group discussion
topic:
نوشته هاي كوتاه >
مثل تو - حميد سلطان آبادي
Comments
(showing 1-30)
post a comment »
date
newest »
newest »
حمید جان : من این ترم - ترم آخر دانشگاهم در مقطع لیسانس هست و من درگیر پروژه ها هستم . این ترم تموم بشه 2 تا نوشته ی کوتاه دارم که حتما توی گروه میذارم
افشین عزیز
ممنونم و خوشحال از حضورت دوست خوبم
فرزان جان
خوش اومدی جات هر وقت که نیستی توی گروه خالیه و من تعجب می کنم که چرا خیلی وقته هیچ نوشته ای از تو نخوندم ؟
و
امیررضای عزیز
ممنونم از لطف و محبتت
تعبیرت از نوشته های من همون حسیه که خودم بهشون دارم
سرت سبز و دلت خوش
داشتم وبلاگ شمارا مي خواندم
در نوشته هاي شما طنز هميشه هست
وحقيقت هاي تلخ
به همين خاطر نوشته هاتون طنزي ترش و شيرين هستند
بقول دوستان اين گروه
رئيس
دمت گرم
به محمد حسین :
نه المیرا به کانگوروها بله داده ما سیب سرخ را دیدیم اما به زمین خورد و هزاران تکه شد.
حمید جان: یک غیبت کبری داشتم
اینکه این متنی را که حمید نوشته داستان یا دلنوشته یا هر چیز دیگری تلقی کنیم از کیفیت داستانی که حمید نوشته نمی کاهد و گاهی تیکیدن و تاکیدن هم به کشش داستان کمک می کند
حمید باز هم زیبا نوشتی
و دلنشین
سلام، خدا قوت.خونده بودم: ساده باشیم، چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت..
اما همیشه بیان افکار ساده خیلی مشکل تر از افکار فلسفیه، لااقل برای من.
تو این نوشته به زیبایی هرچه تمامتر افکار ساده رو نوشته شده دیدم...زیبا بود و آموزنده.
ممنون.
عالی بود...عالی...مثل همیشه...مثل همه نوشته هات...با همون توصیف و تشبیه های فوق العاده.
خوندنش با اینکه دفعه چندم بود...ولی مثل یکی دوسال پیش که خوندمش برام شیرین بود و لذت بخش .
وقتی نظرات زیاده نفرات بعد مجبور میشن خیلی دقت کنن چی میگن تا تکراری و بیهوده نباشه
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
منم خیلی اینو دوست داشتم کاش میشد
بازی با کلمات ... خیلی زیبا بود اما از همه برنمیاد
یک جمله که از زوایای مختلف می درخشه ... واقعاً قشنگ کار کردید
نوشته بسيار جالبي بود
.
.
شايد اين تو همان خودمان باشيم
كه وقتي به عكسي نگاه مي كنيم اول از همه دنبال خودمان مي گرديم
شايد كسي كه از خوده درون نزديكتره
هرچه هست
دوست داشتن اين تو.. دوست داشتني ست
چون نفسي كشيدن در غبار زمان
.
.
وآغوش باران
خيلي قشنگ اين تكه را نوشتيد
درخشان است
درست عين خود باران
حمید عزیز نمی دانم تعریف شما از داستان چیست... به نظر من این متن داستان نیست. بیشتر یک متن عاشقانه و آرام است.البته متن دلنشینی هم هست. خسته نباشی
dastan bod?...ya epizod?...ya salade kalamate bedone ghese?... beharhal ghashang bod! معاشقه مداد عاشق با کاغذ
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل ...
bishtar doost dashtameshon benazare manam می تیکد az nazare avae ghashang nist
با حسين موافقم
نمي تونم اين رو داستان قلمدادكنم هيچ عنصر خاصي اعم از شخصيت پردازي خلق موقعيت و يا بازي با بازه اي زماني توالي رويداد يا كنش داستاني در آن نمي بينم. بيشتر بيان احساسات است و تك جمله هايي كه يا از تكه كلام هاي روزمره وام گرفته اي يا خود ساخته اي.
دست بردن در ساخت فعل نظير مي تيكد هم به نظرم چيزي به كار نيفزوده.
باقي بقايت.
من همیشه نوشته هات رو دوست دارم و داشتم.. این رو قبلا هم گفته بودم.. تو جاهای دیگه.. اگه یادت باشه!!.. نمیشه اینطوری انتقاد کرد!!..
دچار باید بود
و در جوانی یک شاخه راه باید رفت...
...
نوشته شما حکایت دچار بودن و شیفتگیه
و این بسیار زیباست
من تازه با شما آشنا شدم و شما رو زیاد نمیشناسم که آیا همیشه اینطور می نویسید یا نه ولی باید بگم بسیار از نوشته تون لذت بردم
خیلی لطیف بود
سلامتبریک می گویم
به خودم که دوستانی چون شما دارم و به شما که قلمی به این شیوایی دارید.
راستی که این »تو« کیست که همه دوستش داریم.
خسته نباشي رفيق. هيچ وقت نميپرسم اين داستان بود يا نه! حالام نمي پرسم!!!!
به طور معمول به اينطور نوشته ها ميگم سالاد كلمات بدون قصه. ممكنه داستان باشه ولي قصه اي نداره و فقط با كلمات شبه تصويري ساخته شده كه خب كه چي نداره! سخت ميگيرم بهت ميدونم اين كاره اي.
پيدا كن قصه ي اين تو داستانيت رو. ببين كجا ديديش.؟ ببين چرا داري روايتش ميكني. اصلا بهانه روايتت چيه؟ يا از اون مهمتره چرا نشستي تماشاش ميكني؟ اونوقت قصه ش رو بنويس از شاعرانگي متنت كم ميكنه به داستان نزديك ميشي. موفق باشي.
راستي ميبنيم كه در جواب دوستان گفتي اين داستانه.
mamnoonam az lotfe doostan va dar javabe maryam khanoom bayad arz konam
in dastan neveshteye khodame ...
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
تو فوق العاده اي
من 4 ساله كه كاراتو دنبال ميكنم
بلوغ هنريت به وضوح در نوشته هات پيداست
نظرات من مثل تو تخصصي نيست
فقط ميتونم بگم كه عالي بود
همين
نفس کشیدن خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است
....
امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : مععععععن
ولی من مدام می گفتم : تو,
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
...
ساعت می تیکد, ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه , دارم فکر می کنم مثلا , خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام .. خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاست ...
....
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی به آدم دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل ...











