group discussion
topic:
داستان كوتاه >
صد و سيزده روز از حميد سلطان آبادي
date
newest »
newest »
روز صد و سيزدهم، چشمانم باز مثل بند رخت، آويخته به دستگيرهی در، رويش جورابهای ترديد و شك آويزان، خشك خشك، نه صدايی، نه پيچشی، سكوت و سكون .
دل آدم گاهی وقتها میگيرد. بهانه را بدجور پيله میكند، از آن پيلههايی كه معلوم نيست به پروانه شدن بينجامد يا به پوچ شدن.
درِ خانه خشك، درِ خانه ساكت، درِ خانه مغموم، دلزده از دستهای من. فضای خانه سرشار از بازدمهای آهآلوده، تصوير خانه، من و در و يك فضای خيلی خالی...
صد و سيزده روز گذشت. بیگذشت، بیترحم، بدون يك ثانيه مكث برای تأمل كه چه بود و چه میشود. آدم سرش گيج میرود از اين گذشتنهای بیگذشت. میگويند يكی از راههای رسيدن به خدا همين سرگيجههای خوابآلوده است. بايد سرگيجه داشت، تندتر از چرخش روزها و ثانيهها. سرگيجهها شايد زودتر آدم را راهی كند. به سرزمين نور. به جايی كه اتمها و پروانهها با هم پرواز میكنند، جايی كه رنگهای صورتی و بنفش زياد دارد و رنگ سياهش ناپيداست...
نيامد. صدايش میآيد و عطرش و هُرم وجودش هم هست. هالهی مبهم اندامش. آشفتگی گيسوانش و سرخی مطبوع چشمانش بعد از آنكه صورتش را با آب سرد میشويد. تصويرها هست. تعبيرها هست. شعرها میآيند اما صد و سيزده روز از صد و سيزده روز قبل گذشت و او نيامد.
صورتم را اصلاح میكنم. پستیها و بلندیهايش را. چشمهايم را برمیدارم. میگذارم لب آينه، روبهروی در. موهای سفيدم را میشمارم. بينیام را پاك میكنم. دهانم را میبويم. بوی دوستت دارم گفتن میدهد. بوی پونههای وحشی لب چشمه و سيبهای سرخ ته باغ. نكند يادم برود! روزی سه بار كه نه، باشی يا نباشی، روزی هزاران بار، نبودنت شايد برايم عادت شود اما دوست نداشتنت هرگز از حافظهی غمناك دلم پاك نمیشود. آهنگش را زمزمه میكنم؛ دوستت دارم...
همسايه به پسرش فحش میدهد، با صدای بلند. پسرش فحشها را میگيرد، پرت میكند توی حياط خانهی ما. فحشها میخورد به شيشهی خواب من. میشكند. تكههايش فرو میرود توی دستهای خيالم. خونش میپرد توی چشمم. میپرم از خواب به ميان حوض آب سرد. نفسم میگيرد. حبسش میكنم آن زير. از لای تورهای بیخيالی فرار میكند، شنا میكند تا روی آب. كلاغ سياه خاطرههای تلخ شكارش میكند. میبلعتش. پر میزند توی آسمان فراموشی. همسايه دوباره به پسرش فحش میدهد. پسر بازيگوش يكی از فحشها را میگيرد و میگذارد لای تير و كمان بغضش را و رها میكند به سينهی كلاغ. كلاغ میافتد روی سنگهای حقيقت و ماهی نفسم از توی دهنش سرمیخورد توی تنگ دلم. دوباره آه میکشم تا بینهايت. با خطوط آبی موازی. با اينكه خوب میدانم خطهای موازی هيچوقت به همديگر نخواهند رسيد...
چشمهايم به در خشك میشود. دوباره بايد خيسشان كنم. چشم اگر زياد خشك شود میشكند. اشكهايم میچكد. چشمهايم خيس میشود، دوباره میچسبانمشان به در. چشم خيس راحتتر از چشم خشك به در میچسبد؛ مثل تمبرهايی كه هر روز میچسبانمشان به پشت نامههای سفيد، خيس خيس. نامهها پرواز میكنند؛ مثل كبوتر و بر میگردند به خانه، سفيد سفيد؛ مثل كبوتر...
غروب صد و سيزدهم، آسمان نارنجی، حياط خاكستری، باغچه سبز تيره، حوض لاجوردی، اتاق بنفش مايل به تاريكی و من زرد. ولی تو هنوز سفيد. سفيد با پولكهای نقرهای...
اگر آمدی و خواب بودم، بيدارم نكن! میترسم حضورت باورم نشود. برو، فقط حضورت را تازه كن. غبار آينه را بردار، دستگيره در را نوازش كن و دستی بر سر شمعدانیها بكش. بعد بیصدا برو، بگذار از فردا دوباره يكصد و سيزده روز منتظر باشم. يكصد و سيزده روز عاشق باشم. يكصد و سيزده روز شعر بگويم و يكصد و سيزده روز زندگی كنم
2خط ناموازي بكش
درسته كه اين دو خط به هم ميرسن اما
بعد از نقطه ي تقاطع بازم ادامه شون بده
خيلي تلخه : هر لحظه دور و دورتر
عشق يعني خطوط موازي : نرسيدن ولي با هم بودن
تا ابد ...
و وصال يعني همون نقطه ي تقاطع
شما قلمی بی اندازه قوی دارید. واقعاً از ترکیب های گوناگون شما و از فصاحت نوشتارتان لذّت بردم دوست من. گرچه می شد گفت که این نوشته کمی از فضای داستان به دور بود، امّا آنقدر خوب بود که انسان را مجذوب می کرد و فرصتی برای ایراد گیری و کارهایی از این دست نمی گذاشت
صد و سیزده بار هم که بخوانی، لذت چشیدن کلماتی که تصاویر زیبا را، به قاب پنجره ی ذهنت می آویزند و آن را می آرایند با برگهای سبز پیچکها و رنگین کمان نور، تازه ی تازه است انگار. بوی صبح زود زود می دهد. بوی نوروز، بوی یاس سفید. بوی اولین روز کلاس اول درس مدرسه. بوی اولین شعری که با همشاگردی خواندیم. دست ها در گردن یکدیگر قلاب. یکی دست راست یکی دست چپ، در حیاط مدرسه، در زنگ تفریح. بیشتر بنویسم می ترسم، می ترسم به احساس و چینهای لطیف و ابریشمین و آبی آبی دامان داستان، بر بخورد. دامان برچیند، می روم باز هم بخوانم. غرق شوم در این تصاویر و شن ریزه های باغ بهشت، روایت تقدیس عشق، توصیف انتظار. بوسه باران می کنم بر شانه ی آن دست راست
شعرها میآيند اما صد و سيزده روز از صد و سيزده روز قبل این قسمت فوق العاده بود.موفق باشی... گذشت و او نیامد
ممنونم از محبت دوستان
كه به باغ دلم طراوت تازه مي بخشد
و ذهنم را وسوسه مي كند
براي جاري شدن در رودخانه هاي خيال
و به انگشتان نيرو مي بخشد
براي رقصيدن بر صفحه هاي سفيد
همراه با راوي ، چشمان خودم را تر كردم تا بهتر به نوشته ها بچسبه . گريه كردم با نوشته تون و دلمو صفا دادم .مثل هميشه پر احساس و زيبا و در قالب بسيار شيك .
محشر بود جناب آقاي سلطان آبادي .
عالي بود حميد خانتصوير ها اينقدر زيبا وبكر بودند كه بارها وبارها ميشد برگشت واز اول خوند.واينقدر ملموس كه دلم مي خواست قلم بردارم وآنها را بر بوم نقاشي ام زنده كنم
واقعا لذت بردم
موفق باشيد
قشنگ بود ،خیلی قشنگ.کاملا میشد حسش کرد.مثه یه لیوان آب خنک پاشیده شد رو آتیش دلم.آتیشو خاموش نکرد اما نذاشت شعله هاش بیشتر زبونه بکشه.خوش به حال خدا ...چه حالی میکنه با این بنده هاش...
این حرف ها چیه گیلدا! راحت باش! البته من خودم هم تازه وارد هستم، ولی هوای این گروه رو خیلی صمیمی احساس می کنم
منم با اینکه تا سه روز پیش تازه وارد بودم هیچکس یه وری بهم نگاه نکرد.منم با کمال پررویی خودمو جا کردم










