داستان كوتاه discussion

215 views
داستان كوتاه > لعنتي دوست داشتني ... از حميد سلطان آبادي

Comments (showing 1-27 of 27) (27 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Hamid, Soltanabadian (new)

Hamid (soltanabadian) | 1239 comments Mod
اتاق تاريک بود .
فضای گرم و معطر اتاق منو گيج کرده بود .
روی تخت دراز کشيدم .
بهش نگاه کردم .
آروم و ساکت بود .
مثل خودم .
بلند و کشيده .
چشاش برق می زد .
آروم سراسر بدنش رو لمس کردم .
هيچی نمی گفت .
هميشه تسليم بود , تسليم محض .
لبامو گذاشتم روی لبش و با اولين بوسه مثل هميشه آرومم کرد .
بوسه هايی که بين من و اون رد و بدل می شد هميشه کوتاه بود .
دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم .
همين سکوتش منو ديوونه می کرد .
اون روزای اول که باهش آشنا شدم برای من پر از اضطراب بود .
ولی اون عين خيالش نبود .
هميشه قرارای من و اون توی کوچه های خلوت , پشت ديوارای بلند و ... بود .
می ترسيدم کسی من رو با اون ببينه .
آخه اون يه جوری بود .
توی همون کوچه های خلوت بوسه های من و اون شکل گرفت .
با اولين بوسه منو اسير خودش کرد .
هميشه وقتی از هم جدا می شديم به خودم قول می دادم ديگه نبينمش ولی مگه می شد .
وقتی با هم بوديم فقط بوسه بود و بوسه .
رابطه ما از اين بيشتر نبود .
يه جورايي فکر می کردم با اون بودن برام آرامش بخشه ولی .. شايد اشتباه می کردم .
اون از من هيچی نمی خواست فقط دوست داشت لباشو ببوسم .
و لحظه هايي که می بوسيدمش چقدر چشاش برق می زد .
کم کم همه عادت کردن ما دو تا رو باهم ببينن .
هر دو بی پروا بوديم .
توی لحظه های غم و تنهايي منو صبورانه تحمل می کرد .
هيچوقت عاشقش نشدم .
حتی گاهی ازش متنفر می شدم ولی بازم ... می رفتم سراغش .
بهش نگاه کردم .
چشماشو بسته بود .
اتاق بوی عرق تن اونو به خودش گرفته بود .
آخرين بوسه رو ازش گرفتم و مثل هر شب توی جاسيگاری لهش کردم .
لعنتی دوست داشتنی .




message 2: by Sarah (new)

Sarah | 6 comments یک تکه از یک شکل رو خیلی دوست داشتم. لطیف بود و رنگ رویا.این یکی مثل اون به دلم ننشست منتظر داستانهای بعدیت هستم


message 3: by Sarah (new)

Sarah | 6 comments در ادامه نظر بالام من خودم سورپرایز اندینگ رو در داستان کوتاه خیلی دوست دارم و از طرفدارهای ساکی هستم ولی این یکی رو انگار قبلا شنیده بودم شاید چون تم تکراری یه. به هرحال نثرت اصولا قشنگه


message 4: by Sarah (new)

Sarah | 6 comments صد و سیزده روز رو الان خوندم. خوب بود. خیلی خوب. ریتمش شبیه داستان کوتاه نبود ولی قشنگ بود.
به قول فروع: انگشتهایم را در باغچه می کارم. سبز خواهد شد، می دانم. و کبوترها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت
.موفق باشی


message 5: by Saleh (new)

Saleh Rezaei nasab (rezaeinasab) | 1937 comments از اون داستاناست که باید دوبار خوند
!


message 6: by عطیه (new)

عطیه | 8 comments !غافلگیرکننده بود


message 7: by ستاره (new)

ستاره (sisily_clfyhoocom) | 440 comments جالب بود
!!!...


message 8: by Josef (new)

Josef | 67 comments دوست داشتم بعد از هر بوسه توی چشای داغش نگاه کنم . بجای چشای داغ چشای ملتهب فکر کنم بهتر باشه التهاب را با دیدن میشه فهمید داغی هم تو خودش داره داستان زیبایی بود


message 9: by Fereshte (new)

Fereshte | 101 comments حمید عزیز، داستانتان زیباست و با رمزی که در انتها فاش کرده‏اید، ناگهان چراغی را جلوی دیدگان خواننده روشن می‏کنید و به تمام داستان نور می‏افکنید.
آفرین بر شما.
فرشته


message 10: by Pegah (new)

Pegah | 59 comments چه تضاد فوق العاده ای..


message 11: by Farzan (new)

Farzan | 1391 comments حمید جان مثل همیشه چالب بود و خیلی دل نشین


message 12: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1266 comments به مصداق (جانا نو آر که نو را حلاوتی دگر است )
این داستان کوتاه و شوخ شما هم نو و تازه و شیرین است ..


message 13: by Vahid (new)

Vahid | 11 comments تضادش من رو ياد طلوع دوباره خورشيد بعد از كسوف ميندازه، حميدجان عالي بود


message 14: by Milad (new)

Milad  Zarinfar | 20 comments بله...عذر میخوام خیلی تو نخ سیگار نیستم،میخواستم بدونم سیگار تعریق داره؟


message 15: by x (new)

x | 2 comments خوب بود


message 16: by Solituda (new)

Solituda | 2 comments آدم و یاد این
های سرکاری میندازه sms
:)


message 17: by Saharnaz (new)

Saharnaz s | 11 comments كلاه قرمزي هم عاشق كيك تو يخچال! شده بود...wink ووو پايان خوبي داشت


message 18: by Farzan (new)

Farzan | 1391 comments محمد حسین رفتی سفر و اومدی افکارت تغییر کرده ؟


message 19: by Farzan (new)

Farzan | 1391 comments این تعریف بود محمد حسین نه انتقاد
پسر جون


message 20: by Mehdi (new)

Mehdi (tablibaraye_sokoot) | 1 comments جالب و پر معنا بود


message 21: by Nader (new)

Nader | 23 comments من نیز تنها یکبار بوسیدمش
و هنگامی که‌ دیدم این بوسه‌ چگونه‌ مرا گرفتار خودش میکنه‌
کمر باریکش را که‌ انقدر باریک بود که‌ لای دو تا انگشتم جای میگرفت ،،شکستم



message 22: by Nader (new)

Nader | 23 comments زیبا بود
خیلی



message 23: by mohammad (last edited Apr 26, 2009 11:18AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1516 comments حميد بعد از يكي دو ماه كه اومدم از خوندن داستانت ضد حال عظيمي خوردم
بابا اين ديگه چي بود
پيرنگ و طرح داستان به طرز آماتورانه اي مشكل داره

اون كيه" بزرگترين سواليه كه براي خواننده پيش ميياد
به به چه داستان عميقي
مرد حسابي تو مگه شعبده بازي كه بالاي سن وايسادي و با كلكات از چهره بهت زده مردم ساده لذت ميبري و به ريششون ميخندي
يا مثلا داري از اينكه خواننده رو سركار ميذاري(البته از حق نميگذرم كه اين كار رو به نحو احسنت انجام دادي) حظ نويسندگي ميبري
بابا اين كه نشد داستان كوتاه
انصاف بده كه اين داستان جز اين جمله چيز ديگه اي نيست
من سيگاريم
آيا اين جمله مي تونه درونمايه يه داستان باشه؟
مسلما نه
نويسنده داستان بايد خواننده رو در كنار خودش قرار بده نه در مقابل خودش

خيلي وقته كه دوست دارم و هميشه دوست داشتم ولي هر وقت خواستم به لبات نزديك بشم منو با نفرت زمين زدي
امضا آب دماغ

هه هه هه چقد خنديدم كه طرف رو سر كار گذاشتم

دوست من اينا داستان نيست اينا كاراي تبليغاتي كه فرسنگ ها از هنر و روح پاك نويسندگي دوره و به شدت غير قابل تصوري با داستان نويسي در تناقضه
ميخوام بدونم كه كدوم يك از حرفهاي دلت رو چه طرزفكري كه نسبت به دنيا داري كدوم حرفناگفته اي كه چاره اي جز اينكه در قالب داستان بياريش تو اين به اصطلاح داستانت گنجوندي

نميتونم تصور كنم كه نويسنده اين داستان همون نويسنده سگ سوسيس تهوعه

اميدوارم راه نويسندگي رو اشتباه نري
جنس خوب به دست مردم بده
نه اينكه فقط يه روكش قشنگ داشته باشه

ببخشي اگه تند رفتم
من عاشق داستان كوتاهم






message 24: by Farzan (new)

Farzan | 1391 comments محمد جان به نظرم خیلی تند رفتی
این داستان برای نویسنده اش حالا هر کسی که می خواهد باشه اهمیت داره و مهمه
به نظرم محمد جان این نقد نبود این کوبیدن شخص نویسنده بود نه نقد داستان


message 25: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1516 comments فرزان من کجا شخص نویسنده رو کوبوندم
اگه یه بار دیگه نقد ر و بخونی میبینی که من اصلا به نویسنده کار نداشتم و فقط وفقط با نوشته طرف بودم

من هم اینو میدونم که نوشته برای نویسنده مهمه و من اصلا نگفتم که این نوشته بد بود بلکه یه داستان بد و غیر قابل بخشش بود



message 26: by Hamid, Soltanabadian (new)

Hamid (soltanabadian) | 1239 comments Mod
محمد عزيز
من باهات موافقم كاملا
اين نوشته از قديميترين نوشته هاي منه
من برا هر نوشته اي طالب تحسين و تشويق نيستم
بايد يكي مثل تو بياد و متن هاي اينچنيني رو به چالش بكشه
به نظر من بازي كردن با ذهن مخاطب براي رسيدن به يك نتيجه پوچ كار عبثيه
اما به عنوان يك لطيفه يا يك معما بد نيست
اما به عنوان داستان كوتاه قبولش ندارم
البته در مورد مخاطبين اينگونه نوشته ها عقيده دارم جريان سليقه ايه و بعضي ها از اين طور نوشته ها خوششون مياد و باهاش ارتباط برقرار مي كنن ولي راستش خود من از لحاظ ادبي اين نوشته رو به عنوان يك داستان كوتاه قبول ندارم چون حاوي هيچكدوم از اصول داستان نويسي نيست
ممنونم از تذكر و نقدت
ضمن اينكه بايد بگم داستان سگ . سوسيس و تهوع شش سال بعد از نوشتن اين متن نوشته شده



message 27: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1516 comments قربونت برم حميد جون

دقيقا به داستانهاييكه پايان شك آور دارن داستانهاي لطيفه وار ميگن


back to top

unread topics | mark unread