group discussion


116 views

topic: مهدی فرجی





Comments (showing 1-16)    post a comment »
dateUp_arrow    newest »

message 16: by zst (new)

1240394
حتّی درست تا لب ریل قطار رفت‌

ترسید شاعرانه نمیرد، کنار رفت‌

برگشت پشت پنجره‌ی خانه‌اش نشست‌

یک دور مثل باد دقیقه شمار رفت‌

ـ من اینهمه مداد و ورق نفله کرده‌ام

در بیست و چند سال که بر یک مدار رفت‌

تقویم را ورق زد دنبال بچگی‌ش

حتی سراغ آلبومش چند بار رفت‌

لحظه به لحظه عقربه‌ها تندتر شدند

ساعت چهار آمد، ساعت چهار رفت‌

حتی غروب آمد، حتی غروب رفت‌

حتی بهار آمد، حتی بهار رفت‌


از صندلی بلند شد و مشت زد به میز

فرصت نشد قبول کند، زیر بار رفت



فردا درست ساعت نه‌ ... روزنامه ها؛

یک شاعر روانی زیر قطار رفت‌



message 15: by zst (new)

1240394 می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی


message 14: by zst (new)

1240394 سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من
و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟
نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم
درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام
تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم
دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی
مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم


message 13: by zst (new)

1240394 خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم ، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان

من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند ، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان


message 12: by zst (new)

1240394 قد می‌کشم که باد شوی‌، پرپرم کنی‌

بوبو و برگ برگ فراوان ترم کنی‌

سو سو زدی و من به هوای تو آمدم‌

پس حقّم این نبود که خاکسترم کنی‌

خوش می‌گذشت شاخه‌; رسیدم‌، که رد شدی‌

تا یک دهن بچینی‌ام و نوبرم کنی‌

از اوج سبزهای بلند آمدم که تو

با زردهای ریخته هم‌بسترم کنی‌

تن داده‌ام که رقص سرانگشت‌های تو

بندم کند عروسک بازیگرم کنی‌

تکرار کردم آنچه تو می‌خواستی و... آه‌

غافل شدم از اینکه کس دیگرم کنی‌

من یک حقیقتم اگر از من گذر کنی‌

من یک دروغ محضم اگر باورم کنی‌

چیزی نمانده از من‌ِ آن روزهای من‌

گل داده‌ام که باد شوی پرپرم کنی


message 11: by zst (new)

1240394 در این بهشت سیب منی گندم منی
ای ناگزیر دیدنی اما نچیدنی
طعم تورا همیشه ولی بو کشیده ام
آنگاه که کنارمی و حرف میزنی
جوشان شعرم و غزلم نطفه بسته است
در هر زنی که شسته در این آبها تنی
حالا تو هم دچار منی چون از این قفس
حتی اگر رها بشوی دل نمی کنی
***
«شاعر شنیدنیست ولی» من پراز غمم
آنقدر که نه دیدنی ام نه شنیدنی
«شاعر شنیدنیست ولی» من نه شاعرم
نه آن قَدَر وسیع که امثال«بهمنی»
نشنو مرا وشرح ملال آور مرا
من ناشنیدنی ترم از هر نگفتنی...


message 10: by zst (new)

1240394 من سنگ شوره زارم وگويا زمانه ای

اينجا کشانده است مرا رودخانه ای

يا شايد آن پرستوی پيرم که عشق او

نگذاشت دست و پابکند آشيانه ای

ياتاک بی بری که برای شکفتگی

ناچار جز بهار ندارد بهانه ای

يا تخته پاره ای که گرفتار موجم و

هرگز مرا قبول نکرده کرانه ای

¤¤¤

تنهايی من از خود تنهايی ام پر است

در بی نشانی است که دارم نشانه ای

چيزی نمانده است که ديوانه ام کند؛

ترس مترسکانه ام از موريانه ای

اينجا کسی صدای مرا پس نمی دهد

پای کدام کوه بخوانم ترانه ای....؟




message 9: by zst (new)

1240394 ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده



دریاچه‌ی موسیقی امواج رهایی

با قافیه‌ی دسته‌ی قوهای پریده



این‌قدر که شیرینی و آن‌قدر که زیبا

ده قرن دری گفتن ِ انگشت گزیده



هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو

هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده



صندوقچه‌ی مبهم اسرار عروضی

المعجم ازین دست که داری نشنیده



انگار خراسانی و هندی و عراقی

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده



با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد؟

تا فقر قوافی نفسش را نبریده


message 8: by Taha (new)

949043 برای زنده یاد حسین منزوی :



اینک منم جوان به شوق تو در سفر
اینک تویی دوباره ار آن هفته پیرتر

تو از غروب خسته ی زنجان _ به قول خود
من از سکوت ممتد کاشانه ی هنر

عمرت به خیر ! خسته ام از آفتاب پارک
اینجا نبود از تو سپیدار سایه تر

بگذار با تو چند دهان درد دل کنم
هر چند درد ، بی حد و صبر تو مختصر

امروز از همیشه غزل (( منزوی )) تر است
محکم تر از همیشه به در می زند خطر

اکنون تفاله های مدرنیته و سپید
این ریشه را نشانه گرفتند با تبر

امروز هر که با دو غزل رو سپید شد
((آمد جلو که (( عمر غزل آمده به سر

این حرف های مفت مرا از درون شکست
این درد را به جز تو بگویم به کی پدر ؟

که کارنامه ی غزل عصر حاضری
که سایبان شعر جوان هستی و اگر

روزی خدا نکرده نباشی چه می کنیم ؟
...وقتی غزل یتیم شود ، عشق در به در








message 7: by sepideh (new)

13936 حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
آخ ...تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم

عاشق تک تک این اشعارم...


message 6: by Taha (new)

949043 کفشهایم کجاست ؟ می خواهم سر شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم دو سه پاییز در بدر بشوم


خسته ام از تو ، از خودم ، از ما ؛ (( ما )) ضمیر بعید زندگی ام

دو نفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم


یک نفر در غبار سرگردان ، یک نفر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم ، کم برای تو دردسر بشوم


حرف های قشنگ پشت سرم آرزوهای مادر و پدرم

آه خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت : (( دوستت دارم ، پس دعا می کنم پدر نشوی ))

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم


داستانی شدم که پایانش مثل یک غروب جمعه دلگیر است

نیستم در حدود حوصله ها ، پس چه بهتر که مختصر بشوم


دور ها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم



message 5: by Taha (new)

949043 همیشه در دل همدیگریم و دور از هم
چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم
نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من، تو من، تو منی، من تو، من تو، من تو شدم
اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی
بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه ... فکر دوباره آمدنیم
شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم





message 4: by Taha (new)

949043 سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم


چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟


بگو به من که همان آدم همیشگی ام ؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم


چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمالاتم


تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم


چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم


دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم





message 3: by Zari (new)

1142470 مثل من آواره شو از چار دیواری درآ

در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار


message 2: by Taha (new)

949043
دوستت دارم پریشان ، شانه می خواهی چه کار ؟

دام بگذاری اسیرم ، دانه می خواهی چه کار ؟


تا ابد دور تو می گردم ، بسوزان ! عشق کن !

ای که شاعر سوختی ، پروانه می خواهی چه کار ؟


مـُردم از بس شهر را گشتم ، یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می خواهی چه کار ؟


مثل من آواره شو از چار دیواری درآ !

در دل من قصر داری ، خانه می خواهی چه کار ؟


خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می خواهی چه کار ؟


شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن ! پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار ؟





message 1: by Taha (new)

949043 عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟




back to top

unread topics | mark unread