بود من بیشتر از خونه جواد میدونستم
یکی دو جاهم مستقیم گویی داشتی که البته ضربه ای هم به داستان نزده ولی اگه نبود بهتر بود

اما نقاط قوت داستانت یکی طرز حرف زدن جواد رو خیلی خوب درآوردی معلومه خوب این طرز حرف زدنو میشناسی
دیالوگای بین دکتر و جواد هم خوب بود
رگه های طنزشم باحال بود اونم به خاطر حرف زدن جواد بود
مهم تر از همه داستانت امضا داره یعنی اگه اسمتم پاش نبود من میگفتم این واسه محسنه البته شکم به آرزو هم میرفت


اینا مطالبی بود که الان تو ذهنم بود باز اگه چیزی به ذهنم رسید میگم

پوزش بابت اطاله ی کلام
پیروز و سر بلند 


message 3: by Mohsen Sad (last edited Jul 05, 2010 11:40AM) (new)

Mohsen Sad | 2230 comments Amin wrote: "درود محسن
اول اینکه دو تا ایراد املایی داری یکی رومان افتتاحیه بود که درستش روبان افتتاحیه ست و دومیش هم خوش یوم که خوش یمن درسته
ایده خوبی پشت داستان بود ولی پرداخت به این ایده بعضی جاها غیرواقعی ..."



سلام امین عزیز
ممنون که وقت گذاشتی و خوندی
اول باید اعتراف کنم که دو ایراد املایی ضعف منو می رسونه و با جان و دل قبول می کنم
در باره ی بوف کور باید عرض کنم که دارید اشتباه میگی
ببین امین جان من یکی از کسایی بودم که اولین کتابی که تو زندگیم خوندم بوف کور بود و با اینکه خیلی ازش نفهمیدم ولی اصلا زده نشدم و کتاب کشش خوبی داشت.یکی از قوت های بوف کور اینه که هر آدمی با هر سطحی جذبش می شه و تفاوت در برداشت های مختلف نه اینکه خوندن یا نخوندن.پس بوف کور موفق چون هر کسی با خوندنش لذت می بره.نمونه ی واقعی هم خود من. تو سن هفده سالگی جذب هدایت شدم

داستان شکل مقاله نیست چون سرشار از فضا سازیه.شخصیت سازی.و تنها چهار کتاب معروف توی داستان اسم برده شده و راوی ادعای دانستن کتاب نداره چون با چهار تا کتاب تابلو نمی شه خواندنت را به رخ بکشی


در مرود توالت فرنگی نمیدونم شاید حق با تو باشه. ولی میشه فکر کرد طرف گاگول بوده تو این فکرا نبوده.یا اصفهانی نبوده ول خرج بوده.ولی در کل حق با توهه

در مورد نامزد هم باید بگم تو خانواده های متعصب پایین شهر رسم بر اینه که دختر حتی اگه عقد هم باشه بی اجازه باباش نمی تونه بره ملاقات نامزدش.و به خاطر اون سه سال تعلیق عروسی از پدر شوهرش دل خوشی نداشته واسه همین گفت نمی خواد بیای

فضا سازی اتاق جای گسترش داشت ولی ترسیدم داستانم دیگه کوتاه نباشه و بهش بگن رمان ولی حق با توهه.

کاش مثال هایی از مستقیم گویی های من می گفتی

نقدت سرشار از مطالب دقیقی بود.لذت بردم از نقد منصفانه ات. و احساس می کنم می تونم به نقدت تکیه کنم واسه کار های بعدی.

باز هم ممنون که وقتت را مال من کردی


mosafer | 51 comments وااااااااااااااای محسن!
تو چقدر پیشرفت کردی پسر
عالیه این داستانت
یه نقد پر و پیمون طلبت
در اولین فرصت نقاط ضعف و قوت داستانت رو می نویسم
الان فقط لذت بردم
.
.
ممنونم!


Mohsen Sad | 2230 comments mosafer wrote: "وااااااااااااااای محسن!
تو چقدر پیشرفت کردی پسر
عالیه این داستانت
یه نقد پر و پیمون طلبت
در اولین فرصت نقاط ضعف و قوت داستانت رو می نویسم
الان فقط لذت بردم
.
.
ممنونم!"


چه لبخندی زدم من
منتظر نقدت هستم


Mohsen Sad | 2230 comments N.etebari wrote: "موضوع داستان ظرفیت داستان بلند شدن را هم دارد. توصیه میکنم مراحل تحول شخص اول را ترمیم و اضافه کنید.
داستان بی نقصی چه از نظر محتوا و چه از نظر فرم پدید خواهد آمد

بسیار خلاقانه و زیبا نوشته و..."


چه قدر خوشحالم
انتظار داشتم شما منو به شدت بکوبید که با خواندن نقدتون تعجب بر انگیز شدم
سایتون کم نشه


Nazanin1987 | 599 comments محسن جان دوست دارم در ابتدا بگم که از ایده داستانت جدا لذت بردم. یک جریان روتین نبود و دلم می خواست بدونم خب حالا قراره چی پیش بیاد که در آخر داستان فهمیدم از اولش داشته یه سری اتفاقات می افتاده یعنی در واقع داستان تو مقدمه چینی نداشت و از همون جمله اول تو وارد فضای داستان شدی و این برام خیلی جالب بود.
و اما در مورد توالت فرنگی لازم که دوستان بدونند که نوع پلاستیکی اون ها برای نشستن شش ساعته اصلا راحت نیست هرچند تو بی توجه به این موضوع دویست و هشتاد تومانیش و خریدی :دی
من فضا سازی اتاق جواد و بسیار دوست داشتم هرچند تکراری بود ولی احساس می کنم یک فضای مشترکه و چیز قابل تفکیکی درش بچشم نمی خوره.
از انتخاب جملات کلیدی داستانت خیلی لذت بردم. معلوم بود روی داستانت کار کردی.
به هر حال خیلی خیلی خیلی خوشحالم که می بینم یه کار فوق العاده در اومده.


Mohsen Sad | 2230 comments Nazanin1987 wrote: "محسن جان دوست دارم در ابتدا بگم که از ایده داستانت جدا لذت بردم. یک جریان روتین نبود و دلم می خواست بدونم خب حالا قراره چی پیش بیاد که در آخر داستان فهمیدم از اولش داشته یه سری اتفاقات می افتاده یع..."

ممنون که وقت صرف کردی
خیلی خوشحالم که خوشت اومد
و باید بگم با نقدت موافقم و در مورد توالت پلاستیکی هم حق با توهه
ممنون که نکته سنجی


mosafer | 51 comments خب محسن جان!
علت اینکه تا حالا نقدم را نگذاشتم این بود که نقدها و نظرات بقیه دوستان رو هم ببینی
البته من انتظار داشتم بیشتر از این از داستانت استقبال بشه، ولی...
نمی دانم، شاید به خاطر بلندی کار خیلی ها حوصله نکرده اند که داستانت را بخوانند.
حال بریم سر اصل مطلب:

می خواهم ابتدا درباره موضوع و درونمایه کارت صحبت کنم.
تا میانه های کار فکر می کردم موضوع داستانت جهل فرهنگیه و این موضوع رو خوب پرداخته بودی. ولی از اواسط کار متوجه شدم که موضوع اصلی تحول یک انسان جاهل به انسانی فرهیخته و داناست. واینجاست که باید بگم کار خودت رو خیلی سخت کردی. چون این کار احتیاج به دلایل کافی و منطقی و سیر تکوینی تحول داره که تو کارت به خوبی رعایت نکرده بودی:

جواد فهمیده بود که فهم ظاهر جملات حس آگاهی اش را ارضا نمی کند. دو هفته طول کشید تا کل آثار هدایت را بخواند و اندکی از فهم باطن جملات بهره ببرد.
کدوم فهم بیشتر؟ اینجا لازمه که جواد، تعبیری قوی تر از آثار هدایت یا جملات داستان هایش بگوید که در کار تو نبود.

جواد با متانت و وقار داخل اتاق دکتر شد
خواندن چند جلد کتاب (آن هم آثار هدایت که می بینیم در خیلی از داستان هایش از الفاض زننده و رکیک استفاده می کند) به شخصیت جواد وقار و متانت نمی دهد. و لحنش را اینگونه عوض نمی کند: جواد جواب داد: " علاوه بر بوف کور کتاب های دیگشم خوندم."
مخصوصا که خودت در چند سطر بعد اشاره می کنی که جواد همچنان دچار کج فهمی و فقر فرهنگی است: در منطق جواد این قانون نقش بست که کتاب هر چه کلفت تر بهتر
پس خودت هم قبول داری که جواد آنقدرها هم تغییر نکرده. چقدر بهتر می شد که جواد ادای وقار و متانت انسان های روشنفکر را در می آورد و با تلاش و البته پراشتباه، سعی می کرد که کتابی و درست صحبت کند. اینگونه روند تحول واقعی و شخصیت پردازی قوی تر می شد

جواد کمر بند را باز کرد و با اشتیاق دجال را ورق زد.چند صفحه ی اول کتاب باعث شد جواد از خواند کتاب دست بکشد...
فهم جواد خیلی بالا رفته، چون توانسته خیلی راحت و سریع با آثار نیچه ارتباط برقرار کند.
در ضمن! خراب شدن عقاید پیشین، مخصوصا آنهایی که در وجود و اندیشه آدم ریشه دوانده باشد به این راحتی نیست. و احتیاج به چالش ها و کلنجارهای درونی بسیاری هست که باید نشان داده شود، که طبق معمول تو نشون ندادی

خواندن که او را آرام و حس آگاهی اش را ارضا می کرد
این جملات خیلی کلیه و برای نشون دادن تحول اصلا کافی نیست. قبلا گفتم و باز هم می گم. باید رفتار متحول شدش رو نشون بدی، عقاید متحول شده. چون این عقاید اینقدر قویه که سرنوشتش رو عوض می کنه

جواد با خشم گفت: " به دیدار زنان اگر می روید با تازیانه روید" گوشی تلفن را گذاشت،
این صحنه و دیالوگ جواد، کاملا دوپهلوئه. چون با لحنی که شخصیت داره، هنوز هم کج فهمی جواد رو نشون می ده و من رو یاد تعبیر ابتداییش از جملات آغازین بوف می اندازه.

پوستر لیلا فروهر را پاره کردن و مشت کوبیدن بر عکس بروسلی، تنها صحنه ای است که رگه های ضعیفی از تحول شخصی رو نشون می ده. و البته باید خیلی جلوتر به تصویر کشیده می شد و ما صحنه های متفاوت و قوی تر دیگری را هم از تحول جواد می دیدیم.

جواد سکوتش را با نفس عمیقی شکست و گفت:"به راستی که زندگی چیزی نیست به جز جویدن و ریدن ما."
صدای هق هق گریه صدیقه، پشت بوق اشغال تلفن خفه شد
بعد از صحبت های صدیقه، این دیالوگ قوی جواد، بخوبی نشان دهنده تحول شخصیتی اوست. و باید از این جملات در داستان بیشتر قرار می دادی و حتی جا داشت که جملات غصاری هم از زبان خودش بیرون می کشیدی. همان طور که یک سبک خودکشی خاص خودش را به صد روش قبلی اضافه کرد.

باز هم می گم که موضوع و درون مایه ی سختی رو انتخاب کردی و خیلی بیشتر از اینها باید روش کار کنی

حالا می خوام راجب بقیه اجزاء داستانت صحبت کنم:
زبان روایتت خیلی پیشرفت کرده و بدون کوچکترین ازیتی خواننده رو با داستان راهی می کنی. اما یک جمله بلند هست که اگه تغییرش بدی، روون ترش می کنی:
بعد از خوش و بش چند دقیقه ای، دکتر رو به جواد کرد که حالا دو دستش را طوری بین زانواش گذاشته بودکه انگار کاغذی را بین صفحه های کتابی قرار داده تا بعد مطالعه کند و پرسید: عزیزم چی شده؟
در اینجا دو فعل اصلی «نگاه کردن و پرسیدن» از طرف دکتر سرمی زند. اما تو آنقدر جمله را طولانی کردی و میانش را هم به حالت جواد اختصاص دادی که در حین زیبایی، ضمیر پرسش کننده را در آخر جمله نامشخص می کنه. پیشنهاد می کنم که به این گونه تغییرش دهی:

در صحنه پردازی و تصویر سازی هم خیلی پیشرفت کردی
به تصویر کشیدن گونه های وارفته دکتر در ابتدای داستانت، فوق العاده بود.

بعد از خوش و بش چند دقیقه ای، دکتر رو به جواد کرد و پرسید: عزیزم چی شده؟
جواد که در همین لحظه دو دستش را طوری بین زانواش گذاشته بودکه انگار کاغذی را بین صفحه های کتابی قرار داده تا بعد مطالعه کند، بعد از کمی من و من گفت: دُکی جون قربونت، ما یه چند روزیه نرفتیم خِلا

جواد به ترک های سقف خیر شد و زیر لب شمرد؛دوشنبه تا دوشنبه هشت روز، تا جمعه دوازده روز... بعد بلند گفت: یه دوازده روزی میش
این تصویر هم خیلی واقعی و زیبا بود.
لحن دکتر و مطالبی که می گوید و نسخه هایی که می پیچد، کاملا واقعی و طبیعی به نظر می رسد

عرق شرم جواد بابت در دست داشتن کتاب بوف کور، طعنه طنزآمیز بکری بود.
به نظر من صحنه پردازی داخل خونه جواد، خیلی خوب و کافی بود.
اولین صحنه از کتاب خوندن جواد، نوع همزادپنداری مسخره اش با جملات آغازین بوف کور، عالی بود و طنز بانمکی داشت

جواد با جملاتی که در ذهنش رژه می رفتند به رختخواب رفت
ای کاش یک سری از این جملات کلیدی رو به صورت مونولوگ در ذهن جواد نشون می دادی

چند نمونه از مستقیم گویی هات در طول داستان:
دکتر که به وخامت حال جواد پی برده بود
ما شکم برامده و رگهای سیاه شده رو می بینیم. همین کافی است

دکتر احساس دلسوزی نسبت به جهالت جواد کرد.
مستقیم گویی بدی بود. خیلی بد!

ظاهر و باطن جواد یکی بود و این یکی بودن را در چیدمان خانه ی پنجاه متری اش به خوبی میشد دریافت، به جز آن توالت فرنگی. در خانه ی او، ضرب المثل کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد به خوبی مصداق داشت،
پسر خوب! داری به این قشنگی خونه جواد رو با تمام خصوصیاتش به تصویر می کشی. دیگه چه احتیاجی به این مستقیم گویی هاست
با صدایی که سوت میکشید، التماس می کرد:"جواد آقا تورو امام زمان بگو چت شده." از گذشته ها می گفت: "جواد آقا یادته تا میومدی خونمون یه هندونه زیر بغلت بود.
در اینجا «التماس می کرد» و «از گذشته های می گفت» مستقیم گوییه

حالا یک ایراد دیگه. تو انگار می ترسی که ضمیر دیالوگ هات مشخص نباشه. چون مدام قبل از دیالوگ می نویسی: جواد گفت: دکتر گفت: یا حتی از اون بدتر می نویسی:
جواد: صدیقه:
اولا که این روش اصلا داستانی نیست و فقط مختص به نمایشنامه و فیلمنامه است. دوما اصلا نترس! چون لحن دیالوگات کالما مشخصه و خواننده برای تفکیک کردن اونها اذیت نمی شه

صحنه خودکشی پایان داستانت هم بکر، عمیق و زیبا بود، و پایان مناسبی برای داستانت.
گرچه... قبلش احتیاج به فصل زدن نداشت. فصل یعنی: فاصله زمانی، مکانی یا تغییر راوی و زاویه دید.
در روایت داستانت به راحتی زمان ها و مکان های مختلفی رو تغییر می دی و داستان رو پیش می بری. پس احتیاجی به زندن فصل نیست

و اما اوج داستانت! چیزی که داستان تو رو به یک شاهکار نزدیک می کنه، توازی دو بیماری جواده:
1 بیماری فیزیکی اش، که پر بودن شکم از کثافت هایی است که باید دور ریخته شود. نگر نه مرگ را برای انسان به ارمغان می آورد
2 و همین بیماری فیزیکی، استعاره بود از جهل فرهنگی که بیماری فکری و روانیه شخصیته

و درمان هردوی آنها توسط دکتر انجام می گیره. و داروها: کاسه توالت فرنگی و کتاب
در ابتدا دکتر فقط بامیه و در کنارش بوف رو تجویز می کنه
و دفعه بعد در کنار بامیه لبنیات و کنار هدایت، نیچه و...
این توازی بسیار هنرمندانه پیش می ره. در واقع داستان می گه نجات انسان و بالا بردن بینشش، در صورت فارغ شدن از کثافت هایی است که فقط در یک زندگی حیوانی حاصل می شود(خوردن، سکس و...) نه اینکه خوردن و سکس بد و مخرب باشد، بلکه تک بعدی شدن و متمرکز شدن تنها روی این نیازها، جنبه های انسانی روح بشر را نابود و جنبه های غریزی و حیوانی را رشد می دهد.
و اوج داستانت لحظه ایه که شکم جواد کار می کنه، و در اون زمان جوادبنا تبیدل به یک انسان اندیشمند شده و کثافات داخل شکم، جای خود را به تفکرات عمیق و فلسفی داده بود.

گرچه در پایانه داستانت که خودکشی شخصیته، شاید نظراتمون کمی شخصی تر و مجزا بشه
من این نوع روشن فکری و بینش فلسسفی که در نهایت به عدم، سیاهی و خودکشی منجر می شه رو قبول ندارم و به این جهل روشنفکرانه می گم. و باز هم می گم که عقیده و سلیغه منه و نمی خوام تعمیمش بدم.

در کل کارت فوق العاده بود و مطمعنم خودتم نمی دونی که چی نوشتی. سعی کن روش کار کنی چون این داستانیه که تا آخر عمر می تونی بهش افتخار کنی
فقط مواظب باش که مغرور نشی. چون بدجوری زمین می خوری

موفق باشی دوست عزیز


message 10: by Mohsen Sad (last edited Jul 08, 2010 12:31AM) (new)

Mohsen Sad | 2230 comments mosafer wrote: "خب محسن جان!
علت اینکه تا حالا نقدم را نگذاشتم این بود که نقدها و نظرات بقیه دوستان رو هم ببینی
البته من انتظار داشتم بیشتر از این از داستانت استقبال بشه، ولی...
نمی دانم، شاید به خاطر بلندی کار..."



ســــــــلام محسن عزیز
ممنون که وقت گران بهات را تقدیم من کردی
من به ترتیب نقدت جواب میدم

در مورد اینکه حوصله ی دوستان نکشید که بخونن ترجیح می دم سکوت اختیار کنم

در مورد اینکه می گی من کارمو سخت کردم باید بگم که من عاشق وزنه های سنگین هستم

در مورد فهم ظاهر جملات باید بگم که من فرض را بر این گذاشتم که خواننده با بوف کور آشناست.و وقتی جواد می فهمه که فهم ظاهر جملات ارضاش نمی کنه که چیزی از داستان نمی فهمه ولی لحن کوچه بازاری را دوست داره

در مورد لحن جواد و انتخاب کتاب قطور.ببین اینجا اینو می رسونه که جواد چون قبلا کتاب نخونده و حالا که چند جلد خونده کمی تو خودش رفته و آرومتر حرف میزنه.و کمی هم تاثیر کتاب.هنوز انقلابی در ذهنش رخ نداده.بعد به این فکر می افته خوب اون کتاب که اونقدر نازک بود این تاثیر و این لذت را به من داد بهتره یه کتاب قطور تر انتخاب کنم که بیشتر لذت و تاثیر ببرم.انقلاب اندیشه ی جواد به وسیله نیچه رخ داد نه هدایت.هدایت فقط میل به کتاب خوانی درونش ایجاد کرد.

جواد به خاطر بالا رفتن فهم . اندیشه اش کمر بندش را باز نکرد و دجال را ورق نزد.بلکه به خاطر حرف دکتر که گفته بود این میوه ممنوعه است.می خواست ببینه حرف دکتر یعنی چه

اصلا قبول ندارم که می گی این جمله کلیه
خواندن که او را آرام و حس آگاهی اش را ارضا می کرد
کلی نیست
ولی قبول دارم باید تغییرات و ارضای جواد را بیشتر نشون می دادم

به دیدار زنان اگر می روید... این عین جمله چنین گفت زرتشت.لحن جواد درش دخیل نیست.چرا یاد جملات اول بوف کور افتادی؟

در مورد به کار بردن جملات قصار بیشتر حق با توهه و قبول دارم

در مورد بلندی و گیجی جمله هم باهات موافقم و تغییرش خواهم داد

و با بقیه نیز موافقم

اما
یه جایی نوشتی که من خودمم نمی دونم چی نوشتم
نه اشتباهه
به نظرم اونایی که پست مدرن می نویسن نمی دونن چی نوشتن نه من
من خیلی رو این داستان کار کردم.رو تک تک جمله هاش و مطمئن باش می دونم چی نوشتم
این داستان سه ماه ذهن من را آبستن کرده بود

راستی من بر این باورم که انفجار فکری چیز خطر ناکی است و در اغلب موارد به خودکشی ختم میشه

محسن جان یه جمله ات خیلی ناراحتم می کنه
این که همیشه به من یا میگی مغرور نشو یا میگی مغرور شدی
همش هم بر می گرده به اون داستان طعم جزغالگی که من فقط از خودم دفاع کردم و بعد تو اومدی دیدی داد و فریاد
انگشت اشاره ات را رو به من کردی و گفتی محسن مغرور شده
نه به خدا چه غروری؟
نیستم
دوست ندارم باشم
نخواهمم بود
خاکی ام
گلی ام
من مغرور نیستم

می دونم اگه مغرور بشم در جا میزنم واسه همین هیچ وقت به خودم راه نمی دم
مطمئن باش مغرور نیستم نمیشم


از این که کسی مثل تو منو می خونه و تیز نقد می کنه خوشحالم
دوست دار تو محسن


mosafer | 51 comments این که می گم: یک شوخیه برای کسانی که یه داستان خیلی خوب خلق کردن. و منظور اینه که داستان حتی از سطح توقعات خودت هم فراتر رفته. و این یعنی هنر واقعی. حتی خود هدایت هم نفهمید که چطور تونست بوف رو خلق کنه
مگر نه پر واضحه که تو رو این داستان خیلی کار کردی و برای تک تک جملاتش تعمد داری

ولی بعضی وقتها این تعمد ذهنیه و عینی نمی شه. مثلا تو فکر می کنی که: در مورد لحن جواد و انتخاب کتاب قطور.ببین اینجا اینو می رسونه که جواد چون قبلا کتاب نخونده و حالا که چند جلد خونده کمی تو خودش رفته و آرومتر حرف میزنه.و کمی هم تاثیر کتاب.هنوز انقلابی در ذهنش رخ نداده.بعد به این فکر می افته خوب اون کتاب که اونقدر نازک بود این تاثیر و این لذت را به من داد بهتره یه کتاب قطور تر انتخاب کنم که بیشتر لذت و تاثیر ببرم.انقلاب اندیشه ی جواد به وسیله نیچه رخ داد نه هدایت.هدایت فقط میل به کتاب خوانی درونش ایجاد کرد

ولی تفکر و تعمد تو درون داستان دیده نمی شه و من مخاطب چیز دیگری برداشت می کنم. چون داستان محسن، درسته که از درون ذهن محسن بیرون آمده، ولی محسن نیست و شخصیتی کاملا مجزاست. برای خودش حرف می زند و می گوید. و این حرف هایی که تو می زنی و این تصورات تو رو داستانت نشون نمی ده. پس دلایل پیرنگیت و علت معلول هات بیشتر کار کن که من خواننده هم به تفکر تو برسم. همانطور که در خیلی از مسائل رسیدم.

در مورد فهم ظاهر جملات باید بگم که من فرض را بر این گذاشتم که خواننده با بوف کور آشناست.و وقتی جواد می فهمه که فهم ظاهر جملات ارضاش نمی کنه که چیزی از داستان نمی فهمه ولی لحن کوچه بازاری را دوست داره

این جا هم اشتباه کردی، منظور من ناراحتی جواد از فهم ظاهر نیست. منظورم نشان دادن روند پیشرفت جواد در میل کردن به فهم باطنه که بعد از دو هفته حاصل می شه

ببین عزیزم! خیلی وقتها مهم نیست که انسان با چه انگیزه ای دست یه اعمال مختلف می زنه، بلکه ممکنه مقصد در میانه های راه تغییر پیدا کنه و خود مسیر تبدیل به مقصد بشه. پس وضیفه من نویسنده نشون دادن تأثیر اعمال شخصیته
و در مورد دجال مهم نیست که با چه انگیزه ای دست به کتاب برده. مهم اینه که ما تأثر مطالعه جدال رو نشون بدیم که قطعا حاصلش بالابردن بینش جواده که در داستان تو به اندازه کافی روش کار نشده.

اصلا قبول ندارم که می گی این جمله کلیه
خواندن که او را آرام و حس آگاهی اش را ارضا می کرد
کلی نیست

ترجیح می دم که چیزی نگم، یه روز خودت متوجه می شی منظورم از کلی چیه. و اگر خواستی زودتر مجاب شوی، باید تلفنی باهات صحبت کنم چون ممکنه بحثش به درازا بکشه

به دیدار زنان اگر می روید... این عین جمله چنین گفت زرتشت.لحن جواد درش دخیل نیست.چرا یاد جملات اول بوف کور افتادی؟
من هم می دونم این عین جمله نیچه است. و هدایت به عنوان مقدمه یکی از داستان هایش آورده
ولی در اینجا چون هیچ پیش زمینه ای از ناراحتی یا علل ناراحتی و خشم جواد از جنس زن ندادی و دلایلی که باید به این جنس به چشم حقارت نگاه کرد، این جالت جواد ممکن است نشان دهنده ظاهر بینی اش بوده باشد.
ولی این دیالوگ که می گه: (جواد سکوتش را با نفس عمیقی شکست و گفت:"به راستی که زندگی چیزی نیست به جز جویدن و ریدن ما) کاملا درون داستان می شینه. چون برای گفتن چنین جمله ای بستر سازی شده و ما می فهمیم که جواد این دیالوگ را از روی فهم می گوید، نه از روی نفهمی یا کج فهمی.
برای همین گفتم که شبیه تعبیرهای ابتدایی جواد از جملات آغازین بوف کوره

محسن جان یه جمله ات خیلی ناراحتم می کنه
این که همیشه به من یا میگی مغرور نشو یا میگی مغرور شدی

خودت می دونی که چقدر دوست دارم و چقدر از پیشرفتت خوشحال می شم. من الان نگفتم که مغرور شدی، گفتم که بپا نشی. ولی سر داستان جزغالگیت احساس کردم که مغرور شدی و بی تعارف بهت گفتم.
چون دوست ندارم که تو رو در این منجلاب ببینم. چون هم خودت و هم قلمت رو دوست دارم. ولی اگه خودت حواست هست و می دونی غرور برات سمه و مدام این رو به خودت گوش زد می کنی، چشم ! دیگه از این کلمه استفاده نمی کنم.
و از این که ناراحتت کردم معذرت می خوام

موفق و مؤید و پیروز باشی... دوست عزیز!


Mohsen Sad | 2230 comments دوزاریم افتاد عزیزم

چقدر حال میده از یکی غلط املایی بگیری

محسن عزیز وظیفه درسته نه وضیفه

خود مسیر تبدیل به مقصد بشه. پس وضیفه من نویسنده نشون دادن تأثیر اعمال شخصیته
ممنون


Ashkan Ansari | 2143 comments باید بگویم به دلیل دید خلاقانه و نوینی که به پیرامونت داری، همیشه یکی از طرفداران نوشته هایت هستم. این خلاقیت را بسیار می پسندم و باور دارم که اگر کمی بیشتر مطالعه کنی و آن مطالعات را بسط دهی و همچون این نوشته پژوهش را هم در داستان هایت دخیل کنی، آثار ماندگاری از تو خواهیم خواند، بگذریم. ‏
نمادگرایی را نقطه قوت این مسئله می دانم. به خوبی از پس آن برآمدی و جذابیت بسیار خوبی با نمادهایی ملموس و درخور شخصیت ها پدید آوردی.
رفتارهای شخصیت ها نیز هرچند گاهی فانتزی می شد که فکر می کنم ضرورت روند داستانی باشد، اما تا حد زیادی با واقعیت انطباق داشت. البته اگر من جای دکتر بودم و بیماری را که دوازده روز بود دچار یبوست شده بود را کولُنوسکوپی می کردم. ‏
:D
ریتم داستانی مهم است. منظور از ریتم تنها ترتیب وقوع رخدادهای داستان نیست. شکل ابراز آنها هم هست. مثلا فضاسازی مطب دکتر را نپسندیدم و آن را ضعیف می دانم درحالی که به شکل شگفت انگیزی خانه جواد خوب تصویر شده بود. ‏این گونه فرود و فرازها در عناصر داستانی ریتم داستان را نیز خدشه دار می کند.
شخصیت پردازی هایت نسبت به داستان خرمگس که پیشتر از تو خوانده بودم، بسیار پیشرفت کرده بود و در آن ضعفی ندیدم هرچند که باز کمی فانتزی بود اما به خوبی از قالب کلیشه خارج شده و شکلی نو به خود گرفته بود. ‏
جز ریتم داستانی، سایر موارد بسیار خوب بود. خسته نباشی


Mohsen Sad | 2230 comments Ashkan wrote: "باید بگویم به دلیل دید خلاقانه و نوینی که به پیرامونت داری، همیشه یکی از طرفداران نوشته هایت هستم. این خلاقیت را بسیار می پسندم و باور دارم که اگر کمی بیشتر مطالعه کنی و آن مطالعات را بسط دهی و همچ..."


با تو موافقم که احتیاج شدید به مطالعه دارم
ممنون که خواندی و نظر دادی
میشه از ریتم بیشتر واسم بگی
یه چیزایی فهمیدم اما بیشتر دوست دارم بدونم
در قالب پیام خصوصی هم باشد مشکلی نیست
ممنون اشکان عزیز


Ashkan Ansari | 2143 comments من در نخستین زمانی که یافتم بیشتر برایت خواهم نوشت که امیدوارم سودمند باشد. ‏


nazanin b | 123 comments Mohsen Sad wrote: "دوزاریم افتاد عزیزم

چقدر حال میده از یکی غلط املایی بگیری

محسن عزیز وظیفه درسته نه وضیفه

خود مسیر تبدیل به مقصد بشه. پس وضیفه من نویسنده نشون دادن تأثیر اعمال شخصیته
ممنون"


غلط گرفتن خیلی حال میده ;)


elham yazdani | 90 comments خوب بود
یه فرهنگ سنتي یه فرهنگ مدرن و تقابل اینها ونتیجه این تقابل خوشم اومد نیچه توالت فرنگی و از اون سمت جواد بروسلی


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments داستان خوبی بود
ولی چرا شما هنوز از داستان برای سخنرانی استفاده می کنید؟
چرا طوری داستان نمی نویسید که نیاز به سخنرانی نداشته باشد؟
من از این داستان برداشت کردم که شما کتاب های هدایت و نیچه را به مردم توصیه می کنید
حالا وقتی آنقدر پیشرفت کنید که دیگر برایت هدایت و نیچه بزرگ نباشند آنوقت داستان هایتان را دور می اندازید
چرا مفهوم هنر برای هنر را نفهمیدید؟ چرا از هنر به عنوان رسانه استفاده می کنید؟
این داستان فقط جنبه ی تبلیغ هدایت و نیچه را داشت و من هیچ ارزش هنری دیگری در آن نمی بینم


Mohsen Sad | 2230 comments Alireza wrote: "داستان خوبی بود
ولی چرا شما هنوز از داستان برای سخنرانی استفاده می کنید؟
چرا طوری داستان نمی نویسید که نیاز به سخنرانی نداشته باشد؟
من از این داستان برداشت کردم که شما کتاب های هدایت و نیچه را ب..."



سلام
ممنون از نظرت
در جواب فقط میدونم باید بگم من الان اینی هستم که هستم و اونجوری می نویسم که هستم
وقتی آنقدر پیشرفت کردم که هدایت نیچه واسم بزرگ نباشند طور دیگه ای می نویسم
پس الان لازم نیست پز او چیزی که نیستم را نشون بدم
ممنون وقت گذاشتی دوست من


message 20: by Alireza (last edited Jul 17, 2010 01:50AM) (new)

Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments اشتباه نکن
حرف من این نبود
ببخشید ولی من فکر می کنم بین این داستان ها و داستان هایی که برای دفاع مقدس و انقلاب می نویسن فرقی نیست
بحث اینجاست که داستان نباید نقش کثیف رسانه به خود بگیره
یعنی خیلی بده که تبلیغ کنی عقایدتو توی داستان
بازم موفق باشی


Mohsen Sad | 2230 comments Alireza wrote: "اشتباه نکن
حرف من این نبود
ببخشید ولی من فکر می کنم بین این داستان ها و داستان هایی که برای دفاع مقدس و انقلاب می نویسن فرقی نمی گذارم
بحث اینجاست که داستان نباید نقش کثیف رسانه به خود بگیره
ی..."



هدف از نوشتن چیست؟
هدف نویسنده چیست؟
اگه میشه این دو سوال من را پاسخ دهید


Ashkan Ansari | 2143 comments Alireza wrote: "اشتباه نکن
حرف من این نبود
ببخشید ولی من فکر می کنم بین این داستان ها و داستان هایی که برای دفاع مقدس و انقلاب می نویسن فرقی نمی گذارم
بحث اینجاست که داستان نباید نقش کثیف رسانه به خود بگیره
ی..."


من با شما موافق نیستم. پس بر اساس سخن شما باید نوشته های سارتر و کافکا و اشتاین بک و بالزاک و گارسیا مارکز و کاستاندا و خیلی های دیگر را هم دور ریخت. ‏ به باور من شعار دادن و تبلیغ کردن دو داستان مختلف است که البته در این نوشته خاص هیچ یک را از نویسنده ندیدم و استفاده از آن را نمادگرایی می دانم. بزرگان همیشه بزرگ هستند همچنان که با این همه ‏ پیشرفت در زمینه پزشکی، هنوز بقراط مورد احترام تمامی پزشکان است و او را پزشکی بزرگ به شمار می آورند. پزشکی را نمی شناسم که ادعا کند از بقراط بزرگ تر است در صورتی که علم پزشکی به کلی دگرگون شده است. ‏


message 23: by Alireza (last edited Jul 17, 2010 02:01AM) (new)

Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments چرا به داستان به چشم یک رسالت نگاه می کنید؟
فکر می کنید نویسنده های بزرگ یا کلی تر بگویم هنرمندان بزرگ دغدغه ی خاصی داشتند؟ نه. فقط می خواستند عقده های خود را خالی کنند. این آقا اشکان که حرف از بقراط می زند تا به حال فکر کرده است که چرا بقراط بزرگ شد؟ آیا به خاطر دلسوزی برای بیماران بود یا به خاطر علاقه ای که به علم پزشکی داشت؟ به شعار های بزرگان گوش ندهید . هر آدم بزرگی که می گوید من به خاطر مردم، فلان و فلان کردم دروغ می گوید. اینها فقط و فقط به خالی کردن خود فکر می کردند
هدایت و سارتر و بقراط هم برای درد جامعه کار نمی کردند بلکه صرفا به خاطر علاقه ای که به کارشان داشتند زحمت می کشیدند. هدف از نوشتن خالی کردن عقده است. همین. و کسی که عقده نداشته باشد هنرمند نیست


Ashkan Ansari | 2143 comments تصدقت بروم، چرا مرا با ضمیر اشاره «این» خطاب کردی. لحظه ای گمان کردم که میز هستم. از دیگر دوستان هم خواهش کرده بودم از شما هم این استدعا را دارم که پیشوندها و پسوندهایی چون آقا، جناب، دکتر، مهندس، میرزا، شیخ، حاجی، حاج آقا، جان، خان، عزیز و ... را از نامم بزدایید بنده تا آخر عمر سپاس از این لطف بی اندازه را به جا خواهم آورد. همان نامم کفایت می کند. پیشتر از لطف و محبت و ادب شما سپاسگزارم که مرا با پیشوند آقا خطاب کردید. ‏
با کمال احترام بین آنچه من گفتم با آنچه شما پاسخ دادید، ارتباط زیادی نمی بینم. در ضمن من برای هنر رسالت قایل نیستم ولی باور دارم که هنر می تواند وسیله باشد و فکر می کنم که این خاصیت وسیله شدن در دو سده اخیر است که بسیار مورد توجه قرار گرفته


Mohsen Sad | 2230 comments Alireza wrote: "چرا به داستان به چشم یک رسالت نگاه می کنید؟
فکر می کنید نویسنده های بزرگ یا کلی تر بگویم هنرمندان بزرگ دغدغه ی خاصی داشتند؟ نه. فقط می خواستند عقده های خود را خالی کنند. این آقا اشکان که حرف از بقر..."


پس شما بر این عقیده اید که هدف از نوشتن خالی کردن عقده است و تمامی نویسندگان بزرگ به عقده گشایی دست زده اند
نه
من تعریف زیبا تری از نویسنده دارم
از جمله حس مسئولیت
حس خلق زیبایی
حس آفرینش
حس رهایی از حصار زندگی
حس اندیشه
حس تخیل
حس جهل زدایی
حس کنجکاوی

این احساس نویسنده است که او را دست به قلم می کند
نویسنده ای که از روی عقده های درونی می نویسد بی شک کمترین مخاطب را خواهد داشت چون اکثر خواننده ها را نمی توان انسان های عقده ای تصور کرد
این حس هم ذات پنداری خواننده با نوشته است که او را به سمت ارضای حس خواندن می کشاند

سعی من بر این بوده که با حس بنویسم
مثل نوازنده ای که با حس می نوازد
نمی دانم موفق بوده ام یا نه

ممنون از علی رضا و اشکان عزیز


Amin (gharibehichestan) | 266 comments بنده بر خلاف نظر اشکان و علیرضا جان برای هنر رسالت قائلم و در ابتدایی ترین نگاه رسالت رساندن حرف هنرمند به مخاطب به چشم میخوره که البته اینجا بیشتر اسم وسیله به خود میگیرد ولی در مواقعی هنر به تنهایی خود یک رسالت است البته با نظر اشکان موافقم که در چند سده اخیر بیشتر جنبه وسیله بودن هنر به چشم اومده و رسالت هنر از بین رفته
هنر شاید در مواقعی طغیان عقده های هنرمند بوده ولی هیچگاه این نوع هنر در اکثریت نبوده
محسن درست میگه هنر یک نوع حسه که این حس در عرصه های مختلف نمودی مختلف دارد مثل آن حس هایی که محسن بیان کرد
با تشکر


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments Ashkan wrote: "تصدقت بروم، چرا مرا با ضمیر اشاره «این» خطاب کردی. لحظه ای گمان کردم که میز هستم. از دیگر دوستان هم خواهش کرده بودم از شما هم این استدعا را دارم که پیشوندها و پسوندهایی چون آقا، جناب، دکتر، مهندس، ..."

ببخشید. چشم . هر طور که شما راحتید صدایتان می کنم
در ضمن دوباره نظرتان را می خوانم وبا دقت بیشتری پاسخ می دهم


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments اتفاقا این نوع هنر که برآمده از عقده است در اکثریت است
دقیقا هدایتی که ازش نام بردی مصداق بارز یک آدم عقده ای است. اگر زندگی نامه و داستان هایی که در مورد زندگی خودش نوشته است مثل بوف کور و زنده به گور یا داستان هایی مثل حاجی آقا و توپ مرواری را بخوانید خواهید فهمید که این بشر چقدر عقده در زندگی اش داشته است. من زندگی نامه براتیگان ، ونه گات و داستایوفسکی را تا حدودی خوانده ام و همه را آدم های عقده ای می دانم. یک سوال: تا حالا فکر کرده اید که امام علی چرا خطبه ی بدون نقطه یا الف خوانده است؟ آیا این کار جز عقده ی بزرگ شدن در ذهن مردم چیز دیگری می تواند باشد؟
همه ی ما عقده داریم. همه. با این تفاوت که آدم های بزرگ عقده های بزرگ داشتند. مانند هیتلر که جهان را بهم ریخت
رسالت را دور بریز. اگر مردم از یک داستان یا یک شخص خوششان می آید به خاطر این است که عقده های مشترک خود را در آن می بینند
البته این نظر من برمی گردد به جهان بینی ام که انسان را حیوانی متمدن می دانم. ما فکر می کنیم که از عقل دستور می گیریم ولی بالاتر از عقل قوه ایست به نام شهوت که دستور می دهد به عقل که چه چیز را خوب بدان و چه چیز را بد بدان. البته این شهوت به معنی خاص آن نیست. منظورم تمام امیالی ایست که در یک انسان نهفته است. نمی دانم چرا ولی در نگاه من هیچ انسانی بزرگ نیست. چون خیلی ها اصلا بزرگ نبودند و احمق هایی مثل ما بزرگشان کردیم و خیلی ها هم رسانه بزرگ کرده است
ولی این را خوب می دانم که خیلی ها عقده دارند


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments Ashkan wrote: "Alireza wrote: "اشتباه نکن
حرف من این نبود
ببخشید ولی من فکر می کنم بین این داستان ها و داستان هایی که برای دفاع مقدس و انقلاب می نویسن فرقی نمی گذارم
بحث اینجاست که داستان نباید نقش کثیف رسانه به..."


خوب اشکان چرا بقراط را بزرگ می دانی؟ بقراط علاقه کافی و استعداد لازم به علم پزشکی را داشته پس دنبالش رفته است
بقراط مگر چه کرده؟ دنبال علاقه اش رفته. همین
زمانی این اتفاق افتاده است که کسی همپای او علاقه و استعداد پزشکی نداشته است. شک نکن اگر بقراط حالا زندگی می کرد یک پزشک عمومی هم نبود
وقتی از پاسارگاد دیدن می کردم، به کوروش و داریوش فکر می کردم که چقدر ما ایرانی ها اینها را بزرگ کردیم در صورتی که آنزمان روی هم رفته ده هزار نفر هم در فلات ایران زندگی نمی کرده که کوروش یا داریوش زورگوترین و عقده ای ترین آنها بودند. حالا هر کاری هم که صورت گرفته باشد مهم این است که آنها فقط دستور داده اند. که اگر داریوش حالا زنده بود مطمئن باش استاندار هم نبود


Ashkan Ansari | 2143 comments یک پرسش. اگر انسان نمی توانست آتش را بشناسد آیا ما اینجا ایستاده بودیم؟ اگر بیانگذارانی چون کورش در جهان نمی بودند آیا هرگز جامعه بشری رشد می کرد؟ من فکر نمی کنم
نوآوری عاملی است که ایجاد تمایز می کند و جاودانگی و بزرگی را برای عده کمی به همراه دارد. عده به نماد تبدیل می شوند. این خاصیت جامعه بشری است. قهرمان پروری عاملی مثبت است و باعث تهییج جامعه و حرکت آن به جلو می شود. من آن را می پسندم. یک پرسش دیگر و آن اینکه انسان بزرگی شدن چیست؟ اصلا انسانی را بزرگ می پنداری؟


message 31: by Mohsen Sad (last edited Jul 18, 2010 02:42AM) (new)

Mohsen Sad | 2230 comments Alireza wrote: "اتفاقا این نوع هنر که برآمده از عقده است در اکثریت است
دقیقا هدایتی که ازش نام بردی مصداق بارز یک آدم عقده ای است. اگر زندگی نامه و داستان هایی که در مورد زندگی خودش نوشته است مثل بوف کور و زنده به..."


انسان آگاه دارای تمایزات فاحشی با حیوان است
انسان ها در عین داشتن تفاوت با یکدیگر دارای برابری هستند
این که چه کسی توانای اش را به معرض شکوفا شدن بگذارد باعث بزرگ شدن یک انسان می شود
شما به دو نفر سلام می کنید
یکی به شما تف می کند
دیگری دست شما را به گرمی می فشارد
آن کس که تف می کند انسان کوچکی است و سرشار از عقده
آنکه دست شما را با احترام می فشارد یک انسان بزرگ و محبوب شماست
انسان اول تمایلش به حیوانیت است و دیگری به آگاهی


بغض با عقده تفاوت زیادی دارد
بغضی که به بیرون آدمی راهی نیابد تبدیل به عقده میشود
اما اگر بغض در تابلو نقاشی در یک بیت شعر در یک قطعه ی موسیقی نمایان شد دیگر برچسب عقده را نمی توان به ان زد
بغضی که به بیرون راه یابد محرک است و بغضی که به درون فرد نفوذ کند عقده می شود و مخرب
شما مرز بین عقده و شکوفایی بغض را اشتباه گرفته اید
انسان بزرگ هم بحثی است سلیقه ای
هر انسانی ممکن است برای انسانی دیگر بزرگ باشد مانند شوهر برای همسر یا بر عکس
در ضمن لفظ عقده ای در عرف عبارتی است توهین آمیز پس از به کار بردن آن در مورد برخی اشخاص خودداری کنید.لطفا


message 32: by Alireza (last edited Jul 18, 2010 07:23AM) (new)

Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments Mohsen Sad wrote: "Alireza wrote: "اتفاقا این نوع هنر که برآمده از عقده است در اکثریت است
دقیقا هدایتی که ازش نام بردی مصداق بارز یک آدم عقده ای است. اگر زندگی نامه و داستان هایی که در مورد زندگی خودش نوشته است مثل ب..."



حرف شما زمانی درست است که خوب و بد را از هم جدا کنید. حالا من یک مثال می زنم. چی شد که در ذهن ما دزدی بد شد؟ یک نفر که غذایی برای خود داشت وقتی دید که دوستش آن را خورد ناراحت شد وقتی که دید این ناراحتی در دیگران هم مشترک است، نتیجه گرفت که این عمل یعنی دزدی بد است. یعنی همه ی ارزش ها و ضد ارزش های جامعه امیال مشترکی است که بین مردم وجود دارد
من بین کسی که دست دیگری را می فشارد با کسی که تف توی صورتش می اندازد فرقی نمی بینم. هر دو از امیالشان پیروی می کنند با این تفاوت که اولی یک میل بالاتری دارد که آن دوستی با شماست و چه بسا بسیار کثیف تر از دومی هم باشد زیرا از این دوستی می خواهد به نفع خودش استفاده کند
در مورد عقده هم باید بگویم که درست از کلمه استفاده کردم. به نظر شما آزادی در ایران برای هدایت عقده بود یا بغض؟ بنده ی خدا کی به آرزویش رسید؟
برایش عقده شده بود. دقیقا داستان حاجی آقا را وقتی نوشت همه ی دوستانش از جمله شاملو بهش گفتند که این داستان خوبی نیست. پخشش نکن. هدایت جواب می دهد که بذار این زهر آخرم رو هم بریزم و بعد از آن دیگر داستان نمی نویسد
در ضمن دوست ندارم راجع به کلمات بحث کنم. هرچه دوست دارید اسمش را بگذارید: عقده یا بغض


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments Ashkan wrote: "یک پرسش. اگر انسان نمی توانست آتش را بشناسد آیا ما اینجا ایستاده بودیم؟ اگر بیانگذارانی چون کورش در جهان نمی بودند آیا هرگز جامعه بشری رشد می کرد؟ من فکر نمی کنم
نوآوری عاملی است که ایجاد تمایز می..."


من نمی گویم که اینها کاری نکردند. نه . حرف من این است که شما چرا بزرگشان می کنید؟
وقتی شما از خانه با ماشین خارج می شوید، ترافیک ایجاد می کنید یا شاید کاری کنید که ترافیک از بین برود. مهم نیست چطور. مهم این است که شما آن زمان به ترافیک فکر نمی کنید. به فکر کار خودتان هستید. اصلا برایتان مهم نیست که ترافیک بشود یا نه. هر آدم بزرگی که شما بزرگش می دانید نیز همین طور است. به جامعه فکر نمی کند تنها به خودش فکر می کند. اگر تخت جمشید ساخته شد برای تخت پادشاهی بود نه برای مردم. اگر کتیبه ی حقوق بشر نوشته شد برای خواباندن پوز کشور های دیگر بود نه برای مردم
امروز جمله ای از رومن گاری خواندم که خیلی جالب بود
می گوید: انسان دوستی کلمه ای بود که پولدارها برای توجیه وجدانشان ساختند


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments در مورد مثال آتش هم که زدید باید بگویم که فکر نکنید هر کاری که انجام شد به سود ما بود
رنه گنون می گوید: بعد از رنسانس علم مرد. یعنی انسان وابسته به ابزار شد. تصور کنید یک سال آب لوله کشی قطع شود. بی شک نود درصد مردم شهرنشین می میرند
حال اگر از اول این نبود چه می شد؟ اگر آدمی هیچ پیشرفتی نکرده بود آیا زندگی اش فرقی می کرد؟
آری فرق می کرد. هزاران استرسی که در روز دچارش می شویم نبود
آلبر کامو جمله ی خوبی دارد می گوید: اندیشیدن آغاز تحلیل رفتن است. بشر هم بعد از رنسانس در حال تحلیل رفتن است
شما این را پیشرفت می دانید ولی من تحلیل رفتن می دانم


message 35: by Ashkan (last edited Jul 18, 2010 09:00AM) (new)

Ashkan Ansari | 2143 comments من با آنارشیزم از بن مخالفم. به هر شکل و ادعایی. چه آنچه که پاکهونین گفت و چه آنچه مارکس به کمون ایده آل خواند. آن را با غریزه بشری مغایر می دانم. یک نفر نپرسید که آغاز دوران پارینه سنگی، آغاز وابستگی به ابزار و وجه تمایز بشر با دیگر جانوران بود. ‏یک نفر نمی گوید که پیشرفت علم، تکنولوژی و صنعت اگر فشارهای عصبی و بیماری های نو را به همراه داشته، بهداشت و رفاه را هم با خود آورده است. ‏یک نفر نمی گوید اگر ما نمی اندیشیدیم اکنون می بایست چون دیگر جانوران در کوه و بیابان می زیستیم و مانند آنان روزگار می گذراندیم. ‏
این آنارشی افراطی را نمی پسندم البته با احترام به نظر شما و دیگران. ‏
تنها درباره منشور کورش می نویسم چون آن را به خوبی می شناسم. پیشنهاد می کنم پیش از اظهار نظر، هم متن آن را بخوانی و هم آموزه های زرتشت را و بعد قضاوت کنی


Alireza Azizian (Alirezaaziziyan) | 145 comments البته من نمی گویم که پیشرفت بد است. بد نیست. خوب هم نیست. یک بار گفتم که من هیچ ارزشی برای هیچ چیزی قائل نیستم. این حرف ها را گفتم که یادآوری کنم عده ی زیادی از صاحبنظران در دنیا مخالف صنعتی شدن زندگی هستند. برای من و امثال من هیچ فرقی ندارد چون به قول داستایوفسکی آدمی به هر نوعی از زندگی عادت می کند. چرا از یک پدیده که هم مفید است و هم مضر دفاع می کنید. طبیعتا تا هواپیما به مرحله ای که امروز می بینیم برسد ، بسیاری از افراد دنیا به خاطرش طلف شدند. ما منکر این پیشرفت نیستم ولی شک ندارم اگر عزیز شما یکی از این افراد بود که قربانی پیشرفت بشر می شد هرگز از این پیشرفت حداقل دفاع نمی کردید
و یک سوال : حالا که ما مانند حیوانات روزگار نمی گذرانیم، به کجا رسیده ایم؟ آیا می تواند کسی ادعا کند در زندگی که من از یک گربه بهتر زندگی کردم؟ تا این بهتر بودن را در چه بدانید. اتفاقا من می گویم ما همه چیز را برای خود پیچیده کردیم. هیچ فرقی با یک حیوان نداریم. فرق ما در پیچیده کردن کارهایمان است. برای غذا خوردن غذا را می پزیم. برای سکس به خاستگاری می رویم و برای پیشرفت از کول هزاران نفر بالا می رویم. من باز هم نمی گویم اینها بد است. ولی خوب هم نیست چون باز هم هدف پست است. هدف خوردن و کشتن و سکس است که حیوان مستقیم انجام می دهد و ما غیر مستقیم
در مورد زرتشت باید بگویم که ادعایی ندارم ولی آنچنان هم که می گویی بی خبر نیستم. زرتشت هم یک دین سیاسی بود
این که مردم ایران را به وسیله ی دین و تعالیم آن احمق نگه دارند قدمتی دیرینه دارد. حتما با ورداویج نامه آشنا هستید که دقیقا مطابق با معراج نامه ی پیامبر ماست. همه ی این افسانه ها برای پایین نگه داشتن سطح مردم در هر دوره ای است. من منکر بزرگ بودن کار این پیامبران نیستم. حتما خیلی آدم های قوی ای بودند که امروز این همه پیرو دارند و ما اسمشان را می دانیم ولی شما چرا به دید مردم به آنها نگاه می کنید؟ باز هم می گویم که زرتشت، کوروش و هرکسی که بگویی سنگ خودشان را به سینه می زنند. من متن کتیبه را هم خوانده ام. متن بسیار جالبی است ولی جان هرکسی که دوست داری فکر کن به این که چرا کوروش آن را نوشت؟ آیا هدفی به جز مطرح کردن خود دارد؟ آیا حرف هایی که احمدی نژاد می زند هم هدفی غیر از این دارد.نه . همه ی آدم های دنیا عقده ی نشان دادن خود در جامعه را دارند یکی می تواند و پیامبر می شود، یکی نمی تواندو به زوال می رود


Ashkan Ansari | 2143 comments با نظرت مخالف هستم. دلایلم را هم پیشتر نوشته ام و نیازی به تکرار نمی بینم. ‏
اشتباهت همین است که فکر می کنی دینی که زرتشت آورد، دینی سیاسی بود و این کاملن اشتباه است. آنچه مغ ها از آن ساختند، دین سیاسی شد. برای همین است که برخی از پژوهشگران به ویژه پس از پیروزی اردشیر بابکان بر اردوان پنچم، پیروان این دین را دیگر زرتشتی نمی خوانند و آنها را مزدستیان نامیده اند. ‏
کورش سوم (کبیر) از معدود شاهان ایران پیش از اسلام بود که تعالیم وی به درستی و بی کم و کاست اجرا کرد. برای همین است که می گویم ابتدا باید افکار زرتشت را خواند و بعد آن را با منشور کوروش مقایسه کرد


لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments سلام . چه موضوع فوق العاده ای . آدم هوس ایده دزدی می کنه ! در مورد تحول شخصیتی من هم با تمامی دوستان موافقم ، ای کاش یک داستان بلند تری می شد ، درسته خیلی ازمخاطبان از داستان های بلند خوششون نمی یاد اما زیر بنایی این داستان تحول شخصیتی جوات به جواد است . پس باید پرداخت بیشتری می شد ، باید این تحول جاهلانه و ناقص را با تمامی جزئیات نمایش داد . هر چند که از خوانندگان آن کم می شد اما همین ریز بینی باعث ماندگاری این کار در ذهن می شد . اینکه از این کنایه ظریف و جالب برای طرح داستانی استفاده کردید ، لذت بردم . یبس شدن و بعد تجویزهای پزشک برای قرار گرفتن در اتاق فکر . کاملا مشخص است که باید تحول شخصیتی اتفاق بیفتد . می دانید در همین ایران خودمان خیلی از فیلم های ماندگار در همین فضا نوشته شده اند .
چه آدم های آرمانی و دست نیافتنی . کدام دکتری این قدر دلسوز و روشن فکر است ؟! تازه دکتری که از لحن و برخورد بیمارش هم ناراحت است .
من هیچ کدام از آثار هدایت را نخوانده ام . اما دوستی دارم در موقعیت اجتماعی و فرهنگی جواد ، البته نه به جاهلی او ، که همین آشنایی اتفاقی با آثار هدایت باعث شد که کتاب خوان شود و جالب تر این که دست به قلم هم بشود و خود داستان بنویسد . این کار کاملا رئال بود و فضا سازی خوب و دقیق به این کار کمک می کرد .
چرا از راوی سوم شخص نامحدود استفاده نکرید ؟! در این صورت سیر تحول جواد بهتر و راحتر قابل نمایش بود . شاید در این صورت خیلی از خواننده ها راضی تر می شدند و به سیر تحولی زود هنگام ایراد نمی گرفتند .
از این که صدیقه فقط در حد یک صدا بود خوشم اومد . اصلا لزومی نداشت که پرداخت شخصیتی خاصی صورت بگیرد ، او همه جوره پابند جواد جاهل است و این نگرانی برای تغییر قابل درک است .


Mohsen Sad | 2230 comments لیلا wrote: "سلام . چه موضوع فوق العاده ای . آدم هوس ایده دزدی می کنه ! در مورد تحول شخصیتی من هم با تمامی دوستان موافقم ، ای کاش یک داستان بلند تری می شد ، درسته خیلی ازمخاطبان از داستان های بلند خوششون نمی یا..."



در مورد سیر تحولی جوات به جواد با شما و بقیه دوستان تا حدودی موافقم و قبلا مفصل صحبت شده
در مورد اینکه چرا راوی نا محدود استفاده نکردم.
اگه راوی نا محدود می بود دیگه قضیه واسه خواننده سوال گونه نمی بود و دیگه اینکه کمی خواننده از شخصیت های داستان دور می ماند چون سعی در کشف بعد های دیگر شخصیتها در ذهن خود نمی کرد
بهتون پیشنهاد می کنم دست به کار خواندن هدایت شوید
از اینکه خوندید منو خوشحالم
ممنون


Mohsen Sad | 2230 comments Noora wrote: "وحشتناک جالب انگیزناک بود!
یعنی سیر و سلوک جوات تو توالت واقعا خلاقانه بود
فک کنم اینقد خوب نوشتی یه ربطی به مداد سیاهت داره!مارکش چیه؟

ما رفتیم بقیه خط خطیهایت را بخوانیم بااجازه!!"



شما نسبت به نوشته های من لطف زیادی نشون دادید.
ممنون که دنبال می کنید
موفق باشید


ArEzO.... Es | 1266 comments محسن عزیز
همیشه عقیده داشتم که استعداد شما در یافتن موضوعات عالی و بی نظیره
اما چیزی که تفاوت کرده اینه :

که تو بزرگ شدی
و تو که بزرگ شدی داستانت هم بزرگ شده
تراشی که به داستان دادی خیلی بهتر از بقیه نوشته هاته
چون در آنها گاهی جمله ای لحنی یا اتفاقی موضوع جدی داستان رو به مسخره می گرفت
و خواننده از اون حالت شگفت زده که به خاطر موضوع خوبت
پیدا کرده بود - از دست میاد.
اما اگه از مقایسه دست برداریم و فقط این داستانت رو نقد کنیم
باید بگم تحول یک انسان در داستانت
عین یه بذره ..هنوز خامه ...
من نقد بچه هارو خوندم
برای همین نقد زیادی ندارم چون نقدهای خوبی شده
تنها نظر خودم اینه که
این داستان بقدری داستان عمیق و پخته ای است
که روش باید کار کرد
کجای داستان؟در مورد متحول شدن..
می تونستی پریشون ترش کنی
درویش ترش کنی
می تونستی نیاز هم صحبتی با آدمای فهمیده رو توش زنده کنی
بعد که همه اینا گذشت خودکشی می کرد
چون اینطوری تو غیر مستقیم صادق هدایت رو
یکی از علت های تحول و اگه بیرحم باشم علت خودکشی قلمداد کردی...

یعنی ابتدا - انتهای داستانت - حضور دکتر ..
طنز توالت فرنگی - حضور صدیقه ..هدایت همه عالی است
اما اصل قضیه که تحوله کمرنگ تر از بقیه مونده
در حالی که این اصل داستانت بود

من تبریک می گم
تو نویسنده بزگی می شی
باور کن!


Mohsen Sad | 2230 comments شما همیشه به من لطف داشتید
در مرود سیر تحول جوات قبول می کن که داری ضعف
ممنون که می خوانی و عیب را می نویسی
با تشکر


back to top

unread topics | mark unread